تغییر راهبرد آمریکا
آمریکاییها به راهبردهای متفاوتی در طول تاریخ این کشور تکیه کردهاند. بدینلحاظ راهبرد آمریکا در هزاره سوم باید به شدت متفاوت با راهبرد این کشور در قرنهای هجدهم، نوزدهم و بیستم باشد. همانطور که در سطور پیشین و مقاله پیشین به آن اشاره شد، قرن نوزدهم که مبتنی بر حاکمیت نگاه «ژئوپلیتیک» بود، راهبرد خاص خود یعنی راهبرد انزواگرایی را طلب میکرد، در حالی که قرن بیستم که تجلیگر عصر «ایدئولوژیک» بود به ضرورت راهبرد متفاوت از قرن گذشته از خود را تجربه کرد. تا جاییکه آمریکا امروزه عصر «تفوق» را در برابر خود دارد و به همین روی راهبرد متناسب با آن را طراحی کرده است. بنابراین بهطور خلاصه میتوان گفت از زمان تشکیل ایالات متحده آمریکا رهبران این کشور در راستای ایجاد «مصونیت فیزیکی»، «اشاعه ارزشها» و «سلامت اقتصادی» کشور خود به طراحی راهبردهای متفاوتی اقدام کردهاند. در قرن نوزدهم راهبرد خصلتی قارهای و درونگرا داشت، درحالی که از قرن بیستم به بعد طبیعتی بینالمللی یافته است. در پی رویارویی مستقیم شوروی و آمریکا بهدنبال جابهجایی مرکز ثقل قدرت، آمریکاییها، توجه به توانمندیهای داخلی و نحوه توزیع قدرت در سطح سیستم بینالمللی، راهبرد سد نفوذ یا «راهبرد بینالمللگرایی تدافعی» را تعقیب کردند. در قرن بیستویکم بهدلیل عدم جلوه چالش مستقیم و خصمانه به وسیله قدرتهای برتر نظام بینالمللی و ماهیت قدرت آمریکا، این کشور به راهبرد مبارزه با تروریسم «راهبرد بینالمللگرایی تهاجمی» متوسل شده است. بنابراین با تغییر در ویژگیهای داخلی آمریکا و دگرگونی در الگوهای قدرت، دولتمردان آمریکایی جابهجایی راهبردهای کلان را برای تأمین هرچه مطلوبتر منافع ملی خود انتخاب کردهاند.
راهبرد بینالمللگرایی آمریکایی خود به دو زیر مجموعه با عناوین «راهبرد بینالمللگرایی تدافعی» یا «راهبرد بینالمللگرایی در عصر ژئوپلیتیک» و «راهبرد بینالمللگرایی تهاجمی» یا «راهبرد بینالمللگرایی در عصر ارزشی» قابل تقسیم است که در ادامه به تشریح کامل آنها میپردازیم.
الف) راهبرد بینالمللگرایی تدافعی
پس از جنگ جهانی دوم خطری که متوجه آمریکا بود از جانب اتحاد جماهیر شوروی برخاسته بود. آمریکا با یک رقیب جدید ژئوپلیتیک روبهرو بود. واقعگرایی دفاعی که براساس آن دکترین ترومن یا راهبرد سد نفوذ شکل گرفت بر این مبنا قرار داشت که بهترین راهبرد برای کسب امنیت یک راهبرد دفاعی است. با در نظر گرفتن ظرفیتهای نظامی شوروی، حضور سیاسی ـ نظامی آن در اروپای شرقی و گستردگی جهانی ایدئولوژی رهبران شوروی، راهی جز تکیه به واقعگرایی دفاعی برای رویارویی با اصلیترین منبع خطر به منافع جهانی آمریکا یعنی شوروی باقی نگذاشت. از نظر رهبران آمریکا تمامی جهان آسیبپذیر به نفوذ و توسعهطلبی شوروی بود و چون این کشور نقش جهانی برای خود متصور بود، بنابراین باید با خطری که ازجانب رهبر جهان کمونیسم متوجه منافع جهانی آمریکا ـ که اولویت با اشاعه سرمایهداری بود ـ میشد، مقابله شود. به دلیل ظهور «سزارهای هیجانزده» منطق حضور همهگیر بینالمللی در بین نخبگان آمریکایی مطلوبیت یافت. به بیانی دیگر جنگ با اسپانیا، راهگشای آمریکا به صحنه جهانی شد. جنگ با فاشیسم حضور بینالمللگرای این کشور را تداوم بخشید و مبارزه با کمونیسم آن را نهادینه کرد. بنابراین راهبرد کلان مبارزه با کمونیسم بود که برای اولین بار اکثریت محافظهکاران و لیبرالها را در رابطه با حضور فراقارهای آمریکا به اجماع رساند. مبارزه با کمونیسم به عنوان یک «ضرورت هویتی» برای دولتمردان آمریکایی گریزی جز نگاه به صحنه بینالمللی در چارچوب ایدئولوژیکی باقی نگذاشت. با در نظر گرفتن اینکه راهبرد کلان آمریکا، مبارزه با کمونیسم بود، روسای جمهور آمریکا براساس اصولی که به آن اعتقاد داشتند و برداشتی که از صحنه گیتی میکردند به ترسیم دکترینهای متناسب پرداختند. راهبرد بینالمللگرایی تدافعی یا راهبرد مبارزه با کمونیسم که در طول دوران جنگ سرد مبنای شکلدهنده سیاست خارجی آمریکا قرار گرفت دارای سه محور کلیدی بود که در ادامه به تفصیل بیان میشود.
