شهاب زمانى
از ویژگیهای فوقالعاده مهم پوپولیسم، ستایشگری «مردم» است. ویژگی «مردمپایگی» پوپولیسم علاوه بر اینکه در عنوان و ذات آن وجود دارد، تا جایی ادامه مییابد که ارزشهای پوپولیستها با ارزشهای مورد قبول نخبگان تفاوت فاحش پیدا میکند. برخی معتقدند نخبهستیزی پوپولیسم از ویژگی تعیینکننده آن، یعنی پایبندی به مردم سرچشمه میگیرد. با این همه، باید در پاسخ به این پرسش که مقصود از پایبندی به مردم چیست، تلاش کرد به افقهای معنایی مشترکی نزدیک شد. «پل تاگارت» در کتاب «پوپولیسم» در اینباره معتقد است پاسخ به این پرسش نشان میدهد که پایبندی لفظی پوپولیسم به «مردم» در این معنا واقعی است که برخی از اجزای مهم اندیشه پوپولیستی را بازمینمایاند، اما این موضوع هم روشن میشود که مفهوم «مردم» پیچیده و دستکم تا حدی از پایبندی پوپولیسم به مفاهیم دیگر مشتق میشود.(۱)
پوپولیسم و مفهوم کانونی آن
برخی از مفسران نظیر «وست لیند» با پذیرش ادعای پوپولیستها، پوپولیسم را جنبشی تعریف میکنند که نماینده «مردم» است. اندیشمندان دیگری چون «دیتلا» و «کان وی» با اتخاذ دیدگاه مشخصتری، پوپولیسم را در رابطه با طبقات اجتماعی ویژهای تعریف میکنند. اما چرا «مردم» در معادله پوپولیستی چنین جزء سازنده مهمی به شمار میآید؟ یک پاسخ ساده این است که «مردم» مقولهای است که درست بنا به نیاز پوپولیسم شکلپذیر یا انعطافپذیر است. پوپولیسم به ابزارهایی نیاز دارد که انعطافپذیر باشند و مردم دقیقاً چنین ابزاری هستند. البته این گفته که مردم به دلیل انعطافپذیریشان مورد استفاده پوپولیسم قرار میگیرند ضرورتاً به این مفهوم نیست که این مقوله بیمعناست. تصادفی نیست که جنبشهای متفاوت پوپولیستی از همین ابزار استفاده میکنند.
در توسل پوپولیستی به مردم، هسته یا «مرکزی» وجود دارد، اما لازم است این هسته را از شیوه بسط و گسترش آن در رویههای متفاوت پوپولیسم جدا کنیم. برای جدا کردن پوپولیسم از مقوله «مردم» بهتر است از اینجا آغاز کنیم که چه ویژگی «مردم» برای پوپولیستها تا بدین اندازه جذاب است. «مردم» به واسطه اینکه چه کسی هستند، چه کسی نیستند، چگونه هستند و چه تعداد هستند، موضوعات مهم پوپولیسم میباشند. در بین اینها مهمترین جنبه تعداد «مردم» است. استفاده از این اصطلاح حاکی از آن است که مردم پرشمار و در اکثریت هستند.
این موضوع استفاده عملی دارد؛ آنها پرشمارند پس مشروعیت بیشتری به کسانی میدهند که به نام آنها سخن میگویند و پایگاه اجتماعی پرقدرتی هستند که اگر کسی بهطور کامل حمایت آنها را جلب کند از چنان توان خردکنندهای برخوردار میشود که هیچ نیرویی تاب مقاومت در برابر آن را نخواهد داشت. هر چند کثیر بودن مردم برای پوپولیستها مهم است، اما این موضوع را نباید با کثرتگرایی و تنوع یکسان دانست. مفهوم پوپولیستی «مردم» اساساً مبتنی بر یکپارچگی و موجودیت متحد و همبسته است.(۲)
اکثریت خاموش
پوپولیستها در هر کجا باشند برای معرفی خود به نام «مردم» سخن میگویند. در این مورد گزاف نیست اگر گفته شود پوپولیسم از «مردم» مشتق میشود، زیرا به گفته «مارگارت کنووان» این گونه توسل به مردم ما غالباً به همان معنای دوستان و خویشاوندانمان به کار برده میشود. «مردم» گرامی داشته میشوند چون تجسم ارزشهای معینی هستند. نحوه استفاده از «مردم» در لاف و گزافهای پوپولیستی معنایی را از «مردم» نشان میدهد که گویی تجسم خصیصههای معینی هستند. «اکثریت خاموش» درونمایه گفتمان اخیر پوپولیسم آمریکای شمالی است که مانند راهنمای سودمندی برای پوپولیستهای مناطق دیگر و شاهدی بر مدعای سخنگویی از جانب «مردم» به کار میآید. مفهوم «اکثریت خاموش» ویژگیهای معینی از «مردم» را مطرح میکند و به این ادعا میدان میدهد که صدای آنها را باید بر فراز اقلیت پرهیاهو شنید. بخشی از این ادعا مسلماً ناشی از سکوت آنها است.
اما مفهوم تلویحیاش این است که سکوت در شمار فضیلتهای آنها است. سکوت اکثریت از این واقعیت ناشی میشود که کار میکنند، مالیات میدهند و در سکوت زندگی خود را میگذرانند. مقصود این است که آنان شهروندانی مدنی و مفید هستند، اما به لحاظ سیاسی خاموش میباشند. انبوه شهروندان که بهطور طبیعی به دخالت در فعالیتهای سیاسی اقلیت (نخبگان) گرایش ندارند، نمایانگر قلب جمعیت و در حقیقت شاید روح کشور باشند. در اصطلاح آمریکاییها، سخن گفتن از «آمریکای متوسط» بیانگر مکان جغرافیایی پر رمز و رازی است که این شهروندان خاموش در آن زندگی میکنند.(۳)
البته همانطور که میدانید سیاستمداران تا هنگامی که از حمایت این پایگاه اجتماعی برخوردار باشند حق دارند که خود را نماینده آنان بدانند. زمانی که این حلقه شکست، آنگاه اکثریت خاموش ناچار دست به عمل میزند و ابراز وجود میکند. حلقه اتصال میان اکثریت خاموش و نمایندگان آنها در گفتمان پوپولیستی، با دو معضل مرتبط به هم شکسته میشود؛ نخست اینکه فساد و تباهی نظام سیاسی به فساد سیاستمداران میانجامد. معضل دیگر «منافع ویژهای» است که فرایند سیاسی را تسخیر کرده است.
اندیشه سیاسی کانون آرمانی
در لفاظیهای پوپولیستی از زبان مردم استفاده میشود، نه به این دلیل که بیانگر اعتقادی عمیقاً دموکراتیک به حاکمیت تودهها است، بلکه از آن جهت که «مردم» ساکنان کانون آرمانی هستند و این موضوع اساساً همان اندیشهای است که پوپولیستها میکوشند به آن دامن بزنند. در واقع توسل به مردم به عنوان ابزاری برای لفاظی همیشه در پوپولیسم وجود دارد.
کانون آرمانی سرزمین تخیل است. در دوران سخت دستاویزی آشکار است و مفهومی از آن پدید آمده که هر چند نامنسجم اما با این همه ابزار قدرتمندی برای زنده کردن این اندیشه است که زندگی و ویژگیهای کانون آرمانی ارزش دفاع دارد و از اینرو، پوپولیستها را به عمل سیاسی برمیانگیزد. کانون آرمانی مکانی است که جنبههای مثبت زندگی روزمره را جلوهگر میسازد.(۴)
کانون آرمانی با جوامع آرمانی و یا آرمانشهرها متفاوت است؛ زیرا پوپولیستها تخیل خود را به گذشته معطوف میکنند تا آنچه را که حال از بین برده از نو بسازند. این در حالی است که جوامع آرمانی و حتی آرمانشهرها، ساختههای ذهن و مغز هستند. بهطور سادهتر کانون آرمانی نمادی است که بهانه حذف پلیدیها را فراهم میآورد.
گرایش صریح پوپولیستها به طرد گروههای معینی که بخشی از مردم «واقعی» به شمار نمیآیند، در مفهوم کانون آرمانی پژواکی قدرتمند مییابد. کانون آرمانی در قلب اجتماع جای دارد و حواشی و کرانهها را کنار میگذارد. پوپولیستها خود را مرکز یا قلب امور میدانند، از اینرو بینالمللگرایی و جهانوطنی مورد تنفر پوپولیستها است. در شماره آتی تنگناهای پوپولیسم در ارتباط با نهادها را مورد مطالعه و بررسی قرار خواهیم داد.
پینوشتها در دفتر نشریه موجود است.