1ـ در عالم ممکنات، هیچ چیز خالصی یافت نمی شود، نه در عرصه طبیعت و نه در حوزه شریعت، نه در مورد فرد و نه جامعه و نه هیچ چیز دیگر. در نتیجه، همه جا حق و باطل به هم آمیخته اند.
2- در میان ادیان، مذاهب و فرق دینی نیز نمی توان هیچ دین، مذهب یا فرقه ای را حق خالص و دیگری را باطل ناخالص دانست. بنابراین نه تشیع، اسلام خالص و حق محض است و نه تسنن.
3- علت اینکه نزاع های دینی غالباً به نتیجه نمی رسند و پیرو مذاهب و ادیان حاضر نمی شوند دست از مذهب و دین خود بردارند، همین آمیختگی حق و باطل با یکدیگر است.
اگر یکی از این مذاهب و فرق دینی حق خالص می بود، هیچ کس در انتخاب آن تردید و درنگ نمی کرد.
4- این ناخالصی از آنجا ناشی می شود که حقیقت دین، با اندوخته های پیشین ذهن انسان در می آمیزد و در نتیجه مکدر و تیره می شود و خلوص خود را از دست می دهد.
اما در ارزیابی و نقد این مبنای پلورالیسم دینی می توان به دو دسته استدلالات برون دینی و درون دینی توجه کرد. ابتدا به استدلالات برون دینی اشاره می شود:
1- شناختپذیری حق و باطل در حوزه ادیان
چنین نیست که در ادیان و مذاهب، حق خالص یا باطل خالص نباشد و یا شناخت آن، امکان ناپذیر نباشد. در این باره سه احتمال مطرح است؛ حق خالص، باطل خالص و آمیزه ای از حق و باطل، یعنی عقیده ای مرکب که بخشی از آن درست و بخشی از آن نادرست است. ولی مرکب از حق و باطل نیز حکم باطل را دارد.
حق خالص، مانند عقیده به «وحدانیت ذات الهی»، یعنی اینکه خداوند نه شریک و مثل دارد و نه دارای جزء است. باطل محض، مانند اعتقاد به اولوهیت مسیح، یعنی عیسی(ع) در عین اینکه بشر است، خدا است و حق و باطل درهم آمیخته، مانند اعتقاد به اینکه خدا، هم یکتا است و هم سه گانه است که بخش اول آن (خدا یکتاست) حق، و بخش دوم آن (سه گانگی خدا) باطل است و همین بخش دوم، این عقیده را در مجموع باطل خواهد کرد. چون مستلزم «جمع متناقضین» است مگر آنکه که تثلیث به گونه ای تفسیر شود که مستلزم محال نباشد و در آن صورت، اساساً موضوع بحث تغییر کرده به فرض نخست بازمی گردد.
مسئله امامت و خلافت که اساس تشیع و تسنن را تشکیل می دهد، نیز همین گونه است. به اعتقاد شیعه، امامت و خلافت، مقام و منصبی الهی است و باید از جانب خداوند تعیین شود. ولی به عقیده اهل سنت، امامت و خلافت، مقام و منصبی بشری است و تعیین امام و خلیفه پیامبر، به خود مسلمانان واگذار شده است.
در این دو نظریه، یک عقیده، مشترک و مورد قبول هر دو دسته است و آن «وجوب امام و خلیفه پیامبر» در جامعه اسلامی است و هر یک از آن دو نیز، عقیده مخصوص به خود را دارد. عقیده مشترک، از نظر هر دو گروه، حق است و البته منطقاً باید گفت اگر هیچ کدام حق نباشد، اصل وجوب امامت انکار می شود که قطعاً باطل است.(2)
پس این جمله که «نه تشیع، حق خالص است و نه تسنن»، مساوی با انکار نیاز جامعه به امام و خلیفه پس از پیامبر(ص) است که این سخن از نظر عقل و نقل در نزد همه مسلمانان مردود است.
2- منشأ اختلافات دینی و مذهبی
وجود اختلافات دینی و نزاع های مذهبی و فرقه ای نیز دلیل منطقی برآمیختگی حق و باطل و شناخت ناپذیری آن دو نیست، چنین استدلالی مبنی بر یکی از پیش فرض های زیر است:
1/2 : حق و باطل، در واقع و نفس الامر، چنان به هم آمیخته اند که تفکیک پذیر نیستند؛
2/2- مقیاس و معیاری برای جدا ساختن آن دو از یکدیگر در اختیار بشر نیست؛
3/2- دستگاه ذهن و اندیشه بشر، ابزارهای دقیق برای به کار گرفتن مقیاس های بازشناسی حق از باطل را ندارد.
