صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۰۱ اسفند ۱۳۹۱ - ۱۰:۱۶  ، 
کد خبر : ۲۵۴۷۱۷
ولایت و امامت مطلقه سازمان

احزاب سیاسى ایران (صد و نود)


تألیف: قدرت‌الله بهرامى
تحلیل سازمان از ابتدای تأسیس این بود که باید اسلام را از زوائد و پیرایه های آن پاک کرد؛ پیرایه هایی که مرجعیت و روحانیت ]به آن بسته و[ آن را به انحراف کشانده اند و تنها نیرویی که می تواند اسلام را از این انحراف نجات دهد سازمان است که عناصر آن را افراد پاک باخته و شیفته اسلام تشکیل داده است. سازمان برای به انجام رساندن این وظیفه اساسی، معتقد بود که باید اسلام اصیل و بی پیرایه را از سرچشمه زلال آن، یعنی قرآن و نهج البلاغه آن هم بر پایه استنباطات خود سازمان که مجهز به علم مبارزه در شرایط پیچیده امروز است به دست آورد.
در اسلام راستین مورد نظر سازمان، ائمه(علیهم السلام) و حضرت رسول(ص) دارای عصمت نبودند و معتقد بودند که آنها نیز دچار خطا و اشتباه می شوند، در مورد غیبت حضرت مهدی(ع) نیز در عین حال که سکوت کرده و روی آن بحثی به عمل نمی آوردند لیکن در مجموع به آن اعتقادی نداشتند. به همین جهت نیز در هیچ کدام از آثار سازمان هیچ اشاره ای به ائمه اطهار(علیهم السلام) نشده، فقط از نهج البلاغه و امام حسین(ع) آن هم در رابطه با مبارزه قهرآمیز و انقلاب استفاده شده است، یعنی از بیانات این دو امام، استفاده ابزاری کرده است و نامی از دیگر امامان نیاورده است.(1)
سازمان معتقد بود که موسسان و بعضی از اعضای آن انسان های استثنایی و بدون اشتباه هستند که توانسته اند ایدئولوژی علمی اسلام را بر پایه استنباط خود تدوین کنند. به عبارت دیگر سازمان خودش را مفسر دین می دانست که نیازی به تفسیر دیگری ندارد. به همین جهت بسیاری از مبانی اعتقادی از جمله اعتقاد به وجود و ظهور امام زمان(ع)، یا رعایت احکام شرعی مانند تقلید، طهارت، نجاست، انجام فرایض دینی، اخلاق، معنویت و... مورد بی اعتنایی کامل سازمان بود و این گونه مقولات را غیرانقلابی و غیر مفید می دانستند و در جواب اعتراض ها نیز پاسخ می دادند که اسلام مجاهدین غیر از اسلام های دیگران است و ولی امر همه افراد، سازمان است.(2)
حوزه این ولایت امر نیز بسیار گسترده بود، به گونه ای که وقتی در زندان به فردی از مجاهدین به نام آخوندی می گویند تو که از خانواده علم هستی و دم از قرآن و نهج البلاغه می زنی، چرا یک دفعه مارکسیست شده ای؟ او جواب داد ما صد در صد تابع سازمانیم و چون سازمان تصمیم به تغییر ایدئولوژی گرفت من هم قهراً از آن پیروی کردم.(3)
سازمان معتقد به وجود رابط بین شیعیان و خدا نیست، البته با آموزش های درون گروهی شخص رجوی در جایگاه امامت نشسته و اطاعت محض امت از رهبری عقیدتی که همان رجوی است واجب است و او فقط در برابر خداوند جوابگو است، به گونه ای که مهدی ابریشم چی پس از انقلاب ایدئولوژیک گفت: «مسئولیت همه ما با مسعود است و مسئول مسعود، فقط خداست.»(4)
ایدئولوژی تدوین شده از سوی بنیانگذاران و اصول حاکم بر سازمان ناخودآگاه به اعضا چنین القا می کرد که فقط یک نوع ولایت در سازمان حاکم است و آن هم ولایت سازمان است و بس، بر همین اساس از همان ابتدا به اعضا آموزش هایی داده می شد که باید همگی تابع بی چون و چرای سازمان بوده و از خود اراده و نظری نداشته باشند. این ولایت به حدی قیم مآبانه و دیکتاتوری بود که از همان ابتدا، اعضا حق رفتن به منزل، انتخاب همسر و... را نداشتند یا سازمان به هر یک از اعضا چند عدد قرص سیانور داده بود که با اندک خطری از طرف رژیم شاه خودکشی می کردند. خیانت زنان به شوهران خود و بردن آنها به قتلگاه در راستای همین ولایت بود.
در اندیشه افراد سازمان، تصمیمات و نظریات رهبری معیار و ملاک مطلق حق است تا آنجا که عمل سازمان و رهبری آن جای خدا را در قلب و حیات اعضا گرفته است و فرامین رهبری عین حقیقت و عاری از اشتباه است، به گونه ای که به هنگام تغییر مذهب در سال 45 تحت همین خدایی دانستن و مصون بودن از خطای سازمان تسلیم حادثه شدند و گفتند: اگر سازمان می گوید مارکسیست حق و مذهب پوچ است، همان عین حقیقت و درست است. تربیت اعضا به گونه ای است که باید به جای خدا، سازمان را پرستش و اطاعت کنند، معیار و میزان برای سنجش و داوری درباره عملکرد و عقاید افراد، سازمان و رهبری هستند. لذا اگر از اعضا خواسته شود اشتباه یا خطایی از سازمان در طول عمر آن بنویسید، خواهند نوشت ممکن نیست سازمان و رهبری آن اشتباه داشته باشند.(5)
آقای عزت شاهی که سال ها عضو این تشکیلات بود از دیکتاتوری و خدایی کردن مسئولان سازمان داستان هایی نقل می کند که شنیدن آنها، هر انسانی را به تحیر وامی دارد. او می گوید: من با اینکه عضو سازمان بودم، اینها را نمی شناختم وقتی زندان رفتم و از نزدیک آنها را دیدم مشاهده کردم که نه انسانیتی، نه دین و دیانتی و نه تقوایی من دیدم که رجوی چطور مستبدانه و دیکتاتورمآبانه تشکیلات زندان را زیر چتر خود داشت. نگرانی من وقتی بیشتر می شد که مبادا اینها، آینده روزی در رأس قرار گیرند. آن وقت باید در تاریکی دنبال چراغی بگردیم و محمدرضا پهلوی را پیدا کنیم. او در زندان 300 نفره 300 مسئولیت درست کرده بود؛ یکی مسئول تاید، دیگری مسئول آفتابه، سومی مسئول خودکار و یکی مسئول ناخن گیر... حال اگر می خواستی ناخنت را بگیری، نیم ساعت مسئول ناخن گیر توضیح می داد که این سلاح سرد است، پلیس نباید بفهمد، باید جدیت خرج بدهی که لو نرود و... در حالی که هیچ کدام اینها نبود.
آنها در زندان کار را به جایی کشانده بودند که برادرها به خون همدیگر تشنه بودند، به گونه ای که حاضر نبودند وقتی پدرشان از شهرستان برای ملاقات بیاید هر دو با همدیگر به ملاقات پدر بروند. به حدی رفتار رهبران سازمان تهوع آمیز بود که من گاهی به خودم دلداری می دادم که ما که اعدام می شویم و راحت می گردیم، اینها که حبس ابد و طولانی گرفته اند چه ها که باید بکشند، از آن بدتر اگر اینها روزی به قدرت برسند با مردم چه خواهند کرد؟(6)
در چنین سازمانی مرکزیت عملاً جای خدا را می گیرد و هر چه بگوید و امر کند باید وحی منزل تلقی گردد و اعضا بدان تسلیم گردند. مرکزیت حتی عقیده و ایمان می آفریند یا آن را تحریف می کند و تغییر می دهد. اگر سازمان عنوان مذهبی داشت به عضو می گوید این کار تو فی سبیل الله است و اگر مارکسیست بود، می گوید این کار تو در راه رهایی پرولتاریا خواهد بود. لذا ملاحظه می گردد که شیوه عمل مرکزیت مسلمان با مرکزیت مارکسیست نسبت به اعضا و مردم به یک شکل واحد بود. علت آن اساس تفکر و شیوه عمل بود که سازمان از مارکسیست ها به ارث برده بود و آن اینکه سازمان در تشکیلات مارکسیستی به جای خدا تصمیم می گیرد.(7)
اعضای سازمان اطاعت از مسئول مافوق را امری لازم و ضروری می شمردند و به خود اجازه فکر کردن درباره آن را نمی دادند، حتی اگر تغییر مذهب باشد. در تتاب ساخت روانی و جامعه شناسی سازمان آمده است:
«مسئول ما گفت فردا می خواهم مسئله مهمی را مطرح کنم، فردای آن روز فقط چند دقیقه آمد و خیلی سریع گفت سازمان مارکسیست شده شما هم تصمیم تون را بگیرین. ما از او پرسیدیم که آیا خودش نیز مارکسیست شده که جواب مثبت داد. آن شب را کمی فکر کردیم و فردا جواب دادیم که ما نیز ایدئولوژی جدید سازمان را پذیرفته ایم، ... من همیشه با مسئولان برخورد مطلق می کردم و آنها را آدم های کامل و منزهی می دانستم و هر چه می گفتند قبول می کردم، مسئله ایدئولوژی قبلاً با همکلاسی ام مطرح شده بود و آنها نیز در کلاس قبلی مارکسیسم را قبول کرده بودند.»(8)
پس از انقلاب نیز اعضای سازمان با اعتقاد به همین ولایت مطلقه سازمان، هزاران نفر از مردم کوچه و بازار را که هرگز ندیده بودند به طرز وحشتناکی به شهادت رسانده یا مجروح کردند. بدون اینکه از خود سوال کنند که آنها را به چه گناهی قتل عام می کنند. تنها پاسخ آنها این بود که رهبری دستور داده و اینها خائن و مرتجع هستند و اگر سوال می شد که به چه کسی خیانت کرده اند؟ یا به چه دلیل مرتجع هستند حال آنکه بزرگ ترین انقلاب قرن را انجام داده اند، جوابی نداشتند. پس از آن نیز به دستور سازمان به بیگانگان پناه بردند و جنایت ها و خیانت های خود را در ابعاد گوناگون ادامه دادند.
* پی‌نوشت‌ها در دفتر نشریه موجود است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات