رضایت مشخصه حکومت دموکراتیک
در شمارههای پیشین یادآور شدیم که به دلایل متعددی نباید دموکراسی را صرفاً با نظام حکومتی یکسان دانست، با وجود این، باید کمی دقیقتر به موضوع رضایت و همرأیی بپردازیم. شق دیگر فرمولبندی میتواند این باشد که مشخصه حکومت دموکراتیک (که در کل با دموکراسی برابر نیست)، دولت مبتنی بر رضایت است که نقطه مقابل حکومتهای خودسرانه یا استبدادی است که در آن خواستههای مردم را نادیده گرفته و رضایت یا حمایت آنها را نمیخواهند و ضروری نمیدانند؛ زیرا اساساً نقشی در کسب، حفظ و افزایش قدرت حاکمان برای مردم قائل نیستند و هرچه هست بهطور تام متعلق به حاکم است و میل و خواسته حاکمان دیکتاتور عین قانون است و مردم به زور تنها موظفند بدون بازخواست و پیگیری حقی از حاکم، مجری این قانون و خواسته باشند.
آنتونی آربلاستر در کتاب دموکراسی در راستای تبیین این بحث، به دو مسئله مهم میپردازد: نخستین مسئله این است که لزوماً فقط در مورد حکومت دموکراتیک یا در مورد طرحهای پیشنهادی دموکراتیک نیست که مردم رضایت خود را اعلام میکنند. شک و تردیدی که نسبت به همهپرسیها یا مراجعه به آرای مردم وجود دارد و پیشتر نیز به آن پرداختیم، تا حدودی مبتنی بر این واقعیت است که این همهپرسیها ابزاری هستند که از سوی بعضی از دیکتاتورها یا مستبدان مورد استفاده قرار میگیرند تا به حکومت خود دست کم ظاهری مبتنی بر رضایت عامه دهند.(۱) مصداق عملی این مقوله در تاریخ اروپا، همهپرسی امپراتور ناپلئون سوم در دهه ۱۸۵۰ میلادی بود. اما صرفنظر از میزان دخالت در موارد خاص، از لحاظ اصولی آشکارا امکان دارد که رضایت خالصانه مردم و حمایت فعالانه آنها به حکومتی دیکتاتوری یا رژیمی اقتدارگرا و یا به اقداماتی مشخص اختصاص یابد که قصد محدودیت و حتی برچیدن دموکراسی را دارند. قابل تصور است که مردم به نابودی دموکراسی رضایت دهند. اگر همرأیی و رضایت، جوهر دموکراسی است باید بپذیریم که این مورد نیز اقدامی دموکراتیک است. این تنگنایی است که از برابر دانستن دموکراسی با همرأیی و رضایت مردم حاصل میشود. طبعاً انکار این موضوع که دیکتاتوری میتواند متکی بر حمایت مردم باشد یا تحت شرایطی خاص، اکثریتی از مردم میتوانند بر خطمشیهای ضدلیبرالی یا ضددموکراتیک صحه گذاشته و آن را تأیید نمایند، بیهوده است.(۲) این موضوع امروزه خودش را بیشتر درخصوص دموکراسیهای هدایت شده و تحمیلی قدرتهای جهانی در برخی کشورهای موسوم به جهان سوم نشان میدهد که قدرتهای برتر به بهانه اعطای دموکراسی و آزادی به کشور، مستبدی را که تا دیروز موید بر تأییدات خودشان بود را به دلیل سپری شدن تاریخ مصرفش بر کنار و سازوکار دموکراتیک مورد نظر خود را در آن حاکم میکنند. عملکرد آنها به قدری نارضایتی مردم را به دنبال میآورد که مردم به حکومت مستبد قبلی رضایت بیشتری نشان میدهند. بنابراین در راستای استمرار حیات دموکراسی، قدرت باید نزد مردم باقی بماند. اگر مردم آزادانه این قدرت را از خود سلب نمایند، هرچند ممکن است که با حمایت مردمی همراه باشد، نمیتوان گفت که این دموکراسی است. این استدلال با این اعتقاد «ژان ژاک روسو» مشابه ـ اما نه یکسان ـ است که حاکمیت به مردم تعلق دارد و نمیتوان از طرف آنها به نهاد یا شخص دیگری انتقال داد. لذا امروزه سخن گفتن از «حاکمیت غیرقابل انتقال» تا حدی مفهوم متافیزیکی قدیمی دارد، اما با این حال «توماس پین» نکتهای بسیار مشابه با نظر روسو را در کتاب خود با عنوان حقوق بشر عنوان کرده است: «هر عصر و هر نسلی باید همانند اعصار و نسلهای پیش از خود، از هر لحاظ آزاد باشد تا خود تصمیم بگیرد... آدمها مالک یکدیگر نیستند، به همین سان هیچ نسلی مالک نسلهای بعدی نیست.»(۳)
