تنگناهای شهود و شناخت بشر در درک حقیقت مطلق
یکی از مبانی معروف پلورالیسم، این است که گفته شود اساس و سرچشمه دین و دینداری را «تجربه دینی» تشکیل می دهد. تجربه دینی، عبارت از مواجهه با «امر مطلق» یا متعالی است و هیچ تجربه ای بدون «تعبیر» نیست. وقتی تجربه به تعبیر می آید، از فرهنگ متأثر است و چهار محدودیت انسان، یعنی محدودیت های تاریخی، زبانی، اجتماعی و جسمانی وی در تجربه او اثر می گذارد و گزاره هایی که به صورت «عقاید» بیان می شوند، می توانند متفاوت باشند و در عین حال بهره مند از حقیقت.(1)
در تبیین این نظریه، از اصل معروف کانت در باب معرفت شناسی که میان «شی فی نفسه» (نومن) و «شی برای ما» و در مرحله ظهور آن در دستگاه ادراکی بشر (فنومن) فرق نهاده است، بهره گرفته شده است. جان هیک که پلورالیسم دینی را بر اساس تنوع تفسیرها و تعبیرها از «حقیقت مطلق» تبیین کرده است، پس از بیان نظریه خود می گوید: «ایمانوئل کانت (بدون اینکه قصد این کار را داشته باشد) چهارچوبی فلسفی فراهم کرده است که ضمن آن، چنین فرضیه ای می تواند بسط و تکامل یابد. او میان «عالم، آنگونه که فی نفسه هست» و آن را «عالم معقول» می نامد، و «عالم، آنگونه که برآگاهی و شعور انسان ظاهر می شود.» و آن را «عالم پدیدار» می نامد، فرق گذاشت.»(2)
هیک، برای تبیین پلورالیسم، میان «واقعیت فی نفسه» (نومن) و «واقعیت، آنچنان که برای انسان ها و فرهنگ ها قابل درک و تجربه است.» (فنومن) تمایز می نهد. هنگامی که دینداران می کوشند تا از «واقعیت غایی فی نفسه» سخن بگویند، فقط می توانند توضیح بدهند که آن واقعیت، چگونه برای شان پدیدار شده است. چگونگی توصیف دینداران از واقعیت فی نفسه، بستگی به مفاهیمی دارد که در تفسیر آن به کار می برند. بنابراین میان سخن کسان که معتقدند خداوند، موجودی متشخص است و این ایده که واقعیت غایی نامتشخص است، تعارض وجود ندارد.
هیک برای توضیح مقصود خود، از داستان معروف مردان کور و فیل، که مولوی آن را در مثنوی به صورت فیل در تاریکخانه آورده، استفاده می کند که هریک، قسمتی از فیل را لمس کرده و نظری می دهند. جان هیک پس از تشریح این نظرات می افزاید: «البته همه آنها درست می گفتند، اما هر کدام صرفاً به یک جنبه از کل واقعیت اشاره می کردند و مقصد خود را در قالب تمثیل هایی بسیار ناقص بیان می داشتند.»(3)
جان هیک در کتاب «فلسفه دین» در این باره چنین آورده است: «در میان سنن دینی بزرگ و به خصوص در میان جریان های عرفانی تر آنها، عموماً میان حقیقت محض یا غایت مطلق یا ساحت ربویی و واقعیت آنگونه که افراد بشر آن را تجربه کرده و فهم کرده اند، تمایز قایل شده اند. فرض غالب، این است که واقعیت غایی، لایتناهی است و از این لحاظ، فراتر از درک و اندیشه و زبان بشری است... اگر ما فرض کنیم که واقعیت مطلق، واحد است، اما ادراکات و تصورات ما از این واقعیت متعدد و گوناگون است، زمینه ای برای این فرضیه فراهم خواهد شد که جریان های مختلف تجربه دینی، بیانگر آگاهی های مختلف ما از یک واقعیت نامحدود متعالی است که به صورت های کاملاً متفاوت، توسط اذهان بشری ادراک شده، از تواریخ مختلف فرهنگی، تأثیر پذیرفته و بر آنها تأثیر گذارده است.»(4)
دکتر سروش در کتاب «صراط های مستقیم» در تأیید این فرضیه، از داستان موسی و شبان مولوی بهره می گیرد و معتقد است: «قصه موسی و شبان، در حقیقت برخورد یک متکلم است با یک عامی واجد تجربه های خام و تفسیر نشده مذهبی. مولوی از این داستان، استفاده های پلورالیستیک می کند.»(5)
در ارزیابی و نقد مطالب گفته شده می توان به نکات زیر توجه داشت.
1- تنگناهای شناخت معیار حق و باطل نیست
محدودیت و تنگناهای شهود و شناخت بشر، تنها می تواند مبین وجود «کثرت معرفت های بشر» نسبت به واقعیت غایی و حقیقت مطلق و علت پیدایش مذاهب و فرق دینی باشد. لیکن معیاری برای حق دانستن یا ناحق انگاشتن همه آنها نخواهد بود، زیرا حقیقت مطلق، امری است بسیط و دارای کمالات غیرمتناهی و منزه از هرگونه نقص و نیاز. بنابراین هر تصویر و تعریفی از حقیقت مطلق که تشبیه آلود و ملازم با نقص و نیاز باشد، باطل و هر تصویر و تعریفی از آن که منزه از نقص و نیاز باشد، حق خواهد بود.(6) و اینکه گفته شده «برای هیچ انسانی، درک خداوند منزه از تشبیه امکان پذیر نیست»، قطعاً در مورد آنان که قرآن کریم ایشان را «مخلصین» نامیده است، صادق نیست. قرآن کریم درباره آنان در آیاتی از سوره مبارکه صافات می فرماید: «سبحان الله عما یصفون ان عبادالله المخلصین»،(7) خداوند از آنچه وصف کنندگان می گویند، منزه است، مگر برگزیدگان از بندگان خدا[که توصیف آنها پذیرفته است].
علامه طباطبایی در ذیل این آیه فرموده است: «علت اینکه خداوند از وصف های بشری در حق او منزه است، آن است که خداوند نامحدود است و هر وصفی که بندگان در حق او می اندیشند یا بر زبان جاری می کنند، او را تحدید می کند.»(8)
به نص قرآن کریم، پیامبران از مخلصین و برگزیدگان الهی اند و آنچه می گویند همان است که خدا می پسندد. اصولاً روش قرآن کریم و پیامبر اکرم(ص) و ائمه طاهرین(علیهم السلام) در خداشناسی، جمع میان اثبات و نفی است، یعنی هم صفات کمال را برای خداوند اثبات می کنند (در مقابل مذهب تعطیل) و هم صفات نقص را از او نفی می کنند (در مقابل مذهب تشبیه) و این است حقیقت «امر بین الامرین»
2- تحریف سخن مولوی در مثال فیل در تاریکی
اما مثال کوران و فیل در تاریکخانه، در موضوع بحث ما داخل نیست و مولوی نیز به تعبیر ادیبان، چنین استفاده ای نکرده است. نتیجه ای که مولوی از این داستان گرفته، محدودیت «درک حسی» است که نمی توان با تکیه بر درک حسی، حقایق غیبی را شناخت، لذا مشکل در موضوع معرفت(فیل) نبود، بلکه در «ابزار شناخت» بوده است. اگر بخواهیم این مثال را با بحث خداشناسی تطبیق دهیم باید با عبور از ابزارهای حسی ناتوان در شناخت خدا، از ابزارهای دیگری چون «شهود»، «عقل» و «وحی» بهره بگیریم. ضمن اینکه استناد به مثال فیل در تاریکخانه مشکل دیگری نیز دارد و آن جهل مرکب دائمی است. به این معنا که وقتی هیچ کس نمی تواند حقیقت مطلق و غیرمتناهی را آن گونه که هست درک کند، پس نمی توانیم حتی از وجود آن هم مطمئن شویم. این استدلال آدمی را به الحاد می رساند.
سستی این استدلال چنان است که حتی برخی از ناقدان غربی نیز در این باره گفته اند:«کثرت گرایانی نظیر هیک، برسر یک دو راهی قرار گرفته اند؛ از یک سو، اگر ما هیچ تصور روشنی از خداوند نداشته باشیم، یعنی اگر نتوانیم هیچ چیز درباره خداوند یا «واقعیت غایی فی نفسه» بگوییم، در آن صورت، اعتقاد دینی ما بیش از پیش به بی اعتقادی نزدیک و تقریباً غیرقابل تمیز از الحاد می شود. از سوی دیگر، اگر ما بتوانیم از خداوند سخن بگوییم در نتیجه می توانیم مجموعه سازگاری از محمول ها را برای بیان اوصاف خداوند به کار گیریم. به این ترتیب، ما با موضوعی سر و کار داریم که می توانیم درباره آن سخن بگوییم، لذا در موقعیت کسانی که کاملاً کورند قرار نداریم و می توانیم دریابیم که مدعیات کدام یک از مردان کور درست است.»(9)
پینوشتها در دفتر نشریه موجود است.