قاسم غفورى
قاره آفریقا در طول چند قرن اخیر با تشدید تحرکات نظام سلطه در این قاره همانند ثروتمندی بوده که ثروتش به فقر آن منجر شده است. در سال های اخیر 45 کشور آفریقایی با رویکرد به همگرایی در قالب اتحادیه آفریقا و حتی تأکید بر تشکیل ایالات متحده آفریقا، گام های بسیاری برای خروج از این روند برداشتند، اما در نهایت نتوانستند به این مهم دست یابند.
دست نشانده بودن حاکمان برخی از این کشورها، در کنار اقدامات انحصارطلبانه سران کشورهایی مانند مصر، تونس، لیبی و... مانع از تحقق این مهم شده بود. با آغاز بیداری اسلامی در کشورهای مذکور و سرنگونی حاکمانی مانند بن علی در تونس، مبارک در مصر، قذافی در لیبی، روزنه های جدیدی برای اتحاد بیشتر آفریقا ایجاد شد.
با تمام این تفاسیر در هفته های اخیر بار دیگر قاره آفریقا با مجموعه ای از تحولات مواجه شده که می رود تا سرنوشتی نامعلوم و ابهام برانگیز را برای این قاره رقم زند. در اکثر کشورهای آفریقایی ابعاد جدیدی از چالش های سیاسی و امنیتی آغاز شده است که دوران جنگ های داخلی را در این قاره در اذهان تداعی کرده است.
بحران انسانی و درگیری های داخلی در نیجریه، سودان جنوبی، سومالی، کنیا، اوگاندا، مالی، الجزایر، نیجر و موریتانی در هفته های اخیر شرایطی بحرانی را بر این کشورها حاکم ساخته است. با توجه به نزدیکی بسیاری از این کشورها به کشورهایی مانند مصر، تونس و لیبی که بیداری اسلامی به نوعی در آنها به پیروزی رسیده، این سوال مطرح است که ریشه دور جدید ناآرامی های آفریقا چیست و آیا ارتباطی میان آنها و قیام های به ثمر رسیده در کشورهای مذکور وجود دارد یا خیر؟
پاسخ به این پرسش از چند محور قابل توجه است:
اولاً، این حقیقت انکارناپذیر است که بحران اقتصادی در آفریقا هر روز ابعاد گسترده تری به خود می گیرد به ویژه اینکه کشورها و نهادهای بین المللی نیز از اجرای تعهدات خود در قبال این قاره خودداری کرده اند که جان میلیون ها انسان را تهدید می کند. نتیجه این امر را در اعتراض های مردمی و درگیری های خیابانی در اکثر این کشورها می توان مشاهده کرد که با چاشنی درگیری های طایفه ای به بحران امنیتی در این کشورها مبدل شده است.
ثانیاً، فضای ناآرام جهان برای گروه های جدایی طلب و قدرت خواه، این فرصت را ایجاد کرده تا برای رسیدن به قدرت، تحرکات مسلحانه و حتی کودتای نظامی را در پیش گیرند. نمود این امر را در نیجریه، اوگاندا، سودان، مالی و.. می توان مشاهده کرد.
ثالثاً، تحرکات و عملکردهای کشورهای غربی و صهیونیست ها از جمله حقایقی است که نمی توان آن را در صحنه آفریقا انکار کرد. مواضع و اقدامات سران آمریکا و اروپا در قبال تحولات اخیر آفریقا می تواند گواهی بر این امر باشد. باراک اوباما رئیس جمهور آمریکا در حالی که سودان جنوبی برای تأمین غذا نیازمند کمک است از فروش سلاح به این منطقه حمایت می کند. کشورهای غربی در قبال مصر، لیبی، تونس صراحتاً از حضور اسلام گرایان ابراز نارضایتی کرده و خواستار تشکیل دولت هایی سکولار شده اند. «هیگ» وزیر خارجه انگلیس صراحتاً اعلام می کند تحولات کنیا ناقض منافع غرب است و باید با اقدام نظامی و سیاسی به مقابله با آن پرداخت. در قبال الجزایر افرادی مانند سارکوزی رئیس جمهور فرانسه صراحتاً خواستار دگرگونی در ساختار سیاسی و کاهش جایگاه بوتفلیقه رئیس جمهور الجزایر می شود.
سران رژیم صهیونیستی نیز در کنار اعلام هراس از گسترش بیداری اسلامی در قاره آفریقا، تأکید می کنند که هدف آنها حضور در این قاره است چنانکه آنها برای نفوذ در منطقه ای مانند سودان جنوبی حتی ادعا کردند که نتانیاهو نخست وزیر صهیونیست ها اصالتاً سودانی است و خاندان وی در این منطقه زندگی می کنند. صهیونیست ها همچنین به نیجریه، تونس و لیبی پیشنهاد همکاری اطلاعاتی برای مقابله با ناآرامی ها داده اند.
مجموع این تحرکات و ده ها مورد دیگر نشان می دهد که غربی ها و صهیونیست ها با نگاه ویژه ای به آفریقا می نگرند و به دنبال تأثیرگذاری بر آن هستند. مواضع آنها در قبال بیداری اسلامی نشان می دهد که آنها به شدت از روند بیداری اسلامی در هراسند و برآنند تا از توسعه آن از جمله در آفریقا جلوگیری کنند. آنها دریافته اند که بیداری اسلامی در خاورمیانه قابل توقف نیست و دامنه آن به آفریقا به عنوان قاره ای با 05 درصد جمعیت مسلمان خواهد رسید. بر این اساس آنها به دنبال مقابله پیش دستانه با این روند هستند که با ابزارهای متعدد صورت می گیرد.
نخستین مرحله از این تحرکات را، به شکست رساندن بیداری ا سلامی در مصر، تونس و لیبی الگوهای اصلی کشورهای آفریقایی تشکیل می دهد که نمونه آن را در فضای بحرانی و کارشکنی های متعدد در روند تحقق خواسته های مردمی می توان مشاهده کرد. نمود عینی آن عدم تمکین شورای نظامی مصر به خواست مردم برای کناره گیری از قدرت است.
دومین محور بازی با مهره القاعده است. در حالی محافل رسانه ای از افزایش فعالیت القاعده در کشورهایی مانند لیبی، نیجریه، موریتانی، مالی و.. خبر می دهند که کارنامه غربی ها نشان می دهد آنها از مدت ها پیش، طرح فعال سازی القاعده در آفریقا را در دستور کار داشته اند. گزارش های منتشره پنتاگون و دستگاه های اطلاعاتی انگلیس و فرانسه مبنی بر حرکت القاعده از افغانستان به سوی آفریقا و لزوم حرکت غرب به سوی آفریقا برای به اصطلاح مقابله با آنها، سندی بر این رویکرد است. اسناد نشان می دهد که غربی ها همچنان روابط گسترده ای با القاعده دارند و از آنها به عنوان جاده صاف کن نظامی گری خود استفاده می کنند. نمود عینی این امر را در استفاده از القاعده برای بحران سازی در سوریه و لبنان می توان مشاهده کرد.
الگوسازی منفی از قیام مردمی لیبی، تونس و مصر برای سایر کشورهای آفریقایی از دیگر تحرکات غرب است. نمود این امر را در تحریک مردم الجزایر می توان مشاهده کرد که غرب تلاش دارد با ادعای مردمی بودن اعتراض ها، سرنگونی بوتفلیقه و حتی تجزیه الجزایر را اجرایی سازد.
محور پنهانی تحرکات غرب و صهیونیست ها را در اجرای ادعای کمک های بشردوستانه می توان مشاهده کرد. نمود این مسئله در سودان جنوبی و سومالی است که غربی ها و صهیونیست ها با ادعای کمک بشردوستانه به دنبال نفوذ سیاسی و نظامی در این کشورها هستند.
در نهایت می توان گفت که قاره آفریقا بار دیگر با چالش های امنیتی بسیاری همراه گردیده که در آینده احتمال تشدید آن می رود. هرچند این بحران ها می تواند ریشه در تحولات داخلی این کشورها داشته باشد، اما تحرکات غرب و صهیونیست ها برای جلوگیری از رشد بیداری اسلامی در آفریقا مولفه ای است که می تواند وحدت را برای آفریقا محقق سازد و نیز غارت ثروت این کشورها، امری انکارناپذیر است که مقابله با آنها می تواند زمینه ساز حل بسیاری از بحران های داخلی و برقراری ثبات نسبی در کل آفریقا باشد.