
نویسندگان: سینان اولگن، ناتان جی. براون، مارینا اوتاوی و پل سالم
مترجم: سمندیس جمالی لالهاشاره
اختصاصی بصیرت:زلزله «بیداری اسلامی» به موازات ایجاد رعب و وحشت در دل حکام مستبد و مرتجع کشورهای عربی که مردمشان با بیدار شدن از خواب طولانی غفلت، بر آنها شوریدند و تعدادی از آنها را سرنگون کردند، رهبران برخی از کشورهای غربی دارای منافع گسترده در این کشورها را نیز دچار نگرانی و تشویش کرد. رهبران کشورهای غربی پس از پشت سر گذاشتن مرحله حیرت و بلاتکلیفی، ابتدا به حمایت از حکام مرتجع روی آوردند و زمانی که متوجه شدند اعتراضات مردم سنگین است و عقبه دارد، با چرخشی زیرکانه در جایگاه موعظهگری و توصیه کردن قرار گرفتند و با تشدید فشار مردم و تقویت ظن سقوط حکام دیکتاتور، ریاکارانه جانب مردم را گرفتند تا بر حوادث در جریان مسلط شوند. آنها پس از اینکه دیدند نمیتوانند بهعنوان یک بازیگر برتر و خطدهنده، ایفای نقش کنند، نقش درجه دو را پذیرفتند و همزمان به بررسی فرایند صورت گرفته و کشف تصویر آینده منطقه در سایه این تحولات، همت گماشتند. یکی از مراکزی که این مسئولیت مهم را به عهده گرفت و کارشناسانی را بر این کار گماشت، مرکز مطالعاتی «کارنگی» آمریکا بود. این مرکز برای انجام این مهم، سه کارشناس را به کار گرفت که حاصل تلاش آنها، گزارشی تحلیلی شد با نام «نظم سیاسی نوظهور خاورمیانه». ترجمه این متن با تلخیص در ذیل تقدیم شده است:
مقدمه
با گذشت بیش از یک سال از خیزشهای مردمی در جهان عرب، نظم سیاسی نوظهور در خاورمیانه با تغییرات چشمگیر درون کشورها و در سطح منطقهای بروز کرده است. بازیگران نوظهور در سطح داخلی و بینالمللی جایگاه قدرتمندتری یافتهاند و دیگران اهمیت خود را رو به کاهش میبینند. گروههای اسلامگرا رو به خیزش هستند و نیروهای سکولار، قدرت خود را از دست میدهند. در سراسر منطقه، نگرانیهای اقتصادی افزایش یافته است. این تغییرات داخلی، پیامدهایی برای بازیگران منطقهای و بینالمللی داشته است. غرب باید گامهای اقتصادی و سیاسی جدیتری بهمنظور واکنش به این تغییر قدرت بردارد و با این بازیگران نوظهور تعامل کند.
در حوزه سیاسی، درخواست از جنبشهای اسلامگرا بهمنظور اتخاذ دستورکار ایدئولوژیک گستردهتری که سکولاریسم یا تعهدات فلسفی فراگیر به ارزشهای اساسی مانند حقوق زنان را تأیید کند، اشتباه است. در واقع، بازیگران بینالمللی باید بر مسائل اندک و بسیار خاص مانند استانداردهای بینالمللی حقوق بشر، حفظ روابط موجود و اصل حلوفصل مسالمتآمیز مناقشههای بینالمللی تمرکز کنند. چنین فشاری در صورتی که یکپارچه باشد، بیشترین تأثیرگذاری را خواهد داشت. بنابراین، تمام طرفها باید برای رفتاری متناسب تلاش کنند. همچنین جامعه بینالملل باید میزان مداخله خود را نسبت به تعداد اندک بازیگران سیاسی نخبه گسترش دهد و بر تلاشهای دیپلماتیک با محوریت برقراری ارتباط با تمام جوامع متمرکز شود. اگرچه در نهایت، غرب در کاهش تردیدهای متقابل میان اسلامگرایان و نیروهای سکولار در این کشورها، نمیتواند کار چندانی صورت دهد؛ اما باید بتواند اسلامگرایان و سکولارها را در تعاملات خود با جهان عرب مشارکت دهد.
این نوع همکاری احتمالاً زمانی مؤثر واقع میشود که به مسائلی مشخص مانند اقتصاد بپردازد. بهدلیل اینکه بسیاری از دولتهای نوظهور در سراسر جهان عرب، پیش از برگزاری انتخابات، اختیارات چندانی برای ایجاد تغییرات ندارند، تمرکز فوری باید بر اهداف طولانیمدتی باشد که در چارچوب چرخه انتخاباتی قابل اجرا است. ایجاد فرصتهای شغلی در سراسر خاورمیانه و شمال آفریقا یک اولویت خواهد بود و جامعه بینالملل میتواند با افزایش کمک اقتصادی، فراهم کردن کمکهای فنی و ایجاد چارچوبهای قانونگذاری و حقوقی و حمایت از آن، به این روند کمک کند. بازیگران بینالمللی باید از توسعه بخش خصوصی در این کشورها بهمنظور رشد و کمک به بازیگران داخلی در مدیریت انتظارات اقتصادی مردم عرب پشتیبانی کنند؛ بهویژه اتحادیه اروپا باید معیارهای تجاری خود را در حمایت از تولیدات داخلی منطقه مشخص کند.
در نهایت، بهترین گزینه برای آشتی در جهان عرب، تمرکز بر اصلاحات اقتصادی و سایر اقدامات ملموس است. تلاش آگاهانه برای گرد هم آوردن نیروهای متضاد بهمنظور رشد و اصلاحات اقتصادی، بهترین گزینه برای تقویت دموکراسی در این کشورها خواهد بود.
تغییرات در نظم داخلی
با گسترش موج خیزشهای مردمی در سال 2011، رژیمهای استبدادی جهان عرب بهطور شگفتانگیزی آسیبپذیری خود را در برابر این اعتراضات نشان دادند و ائتلافهای غیرایدئولوژیک شهروندان عادی بر تغییرات سیاسی تأکید و پافشاری کردند. در نهایت، چهار رئیسجمهور در منطقه سرنگون شدند. البته تمام کشورهایی که خیزشها را تجربه کردند، شاهد تغییر اهمیت بازیگران سیاسی نبودند. در بحرین، شورشها تغییرات واقعی به وجود نیاورده است. در یمن نیز تغییرات واقعی رخ نداده است. اگرچه علی عبدالله صالح مجبور به استعفا شد؛ اما معاون وی همچنان در مسند خود باقی مانده و یکی از پسرهای وی نامزد ریاستجمهوری است. نتیجه یک سال خشونت ممکن است چیزی بیش از تغییر پستهای رسمی درون حلقه محدود نخبگان خانوادگی و قبیلهای نباشد.