در حالی که تأمل در آنها با لحاظ مطالبی که می آید، نادرستی این پیش فرض ها روشن می شود و ثابت می شود که حق و باطل، هم از یکدیگر تمایز دارند و هم در مقابل اثبات و شناخت، معرفت پذیرند و هم دستگاه ذهن واندیشه انسان، فی الجمله برانجام چنین کاری توانا است.
البته این کار در مسائل کلی و بسیط، عمومی و همگانی است، ولی در مسائل جزئی و پیچیده، بر عهده مجتهدان و متخصصان علوم دینی است که بسان سایر رشته های علمی، غیرمتخصصان به متخصصان رجوع می کنند.(3)
از آنجا که ذهن و اندیشه انسان های غیرمعصوم، خطاپذیر است، می توان گفت درصدی از نزاع ها فرآورده نارسایی ذهن و اندیشه در جداساختن حق از باطل است، چنانکه امام علی(ع) ساده لوحی و سطحی نگری خوارج را عامل انحراف آنان می دانستند. (4) ولی گاهی عدم شناخت حق یا عدم پذیرش آن، معلول یک رشته عوامل سیاسی، فرهنگی و نفسانی است.
از نگاه برون دینی دیگر می توان این پرسش را از نویسنده صراط های مستقیم پرسید که دلیل شما بر ادعای اینکه امور عالم ناخالص است، چیست؟
اگر ایشان برای اثبات مدعای خود- همان طور که در متن وجود دارد- به آیه 17 سوریه مبارکه رعد و کلام حضرت علی(ع) استدلال و استناد کند باید توجه داد که اولاً بحث شما یک بحث برون دینی است و در این مقام نمی توانید به آیات و روایات استدلال کنید، ثانیاً با قطع نظر از آن، آیه و روایت مذکور مدعای وی را تأیید نمی کنند، بلکه برعکس خلاف سخن ایشان را به اثبات می رسانند.
از سوی دیگر، این ادعای وی نیز که اگر فرقه ای از فرق دینی حق محض بود، هیچ خردمندی در انتخاب آن درنگ نمی کرد، سخن صحیحی نیست و ممکن است کسی حق بودن دینی را درک کند، ولی به دلیل منافعی که در پیروی از دین سابق برای او موجود است و یا ضررهایی که از عدم پیروی از دین سابق متوجه او می شود، دین حق را انتخاب نکند.(5)
3- در تکوین و تشریع الهی باطل راه ندارد
اگر مقصود از ناخالص بودن امور جهان، این است که چون امور، ممکن الوجودند، هستی های شان محدود و مشوب است، مطلب درستی است. ولی این مطلب، مستلزم باطل بودن جهان نیست، زیرا عالم ممکنات، در عین محدودیت به عنوان فعل الهی، حق است و هیچ گونه باطلی از جنبه فاعلی، غایی، مادی و صوری در آن راه ندارد. «ماخلقنا السموات والارض و مابینهما الا بالحق» (حجر، 85)
4- حق از باطل قابل تفکیک است
در ادبیات قرآنی برخلاف فرضیه سروش که می گوید: «سخن در اصل ادیان الهی نیست که عین حقند، سخن در فهم آدمیان و مذاهب مختلفه دینی است که همیشه مخلوطی از حق و باطلند» قرآن کریم تصریح می کند که نه تنها اصل ادیان الهی عین حقند، بلکه این حق به انسان ها هم ابلاغ شده و به آنان رسیده است، به گونه ای که «حق» از «باطل» و «رشد» از «غی» بازشناخته شده است و بر این اساس، دو صف تشکیل می شود که یکی صف طرفداران حق و دیگری صف پیروان باطل است. این، با آمیختگی حق و باطل در همه مذاهب در مرحله فهم و تفسیر دین امکان پذیر نیست.
به راستی اگر دین حق به محض ورود به ذهن بشر و آمیختگی با مفاهیم ذهنی، حق بودن خود را از دست می دهد، چرا خداوند از انسان ها می خواهد پیرو حق باشند؟ آیا این نقض غرض و تکلیف به مالایطاق نخواهد بود؟