نهضت آزادی و سازمان منافقین؛ دو روی التقاط
ابتداى سال 1340 «نهضت آزادى ایران» پایهگذارى شد. خطمشى نهضت این بود که ما مسلمان و ایرانى و مصدقى هستیم. عمدهترین مسئله آنها وفادارى به قانون اساسى مشروطه، برگزارى انتخابات آزاد و سلطنت منهاى استبداد بود. آنان از نظر فکرى، التقاطى از اسلام (مسلمانیم) و ناسیونالیسم (ایرانى و مصدقى) را پذیرفته بودند.
تحصیل بازرگان (موسس نهضت آزادی) در اروپا و دیدن پیشرفتهاى مادى دنیاى غرب، او را به انفعال کشیده بود، لذا در صدد بود که ضمن حفظ روحیه مذهبى خود، اسلام را با تفکرات لیبرالی جدید درآمیزد و اندیشهاى التقاطى بیافریند. اعضاى نهضت آزادى در جو مارکسیستى و علمزده دانشگاهها و روشنفکران، تلاش کردند از لغزیدن جوانان به ورطه ماتریالیسم جلوگیرى کنند و اسلام را دینى نوگرا و همگام با پیشرفت علم و تمدن غربى معرفى کنند. بر این اساس، تطبیق اسلام با علم تجربى و هماهنگسازى اصول و مبانى اسلام با لیبرالدموکراسى را در دستور کار قرار دادند. نتیجه تلاش آنها ارائه یک چهره التقاطى از اسلام بود. نقطه ضعف اساسى نهضت آزادى که به این نوع از التقاط منجر شد، دو موضوع بود: آنها به جامعیت اسلام اعتقاد نداشتند ضمن اینکه بهشدت متأثر از دنیاى غرب بودند و در برابر پیشرفتهاى مادى دنیاى غرب، احساس حقارت مىکردند.
علاوه بر این، آنها به جاى اینکه دین را از متخصصان، یعنى مراجع عظام تقلید و روحانیت، اخذ کنند و یا خود در حوزههاى علمیه به تحصیل بپردازند، به مطالعات فردى بسنده کردند و از منابع غیر اسلامى، یعنى علوم تجربى غربى بهره گرفتند. این روش، آنها را بهتدریج از اسلام ناب و روحانیت دور ساخت و پیامدهاى زیانبارى نیز براى جامعه ایران به همراه داشت.
در نهایت تأثیر این افکار بر جوانان نهضت آزادى آشکار شد. جوانانى که بعدها از نهضت جدا شدند و سازمان مجاهدین خلق (منافقین) را بنیان گذاشتند، شاگردان مهندس بازرگان بودند که ترکیب اسلام با لیبرالیسم بازرگان را به هم زده و به نوع دیگرى از التقاط، یعنى ترکیب اسلام و مارکسیسم روى آوردند و اینگونه استدلال کردند که مارکسیسم به دلیل شعارهاى مساواتطلبانه و توزیع ثروت، به اسلام نزدیکتر است ضمن آن که مارکسیسم علم انقلاب است.
مجاهدین از دل نهضت آزادى بیرون آمدند و هیچگاه به ضدیت با آن برنخاستند. به همین جهت بود که مهندس بازرگان، آنها را «فرزندان نهضت آزادى» خواند و در یک کلام، از نظر ایدئولوژیکى، مهندس بازرگان از نیاکان سازمان بهشمار مىرود و مجاهدین نیز پیوسته از این نظر، خود را مدیون او مىدانند و باوجود اختلافاتى که با همدیگر دارند هیچگاه ارتباط خود را با یکدیگر قطع نکردند. بهگونهاى که آقاى بازرگان حتى پس از ترورهاى منافقین در سال 60 باز هم از آنها حمایت کرد، آن هم در مجلس شوراى اسلامى. آنها نیز همواره از بازرگان که به گمان آنان «افتخار پیشگامى در مسیر شکافتن علمى و تبیین احکام اسلامى را در تاریخ معاصر به عهده داشته و نخستین روشنفکرى بوده که رابطه اسلام و علم را کشف کرده»، به بزرگى یاد مىکردند.(۱)
تمایزات مجاهدین با نهضت آزادى
تفاوت مجاهدین با نهضت آزادى، در شیوه مبارزه با رژیم پهلوى بود؛ وگرنه از نظر فکرى مجاهدین به شدت متأثر از نهضت آزادى بودند. مجاهدین شیوه مسالمتآمیز و پارلمانى نهضت آزادى با رژیم را قبول نداشتند و به جنگ مسلحانه معتقد بودند و براى ورود به مبارزه مسلحانه اعتقاد داشتند که باید به سازماندهى و تدوین ایدئولوژى متناسب با نیازهاى روز اقدام کنند.
بر مبناى اصالت علم به جاى اسلام، سازمان، مارکسیسم را مکتب علمى یافت و التقاطى از اسلام و مارکسیسم را بنا نهاد. آنها براى مبارزه با رژیم پهلوى، جنگ چریکى یا مسلحانه شهرى را مبناى کار خود قرار دادند که این راهبرد نیز کاملاً متأثر از جنبشهاى مارکسیستى بود. در باور رهبران سازمان، اسلام داراى سازوکار علمى براى دست زدن به انقلاب نبود؛ از اینرو همیشه «از اسلامِ انقلابى» سخن گفته و مىگویند و نه از «انقلاب اسلامى» این جریان در میان همه ابعاد مختلفِ اسلام، تنها وجه انقلابى بودن را، آن هم با تفسیرى مارکسیستى برجسته مىکرد.
