صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۱۷ خرداد ۱۳۹۱ - ۰۹:۰۸  ، 
کد خبر : ۲۳۸۵۷۳

نقد و بررسی فمینیسم و پیامدهای آن (بخش دوم)

شهاب زمانى مقدمه: از شماره گذشته مقرر شد طی چند شماره از مطالب این ستون به نقد و بررسی فمینیسم و پیامدهای عملی آن در زندگی اجتماعی بشر امروز بپردازیم. در این راستا پس از مقدمه ای درخصوص ضرورت نقد مبانی فمینیسم، به ذکر چهار بنیان اصلی نگرش فلسفی مدرنیته، یعنی اومانیسم، سکولاریسم، خردگرایی و فردگرایی به عنوان مبانی فمینیسم پرداختیم. نقد و بررسی این چهار مبنای نظری را پی می گیریم.

1- اومانیسم
یکی از مفاهیم کلیدی و در عین حال مبهم در فهم گذشته و حال دنیای غرب، واژه اومانیسم (Humanism) است. این واژه که با عنوان اصالت بشر یا انسان گرایی معادل گذاری می شود، بیانگر نوعی رویکرد نظری و عملی است که توجه به انسان را سرلوحه تمامی امور قرار می دهد. بدیهی است با این مقدار از توضیح، ابهام این واژه یا مفهوم مرتفع نمی شود. آنچه در توضیح این واژه در فرهنگ نامه ها آمده است، تأکید بر این امر است که در میان نخبگان، اندیشمندان، هنرمندان و به تدریج توده مردم در غرب، از قرن چهاردهم به بعد تمایلی به وجود آمده که خواست، اراده، ادراک و تمایلات انسانی به عنوان محور تفسیر عالم و تصرف در جهان قرار گیرد. اگر چه رواج اندیشه های جدید اومانیستی را به رنسانس فرهنگی و ادبی در فلورانس ایتالیا نسبت می دهند، (1) اما وجود نوعی اومانیسم پیش از رنسانس در تاریخ و فرهنگ غرب به خصوص در دوران یونان باستان گزارش شده است.(2)
آنچه در اینجا مورد تأکید است، فهم اومانیسم جدید و تأثیرات آن بر جامعه غربی و به خصوص بر جنبش یا نظریه فمینیسم است. برای درک بهتر فمینیسم نیازمند آن هستیم تا بدانیم اومانیسم در واقع در مواجهه و مقابله با چه تفکر و نظریه ای در غرب جدید ظهور کرده است. «لوفان بومر» در اثر خود، جریان های بزرگ در تاریخ اندیشه غربی، چند ویژگی عمده را برای جامعه قرون وسطایی برمی شمرد؛ از جمله این ویژگی ها به اقتدارطلبی، ایزدسالاری و اندام وارگی جامعه قرون وسطایی می توان اشاره کرد. مراد از اقتدارطلبی آن است که در اندیشه قرون وسطایی، همواره برای تأسیس مفروضات در باره جهان و انسان به مراجع اقتدار و حجیت از قبیل کلیسا، متون مقدس و فلسفه یونانی- مسیحی مراجعه می شد. مراد از ایزدسالاری، پذیرش حکومت خدا و نمایندگان او بر جامعه است. بنابر مفهوم ایزدسالاری، مذهب تمام وجوه حیات انسان را در برمی گیرد و ارزش های مستقل از مذهب تماماً نفی می شود، اما از همه مهم تر تشبیه جامعه در قرون وسطا به اندامی انسانی است که بر اساس آن جامعه از اندام ها یا اجزایی (روحانیون، اشراف، کارگران) تشکیل می شود که هر یک، نقش جداگانه ای در بقا و حیات کل بدن (جامعه) ایفا می کنند.(3) فرد همچون عضوی از یک طبقه در نظر گرفته می شد و طبقه نیز تنها در حیات اندام واره ای بزرگ تر، یعنی جامعه مسیحی زنده بود و در نهایت کلیسا بر دولت، همچون روح بر تن برتری داشت.