اما در شماری از کشورها هنگامی که صحنه سیاسی از اعتراضات خیابانی به صندوق آرا کشیده شد، دیگر خبری از ائتلافهای محکم غیر ایدئولوژیک نبود. در واقع، جنبشهای اسلامگرا بودند که با مشارکت اجتماعی و توانمندیهای سازمانی گسترده، صحنه را از آن خود کردند. در تونس و مصر، نخبگان نوظهور اسلامگرا در مقایسه با نخبگان قدیمی، سکولار و تجددگرا، بنیان اجتماعی و ایدئولوژیک متفاوتی دارند. احتمالاً در لیبی نیز نخبگان اسلامگرا در نتیجه انتخابات آتی، قدرت را به دست خواهند گرفت. حتی در مراکش که پادشاه همچنان قدرت را بهطور کامل در دست دارد، مجبور شده است به حزب عدالت و توسعه اسلامگرا اجازه تشکیل دولت جدید را بدهد، بنابراین نخبگان قدیمی به چالش کشیده شدهاند. همچنین بهطور گستردهای انتظار میرود که با تغییر رژیم در سوریه، اخوانالمسلمین بخش مهم نظام سیاسی جدید سوریه خواهد شد. تغییراتی که اکنون در سراسر شمال آفریقا و خاور نزدیک شاهد آن هستیم، با مداخله نظامی آمریکا نخست از عراق شروع شد. همچنین این مداخله نظامی سبب شد نخبگان سنی سکولار به حاشیه بروند و نخبگان شیعه با گرایشهای اسلامگرایی جانشین آنها شوند.
خیزش اسلامگراها
به موازات تشکیل ساختارهای دموکراتیک در منطقه، اسلامگرایان به بازیگران اصلی تبدیل خواهند شد. این موضوع به این معنا نیست که دموکراسی عربی قطعاً آینده اسلامگرایی خواهد داشت. اعتراضات مردمی که به فضای سیاسی افزوده شده، احتمالاً از بین نخواهد رفت و با وجود این، شکل اعتراضات گسترده در حمایت از تغییرات عمومی به خود نخواهد گرفت؛ بلکه بیشتر اعتراضاتی هدفمند، خاص و قشری (زنان، دانشجویان یا کارگران) خواهند بود. بازیگران سیاسی نوظهوری که تلاش میکنند صدایی مستقل داشته باشند (مانند اتحادیههای کارگری)، ممکن است در انجام چنین اقدامی موفقتر باشند و نیروهای نظامی و امنیتی حداقل در مقطع کنونی همچنان بازیگران سیاسی مهمی خواهند بود؛ اما در نهایت، اسلامگرایان میتوانند بازیگرانی مسلط باشند؛ همانطور که سایر گروهها به حضور قدرتمند در صحنه انتخابات تمایل چندانی نشان ندادهاند. در واقع، احزاب حاکم (مصر و تونس) بهعنوان تنها ساختارهایی که بهطور حتم میتوانند شهروندان را برای اهداف انتخاباتی بسیج کنند، از بین رفتهاند. (در لیبی و بیشتر کشورهای پادشاهی این ساختارها هرگز به وجود نیامده است.)
بازیگران اسلامگرا ممکن است مهمترین بازیگران تحولات دموکراتیک باشند؛ اما آنها نشانههای مهمی از تغییرات را نشان دادهاند. بیشتر آنها نسبتاً موفق بودهاند. جنبشهایی مانند النهضه در تونس که فعالیتهای پنهانی داشتهاند، بار دیگر بهسرعت ظهور کرده و شبکههای ملی مؤثری را ایجاد کردهاند. اخوانالمسلمین مصر دارای جایگاه قانونی نیست؛ اما بهطور علنی و تا حدی میتواند فعالیت کند، بهطوریکه جنبشهای سلفی مصر که گاهی بهطور رسمی سازمان یافتهاند، گروههای سیاسی خود را با سرعت تشکیل دادند و در تمام این موارد، اسلامگرایان نهتنها ساختارها را مدیریت کردند، بلکه به تدوین برنامههای جامعی پرداختند و مسائل مختلف سیاسی، اقتصادی و سیاست عمومی را پوشش دادند. حتی در کشورهایی که تغییر رژیم در آنها صورت نگرفته، بازیگران اسلامگرا ظاهراً نیروهای انتخاباتی مهمی هستند. در مراکش، حزب عدالت و توسعه، اصلاحات قانون اساسی صورت داده و در کابینه نقش برجسته گرفته است؛ در اردن، جبهه عمل اسلامی بر اصلاحات سیاسی تأکید کرده و حتی ایده پادشاهی مشروطه را مطرح کرده است. در کویت، نامزدهای اسلامگرا و قبیلهای محافظهکار در بیشتر انتخاباتهای پارلمانی اخیر بهخوبی عمل کردهاند.
این موج رو به افزایش، تمام جنبشهای اسلامگرا را به حرکت واداشته؛ اما این روند، ناظران را بر آن داشته تا از گوناگونی اسلامگرایی در طیفهای سیاسی آگاه شوند. تحت شرایط تقریباً استبدادی پیشین مشخص بود که برخی جنبشها که اغلب الگوی آنها اخوانالمسلمین است، به دنبال پیوستن به جریان سیاسی و سایر جنبشهای جهادی در حاشیه صحنه سیاسی هستند؛ اما در طول سال گذشته، جنبشهای سلفی که گرایش محافظهکاری اجتماعی شدید دارند و به متون مذهبی بسیار وفادارند، در کشورهایی مانند مصر و تونس به تعامل سیاسی علاقه بیشتری نشان دادهاند و حتی در چارچوب جنبشهای با تجربهتر و شبیه اخوانالمسلمین اختلافات کمتر شده است. حزب عدالت و توسعه مراکش بر پیوستن به نخبگان حاکم تأکید کرده؛ جبهه عمل اسلامی اردن نیز بر شدت مخالفتهای خود افزوده و جنبش النهضه تونس به صرف نظر کردن از انطباق قانون اساسی با شریعت اسلام متمایل شده است؛ البته به نظر نمیرسد که اخوانالمسلمین مصر چنین اقدامی صورت دهد. به بیان واضحتر، چنین جنبشهایی بهمنظور درسآموزی، از نزدیک یکدیگر را زیر نظر دارند؛ اما آنها بهطور مشهود توسط محیط داخلی که در آن فعالیت میکنند، شکل داده شدهاند.
انتخابات و ایدئولوژی
موفقیت انتخاباتی این جنبشها باوجود تنوع، به دو تحول ایدئولوژیک منجر شده است؛ نخست، سبب شده این جنبشها از سازوکارهای دموکراتیک و سیاسی با اشتیاق فراوان استقبال کنند. این موضوع بهسادگی شکل حمایت عمومی از دموکراسی به خود نمیگیرد؛ بلکه غالباً اسلامگرایان علاقه بسیار خاصی به تقویت سازوکارهای اکثریتگرایی نشان دادهاند. اسلامگرایان با تشخیص اینکه انتخابات پارلمانی احتمالاً به ظهور ائتلافهای بزرگ اسلامگرا در برخی کشورها و اقلیتهای اسلامگرا در دیگران منجر میشود، بر نظام انتخاباتی بیطرف و حرفهای، پارلمانهای قدرتمندتر و حفاظت شدیدتر از سازمانهای سیاسی تأکید کردهاند.
