اختصاصی بصیرت:سیاست خارجی هر کشوری براساس معیار ها و ظرفیت های دستگاه دیپلماسی و منطقه هدف تعریف می گردد. براساس این تعریف، کشورها در قالب روابط پیرامونی و فراپیرامونی، سیاست های خود را تعریف و ظرفیت های لازم را برای تحقق اهداف و منافع خود تأمین می کنند. مجموع این راهبردها از روابط راهبردی تا تقابل و دشمنی را دربرمی گیرد، به گونه ای که کشورها روابط شان را در قالبی از حد فاصل دوستی تا جنگ تدوین می کنند. ایالات متحده آمریکا نیز مانند سایر کشورها سیاست خارجی خود را براساس همین مولفه ها تعریف می کند. بررسی مواضع دولتمردان آمریکا پس از آغاز دور دوم ریاست جمهوری آمریکا نشان می دهد که این کشور بازتعریف جدیدی از سیاست خارجی را برای خود در نظر گرفته است. اصلی که آنها را در مواضع «جان کری» وزیر خارجه، «اوباما» رئیس جمهور و به ویژه «بایدن» معاون رئیس جمهور آمریکا - در سفر دوره ای به اروپا- می توان مشاهده کرد. بر اساس این تعاریف، آمریکا سیاست خارجی خود را به دو محور اصلی و فرعی تقسیم کرده است. در این قالب، مسائل محوری مستقیماً از طریق آمریکا پیگیری می شود و مسائل فرعی، توسط متحدان آمریکا به ویژه اتحادیه اروپا اجرایی می گردد.
مواضع مقامات آمریکایی نشان می دهد که آنها چند محور را به عنوان اولویت های خود به طور مستقیم اجرا می کنند که از آن جمله، تحولات افغانستان، چگونگی تعامل و تقابل با چین، روسیه و کره شمالی و مسئله روند صلح آسیای غربی(خاورمیانه) است.سایر تحولات جهانی از جمله بخشی از تحولات خاورمیانه در کنار سلطه گری در آفریقا و جنگ طلبی در اقصی نقاط جهان نیز توسط متحدان آمریکا به ویژه اتحادیه اروپا انجام می شود.نکته قابل توجه در این فرایند، نوع نگاه و تعریف آمریکا از چگونگی برخورد با جمهوری اسلامی ایران است. بررسی زنجیره مواضع مطرح شده از سوی سران آمریکا از جمله باراک اوباما، جان کری، بایدن، هیگل و... نشان می دهد که آمریکا مسئولیت مسئله ایران را به دیگران واگذار نکرده و مستقیماً به آن می پردازد. البته آمریکا همچنان از مولفه قدرت هوشمند برای تحقق این امر استفاده می کند که برگرفته از زنجیره رفتارها در قالب دیپلماسی و نظامی گری است.نمود عینی این امر را در مواضع و اظهارات جوبایدن معاون اوباما می توان مشاهده کرد که در نشست امنیتی مونیخ در چندین سخنرانی و مصاحبه به موضع گیری در مقابل ایران پرداخت. هرچند که اظهارات دیپلماتیک و به اصطلاح همراه با ادعای مذاکره بایدن برگرفته از سیاست تهاجمی آمریکا بوده است؛ اما این مواضع، بیانگر اصل اساسی است و آن اینکه، ایران اولویت اصلی سیاست خارجی آمریکاست و سران این کشور مستقیماً به بررسی آن می پردازند. به عبارتی دیگر می توان گفت که برای آمریکا مسئله ایران در ردیف مسائلی مانند چین و روسیه است که آمریکا به دلیل اهمیت موضوع و چالش های گسترده ای که در برابر آنها دارد، حاضر نیست آنها را به متحدانش واگذار کند.البته برای تکمیل سناریوهای خود از متحدان منطقه ای و فرامنطقه ای نیز بهره می گیرد؛ اما محوریت مواضع با آمریکا است و سایر نقش های دیگر، حاشیه ای می باشد. با توجه به این شرایط می توان گفت که آمریکا با چنین رویکردی عملاً از یک سو به جایگاه جهانی و توانایی های گسترده ایران اذعان می کند. از سوی دیگر، مهر ابطال بر ادعای انزوای جهانی ایران زده می شود. نکته قابل توجه آنکه آمریکا برای پنهان سازی این حقایق، فضاسازی های رسانه ای گسترده ای را به کار می گیرد و همواره تلاش دارد تا با اهمیت زدایی از جایگاه جهانی ایران، همچنان وانمود سازد که ایران کشوری در حاشیه است در حالی که مواضع مطرح شده از سوی سران آمریکا، صراحتاً نشان می دهد که ایران در ردیف کشورهای برتر جهان است، چنانکه آمریکا نیز نتوانسته این نقش را انکار کند و رأساً به موضع گیری در برابر ایران می پردازد.