صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۲۵ مرداد ۱۳۹۳ - ۰۹:۴۷  ، 
کد خبر : ۲۶۸۶۷۲

گونه‌شناسی اومانیسم

محمدرضا اسکندری ـ مقدمه: مطالعه تاریخ فرهنگ و فلسفه بشری حکایت از این دارد که در طول تاریخ، همیشه دو نظریه در مقابل یکدیگر مطرح بوده است؛۱ـ نظریه‌ای که معتقد است انسان به‌تنهایی و بدون دین و پیام الهی در رسیدن به تکامل واقعی ناتوان است و باید مسیر زندگی خود را در قالب دستورهای دینی تنظیم کند تا به سعادت واقعی برسد؛ ۲ ـ نقطه مقابل این نظریه، تفکر اومانیسم قرار دارد که اعتقاد دارد انسان به تنهایی می‌تواند مسائل خود را بشناسد و حل کند؛ از این رو محور و معیارهای ارزش‌ها و اعتقادات و باید و نبایدها خود انسان است. در این مقاله سعی بر آن است تا به صورت مختصر به معرفی انواع اومانیسم از دوره باستان تا دوران مدرن بپردازیم. تکفر اومانیستی تاکنون در چهار مقطع تاریخی یا به شکل چهار نوع ظهور آشکاری داشته است که عبارتند از:

اگوسانتریسم یا اومانیسم باستانی.

آنچه در یونان باستان باعث ظهور اگوسانتریسم یا خودمحوری یا اومانیسم شد، تلقی خاصی بود که در آن روزگار از جهان هستی حاکم بود، جهان‌بینی آن زمان، جهان‌بینی شرک‌گونه و چند خدایی بود. خدایان خصم انسان بودند. آموزه‌های این جهان‌بینی این بود که انسان‌ها چگونه رضایت خدایان را جلب کنند. تصویری که بعضی از نویسندگان اساطیر از آن روزگار ارائه کرده‌اند از نوعی جنگ و جدال خدایان با انسان‌ها حکایت دارد.(۱) به‌طور مثال داستان دو جنس (مرد و زن) شدن انسان‌ها از اینجا نشئت گرفت که «خدایانی که انسان را خلق کردند، متوجه قدرتمند شدن او شدند و اینکه اینان در مقابل خدایان قد علم می‌کنند، از این رو با یکدیگر مشورت کردند و تصمیم گرفتند انسان را به دو نیمه کنند و از آن روز انسان در جنگ با خدایان شکست خورده است.» صرف‌نظر از اینکه این بیان، افسانه است در عین حال، بیانگر اعتقاد انسان آن روزگار در مورد نسبت خدا با انسان است. طبیعی است که چنین انسانی درصدد یافتن فرصتی است که خود را از یوغ این خدایان نجات دهد، پس به‌دنبال یافتن جهان‌بینی و ایدئولوژی دیگری است که خدا را حذف کند و انسان را محور قرار دهد. آشکارترین شکل ظهور اومانیسم را در آرای گروهی از سوفسطاییان آن عصر می‌بینیم. پروتاگوراس می‌گوید: «انسان معیار همه چیز است» و این آغاز اندیشه اومانیستی در آرا و افکار یونانیان قدیم است. پس از سوفسطاییان با ظهور اندیشمندانی مانند سقراط، افلاطون و ارسطو، اگر چه آنان جهان‌بینی‌ای ارائه می‌کنند که مشابهت زیادی با آرای دینی دارد، لکن مسلم است که خدای افلاطون و ارسطو، خدای مسیحیت نیست، «محرک نامتحرک» ارسطویی آن خدایی که ادیان از آن سخن می‌گویند، نیست.(۲)