تفسیر منفی از رضایت
مسئله دیگر در ارتباط با رضایت، این است که در این مفهوم راه برای تفسیرهای ضعیف و منفی نیز باز میشود. حتی رژیمهای قدرتطلب نیز اگر میخواهند پایدار باقی بمانند، باید به اقداماتی دست بزنند که مبتنی بر رضایت است، هر چند این اقدامات لزوماً با رضایت اکثریت همراه نباشد. دیکتاتوری علنی و خشن هر چند در ارعاب مردم موثر است، اما به خودی خود در درازمدت بیفایده است. رضایت و همرأیی در چنین اوضاع و احوالی، لزوماً بهطور رسمی ابراز نمیشود، کافی است که حکومت در عمل بر حمایت و همکاری بخشهای کلیدی جامعه تکیه کند. هر رژیمی تمایل دارد که ادعا کند ادامه حیات آن نشانه رضایت و حمایت مردم است و چنین ادعایی شاید مبتنی بر «رضایت ضمنی» مردم باشد. رضایت ضمنی تاکتیکی بود که «جان لاک» در دومین رساله خود برای فرار از تنگنای انطباق اصل بنیادی خویش، یعنی اینکه «آزادی آدمی در جامعه، نباید تحت اختیار هیچ قدرت مشروعی باشد، بلکه براساس رضایت و منافع مشترک استقرار مییابد...»(۴) با مطلوب بودن نظام حکومتی با ثبات و پایدار که نباید تسلیم تأیید مداوم مردم شود، اتخاذ کرد. فرض بر این قرار میگیرد که مردم از نظامی که در آن زاده شدهاند تا زمانی که بالغ شوند راضی هستند. مبنای چنین فرضی این واقعیت است که آنها در آن جامعه خاص زندگی میکنند. نبود اعتراض موثر به معنی رضایت مردم تفسیر میشود. تا زمانی که از جامعه رو برنگردانید، به معنای آن است که در آن ادغام شدهاید.(۵) اما یکی دانستن سهل و ساده سکوت با رضایت غالباً برای کسانی که در قدرت هستند، به شکلگیری اندیشه اغراقآمیزی درباره میزان حمایت یا فرمانبرداری مردم منجر میشود. هنگامی که رنجش و حتی نومیدی مردم که در سکوت آنها پنهان شده، ناگهان با خشم و طغیانی خشونتبار سر باز میکند، حاکمان در قدرت با ناخشنودی فراوانی به حیرت میافتند. چشمگیرترین نمود این تلقی را میتوان در فروپاشی رژیمهای کمونیستی اروپای شرقی در سال ۱۹۸۹ دید. انفعال، سکوت و فرمانبرداری مردم آلمان شرقی، چکسلواکی و مجارستان در سالهای پیش از فروپاشی، حکام این کشور را وسوسه کرده بود که باور کنند حتی اگر محبوب نیستند، اما دست کم مردم به حکومت آنها تمکین کردهاند و به این تعبیر از آنها راضی هستند. همین محدودیت نقش مردم است که «آ.د.لیندسی» را وادار کرد شصت سال پیش این پرسش را مطرح کند که: «آیا دموکراسی ابزاری است برای آنکه مردم رضایت خود را با کارهایی نشان دهند که دولتها مطرح میکنند؟ و یا نه ابزاری است برای آنکه دولتها کارهایی را انجام دهند که مردم میخواهند؟»(۶)
برداشت منفعلانه از مفهوم رضایت با به میان کشیدن بحث آزادی و گفتوگو در دموکراسی روندی دیگر پیدا میکند که در شماره آتی بررسی خواهد شد.
پینوشتها در دفتر نشریه موجود است.