۱ـ سیاست سد نفوذ
بهدنبال پایان جنگ جهانی دوم، برای رهبران آمریکا روشن شد که صحنه جهانی بهشدت متفاوت شده است. برای اولین بار، شوروی به مطرحترین بازیگر جهانی تبدیل شد و درصدد اشاعه ارزشهای کمونیسم که از نقطهنظر رهبران این کشور معیار منافع ملی بود، برآمد. سیاست سد نفوذ که بر مبنای چارچوب تئوریک جورج کنان شکل گرفته بود در واقع واکنشی به قدرتمندی شوروی پس از اضمحلال نظام چندقطبی بود. این سیاست در چارچوب سه هدف توأمان و همپوش شکل گرفت. آمریکا با وقوف به این واقعیت که فاقد توانایی از بین بردن شوروی است، «سیاست توازنقوا» را سرلوحه سیاست خارجی خود قرار داد و در راستای تحقق این سیاست بود که آمریکا ضروری یافت که از حکومتهای بسیار فاسد در جهان سوم و خارج از قاره اروپا حمایت کند و در راستای این سیاست بود که آمریکا از هر رژیمی که مخالف شوروی بود بدون توجه به ماهیت ارزشی آن رژیم حمایت میکرد. هدف دیگری که در دوران جنگ سرد بهوسیله آمریکا دنبال شد، سیاست «بازدارندگی هستهای» بود. توانمندیهای غیرمتعارف شوروی پس از ۱۹۴۹ این واقعیت را برای آمریکا روشن کرد که این کشور قادر به نابودی شوروی با توسل به اقدام نظامی نیست، پس آمریکا سیاست خود را در جهت ایجاد ظرفیت «ضربه دوم» قرار داد. این بدان معنا بود که آمریکا برای شوروی روشن کرد که از آن میزان توان هستهای برخوردار است که حتی پس از حمله اول احتمالی این کشور، به حمله هستهای علیه شوروی دست بزند. هدف سوم سیاست سد نفوذ، حیات بخشیدن به «رقابت ایدئولوژیک و سیاسی» جهانشمول و فراگیر بود، به همین جهت آمریکا، شوروی را خطری برای شیوه زندگی سرمایهداری و بهطور کلی غربی قلمداد میکرد.
۲ـ سیاست اقتصاد بازار
در واقع اگر سیاست سد نفوذ راواکنشی به قدرتمندی شوروی تلقی کنیم، پر واضح است که سیاست اقتصاد بازار، واکنش آمریکا به ضعف اقتصادی اروپای غربی پس از پایان جنگ دوم باید به نظر آید. آمریکا از تمامی ظرفیتهای سیاسی، نظامی و اقتصادی خود به وسیعترین شکل بهره برد تا از مناقشه احتمالی بین کشورهای غربی در جهت تسکین دغدغههای اقتصادی در رابطه با منابع، از طریق شکل دادن به رویهها و چارچوبهای مستقر و مشروع جلوگیری کند. در جهت مبارزه با کمونیسم آمریکا نیازمند یک جبهه متحد از کشورهای غربی و طرفداران غیر غربی بود تا شوروی را از کمترین فضای مانور برخوردار کند. این توفیق برای آمریکا بهوجود آمد که از طریق مدیریت منابع مورد نیاز کشورهای متحد برای دستیابی و تداوم رشد اقتصادی، محیط بسیار مساعدی برای همکاری بین آنها به وجود آورد و از هر گونه ایجاد روزنه برای شوروی در جهت اشاعه نفوذ جلوگیری کند.