اومانیسم رنسانس

سخت‌گیری‌ها و ظلم و فساد آباء کلیسا در قرون وسطا و همچنین از آنجا که فلاسفه قرون وسطا انسان را موجودی گناهکار و بی‌ارزش می‌شمردند و در پی این بودند که نشان دهند انسان در مقابل خدا از هر جهت بی‌ارزش است و باید نتیجه و مجازات گناه اولیه خود را در این دنیا ببیند و افکاری این چنینی سبب شد که انسان قرون وسطای مسیحی علیه این نگاه شورش کند. در واقع اومانیسم رنسانس به جنبشی فرهنگی و ادبی (و نه فلسفی) اطلاق می‌شود که در قرون ۱۴ و ۱۵ در اروپا بر اثر آشنایی با فرهنگ باستانی ـ رومی، می‌کوشید تا آرمان فرهنگی تازه‌ای مبتنی بر آرمان فرهنگی باستانی در برابر آرمان فرهنگی قرون وسطایی به چنگ آورد. به سخن دیگر هدف این جنبش عبارت بود از شکوفا ساختن همه نیروهای روحی و درونی آدمی و پدید آوردن انسان خودآگاه و رهایی علم و زندگی اخلاقی و دینی آدمیان از قیومیت کلیسا.(۳)

با این پیشینه باید گفت که ویژگی شاخص این جنبش در آغاز کارش آن است که نه به وسیله فیلسوفان حرفه‌ای، بلکه از سوی ادیبان، مورخان، اخلاق‌گرایان و دولتمردانی آغاز و دنبال شد که با فیلسوفان زمان در کشمکش بودند. با این وصف روشن می‌شود که اومانیسم رنسانس همچون یک گرایش یا نظام فلسفی نیست، بلکه در عوض یک برنامه فرهنگی و آموزشی و ادبی است که بر اهمیت محدوده خاصی از مطالعات که همان ادبیات باشد، تأکید داشت. به تعبیری دیگر اومانیسم رنسانس، تأثیری مستقیم در پیشرفت علم نداشت و تنها با احیای فرهنگی دنیوی کلاسیک اروپاییان را که سخت اسیر دین بودند متوجه مسائل دنیوی که به روشنی در آثار کلاسیک بدان پرداخته شده بود، کرد.(۴)

در میان اومانیست‌های رنسانس گروهی «اومانیست مسیحی» نامیده شدند. در واقع در قرون ۱۴ و ۱۵ میلادی هنوز آن‌گونه تفکر اومانیستی که از دین جدا باشد ظهور نکرده بود و انسان قرون وسطا با پذیرش اومانیسم رنسانس هنوز دل در گروی دین داشت. در واقع اومانیسم مسیحی اومانیستی است که با حفظ اعتقادات دینی و مابعدالطبیعی، شأن و مقام والای انسان را باور دارد. به تعبیر دیگر اومانیسم مسیحی با دیگر اومانیسم‌ها در میل و علاقه به حفظ زندگی انسان و افزایش کیفیت آن مشترک است، ولی در اینکه منبع قدرت انسان و هدف آن را خدای خالق نجات‌دهنده می‌داند از آنها جدا می‌شود(۵) مهم‌ترین ویژگی این گروه توجه به اصلاح دین بود. آنان معتقد بودند که از مسیر آموزش منابع کلاسیک و به‌ویژه مسیحیت و آثار قدما می‌توان از سویی تجربه مسیحیان نخستین را که در عهد جدید بازگو شده در دسترس دیگران که فاصله زمانی بسیاری با مسیحیان نخستین دارند قرار داد و از سوی دیگر این آموزش‌ها موجبات یکپارچگی کلیسای مسیحی را فراهم می‌کند و بدین وسیله می‌توان تقوای حقیقی و باطنی و یا احساس مذهبی درونی را در مردم دمید و کلیسا و جامعه را اصلاح کرد.(۶) از معروف‌ترین اومانیسم‌های مسیحی که در واقع جزء نخستین اومانیست‌های رنسانس محسوب می‌شدند می‌توان از فرانچسکو پترارک، اراسموس، ژاک لوفور، یوهان رویشلین نام برد.(۷)

