فتحالله پریشان
صدرالدین محمدبنابراهیم قوام شیرازی، معروف به مُلاصَدرا و صدرالمتألهین (متولد سال 979 و درگذشته ۱۰۴۵ قمری)، متأله و فیلسوف شیعه ایرانی سده دهم و یازدهم هجری قمری و بنیانگذار حکمت متعالیه است. بزرگان علمی کارهای او را نمایشدهنده نوعی تلفیق از هزار سال تفکر و اندیشه اسلامی پیش از زمان او به حساب آوردهاند.
پدر ملاصدرا ـ خواجه ابراهیم قوامی ـ سیاستمداری دانشمند و بسیار مؤمن بود و با وجود داشتن ثروت و عزت و مقام، هیچ فرزندی نداشت، ولی سرانجام بر اثر دعا و تضرع بسیار به درگاه الهی، خداوند پسری به او داد که بعدها به ملاصدرا معروف شد. صدرالدین محمد، تنها فرزند وزیر حاکم منطقه وسیع فارس، در بهترین شرایط زندگی میکرد. صدرا پسری بسیار باهوش، جدی، باانرژی، درسخوان و کنجکاو بود. در مدت کوتاهی تمام دروس مربوط به ادبیات زبان فارسی و عربی و هنر خطنویسی را فراگرفت. درسهای دیگر او علم فقه و حقوق اسلامی و منطق و فلسفه بود که در این میان، صدرای جوان ـ که هنوز به سن بلوغ نرسیده بود ـ از همه آن دانشها مقداری آموخت ولی طبع او بیشتر به فلسفه و بهخصوص عرفان گرایش داشت.(۱)
ملاصدرا بخشی از این آموزشها را در شیراز دید، ولی بخش عمده آن را در پایتخت آن زمان (قزوین) گذراند. وی در قزوین با دو دانشمند و نابغه بزرگ ـ شیخ بهاءالدین عاملی و میرداماد ـ آشنا شد و به دروس آنان رفت. با انتقال پایتخت صفویه از قزوین به اصفهان، شیخ بهاءالدین و میرداماد به همراه شاگردان خود به این شهر آمدند و بساط تدریس خود را در آنجا گستراندند. ملاصدرا که در آن زمان 26 یا 27 سال داشت، از تحصیل بینیاز شده بود و خود در فکر یافتن مبانی جدیدی در فلسفه بود و مکتب معروف خود را پایهگذاری میکرد.
وی که سرمایهای بسیار و منبعی سرشار از دانش و بهویژه فلسفه داشت و خود او با نوآوریهایش آرای جدیدی را ابراز کرده بود، در شیراز بساط تدریس را گستراند و از اطراف، شاگردان بسیاری گرد او جمع شدند. اما رقبای او که مانند بسیاری از فیلسوفان و متکلمان، از فلاسفه پیش از خود تقلید میکردند و از طرفی موقعیت اجتماعی خود را نزد دیگران در خطر میدیدند، یا به انگیزه دفاع از عقاید خود و یا از روی حسادت، بنای بدرفتاری را با وی گذاشتند و آرای نو او را به سخره گرفته، به او توهین میکردند. این رفتارها و فشارها با روح لطیف ملاصدرا نمیساخت؛ از اینرو، از شیراز به صورت قهر بیرون آمد و به شهر قم که در آن هنگام هنوز مرکز مهم علمی و فلسفی نشده بود، رفت. ملاصدرا به دلیل آب و هوای نامناسب، در شهر قم هم نماند و در روستایی به نام کَهَکْ در نزدیکی شهر قم منزل گزید.(۲)
شکست روحی ملاصدرا سبب شد تا مدتی درس و بحث را رها کند و همانگونه که وی در مقدمه کتاب بزرگ خود ـ اسفار ـ گفته است، عمر خود را به عبادت و روزه و ریاضت گذراند. وی در این دوران ـ که از نظر معنوی دوران طلایی زندگانی اوست ـ توانست به مرحله کشف و شهود غیب برسد و حقایق فلسفی را نه در ذهن که با دیده دل ببیند و همین سبب شد که مکتب فلسفی خود را کامل سازد. وی حدود سال 1015ق سکوت را شکست و قلم به دست گرفت و به تألیف چند کتاب از جمله کتاب بزرگ و دایرهالمعارف فلسفی خود به نام اسفار پرداخت.
وی تا حدود سال1040ق به شیراز باز نگشت و در شهر قم ماند و در آن شهر حوزه فلسفی بهوجود آورد و شاگردان بسیاری پرورش داد. دو تن از شاگردان معروف او فیاض لاهیجی و فیضکاشانی هستند که هر دو داماد ملاصدرا شدند و مکتب او را ترویج کردند. وی در شیراز نیز به تدریس فلسفه و تفسیر و حدیث اشتغال یافت. از برخی آثار وی مثل کتاب «سه اصل» چنین برمیآید که در آن دوره نیز مانند دوره اول اقامت در شیراز زیر فشار بدگوییها و بدخوییهای دانشمندان همشهری خود بوده است، ولی اینبار مقاوم بود و تصمیم گرفت در برابر فشار آنها پایداری و مکتب خود را معرفی کند. ملاصدرا سرانجام در سفر هفتمش برای زیارت خانه خدا که توأم با سختی و ریاضت انجام میشد، بر سر راه خود به مکّه و زیارت کعبه در شهر بصره (در خاک عراق) بیمار شد و چشم از جهان فروبست. بنا بر سنت شیعیان او را به شهر نجف بردند و بنابر گفته نوه او ـ علامه علمالهدی ـ در طرف چپ صحن حرم امام علی(ع) دفن کردند.
پینوشتها در دفتر هفتهنامه موجود است.