این تغییرات، حساستر است؛ اما همچنان و بهشدت در روندهای قانون اساسی که در تونس و مصر در جریان است، تأثیر گذاشته است. در حالی که بحثهای داغ و احساسی در مورد نقش اسلام و قوانین اسلامی در قانون اساسی صورت میگیرد، احزاب اسلامگرا در این کشورها با انتقال تمرکز انرژی خود بر موارد کمتر نمادین، تا حدی زیرکی نشان میدهند؛ اینگونه است نظارت پارلمانی بر کابینه و نظارت غیرنظامیان بر ارتش. هنگامی که سایر جنبشها و گروههای سیاسی بر مسائل بنیادین و حساس مانند نظام قضایی انتقالی و روند مناسب بازسازی سیاسی تمرکز کردند، اسلامگرایان تمایل داشتند چنین جزئیاتی به دیگران سپرده شود و تنها بر تداوم روند سیاسی و پیشبرد انتخابات پافشاری کردند. این تصمیم بهخوبی اجرا شده؛ همانطور که اسلامگرایان انتظار داشتند، انتخابات نقش مؤثری ایفا کرده و رهبران اسلامگرا از گروهی ساده در میان سایر گروهها، به بازیگر سیاسی غیرنظامی مهم تبدیل شدهاند.
این روند به دومین تغییر ایدئولوژیک مشهود در جنبشها منجر شده است. آنها خود را جنبش مخالفان تلقی میکنند و بهطور فزایندهای از احزاب بالقوه یا بالفعل حاکم میدانند. جنبشهای مبتنی بر الگوی اخوانالمسلمین ایدئولوژیهای بسیار عمومی دارند که انعطافپذیری را در مقایسه با سایر جنبشهای ایدئولوژیک آسانتر میکند. با وجود این، این موضوع جالب توجه است که آنها چگونه بهسرعت آن چیزی را پذیرفتند که بار رهبری میدانند و در عین حال، موضعگیریهای خود را به جای تفسیر خود از متون مذهبی، بیشتر بر مبنای الزامات اقتصادی و بینالمللی قرار دادهاند. در مورد مسائل سیاست اقتصادی (ازجمله سرمایهگذاری خارجی، گردشگری و کمک اقتصادی)، جنبشها خود را متفاوت از رژیمهای سابق کاملاً متعهد به سیاستهای عمدتاً لیبرال و برونگرا مانند عدالتمحوری، شفافیت و مخالف فساد نشان میدهند. آنها موضعگیریهای خود در قبال اسرائیل ]رژیم صهیونیستی[ را با بیمیلی ملایمتر کردهاند؛ اما همچنان تمایل دارند به گفتوگوکنندههای غربی تضمینهایی بدهند.
این تغییرات در گروههای سلفی که به لحاظ سیاسی تجربه کمتری دارند، چشمگیر نبوده است، دلیل آن ساده است؛ زیرا آنها به تفسیرهای خاص از متون مذهبی بسیار متعهد هستند و احتمال اینکه به لحاظ سیاسی مسئولیتپذیر باشند، اندک است؛ اما حتی جنبشهای سلفی نیز به جای اینکه خود را بهعنوان الگوهای پرهیزکاری و ایمان ارائه کنند، خواستار موضعگیریهای سیاسی جدی هستند.
سیاستهای اسلامگرایان
اتهام طولانیمدت در مورد رویکرد مبهم و مغلطهآمیز اسلامگرایان (که بهطور کلیشهای حرفهای اطمینانبخش به خارجیها میزنند و در عین حال، لحن مذهبی شدید خود را برای حامیان خود حفظ میکنند)، همواره بزرگنمایی شده است؛ اما بهنظر میرسد برای دوره کنونی کمتر کاربرد دارد. بهطور حتم جنبشهای اسلامگرا مذهب خود را کاملاً جدی تلقی میکنند و احتمالاً مقاطعی وجود خواهد داشت که مقامات ارشد یا حتی رهبران اظهار نظر کنند که این مسئله، محافل غربی را بهتزده خواهد کرد؛ به احتمال بسیار در مورد اسرائیل ]صهیونیستها[، حقوق زنان و اقلیتها، زبان رهبران سیاسی همواره در مواجهه با حامیان خود و خارجیها متفاوت است. این شکاف هرچند هرگز از بین نمیرود؛ اما ممکن است کاهش یابد. رهبران اسلامگرا که زیر ذرهبین مخالفان داخلی و رهبران خارجی هستند، کاملاً آگاهند؛ بنابراین، مجبور خواهند شد فرمولهایی شفاهی بیابند که در میان مخاطبان ارائه میشود. افزایش احساس مسئولیتپذیری سیاسی و این احساس که آنها به فرصتی تاریخی دست یافتهاند، سبب شده رهبران جنبش در لحن خود محتاطانهتر برخورد کنند.
مقطع کنونی تغییراتی بهوجود آورده؛ اما هنوز تمام مسائل اسلامگرایان حلوفصل نشده است. انتقال از جنبشهای زیرزمینی یا چالشساز و کمتر قابل تحمل به احزاب سیاسی حاکم حتی برای رهبرانی که به حکومت و سیاست متعهد هستند، کار آسانی نیست و جنبشهای اسلامگرا بر اینکه کاملاً متعهد به اسلامگرایی نیستند پافشاری میکنند و بیشتر تمایل دارند ویژگی خود بهعنوان جنبشهای اصلاحی گسترده را حفظ کنند، وضعیت کیفی مسلمانان را بهبود ببخشند، سلامت خانوادهها را بالا ببرند و سطح عدالت در جوامع ارتقا یابد. اگرچه این احزاب بیش از پیش به لحاظ اندیشهای تکامل مییابند و برخی از پویاترین رهبران، سیاستها و کار حزبی و فعالیت پارلمانی را به نمایش میگذارند؛ اما این موضوع، تنها یک بخش از مأموریت آنهاست. بنابراین، پرسشهای بیپاسخ جدی در مورد اهداف اسلامگرایان وجود دارد که برخی از آنها عبارتند از:
• اسلامگرایان چه زمانی از اقتدار دولتی استفاده میکنند و چه زمانی بر راهبرد قدیمی خود یعنی کارهای زیربنایی مانند اقدامات جنبشی، موعظه، آموزش و فعالیتهای اجتماعی تأکید میورزند؟
• آنها چه میزان تمایل دارند تعهد خود به سیاست آزادتر را به حوزههای اجتماعی و فرهنگی گسترش دهند؟ و چه نوع محدودیتهایی برای امور هنری، حقوق غیرمسلمانان و بحث گروهی در مورد موضوعات مذهبی حساس اعمال میکنند؟
• چگونه نگاه خود به بازارهای اقتصادی و حقوق مالکیت را با تعهدات رفاه اجتماعی و پافشاری خود بر فراگیر بودن آموزههای اسلامی و اجرای آنها در حوزه اقتصادی سازگار میکنند؟
اگرچه جنبشهای اسلامگرا تکاملی ناقص و گاهی همچنان مبهم داشتهاند؛ اما بازیگران خارجی ابزارهای محدودی برای شکلدهی گسترش خود در آینده دارند. فعالیت مطلوب دهه گذشته (بررسی چنین جنبشهایی برای یافتن تندروهایی که باید کنار گذاشته شوند و میانهروهایی که میتوانند مورد حمایت قرار گیرند) احتمالاً همچنان ثمربخش است. جنبشهای اسلامگرا به دنبال هدایت ایدئولوژیک نیستند و بزرگترین جنبشها به توانایی سازمانی و یکپارچگی سطوح افتخار میکنند. این موضوع، احساس بیشتری ایجاد میکند که آنها از نظر اجتماعی و سیاسی، جنبشهای محافظهکار با گرایش مذهبی بسیار شدید و اعتبارهای دموکراتیک فراوان تلقی شوند. بنابراین، بهطور مسلم پدیدههای کاملاً ناآشنایی بهشمار نمیروند.
پیامدهای تغییرات داخلی قدرت
تغییرات قدرت میان نخبگان سکولار و اسلامگرا که تاکنون جدیترین پیامد داخلی بهار عربی بوده، بهدلیل ارائه دموکراسی گستردهتر صورت گرفت. این وضعیت به گروهها اجازه سازماندهی داد و انتخابات آزادتر و رقابتیتری را جایگزین انتخابات بسیار مهندسی شده رژیمهای سابق کرد. بهنظر نمیرسد که در بیشتر کشورهایی که روندهای دموکراتیک اسلامگرایان (بهویژه در مصر با پیروزی قاطع اخوانالمسلمین و سلفیها) به قدرت رسید، اوضاع بهزودی با ابزارهای دموکراتیک معکوس شود. احزاب اسلامگرا اثبات کردهاند که سازمانیافته و مردمی هستند، در حالی که احزاب سکولار بهظاهر نمیتوانند پیامی با جذابیت گسترده ایجاد کنند و سازماندهی ضعیفی دارند و در ایجاد ائتلاف میان خود، حتی برای اهداف انتخاباتی با مشکل روبهرو هستند.
پیروزی اسلامگرایان در انتخابات اخیر، فراتر از تغییر عادی احزاب در قدرت بود که بهطور عادی در تمام نظامهای سیاسی دموکراتیک رخ میدهد. این وضعیت، نشاندهنده تغییر نخبگان و تنزل نخبگان تجددگرا و سکولاری است که سیاستهای کشورهای عربی در شمال آفریقا و خاور نزدیک را دههها تحت واپایش(کنترل) داشتهاند و در عینحال، نشاندهنده خیزش همزمان نخبگان اسلامگرای رقیبی است که کنار زده شده و به حاشیه رانده شده بودند و اغلب تحت تعقیب قرار داشتند. نماد این تغییر، تحولات تونس و مصر است، بهطوری که بسیاری از شخصیتهای اسلامگرای مهم امروز که از سوی رژیمهای سابق زندانی یا تبعید شده بودند، توانستند مشاغل سیاسی خود را در سال 2011 بار دیگر آغاز کنند. راشد غنوشی، رهبر حزب النهضه و حامدی جبالی، نخستوزیر تونس و خیرات الشاطر، معاون اخوانالمسلمین و نامزد ریاستجمهوری سالها در زندان یا تبعید بودهاند.
خیزش نخبگان اسلامگرا نگرانی جدی و وحشت میان نخبگان سکولار و تجددگرا ایجاد میکند. این موضوع قابل فهم است، چراکه با وقوع آن، یک تغییر تاریخی واقعی صورت میگیرد. این وحشت همهجانبه که در مورد تونس و مصر مشهود است، همچنان وجود دارد.
چالشهای کشورهای غربی
ظاهراً تاکنون کشورهای غربی بیش از احزاب سکولار تونس و مصر به پذیرش خیزش اسلامگرایان تمایل نشان دادهاند. نتایج انتخابات، شفاف است و کشورهای غربی میدانند در صورتی که نتیجه روندهای دموکراتیک مورد حمایت خود را نپذیرند، تمام اعتبار خود را از دست خواهند داد. با وجود این، خیزش احزاب اسلامگرا برای دولتهای غربی به دو دلیل مایه نگرانی است: نخست، همچنان پرسشهایی در مورد اهداف نهایی این احزاب، نحوه تکامل آنها در زمان حضور در قدرت و میزان تمایل آنها به روابط محکم با غرب وجود دارد. در مورد مصر، مسئله تمایل اسلامگرایان به پایبندی به پیمان صلح با اسرائیل و در سطحی گستردهتر، نحوه برخورد آنها با اسرائیل (رژیمی که موجودیت آن را صهیونیستی مینامند) نیز به نگرانی جدی تبدیل شده است.
دومین چالش برای کشورهای غربی، ناشی از اختلاف میان نیروهای اسلامگرا و سکولار (تجددگرا) است که بهعنوان ویژگی بارز کشورهای در حال گذار ظهور میکند. نخبگان سکولاری که با خیزش احزاب اسلامگرا به حاشیه رانده شدهاند، دوستان دولتهای غربی هستند که در گذشته مورد حمایت آنها بودند. از میان این نخبگان بود که رژیمها در این کشورها قدرت یافتند و این موضوع، بخشی از روابط تاریخی (دوستانه یا غیردوستانه) میان کشورهای عربی و غربی بود. رژیمهای بورقیبه و بنعلی در تونس، بخشی از این نخبگان بودند؛ همانطور که دولتهای وفد، رژیمهای جمال عبدالناصر، انورسادات و حسنی مبارک به شکلهای مختلف به پروژه مدرنیسم و سکولاریسم متعلق بودند.
نهتنها روابط تاریخی میان نخبگان و غرب وجود داشته؛ بلکه حیات سیاسی این نخبگان برای ظهور کشورهای در حال گذار به دموکراسی نیز اهمیت دارد. دموکراسی نیازمند نیروهای رقیب و متضاد است؛ بنابراین جهان عرب در مقطع کنونی به حضور نیروهای اسلامگرا و سکولار نیاز دارد.
نظم منطقهای
پویایی منطقهای (عاملی مهم برای غرب و کشورهای در حال گذار) هرچند بهطور بنیادین تغییر نکرده است؛ اما بسیار غیرقابل پیشبینی است. پیش از خیزشهای مردمی، نظم منطقهای معنادار برای عربها یا خاورمیانه وجود نداشت؛ در عین حال، امروز نیز همچنان نظمی معنادار پدیدار نشده است. خاورمیانه از جمله پر هرجومرجترین مناطق جهان بهشمار میرود و چارچوب سیاسی، امنیتی یا اقتصادی مشارکتی در آن وجود ندارد. همچنین تا به امروز شاهد دو کشمکش بلندمدت جهان بوده است: نخست، کشمکش اعراب و اسرائیل و دوم، تنشهای ایران و بیشتر کشورهای منطقهای و بینالمللی. اگرچه خیزشهای عربی به روشهای مختلف بر روابط منطقهای تأثیر گذاشته است؛ اما این دو کشمکش مهم، همچنان باقی است و منطقه به برقراری نظم منطقهای باثبات نزدیک نیست.
خیزشها و تنشها در تونس، مصر، لیبی و یمن بر روابط منطقهای و بینالمللی تأثیر گذاشته؛ اما این تأثیرات به تغییر بنیادین توازن قدرت منطقهای منجر نشده است. در صورتی که خیزشها در بحرین موفق شود یا شورشها در سوریه به تغییر رژیم در این کشور بینجامد، تغییری گستردهتر در روابط قدرت به وقوع خواهد پیوست. سرنگونی رژیم اسد ضربهای تاریخی به ایران و دستاوردی مهم برای قدرتهای عربی سنی و نیز غرب به شمار میرود. در مقابل، سرنگونی آلخلیفه در بحرین نیز تأمینکننده منافع مهم ایران خواهد بود. تاکنون دلیل تأثیر محدود خیزشها بر روابط خارجی تا حدی اینگونه است که این خیزشها عمدتاً به سیاست داخلی مربوط میشدند، نه سیاست خارجی. در دورههای قابل مقایسه خیزشها در خاورمیانه از اواخر قرن نوزدهم تا انقلاب ایران در سال 1979 و پس از آن، خیزشهای مردمی تقریباً همواره تمرکز شدیدی بر دستورکار ضداستعماری یا ضدغربی داشتهاند و کودتاها یا دولتهایی که بر این موجها سوار میشدند، بهسرعت تغییرات گستردهای در سیاست خارجی به اجرا میگذاشتند. درواقع، در دهههای اخیر، دولتهای خاورمیانه به سیاست خارجی بهعنوان جایگزین حکومتداری مطلوب و اصلاحات در داخل محوریت دادهاند. خیزشهای سال 2011 با درخواست آزادی داخلی، حکومتداری مطلوب و عدالت اجتماعی و در عینحال، حفظ سیاست خارجی در مرحله بعدی، شرایط را تغییر داد.
این خیزشها تغییر قدرت جدی برای مردم (و نه برای یک یا چند بازیگر منطقهای یا بینالمللی) پدید آورده است. ملتهای عرب، بازیگرانی مفقود در روابط قدرت منطقهای بودند؛ زیرا حاکمان، قدرت را غصب کرده بودند و با روابط مختلف به وابستگی خود ادامه میدادند و با بازیگران منطقهای و بینالمللی بزرگتر متحد شده بودند. تغییر قدرت به سوی مردم در این واقعیت چنان هویداست که ملتها تشخیص دادهاند با توانایی خود برای بسیج، تظاهرات، شورش و در نهایت، شرکت در انتخابات میتوانند بر تقسیم قدرت در جوامع اثرگذار باشند. همچنین تغییر قدرت در شکلهای جدید سیاست در کشورهایی که در دوره انتقال به دولتِ مبتنی بر قانون اساسی و دموکراسی قرار دارند، مشخص است. سیاست خارجی، دیگر بهوسیله حاکم و حلقه کوچک نزدیکان او تدوین و تنظیم نمیشود؛ بلکه پیش از پارلمانهای مبتنی بر آزادی بیان و تکثرگرا و نیز پیش از آگاهی مردمی، باید مورد مذاکره قرار گیرد.
بنابراین، سیاست خارجی باید بنیانهای محکمی در عقاید و منافع عمومی داشته باشد و نمیتواند بازتاب تغییر تمایلات یا توافقهای پنهان حاکمان غیرمسئول باشد. این موضوع، سیاست خارجی کشورهای عربی پس از انتقال قدرت را به الگوی سیاست خارجی ترکیه نزدیکتر میکند که بهطور گستردهای مبتنی بر ملیگرایی و متمرکز بر منافع اقتصادی ملموس است. دولتها باید محبوبیت خود را در محکمه اذهان عمومی حفظ کنند و رشد اقتصادی و اشتغالزایی را در دستورکار قرار دهند. تاکنون اذهان عمومی همواره بر امور داخلی تمرکز کردهاند؛ اما در صورتی که تحولات گستردهای در جبهه اسرائیل - فلسطین رخ دهد، اذهان عمومی میتوانند دولتهای خود را به اتخاذ مواضع تند وادار کنند.
پیامدها برای بازیگران مهم منطقهای و بینالمللی
آمریکا و اروپا از اینکه با آغاز خیزشهای عربی آسیبهای جدی خواهند دید وحشت داشتند ؛ اما روابط خود را در لیبی حفظ و تا حدودی به این کشور نفوذ پیدا کردهاند. در صورتی که رژیم سوریه سرنگون شود، غرب میتواند در آنجا دستاوردهایی داشته باشد. همچنین اذهان عمومی عربی پس از یک قرن غربستیزی و گرایش به شرق، به نقش غرب در این دوره دیدگاهی مطلوب دارند و نسبت به کشورهای شرقی مانند روسیه، چین و هند دیدگاهی منفی پیدا کردهاند. با وجود این، خیزشهای عربی نیز بیثباتی و ناامنی چشمگیری به وجود آورده است و میتواند با خطرات تازهای از سوی شبکههای تروریستی روبهرو شود. بهعلاوه، در صورتی که انتقال قدرت در مصر و شمال آفریقا با مشکل روبهرو شود و یا به شکست انجامد، اروپا با چالشهای تازه مهاجرت و ناامنی مواجه خواهد شد.
تصویر روسیه و چین در سال گذشته نزد اذهان عمومی و دولتهای عربی منفی شده است. آنها برای ترمیم تصویر خود در ماهها و سالهای پیش رو تلاش گستردهای صورت دادهاند. اقمار روسیه در حمایت از اسد بهطور موقت نفوذ روسیه در منطقه را افزایش داده و روسیه را به یک معنا در جایگاه حامی بینالمللی محور ایران، عراق، سوریه و لبنان قرار داده است؛ اما این راهبرد در صورت سرنگونی اسد نتیجه عکس خواهد داشت. در اعتراضات مردمی، پرچم روسیه بهعنوان نمادی نامطلوب، جایگزین پرچم آمریکا شده است. موضعگیری چین در مقایسه با روسیه از شدت کمتری برخوردار است؛ اما تصویر این کشور نیز در منطقه آسیب دیده است. اسرائیل ازجمله بزرگترین بازندگان اعتراضات جهان عرب است؛ زیرا حسنی مبارک، دوست نزدیک خود در منطقه را از دست داده است. اسرائیل در نبود حسنی مبارک، دیگر نمیتواند روی عبدالله، شاه اردن، بهعنوان یک دوست حساب کند. اگرچه بازیگران جدید در مصر متعهد به حفظ پیمان صلح با اسرائیل شدهاند؛ اما تاکنون اظهار داشتهاند که موضعگیری شدیدتری در قبال اسرائیل خواهند داشت؛ احتمالاً موضعگیری آنها به ترکها نزدیکتر خواهد شد؛ دولت ترکیه در مورد رفتار خشونتآمیز اسرائیل انتقادات و اعتراضات جدی صورت داده و در صورتی که درگیری دیگری میان اسرائیل و فلسطینیها رخ دهد (شبیه جنگ غزه در سالهای 2009-2008)، تضمینی وجود ندارد که دولت منتخب مصر بتواند روابطی عادی با اسرائیل همانند دوران مبارک داشته باشد. همچنین اسرائیل با احتمال خیزش فلسطینیها به سبک بهار عربی روبهرو است؛ اما تغییر رژیم در سوریه، حزبالله را آسیبپذیرتر خواهد کرد؛ زیرا این دشمن اسرائیل مورد حمایت سیاسی رژیم سوریه است. در عین حال، تغییر رژیم در سوریه امکان آغاز مجدد گفتوگوهای صلح در مورد بلندیهای جولان و حلوفصل تنشهای اسرائیل، سوریه و لبنان را افزایش میدهد.
ایران جایگاه خود در اذهان عمومی جهان عرب را بهطور چشمگیری از دست داده است. سرکوب معترضان ایرانی پس از سال 2009 و حمایت دولت ایران از رژیم اسد سبب شده است ایران و حزبالله تقریباً تمام محبوبیت سالهای گذشته خود را از دست بدهند. در صورت سرنگونی بشار اسد، ایران بزرگترین متحد خود در جهان عرب و نیز دسترسی به حزبالله را از دست خواهد داد. این مسئله، بزرگترین ضربه به ایران از زمان جنگ ایران و عراق خواهد بود و میتواند به یک دهه تسلط منطقهای ایران که با سرنگونی طالبان و صدام از سوی آمریکا بهوجود آمد، پایان دهد؛ هرچند ایران احتمالاً در واکنش به سرنگونی بشار اسد بر افغانستان و عراق متمرکز خواهد شد. همچنین همواره این احتمال وجود دارد که آمریکا یا اسرائیل حملهای نظامی علیه ایران صورت دهند. اگرچه همدلی با ایران در منطقه اندک است؛ اما در صورت حمله به ایران، اسلامگرایان در مصر و سایر کشورهای عربی علیه آمریکا و اسرائیل واکنش جدی نشان خواهند داد.
بسیاری از گروهها در بهار عربی ترکیه را الگویی موفق میدانند و رجب طیب اردوغان، نخستوزیر ترکیه، در بسیاری از کشورهای انقلابدیده مورد استقبال قرار گرفته است. با این حال، این موضوع به معنای تسلط ترکیه یا نظمی نوعثمانی در منطقه نیست. در واقع، قدرت نرم ترکیه در سیاست، اقتصاد و دیپلماسی بهمنظور ایجاد خاورمیانهای باثباتتر و شکوفاتر، حیاتی است. ترکیه میتواند از طریق روابط خود با دولتهای نوظهور تحت حاکمیت اخوانالمسلمین اعمال نفوذ کند و بهویژه در سوریه پس از اسد از نفوذ شدیدی برخوردار شود. عربستان سعودی باوجود ضربات وارده به متحدان منطقهای و نظم داخلی خود، همچنان پابرجاست. سعودیها تلاش میکنند در دولتهای نوظهور و دولتها در کشورهای در حال گذار، اعمال نفوذ و از شورای همکاری خلیجفارس بهمنظور واکنش قهرآمیز به بحران بحرین استفاده کنند. توانمندیهای اقتصادی سعودیها به آنها در خرید زمان در صحنه سیاسی داخلی کمک کرده است؛ اما این کشور با چالشی میانمدت در سازگاری نهادهای سیاسی خود با انتظارات سیاسی رو به تغییر، مواجه است. این چالش پیامدهای مهمی برای نقش منطقهای عربستان در آینده خواهد داشت.
سوریه از بازیگری قدرتمند در شرق عربی به صحنه بازیگری تبدیل شده است. رژیم سوریه نشان داده است بهطور جدی و بهسرعت در معرض سرنگونی قرار دارد و بهدلیل عدم مشروعیت، توانایی واپایش(کنترل) دوباره کشور را از دست داده است. احتمالاً سوریه وارد مرحلهای میشود که در آن، رژیم، تنزل یافته و مخالفان بهسرعت مسلح میشوند و نظم عمومی و امنیت بر هم میخورد. سرنگونی رژیم بشار اسد با دوره انتقالی پرچالش همراه خواهد بود و بازسازی نظم سیاسی، امنیتی و اقتصادی سالها زمان خواهد برد. سوریه تاکنون همانند لبنان و عراق در گذشته، به صحنه جنگهای نیابتی منطقهای و بینالمللی تبدیل شده است. عراق با بیش از دو دهه عدم حضور، به آهستگی نفوذ منطقهای خود را بازمییابد. باوجود اقدامات اقتدارگرایانه و چالشبرانگیز، دولت تحت حاکمیت شیعیان در عراق همزمان با افزایش سریع ثروت نفتی، تقویت ارتش و افزایش اعتماد به نفس و بلندپروازیها اظهار وجود میکند. عراق جدید با ایران روابط دوستانه خواهد داشت؛ اما مطیع این کشور نخواهد بود. عراق با آمریکا روابط راهبردی دارد و به ایجاد روابط مستحکم با همسایگان عربی و ترکیه نیز متمایل است. نقش رو به رشد منطقهای عراق را میتوان در میزبانی این کشور از اتحادیه عرب در اواخر ماه مارس و نیز نشست هستهای 1+5 با ایران در ماه می دید.
به نظر میرسد قطر بزرگترین برنده در بهار عربی است. شبکه تلویزیونی الجزیره قطر در شعلهور ساختن انقلابها نقش کلیدی داشت. دیپلماسی قطر در هدایت شورای همکاری خلیجفارس به انجام اقدامات عملی، نقش مهمی داشته است و همچنان بازیگری بسیار فعال در صحنه جهان عرب است که در حال حاضر بر حمایت از انقلاب سوریه متمرکز شده است.
همکاری منطقهای
در عینحال، اتحادیه عرب و شورای همکاری خلیجفارس نشانههایی از افزایش کنشگری را به نمایش گذاشتهاند. اتحادیه عرب بعد از دههها انفعال در ایفای نقش جدی در دیپلماسی منطقهای و بینالمللی، در مسئله لیبی به مداخله نظامی در این کشور کمک کرد و در مقابله با بحران سوریه نیز نقش مهمی ایفا کرده که تاکنون مؤثر نبوده است. اتحادیه عرب به فعالسازی نقش خود روی آورده است؛ زیرا اذهان عمومی جهان عرب مشروعیت منطقهای و بینالمللی شفافی کسب کرده و بار دیگر بسیج شده است و مصر که میزبان و رئیس اتحادیه عرب است، از سه دهه انزوای منطقهای رهایی یافته و در میان ملتهای عربی بهعنوان یکی از کشورهای مهم بهار عربی مشروعیت کسب کرده است. بهعلاوه، کنشگری شدید قطر در دیپلماسی منطقهای و بینالمللی، اتحادیه عرب را بهنوعی از موضعگیری واداشته که درست یک سال پیش غیرقابل تصور بود.
شورای همکاری خلیجفارس به دلیل خیزشهای مردمی در بحرین، از بهار عربی آسیب دید؛ اما در مهار آن، اقداماتی عملی و جدی صورت داد. این کشور همچنان با شورشها و اعتراضات مردمی مواجه است و نقطه ضعف و چالش جدی این شورا به شمار میرود؛ اما شورای همکاری خلیجفارس بهطور مؤثر قدرت نظامی خود را نشان داد و بلندپروازیهای سیاسی خود را با مداخله نظامی در بحرین اثبات کرد. شورای همکاری خلیجفارس اثبات کرده است که از نظام پادشاهی اعضای خود در برابر جنبشهای دموکراسیخواه یا جمهوریخواه حفاظت و با تلاشهای ایران برای اعمال نفوذ در شورای همکاری خلیجفارس مقابله خواهد کرد. ارائه پیشنهاد عضویت در اردن و مراکش، میانجیگری در انتقال قدرت در یمن، حمایت از مداخله نظامی در لیبی و مد نظر قرار دادن ایجاد اتحادی مستحکمتر درون شورا، همگی نشاندهنده افزایش بلندپروازیهای شورای همکاری خلیجفارس است.
سرنگونی قذافی در لیبی و انتقال قدرت در تونس، فرصتی تازه برای همکاری و یکپارچگی درون مغرب ایجاد کرده است. اقتصادهای نفتی الجزایر و لیبی، اقتصاد با ظرفیتهای تخصصی فراوان در تونس و اقتصادهای نیروی کار در مراکش و مصر، مجموعهای از بخشهای مکمل یکدیگر بهشمار میروند. همچنین کشورهای شمال آفریقا با پویایی مشابهی در ایجاد مشارکت با اروپا و در عین حال، مدیریت امنیت و چالشهای سیاسی- اجتماعی در داخل روبهرو هستند. مقامات منطقهای بهدنبال افزایش همکاری هستند؛ هرچند امکان احیای اتحادیه مغرب عربی همچنان مورد سنجش قرار میگیرد.
تحولات آینده
اگرچه روابط منطقهای و بینالمللی خاورمیانه با خیزشهای عربی بهصورت بنیادین تغییر نکرد؛ اما این خیزشها پویاییهای جدید و گستردهای به نمایش گذاشته است. انتقال موفقیتآمیز قدرت در شمال آفریقا، سوریه و یمن میتواند خاورمیانهای باثباتتر به همراه داشته باشد؛ اما جنگ داخلی یا ظهور دولتی ورشکسته در سوریه و یمن و انتقال ناموفق قدرت در شمال آفریقا میتواند واقعیت منطقهای بسیار متفاوتی پدیدار کند. شبیه حوادث بهار عربی، مسیر روابط منطقهای در خاورمیانه بهشدت غیرقابل پیشبینی است و بازیگران خارجی باید آماده بهرهبرداری از فرصتها برای پیشرفت و همکاری منطقهای بهمنظور مدیریت یا خنثیسازی بحرانها یا کشمکشها در زمان وقوع باشند.
سیاست تعامل بینالمللی
بازیگران بینالمللی اثرگذاری بر تحولات سیاسی منطقه را دشوار خواهند دید، بهویژه به این دلیل که آنها با جنبشهای اسلامگرایی که به عنوان بازیگران محوری در کشورهای مختلف ظهور کردهاند، روابط مستحکم ندارند. ابزارهای اندکی برای تحمیل سازوکارها بر جنبشهای اسلامگرا وجود دارد؛ اما ابزارهایی نیز وجود دارد که ممکن است بهآرامی آنها را به جلو هدایت کند. اگرچه گاهی ممکن است نتایج، ناچیز باشد؛ اما در مقایسه با اینکه بر حرکت فوری جنبشهای اسلامگرا به سوی ارزشهای سکولاریسم و لیبرالیسم پافشاری شود، احتمالاً بسیار پرثمرتر خواهد بود.
جنبشها در درجه اول متمرکز بر امور داخلی هستند؛ اما در عین تشخیص نیز نشان میدهند که جوامع آنها در صورت قطع ارتباط با جهان نمیتواند به زیست خود ادامه دهند. آنها در عین حال که تعهدات ایدئولوژیک اساسی خود را رها نمیکنند، ممکن است گاهی این تعهدات را به گونهای به اجرا گذارند که در سطح بینالمللی قابل احترامتر به نظر برسد؛ بهویژه در صورتی که با آنها به عنوان بازیگران سیاسی قابل احترام و دارای مشروعیت دموکراتیک فراوان رفتار شود. در واقع، برخی جنبشها به این تشخیص رسیدهاند که به لحاظ تصویر بینالمللی، مسئلهای جدی دارند؛ اما در عین حال، امروز به فرصتی منحصر به فرد برای حل این مسئله دست یافتهاند. بنابراین، آنها به گفتوگو با بازیگران بینالمللی علاقه نشان میدهند. جنبشهای اسلامگرا در برخی حوزهها (برای نمونه، اصلاحات بخش امنیتی) در درسآموزی از تجربه سایر کشورها علاقه واقعی نشان میدهند. همکاری فنی در حوزههایی مانند تدوین پیشنویس قانون اساسی و مدیریت نمایندگان پارلمان نیز ثابت کرده که میتواند روشی مفید برای ایجاد پیوندهای انسانی میان جنبشهای اسلامگرا و خارجیها باشد.
بازیگران سیاسی غربی باید اهداف خود را اولویتبندی کنند. درخواستهای مستقیم مبنی بر اینکه جنبشهای اسلامگرا باید دستورکارهای ایدئولوژیک گستردهای در تأیید سکولاریسم اتخاذ کنند، قطعاً بیهوده است؛ حتی تعهدات فلسفی گسترده در مورد ارزشهای اساسی مانند حقوق زنان احتمالاً موجب رنجش یا پاسخهای تکراری و بیفایده میشود؛ اما در صورتی که بازیگران خارجی نتوانند در شکلدهی اصلاحات و بازسازی یکدست سیاسی موفق شوند، ممکن است بتوانند مسائل اندک و بسیار خاصی را برای تأکید برگزینند؛ بهویژه در صورتی که بازیگران خارجی بتوانند توجیه کنند که این اصلاحات و بازسازیها امور تحمیلی از سوی غرب نیستند، بلکه هنجارهای رفتاری بینالمللی بهشمار میروند. به این دلیل، تعامل مستقیم ممکن است تأکید بسیاری بر استانداردهای بینالمللی حقوق بشر داشته باشد. بهطور مشابه، بازیگران بینالمللی نمیتوانند همکاری کامل با دستورکار امنیتی غرب را تحمیل کنند؛ اما میتوانند بر حفظ پیمانهای موجود و اصل حلوفصل مسالمتآمیز مناقشههای بینالمللی تأکید داشته باشند.
چنین فشاری در صورتی که یکپارچه باشد، بیشترین تأثیرگذاری را خواهد داشت و در این مورد، ممکن است تفاوتهایی میان راهبردهای آمریکا و اروپا وجود داشته باشد. آمریکا احتمالاً بهطور عام نسبت به آزادی بیان ارزشهای مذهبی رویکردی سازگارتر داشته باشد و بیشتر بر مسائل امنیتی متمرکز باشد و در مقایسه با اروپا به گفتوگوی مؤثر علاقه بیشتری داشته باشد. این اختلافها مطلق نیست؛ بازیگران اروپایی گاهی به همین روش عمل میکنند. با وجود این، هماهنگی امور برای سیاستگذاری و تدوین راهبرد ضروری و اساسی خواهد بود. دولتهای غربی با بلندپروازیهای فراوان باید درک خود از دیپلماسی را تغییر دهند یا به بیانی دیگر، به دیدگاههای سایر مناطق آگاهی پیدا کنند. در جوامع عربی که ساختارهای سیاسیشان به مسیر افزایش مشارکت و تکثرگرایی هدایت میشود، تقویت مهارتهای دیپلماتیک جدید برای دولتهای غربی ضروری خواهد بود. وابستگی به روابط با شمار اندکی از بازیگران و نخبگان سیاسی دیگر کافی نیست. در مقابل، کارویژه دیپلماسی، ایجاد پیوندها با تمام لایههای جوامع خواهد بود.
غرب در کاهش تردیدهای متقابلی که میان اسلامگرایان و گروههای سکولار وجود دارد، نمیتواند کار چندانی انجام دهد؛ زیرا این تردیدها ریشههای عمیقی دارند و در کشورهای غربی این تردیدها همچنان نسبت به اسلامگرایان وجود دارد. با این حال، آنچه کشورهای غربی میتوانند انجام دهند، دخیلسازی توأمان اسلامگرایان و سکولارها در تمام توافقها با منطقه عربی است. این موضوع بهویژه برای تمام میزگردهای بینالمللی که در آنها مسائل ملموس اقتصادی و سیاسی بحث میشود، صدق میکند.
اسلامگرایان باید تا حد ممکن مشارکت داده شوند؛ زیرا در گذشته کنار گذاشته و منزوی شده بودند. اسلامگرایان در حکومتداری باید تصمیمسازی و در مورد مسائل تأثیرگذار بر تمام کشورها سیاستگذاری کنند. آنها باید تا حد ممکن و بهسرعت، محیط بینالمللی امروز و نگرانیهای نهادهای بینالمللی و سایر کشورها بهویژه کشورهای دارای رشد سریع اقتصادی را درک کنند. ممکن است آنها در طول سالهای تبعید و زندان در مورد این مسائل ملموس زیاد نیندیشیده باشند (این موضوع گاهی در اظهارات رهبران آنها مشهود است)؛ اما در آینده گزینهای جز اندیشیدن به این مسائل نخواهند داشت.
همچنین مشارکت مداوم نخبگان سکولار اهمیت دارد؛ نهتنها بهمنظور اطمیناندهی به این بازیگران در این موضوع که جامعه بینالملل آنها را رها نکرده، بلکه به این منظور که آنها مجبور شوند با اسلامگرایان در مورد مسائل ملموسی که شکاف میان ایدئولوژیهای متضاد را از بین میبرد، همکاری کنند. برای نمونه، اسلامگرایان و نیروهای اصلی سکولار هر دو از ایده اقتصاد بازار استقبال میکنند. هر دو میدانند که دولت باید به حمایت از شبکههای امن به دلایل بشردوستانه و حفظ ثبات و امنیت اجتماعی ادامه دهد.
تمرکز بر مسائل ملموس
در تمام کشورها، با اختلافات سیاسی و ایدئولوژیک به روش بحثهای منطقی رفتار میشود؛ جهان غرب نیز مستثنا نیست؛ اما تجربه نیز نشان میدهد که بهترین امید برای آشتی در جهان عرب از تمرکز بر مسائل ملموس مانند اصلاحات اقتصادی ناشی میشود. احتمال ندارد که نخبگان اسلامگرا و سکولار بتوانند بر بیاعتمادی متقابل و حتی نفرت بهطور کامل چیره شوند. آمریکا و کشورهای اروپایی میتوانند در تلاش برای دوری نخبگان عربی از بحثهای ایدئولوژیک تند و بینتیجه و هدایت آنها به سوی حلوفصل عملیتر مسئله نقشآفرینی کنند. اروپا و آمریکا در ایفای این نقش از ظرفیتهای مطلوبی برخوردارند و هر دو نباید لزوماً همواره با یکدیگر کار کنند. مهم این است که تمام بازیگران خارجی باید بهطور مداوم در بحثها و مسائل دوجانبه یا چندجانبه، هر دو گروه اسلامگرا و غیراسلامگرا را مشارکت دهند.
تلاش سنجیده و آگاهانه برای ایجاد همگرایی میان گروهها و احزاب متعارض و متضاد در مقایسه با پروژههای ارتقای دموکراسی (که معمولاً در بهترین حالت، تأثیری حاشیهای دارند) یا تحمیل شرایط سیاسی، اثرگذاری بیشتری خواهد داشت. آمریکا و کشورهای اروپایی به لحاظ نظری تشخیص میدهند که انتقال به دموکراسی، روندهای طولانیمدت و پیچیدهای دارد که مستقیم و بیچالش نیستند. آنها باید با یافتن راههای کمک به کشورها در غلبه بر چالشهای غیرقابل اجتناب پیش رو، ایده را به عمل تبدیل کنند و چنین تصور نشود که تغییرات بهطور حتمی باید مطابق زمانبندی و نظمی خاص صورت گیرد.