اومانیسم روشنگری

ویژگی بارز اومانیسم عصر روشنگری که به اومانیسم علمی یا سکولار نیز مشهور است تأکید بر عقل انسان است. این دوره که شامل قرون هفدهم و هجدهم میلادی است، همراه با ظهور اندیشمندانی چون دکارت، ولتر، روسو، منتسکیو، هیوم و کانت است. این اندیشمندان تأکید داشتند که هدف و نگرانی اصلی انسان، به دست آوردن اراده و خواست الهی نیست، بلکه هدف، شکل‌دهی جامعه و زندگی انسان‌ها بر اساس عقل است. در نظر آن‌ها شأن و منزلت انسان نه تابع اراده الهی، بلکه منوط به محقق کردن استعدادهای عقلانی وجود زمینی انسان است. اومانیسم عصر روشنگری معتقد بود که فهم درست انسان نه در دایره آموزه‌های روح مخلوق و متعالی، اراده الهی و ایمان، بلکه بر اساس عقل و آزادی او ممکن است. بر این اساس، تعریف جدیدی از انسان با توجه به آزادی او مطرح شد. در دایره هستی نیز خبری از خدا و خواست الهی و نظم از پیش تعیین شده برای زندگی خوب انسان مطرح نیست. وجه ممیزه اومانیسم عصر روشنگری از اومانیسم دوره پیش و پس از آن در این نکته است که اومانیست‌های این دوره خوش‌بینی بسیاری به قدرت عقل انسانی در توصیف و نظم بخشیدن به جهان و پذیرش مسئولیت‌ پیامدهای آن داشته‌اند.(۸)

اومانیسم مدرن

از پایان قرن بیستم جنبه‌های ویژه‌ای از اعتقادات اصلی اومانیست‌ها چون بی‌همتایی انسان، روش علمی و عقل و استدلال در نظام‌های فلسفی همچون پراگماتیسم، مارکسیسم، اگزیستانیالیسم و مکتب هاید‌گری نمایان شد.

اومانیسم پراگماتیستی: این نوع از اومانیسم ریشه در فلسفه متفکران پراگماتیست آمریکا، مثل چارلز پیرس، جان دیوئی، ویلیام جیمز و شیلر دارد. آنان چیزی به نام ذات و ماهیت انسانی را نمی‌پذیرند، عقل انسانی را ارج می‌نهند، اما آزادی و اختیار او را برنمی‌تابند و می‌گویند شخص، آن چیزی است که در عمل خود ظاهر می‌شود.

اومانیسم مارکسیستی: در اینجا فرد بیشتر ساخته و پرداخته ارتباطات اجتماعی و شرایط خاص تاریخی است. مارکسیست‌ها منکر ماهیت مستقل انسان هستند و به جای اختیار انسان به نوعی جبر تاریخی تأکید دارند.

اومانیسم اگزیستانسیالیسم: این نوع از اومانیسم که بر عقل و توان انسانی کمتر تأکید می‌کند، بیشترین تأکیدش بر اختیار و آزادی انسان است.

اومانیسم‌ هایدگری: بیشتر به انسان از منظری وجودی می‌نگرد. هایدگر معتقد است که اومانیسم عصر روشنگری راه خطا پیموده و در تبیین ماهیت انسان بر طبیعت عقلانی وی تأکید گذارده و نتوانسته دریابد که تنها منشأ ماهیت انسان در وجود و ارتباط اصیل انسان با وجود نهفته است.(۹)

در پایان آنکه وجه مشترک همه این گرایش‌های اومانیستی تکیه بر انسان و شأن و منزلت او در هستی و تأکید بر توانمندی‌ها و قابلیت‌های وی در فهم طبیعت و کوشش برای سامان دادن زندگی است.

* منابع در دفتر نشریه موجود است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات