نقد و ارزیابی برهان هشتم
همان طور که در قسمت های گذشته نیز به سمع و نظر مخاطبان گرامی رسید، در این استدلال نیز یک مغالطه معنوی نهفته است و آن، عبارت است از «وضع ما لیس بعله عله»، مدعایی نادرست، نتیجه مقدمه ای درست شمرده شده است. اینکه حقایق با یکدیگر هماهنگ و موزونند، سخنی درست است. همچنین این مطلب که حق، مطلوب بالذات است و از هر کس و هر جا که باشد، باید پذیرفت، نیز مطابق با تعالیم اسلامی از جمله حدیث علوی (علیه السلام) که «حکمت، گمشده مومن است هر جا آن را بیابد برمی گزیند، هر چند در دست منافق باشد.»(2)، بوده و مورد تأکید بسیار قرار گرفته است.
اما نمی توان و شرط عدل و انصاف علمی نیست که با آسمان و ریسمان کردن از این مقدمات استوار و روشن، این نتیجه دلخواه و غلط را گرفت که «همه آنچه در اختیار همگان قرار دارد، حق است.»(3) بلکه استدلال طبیعی و غیرسفسطه آمیز چنین مقدماتی این می شود که «آنچه حق است، با هم سازگار است و آنچه با هم سازگاری دارد، حق است.» این در حالی است که در پلورالیسم دینی، سخن در مورد آرا و عقایدی است که با هم سازگار نیستند مانند اثبات و نفی تثلیث در مسیحیت، قبول و رد وجود نص در مسئله ولایت، تناسخ و معاد و ...
با تأملی دیگر نیز می توان وجود اشکال در سخنان فوق را آشکار ساخت. با قطع نظر از بعضی نکات جزئی، بیان نویسنده صراط های مستقیم، گرفتار مغالطه «مصادره به مطلوب» نیز شده است. این نوع مغالطه وقتی رخ می دهد که در استدلال بیان شده برای اثبات یک مدعا، نتیجه استدلال به عنوان یکی از مقدمات بیاید و به عبارت دیگر، همان امری را که درصدد اثبات آن هستیم، به عنوان دلیل خود ذکر کنیم؛ مانند: هر انسانی بشر است و هر بشری ضاحک است پس هر انسانی ضاحک است. روشن است که نتیجه قیاس فوق، همان کبرای قیاس (یعنی مقدمه دوم) است و در واقع تغایر دو لفظ «انسان» و «بشر» سبب تحقق مغالطه شده است.
بنابراین با اخذ نتیجه به عنوان دلیل، مغالطه مصادره به مطلوب رخ داده است. به عبارت دیگر در استدلال فوق نیز همین مغالطه مشاهده می شود؛ زیرا با فرض پذیرش خویشاوندی حقایق با یکدیگر، نمی توان مدعای پلورالیسم، یعنی حقانیت همه ادیان و یا بهره ای از حق داشتن آنها را از این مطلب به دست آورد و نتیجه گرفت که هم اسلام حق است و هم مسیحیت و هم یهود. خویشاوندی حقایق فقط این امر را اثبات می کند که اگر اموری حق باشند، با هم خویشاوندند و هیچ تضادی ندارند؛ اما تمام بحث بر سر این نکته است که آیا اسلام، مسیحیت و یهود در عرض هم حق هستند تا اینکه خویشاوند باشند یا نه؟
در واقع سروش با بهره گیری از مغالطه مصادره به مطلوب، به جای آنکه در مقام اثبات حقانیت ادیان برآید، آن را مسلم فرض کرده و با جهش به پله بعد، از خویشاوندی آنها سخن به میان آورده است. وی در ادامه می گوید: «لکن اگر حقیقت ها چنین خویشاوند و سازگارند، ارزش ها و فضایل و آداب، به اعتقاد جمعی از معاصران، به هیچ رو چنین نیستند و در بین آنها تعارضی نازدودنی حاکم است (مبنای نهم). کثرت در اینجا، کثرتی واقعی و ریشه دار است. هیچ برهانی قائم نشده است بر اینکه فی المثل عدل و آزادی کاملاً قابل جمع هستند و بل همه تجارب بشری بر معارضت آنها گواهی می دهند و لذا افراد و جوامع در نهایت به تخییر می رسند و یکی را بر دیگری اختیار می کنند.» (4)
نقد برهان ارزشهای اخلاقی
سخنان آقای سروش در مورد ارزش های اخلاقی مورد قبول نیست؛ زیرا این برهان نیز مدعای وی را ثابت نمی کند. بر فرض درستی این قول که ارزش های اخلاقی قابل جمع نیستند، چگونه می توان مدعای پلورالیسم دینی، یعنی حقانیت همه ادیان را از آن نتیجه گرفت؟ به صرف اینکه اخلاق یک انسان با اخلاق انسان دیگر متفاوت است و یکی دارای یک فضیلت اخلاقی و دیگری دارای فضیلت اخلاقی دیگری است، آیا اثبات می شود که ادعای دین مسیحیت، یهود، اسلام و... حق و صادق و مطابق با واقع است؟ به عبارت دیگر می توان پرسید پلورالیسم اخلاقی چه ربطی به پلورالیسم دینی دارد؟(5)
جای بسی شگفتی است که آقای سروش به راحتی با بیان اینکه میان پلورالیسم فرهنگی و اخلاقی و پلورالیسم دینی راهی نیست،(6) مسئله را حل شده تلقی می کند و از کنار این مسئله مهم در پلورالیسم دینی می گذرد.