در واقع آنها با استفاده ابزارى از اسلام درصدد آن بودند که به قدرت برسند و به اسلام تعبد نداشتند بلکه به آن تمسک مىکردند. این گروه همچنین در اصول اقتصادى، جهانبینى، ایدئولوژى و نوع نظام سیاسى از مارکسیسم متأثر بود.
ضعفهاى این نوع از التقاط عبارت بود از: شناخت سطحى از اسلام، فقدان ارتباط با روحانیّت اصیل اسلامى، تعجیل در رسیدن به اهداف سیاسى و تمسّک به هر وسیلهاى براى رسیدن به هدف و غلبه احساسات بر عقل به دلیل جوان بودن اعضا، انفعال و خودباختگى در برابر مارکسیسم، اعتقاد نداشتن به جامعیّت اسلام و تفسیر به رأى قرآن و نهجالبلاغه.
حضرت امام خمینى(ره) نیز در وصیتنامه سیاسى الهى خود به ضعف منافقین در برابر اسلام اشاره کرده و فرمودهاند: «یک دسته با کجفهمىها و بىاطّلاعى از اسلام و اقتصاد سالم آن، در طرف مقابل دسته اوّل قرار گرفته و گاهى با تمسّک به بعض آیات یا جملات نهجالبلاغه، اسلام را موافق با مکتبهاى انحرافى مارکس و امثال او معرفى نمودهاند و توجه به سایر آیات و فقرات نهجالبلاغه ننموده و سر خود به فهم قاصر خود، به پا خاسته و مذهب اشتراکى را تعقیب مىکنند و از کفر و دیکتاتورى و اختناق کوبنده که ارزشهاى انسانى را نادیده گرفته و [از] یک حزب اقلیت [کمونیست که] با تودههاى انسانى مثل حیوانات عمل مىکنند حمایت مىکنند.» (۲)
این طرز تفکر، سازمان را به فساد اخلاقى درونسازمانى مبتلا کرد. آنها به دلیل افکار مارکسیستى و عدم تعبّد به دستورات اسلامى، خانههاى تیمى خود را به مراکز فساد و فحشا تبدیل کردند؛ به گونهاى که به زنان شوهردار و فرزندان آنها نیز با توجیه مقتضیّات سازمانى رحم نکردند و به جایى رسیدند که اینگونه کارها را نه تنها بد نمىدانند بلکه از آن به نام انقلاب یاد مىکنند!
مجاهدینى با آن عقیده و این اخلاق، که با خودشان آن مىکنند که قلم از نوشتن آن شرمگین است، با مردم کوچه و بازار و مسئولان کشور که مخالف چنین طرز تفکرى هستند چه مىکنند؟ آنان هر کارى که توانستند اعم از کشتار، خیانت، مزدورى براى بیگانگان، جاسوسى و... انجام دادند تا به هدف خود برسند. ولى به حول و قوه الهى یک قدم نیز به جلو نیامدند که به تعبیر قرآن کریم: «و مکروا و مکر الله واللّه خَیرُ الماکرین.» (آلعمران: 54)
نتیجه:
کلام آخر اینکه، حضرت امام که مظهر عطوفت بودند و در وصیتنامه سیاسى الهى خود همه گروههاى مخالف حتى دموکرات و کومله را به بازگشت به ملت دعوت مىنمایند، در چند جاى وصیتنامه از منافقین به عنوان کسانى یاد مىکنند که شیطان نفس امّاره بر آنها حکومت مىکند و آنها با دست پلید خود، جوانان، مردان ارزشمند و علماى مربّى جامعه را شهید نمودند و به کودکان مظلوم نیز رحم نکردند و راه بازگشت ندارند و اینکه آنها خیانتکارند و براى بدنام کردن اسلام به هر کارى دست مىزنند و اشرارى هستند در لباس خیرخواهى و گرگهایى در پوشش چوپان و بازیگرانى که همه را به باد بازى و مسخره گرفتهاند که خداوند متعال چنین افرادى را مهدور الدم دانسته است.(۳) خیانت و جنایت گروهى که تز اسلام منهاى روحانیت را سرمىدادند و براساس فهم خود، اسلام را تفسیر مىکردند، به آن حد رسید که نتوانستند در کشور خودشان بمانند و آواره کشورها گردیدند؛ به گونهاى که هر از چندى در اردوگاه یا کمپى خارج از شهرها به امید لقمه نانى به پستترین کارها تن درمىدهند.(۴)
این عاقبت شومِ گروهى است که از مردم خود بریدند و به بیگانگان پیوستند و سرنوشت آنها دهها برابر از شاه ملعون بدتر گردید. این وضعیّت آنها در دنیاست و در آخرت نیز عذاب الهى در انتظار آنهاست که به فرموده قرآن کریم: «انَّ المُنافقین فِى الدَّرکِ الاَسفلِ من النّار و لن تَجد لهم نصیراً» (نساء / 145) به درستى که منافقین در پستترین درجه از جهنم هستند و براى آنان هرگز یاورى نخواهى یافت.
منابع در دفتر نشریه موجود است.