قاسم غفوری
غرب آسیا (خاورمیانه) با برخورداری از منابع راهبردی و موقعیت ژئواکونومیک همواره کانون رقابتهای استعمارگران بوده است و اکنون نیز این رقابت را میتوان میان این کشورها مشاهده کرد. آمریکا که همچنان داعیهدار نظام تکقطبی در جهان است به همراه کشورهایی مانند انگلیس، فرانسه و آلمان برآنند تا بر منطقه سلطه یابند و در این راه نیز از هیچ اقدامی فروگذار نیستند.
بر این اساس نیز راهبردهای متعددی را در قبال منطقه اجرا کردهاند که طرحهایی مانند خاورمیانه بزرگ و خاورمیانه جدید و... از آن جمله بوده است. اکنون منطقه در حالی با مجموعهای از بحرانهای امنیتی مواجه شده که یک پرسش اساسی مطرح است و آن اینکه، نقش راهبردی آمریکا در این معادلات چیست و چه طرحی را برای آینده منطقه در نظر گرفته است؟
در صورت وجود راهبردی مدون از سوی آمریکا، چه راهکاری برای مقابله با آن وجود دارد؟
بررسی ریشهای تحولات منطقه نشانگر دو اصل مهم است که براساس آن میتوان راهبرد کنونی آمریکا در منطقه را ارزیابی کرد. نخست فعالیتهای گروههای تروریستی از افغانستان و پاکستان گرفته تا عراق، سوریه و لبنان و دیگر کشورهای شمال آفریقا است.
دوم چالشهای سیاسی در کشورها با محور رو در رو قرار دادن مردم و جریان سیاسی در برابر دولتها است، به گونهای که نمود آن را در عراق، سوریه، لبنان، پاکستان، افغانستان و... میتوان مشاهده کرد. نقطه مشترکی که در تمام این دو مولفه مشاهده میشود، هدف قرار گرفتن رفتارهای اجتماعی و مردمی کشورها است، به گونهای که ملتهای منطقه از یکسو درگیر بحرانهای امنیتی شدهاند و از سوی دیگر گرفتار در تقابلهای احزاب و جریانهای سیاسی برای کسب قدرت بیشتر هستند که هر روز صدها نفر را به کام مرگ میبرد.
حال این پرسش مطرح است که چرا آمریکا لایههای اجتماعی کشورهای منطقه را هدف قرار داده و در ورای آن چه هدفی را دنبال میکند؟
پاسخ به این پرسش را در مواضع سه سال اخیر ملتهای منطقه میتوان جستوجو کرد. حقیقت امر آن است که بیداری اسلامی در کشورهای عربی با یک اصل همراه بوده و آن رویکرد ملتها به مقاومت است. چنانکه سیدحسن نصرالله در سالگرد جنگ 33 روزه تأکید کرد «نگاه مقاومتی دیگر صرفاً در قالب گروههای مقاومت فلسطین، حزبالله یا سوریه و ایران نیست؛ بلکه اکنون مقاومت به شاخصهای در لابهلای جوامع منطقه مبدل شده که نهضت ضد آمریکایی و ضد صهیونیستی و البته مخالف با ارتجاع عربی را به همراه داشته است.»
با این شرایط هدف آمریکا صرفاً به حذف جریانهای مقاومت خلاصه نمیشود، بلکه آمریکا اکنون درگیر تودههای جوامع است. بر این اساس نیز محور جنگ خود را بر اصل جنگ با مردم استوار ساخته است. این رویکرد نیز در چند قالب صورت میگیرد. نخست بهرهگیری از نظامهای سرکوبگر عربی است که نمود آن را در مصر، بحرین، عربستان و... میتوان مشاهده کرد.
دوم اقدامات مستقیم نظامی به بهانه برقراری امنیت است که نمود آن افغانستان و عراق است. سوم ایجاد تنشهای سیاسی با تحریک جریانهای سیاسی برای کسب قدرتکه نمونه آن پاکستان و اصل چهارم نیز بهرهگیری از گروههای تروریستی نظیر داعش است. تروریستهایی که اکنون در منطقه به کشتار هزاران انسان بیگناه میپردازند، در حالی که حتی یک فشنگ علیه منافع آمریکا و صهیونیستها شلیک نمیکنند و آشکارا کشتار ملتهای منطقه را صورت میدهند.
به عبارتی تروریستها از جمله داعش مأمور کشتار گسترده مردم منطقه هستند. چنانکه آنها به هر محله و شهری که وارد شدهاند، کشتارهای خونینی را به راه انداختهاند و در این راه، حتی به زنان و کودکان نیز رحم نکردهاند. در این میان در رفتارهای تروریستها یک نکته بسیار مهم و کلیدی مشاهده میشود و آن تأکید آنان بر حذف گروهها و تشکلهای مقاومت است. خواه شیعه مانند حزبالله و خواه سنی مانند حماس. نمود این امر را در اقدامات داعش در عراق، سوریه، لبنان و بحران اخیر غزه میتوان مشاهده کرد، به گونهای که این تروریستها بارها حذف حزبالله لبنان، سرنگونسازی دولت در سوریه و عراق و عدم حمایت از مردم غزه در برابر رژیم صهیونیستی را اعلام کردهاند.
با توجه به اینکه تروریستها با کشتار اهل سنت، مسیحیان و پیروان سایر ادیان و فرق نشان دادهاند که جز جنایت هیچ اصلی را نمیشناسند و تفکرات دینی در عملکردهای آنان هیچ نقشی ندارد، این پرسش مطرح است که پشت پرده تحرکات ضدشیعی آنها در منطقه چیست و هدایتگر پنهان این رفتارها کیست؟ پاسخ به این پرسش را میتوان در عملکردهای جریانهای شیعه منطقه جستوجو کرد. بررسی ریشهای عملکردهای حزبالله در لبنان و جریانها و ساختارهای شیعه در عراق و سوریه بیانگر یک اصل مهم است و آن اینکه برخلاف حاکمان مرتجع عربی که بر دو اصل دیکتاتورمحوری و یکجانبهگرایی و رفتارهای طایفهگرایان و تبعیضآمیز متکی هستند، جریانهای شیعه بر اصل ملیگرایی به جای فردگرایی و توجه به تمام جامعه و حتی ملتهای منطقه به جای قومگرایی و طایفهگرایی تأکید دارند.
در همین چارچوب میتوان به روند تحولات منطقه اشاره کرد. جمهوری اسلامی ایران از ابتدای انقلاب اسلامی همواره یاور منطقه در برابر تهدیدات دشمنان بوده و در این راه نیز از هیچ اقدامی فروگذار نبوده است. اکنون جهانیان اذعان دارند که ایران کانون ثبات منطقه است که حمایتهایش از ملتهای مظلوم منطقه در برابر تهدیدات صهیونیستها و دشمنان جهان اسلام بر همگان آشکار است. حزبالله لبنان نیز نگاهی فراملی داشته و مبارزه آن با رژیم صهیونیستی و نیز تروریسم جاری در منطقه، نمودی از آن است. در سوریه نیز دولتمردان به ریاستجمهوری بشار اسد هرگز نگاه قومی و طایفهای نداشته و برای حفظ تمامیت ارضی سوریه و حمایت از تمام ساکنان آن تلاشهای گستردهای داشتهاند که نتیجه آن هم پیروزی سوریه بر تروریسم و دشمنان خارجی در طول سه سال اخیر بوده است. در عراق نیز در حالی که بر اساس تقسیمات صورت گرفته در قانون این کشور پست نخستوزیری به شیعیان واگذار شده، اما همیشه جریانهای شیعه، دولتی فراگیر از تمام گروهها و مذاهب تشکیل دادهاند، بهگونهای که از تمام جریانهای سیاسی و طوایف در دولت این کشور حضور دارند. از سوی دیگر دولت هرگز نگاه فرقهای و قومی نداشته، بلکه برای تمام ملت عراق تلاش کرده است که تحولات هفتههای اخیر و تلاش گسترده آنان برای مقابله با تروریسم و نجات مناطق سنینشین، کردنشین و.... از چنگال تروریستهای تکفیری ـ بعثی موید آن است. نکته مهم در این تحولات عدم حب قدرت در میان جریانهای شیعه است، چنانکه حزبالله لبنان باوجود پایگاه گسترده مردمی به دنبال انحصار قدرت نیست و در سوریه نیز نظام اسد متکی به رأی مردم است و در عراق نیز ملیگرایی اولویت جریانهای شیعه میباشد که نمود آن چشمپوشی مالکی از نخستوزیری برای منافع ملی بود.
نکته مهم آن است که الگو شدن این رفتارها در منطقه برابر با تشدید قیامهای مردمی برای حذف ارتجاع عربی است که نابودکننده منافع غرب خواهد بود. بر این اساس غرب با اجرای سیاست شیعهستیزی سعی در مشغولسازی جوامع منطقه دارد تا مانع از تشدید مقابله مردمی با حاکمان مرتجع عربی شود. در حالی که محور این تحرکات را نیز کشتار گسترده مردم به دست داعش تشکیل میدهد. داعشی که اکنون رژیم صهیونیستی جدیدی برای آمریکا در منطقه شده تا مجری طرحهای نظام سلطه و حافظ حاکمان مرتجع عربی باشد.