در ادامه برهان نهم، آقای سروش بیان تعجب انگیزتری را برای حقانیت همه ادیان ارائه می کند و مدعی می شود وقتی اخلاقیات و روحیات انسان ها مختلف است، پلورالیسم دینی ثابت می شود.(7)
در نقد و ارزیابی این جمله وی باید گفت چه ربطی میان این مسئله که وجود اشیا اصیل است نه ماهیت، با صدق و حقانیت ادعاهای ادیان مختلف وجود دارد؟ آیا چون وجود آهن اصیل است و در درخت نیز وجود، عینیت دارد و چون این دو وجود، غیر هم هستند، به دست می آید که هم اسلام حق است و هم مسیحیت و هم ادیان دیگر؟ چگونه می توان حقانیت اعتقاد به تجسد خداوند و اعتقاد به عدم تجسد خداوند را از اصالت وجود نتیجه گرفت؟ علاوه بر این، آیا از اینکه تردیدها و اضطراب ها و شرایط روحی و وجودی یک شخص با شخص دیگر متفاوت است، می توان نتیجه گرفت که ادعای پلورالیسم دینی در حقانیت ادیان صحیح است؟ برای مثال آیا می توان گفت دو گزاره «عیسی فرزند خداست» و «عیسی فرزند خدا نیست» صحیح است چون اخلاق پرویز با اخلاق و روحیات کامران متفاوت است؟ اینکه ارتباط مسائل فوق با مدعای پلورالیسم دینی چیست، امری کاملاً مبهم است. وجود اختلاف میان روحیات افراد، فقط کثرت روحیات اخلاقی انسان ها را اثبات می کند و از اثبات حقانیت و صدق آن روحیات اخلاقی متکثر عاجز است، چه رسد به اثبات حقانیت و صدق ادعاهای مختلف ادیان.
ادعای اینکه اخلاق بخشی از دین است و لذا از پلورالیسم اخلاقی می توان به پلورالیسم دینی رسید، ادعایی باطل است زیرا به قول آقای سید محمد نبویان در کتاب شمولگرایی، اولاً تکیه آقای سروش بر اختلاف روحیات اخلاقی افراد است و روشن است که اخلاق اشخاص و روحیات آنها جزو دین نیست، بلکه دستورات و احکام کلی اخلاقی جزء دین است و لذا اخلاقیات افراد، ربطی به احکام اخلاقی بیان شده در دین ندارد. ثانیاً از بیان فوق فقط کثرت روحیات اخلاقی به دست می آید و بدیهی است که بحث در اصل کثرت نیست، بلکه در حقانیت کثرت ها است.
ثالثاً اخلاق فقط بخشی از دین است و بر فرض درستی بیان فوق، صرفاً حجیت پلورالیسم در یک بخش از دین، یعنی اخلاقیات ثابت می شود، اما دو بخش دیگر دین، یعنی احکام و اعتقادات، خارج از استدلال باقی می مانند. از این رو بر فرض حجیت پلورالیسم اخلاقی، نمی توان حجیت پلورالیسم را در تمام بخش های دین نتیجه گرفت.(8)
پینوشتها در دفتر نشریه موجود است.