۳ـ سیاست ثبات سیاسی
شوروی تنها در بستر یک محیط متشنج در جغرافیای خارج از جهان کمونیسم میتوانست به بسط نفوذ و اعتبار خود دست یابد. با در نظر گرفتن اینکه شوروی از نقطهنظر دسترسی به ظرفیتهای سیاسی، نظامی، اقتصادی و فرهنگی در مقام مقایسه با دشمن راهبردک خود در موقعیت ضعیفتری بود، چارهای جز این نداشت که تمامی امیدها و سیاستهای خود را وابسته به نابسامانیهای سیاسی ـ اقتصادی در کشورهای همسو و متحد با آمریکا جستوجو کند. در چارچوب این سیاست بود که آمریکا اهداف سهگانه «اشاعه سرمایهداری»، «سرکوب جنبشهای انقلابی» و «مشروعیت دادن به ارزشهای غربی آمریکایی» را سرلوحه سیاستهای خود قرار داد.
در هر صورت دوران اقتدار عصر ژئوپلیتیک در سال ۱۹۹۱ به پایان رسید و دوران طلایی مبارزه برای از دست ندادن سرزمین توجیه تئوریک و استدلال عقلانی خود را از دست داد و راهبرد کلان مبارزه با کمونیسم طی سالهای ۱۹۴۷ تا ۱۹۹۱ و در طول دوران ریاست جمهوری ۹ رهبر آمریکا با سقوط و فروپاشی شوروی علت وجودی خود را از دست داد.
ب) راهبرد بینالمللگرایی تهاجمی
حد فاصل سالهای ۱۹۹۱ تا ۲۰۰۰ را باید دوران «خلأ معنای راهبردی» تلقی کرد، چراکه دولتمردان آمریکایی درخصوص اینکه منافع ملی آمریکا در دوران پساکمونیسم چیست قادر به یک نتیجهگیری همهگیر نبودند. در این دوران البته باید توجه داشت که «تاریخ در مرخصی» نبود، بلکه تصمیمگیرندگان به جهت عدم توانایی در «خواندن» شرایط و واقعیات جدید، قادر به یک تعریف صحیح از منافع نبودند، اما به قدرت رسیدن نومحافظهکاران در سال ۲۰۰۰ و وقایعی که در آغازین هزاره سوم بهوقوع پیوست به رقم زدن راهبرد کلان نوینی به نام راهبرد بینالمللگرایی تهاجمی منجر شد. مبارزه با کمونیسم که در آغازین دهه ۱۹۹۰ به محاق تاریخ پرتاب شده بود در آغازین سالهای هزاره جدید با راهبرد کلان «مبارزه با تروریسم» جایگزین شد. مبارزه با کمونیسم در بطن تمدن غرب حادث شد و به معنای یک نبرد درون تمدنی باید در نظر گرفته شود که جنبه اقتدارگرایانه تمدن شرقی (کمونیسم) در برابر بعد آزادیطلبانه تمدن غربی (لیبرالیسم) به رویارویی پرداخت، در حالی که مبارزه با تروریسم یک نبرد بین تمدنی است. به گمان رهبران آمریکا آنان که به عملیات تخریبی در نیویورک و واشنگتن دست زدند به دلیل مخالفت با کلیت فرهنگ غربی نمادهای آن را مورد حمله قرار دادند. برای اولین بار، آمریکا در طول تاریخ بینالمللگرایی خود، دشمن اصلی و معارض هویتی را در چهره یک بازیگر دولتی تصویر نکرده است، بلکه خود را در برابر گروههای غیردولتی مییابد. این گروههای غیردولتی دشمنی با آمریکا را یک الزام هویتی مییابند. بنابراین آمریکا بازدارندگی را روشی مطلوب برای از بین بردن این دشمن نمییابد و سیاست بازدارندگی هستهای که شاه راهبرد دوران جنگ سرد بود جای خود را به سیاست «پیشدستانه» داده است. این به معنای تهاجمیتر شدن عملکرد آمریکا در صحنه سیاست خارجی و ضرورت فزونتر شدن سیاستهای یکجانبه و استعداد فراوانتر برای نادیده گرفتن هنجارها و قوانین بینالمللی است. آمریکا راهبرد مبارزه با تروریسم را در چارچوب این پیشفرض شکل داده است که جنگ با تروریسم اجتنابناپذیر و پیروزی در آن حتمی است. از طرف دیگر مبارزه با کمونیسم، آوردگاه اصلی را در اروپا تصویر کرد، در حالی که راهبرد مبارزه با تروریسم، مرکز ثقل سیاست خارجی آمریکا را به خاورمیانه کشانده است. قطعاً راهبردسازان آمریکایی از قدرت فزاینده مکتب اسلام و ظرفیت چالشساز جهان اسلام علیه ارزشهای غربی آگاه بودند و به همین منظور تمام توان خود را صرف تضعیف و اشغال جوامع اسلامی و ایجاد اختلاف بین مذاهب اسلامی با هدف خاموش و منحرف کردن این آتشفشان عقیدتی کردند. مقاله نخست و مقاله پیش رو فقط نمایی کلی از آنچه بود که قرار است به صورت سلسلهوار در شمارگان بعدی تقدیم شود.