به نظر می رسد اومانیسم در دوران مدرنیته، به نفی و طرد این سه مفهوم و نظریه توجه دارد. با روی گردانی غرب جدید از انگاره های مسیحی و قرون وسطایی به سوی آموزه و ارزش های یونان باستان، توجه به انسان به عنوان موجودی در برابر جهان و تصرف کننده آن به جای موجودی در جهان و جزء جهان، در کانون توجهات انسان غربی قرار گرفت. بر این اساس، می توان اومانیسم را اینگونه تعریف کرد: اومانیسم هیچ مرجع و اقتداری را به رسمیت نمی شناسد. هیچ مرجعیتی برای تفسیر عالم و نظم بخشی به آن، جز انسان وجود ندارد و حاکمیت برسرنوشت انسان در اختیار انسان است و تمام پیوندهای پیش ساخته از حیات بشری نفی می شود. به بیانی دیگر اومانیسم دیدگاهی ایجابی درباره ارزشمندی انسان و یا نظریه ای فلسفی درباره ماهیت آن نیست، بلکه بیشتر دیدگاهی سلبی است که به نفی دخالت دین و مرجعیت آن در حیات بشری و همچنین نفی تعلق انسان به شبکه ای از روابط انسان توجه دارد.(4)
2- سکولاریسم
یکی دیگر از مبانی تأثیرگذار در ساخت دنیای جدید غرب، سکولاریسم (Secularism) است. سکولاریسم که در اصطلاح به معنای اهل این زمان بودن و دنیاگرایی است، عمدتاً به گرایشی اطلاق می شود که طرفدار حذف دین یا بی اعتنایی به آن در ساحت های مختلف حیات انسانی از قبیل سیاست، حکومت و علم است. (5) اما می توان گفت: سکولاریسم در اصل به معنای جداسازی و تفکیک قلمروهای عمومی مانند حکومت، سیاست و اقتصاد از قلمروهای خصوصی نظیر اخلاق، خانواده، هنر و دین است.
از آنجا که بنیاد غرب جدید بر ارزش های مادی و سرمایه گذاری بنا شده است، تمام ارزش ها و هنجارهای روبنایی جامعه بر اساس نسبتی که با ارزش های بنیادین جامعه غربی دارند، ارزش گذاری می شوند. از آنجا که قلمرو عمومی، یعنی حکومت، سیاست و اقتصاد، عرصه تولید و مبادله ارزش های مادی (قدرت و ثروت) هستند، نظام غربی خود را متعهد به مدیریت و توسعه این قلمرو می داند. نهادهای متعلق به قلمرو خصوصی نباید عرصه را برای نهادهای متعلق به قلمرو عمومی تنگ کنند.
غرب جدید تا آنجا که قلمرو خصوصی برای قلمرو عمومی ایجاد مزاحمت نکند، آن را به رسمیت می شناسد و در صورتی که هنجارهای نهاد خصوصی بخواهند در عرصه عمومی دخالت کنند، نسبت به محدود کردن این هنجارها و یا مقابله با آن اقدام خواهند کرد. نتیجه چنین تفکیکی، به تعبیر ژورژ بوردو، رهایی فرد از دل مشغولی هایی است که ایمان دینی می تواند در مورد رفتار اجتماعی وی ایجاد کند. پیامد دیگر، واگذاری نقش فرودست به نهادهای متعلق به قلمروی خصوصی از جمله دین است. (6)
در شماره بعد به نقد و بررسی دو مورد دیگر از بنیان های مدرنیته، یعنی عقل گرایی و فردگرایی خواهیم پرداخت و پس از آن به نقد مبانی فمینیسم که همین چهار بنیان فکری تمدن مدرن غرب است خواهیم پرداخت. باید توجه داشت که اگر چه فمینیسم نیز به دلیل تأسی و تبعیت از مبانی عصر جدید تمدن غربی، در معرض انتقادات وارده بر آن قرار می‌گیرد، اما از سوی دیگر از آنجا که این اصول نفوذ بسیار گسترده ای در فرهنگ و تمدن دنیای مدرن داشته اند، آموزه های فردگرایانه فمینیستی نیز در چنین پارادایم فکری کاملاً منطقی به نظر می آید. به عبارت دیگر از کوزه تمدن غرب همان برون آید که در آن است و باید ریشه و سرچشمه مشکلات و انحرافات آموزه های فردگرایانه فمینیستی را در مبانی و فرهنگ غرب جست وجو کرد، چرا که محصولات فاسد یک سیستم، در درجه اول، ناشی از فساد سیستم است. هر چند فمینیسم باعث تقویت، پررنگ تر شدن و اجرای کامل اصول فردگرایی در جامعه زنان و خصوصاً در عرصه خانواده در غرب شده است. طبیعی است وقتی روحیه خودخواهانه اومانیستی بدون نظارت دین و قوانین الهی وارد محیط خانواده شود، نتیجه ای جز تضعیف، تزلزل و فروپاشی نهاد خانواده نخواهد داشت.
پی‌نوشت‌ها در دفتر نشریه موجود است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات