صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۱۷ خرداد ۱۳۹۱ - ۰۹:۰۲  ، 
کد خبر : ۲۳۸۸۱۷

نقد و بررسی فمینیسم و پیامدهای آن (بخش سوم)

شهاب زمانى مقدمه: در راستای نقد و بررسی فمینیسم و پیامدهای عملی آن در زندگی اجتماعی بشر، در شماره گذشته زوایای مختلف اومانیسم و سکولاریسم را واکاوی کردیم. در این شماره به نقد و بررسی دو بنیان دیگر از عصر مدرنیته می پردازیم.

3- راسیونالیسم
یکی دیگر از مبانی نظری غرب جدید، عقل گرایی (Rationalism) است. اصطلاح عقل گرایی که عمدتاً از قرن هجدهم میلادی به بعد در غرب رواج پیدا کرد، از مفاهیم پیچیده و چند پهلو است. بخش مهمی از پیچیدگی به تنوع معانی ارائه شده از این لفظ برمی گردد. در واقع، عقل گرایی مشترک لفظی است. آنچه در مبانی نظری فمینیسم مد نظر است، عقل گرایی فلسفی و یا عقل گرایی کلامی نیست. عقل گرایی فلسفی در مقابل تجربه گرایی است. بنا بر تعریف، عقل گرایی فلسفی قائل به وجود حقایق فطری برای نفس است که بر اساس آن، عقل می تواند نظام های فکری و فلسفی بنیان کند، در مقابل تجربه گرایی وجود بنیان های این چنینی را نفی می کند.(1) اما عقل گرایی کلامی، گرایشی است که به ضرورت ابتنای باورهای دینی بر براهین عقلی تأکید دارد و مقابل ایمان گرایی است که قائل به چنین ضرورتی نیست.(2) به هر حال، مراد از عقل گرایی به عنوان مبنای نظری فمینیسم، عقل گرایی ویژه دوران روشنگری است که اغلب از آن با عناوینی چون عقل ابزاری، عقل جزئی و عقل مدرن یاد می شود. ویژگی عقل گرایی این دوران، تأکید بر محدودیت های عقل در گام اول است؛ به تعبیر «جان لاک» که یکی از بنیانگذاران اندیشه عقل گرایی مدرن است، اذهان ما به بزرگی و وسعت حقیقت ساخته نشده اند و برای دریافت کل گستره اشیا و امور مناسب نیستند.(3)
نتیجه چنین تواضعی در حدود عقل بشری، آن است که آنچه در محدوده تجربه ما نیست، در محدوده عقل ما هم نیست و معرفت عقلی ما نمی تواند از حدود عالم تجربی فراتر رود.
در گام دوم عقل گرایی این دوره، به توسعه حیطه فعالیت های عقل می پردازد. پیش از این، عقل گرایی عمدتاً به حوزه مباحث فلسفی و شناخت حقایق اشیا اختصاص داشت. با گسترش علم جدید و شناخت انسان ها از قوانین حاکم بر طبیعت، این انگیزه در دانشمندان غربی در قرن هفدهم به وجود آمد که اگر می توان قوانین حاکم بر طبیعت را کشف کرد، پس می توان قوانین حاکم بر سرشت بشری را نیز کشف کرد و چنین توانایی ای برای فاهمه بشری وجود دارد و چیزی جز عقل بشری نیز نباید در کار فهم و کشف سرشت و طبیعت بشر مداخله کند.(4) عقل گرایی به این معنا، بنیانگذار علوم انسانی در غرب محسوب می شود.
بر اساس آنچه گفته شد، عقل گرایی مبتنی بر تجربه، به نظریه پردازی درباره سعادت، اخلاق و روان بشر پرداخت و علوم انسانی جدید را بر پایه روش تجربی بنیان گذاشت. از آنجا که ویژگی این عقل گرایی، انتقادی بودن یا به تعبیری ویران کنندگی است، در ارائه چارچوب های ایجابی و مثبت درباره سرشت و طبیعت انسان ناتوان است.
به قول «هرمن رندال» افکار ناقص و بلکه نادرست، می توانند چیزی را که آشکارا بی فایده به نظر می رسد، در هم بشکنند، ولی نمی توانند چیزی به جای آن بسازند. یک قرن تمام گذشت تا مردم این حقیقت را درک کردند.(5)
4- فردگرایی
در اندیشه مدرنیسم، انسان به مثابه یک فرد، دارای احترام و منزلت و حقوقی می شود که پیش از آن، از این جایگاه برخوردار نبوده است. در برابر دیدگاه هایی که به اهمیت و اصالت جامعه معتقد بودند و برای افراد به عنوان اجزای جامعه، اهمیت ثانویه و تبعی قائل می شدند، در دیدگاه فردگرایی (Individualism)، فرد واقعی تر، بنیادی تر و مقدم برجامعه تلقی می شود و به حقوق و منافع فردی اولویت قابل توجهی داده می شود. گرایش فردگرایی بر این مسئله تأکید می کند که فرد، نقطه مرکزی و محوری و مالک جسم و جان خویش است و همه چیز اعم از مذهب، فلسفه، قانون، اخلاق و ... تابع اویند و او تابع هیچ چیز نمی باشد. در این چارچوب، امیال بشری جایگاهی محکم و استثنایی می یابد. به گفت «هابز»، «هیوم» و «بنتام»، امیال، واقعیاتی غیرقابل تغییر و نهاده شده در طبع بشرند که اخلاق باید خود را با آنها سازگار کند. به گفته هیوم، حتی عقل نیز برده شهوات و خواهش ها است.(6)
در منطق خردگرایی، انسان ها جدا از یکدیگرند، چرا که هر یک از آنها در پی برآوردن امیال و خواسته‌های خویشند، لذا دیگران را به مثابه اشیایی تلقی می کنند که اگر بر سر راه شان قرار نگیرند، خنثی هستند وگرنه یاور و یا مانع تحقق مقاصد و امیال فردی اند. حتی آزادی فرد نه به جهت رسیدن به هدف سیاسی متعالی تر، بلکه فی نفسه عالی ترین هدف است و به معنای آزادی از تمام موانعی است که بر سر راه خواسته های فرد قرار می گیرد.
فمینیسم مدرن، دقیقاً در چنین حال و هوایی پایه ریزی شد، چرا که نتایج و تأثیرات اصول فردگرایی نیز در شعارها و آرمان های فمینیستی به خوبی پیدا است. در حقیقت شعارها و آموزه های فمینیستی از جمله حق سقط جنین، حق آزادی جنسی، جدایی طلبی، به زیر سوال بردن آموزه های اخلاق سنتی و مانند آن، نتیجه منطقی آموزه های فردگرایی است. وقتی در جامعه ای، تنها ملاک اخلاق و ارزش ها، فرد و امیال و منافع او باشد، طبیعی است که زنان بخواهند اخلاقی طبق منافع خویش سازماندهی کنند. وقتی میل و منفعت شخص، عمل را توجیه می کند، چرا میل و منفعت شخصی زنان در سقط جنین و آزادی های جنسی نادیده گرفته شود؟ و ... به همین شکل آموزه های فردگرایی باعث بسیاری از اعتراضات، سوال ها و شبهات در اذهان زنان شد و به شکل گیری نظریات متفاوت و متعدد فمینیستی انجامید.
البته فردگرایی از جنبه های مختلف توسط صاحب نظران خود غرب مورد نقد و بررسی قرار گرفته است. «آلکس دوتوکویل» رشد خودخواهی های فردی، پشت کردن به منافع عمومی و فضیلت های اجتماعی، زوال اخلاق اجتماعی را از جنبه های منفی فردگرایی می داند. «هگل» فرد جوامع فردگرا را همچون درختی بی ریشه می داند که جامعه را صرفاً ظرفی برای تأمین نیازهای خود می بیند. روابط انسان ها در چنین جوامعی، صرفاً تجاری است و هیچ علاقه یا هویت مشترکی یک عضو را با دیگر اعضای جامعه پیوند نمی دهد و نتیجه آن، انزوا و محصور شدن فرد در خودپرستی است. «دورکیم» نیز به گسیختگی، زوال وجدان جمعی و نابودی همبستگی های سنتی اشاره می کند و بسیاری از آسیب های موجود، از جمله خودکشی را پیامد افراط در فردگرایی می داند.(7)
مسلماً به دلیل تأسی و تبعیت فمینیسم از مبانی فردگرایانه، این مکتب نیز در معرض انتقادات مذکور قرار دارد. اما به هر حال نمی توان منکر تأثیر غیرقابل باور آنچه که تاکنون به عنوان مبانی فکری فمینیسم بیان کردیم، در به وجود آمدن این جنبش شد. در شماره آتی به اجمال نکاتی را در نقد مبانی نظری فمینیسم خواهیم گفت.
پی‌نوشت‌ها در دفتر نشریه موجود است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات