قاسم غفوری
نظام سلطه با محوریت آمریکا همواره بر آن بوده تا ساختاری تکقطبی را بر جهان حاکم ساخته، به گونهای که سایر کشورها صرفاً در قالب تأمینکننده منافع آن، ایفای نقش کنند و نه بیشتر. جلوگیری از قدرتهای نوظهور در جهان و مقابله با بیداری ملتها در برابر نظام سلطه، اساس این طراحی بوده، بهگونهای که حتی احساسات ناسیونالیستی در اروپا و آمریکا نیز به بهانههای مختلف به ویژه ادعای مبارزه با تروریسم، سرکوب میشود.
آمریکا در حالی به دنبال حفظ نظام تکقطبی در جهان است که بسیاری از نظریهپردازان آمریکایی تأکید دارند که آمریکا دیگر نمیتواند قدرت برتر جهان باشد و سلاح و نظامیگری نمیتواند تأمینکننده منافع آمریکا باشد. ایجاد قدرتهای جدید در جهان و نیز روند بیداری ملتها علیه نظام سلطه، اساس این چالشها را تشکیل میدهد. ناتوانی آمریکا در جنگهای افغانستان، عراق و سوریه و ناتوانی برای مقابله نظامی با ایران، روسیه و چین و عدم مهار بیداری اسلامی در غرب آسیا و شمال آفریقا(خاورمیانه) و سرنگون شدن مهرههای آمریکا نمودی از این افول است. راهبردی که در برابر این افول مطرح شده رویکرد به نظریه برتری اقتصادی آمریکا است، به گونهای که باراک اوباما رئیسجمهور آمریکا در جمع نظامیان آمریکایی در «وستپونت» میگوید: «قدرت آمریکا در اقتصاد این کشور است و نه در توان نظامی و ما با ایجاد اجماع جهانی میتوانیم رهبری خود در جهان را حفظ کنیم.»
اوباما تأکید میکند: «رهبری آمریکا بر جهان امری قطعی است و فقط سخن از شیوه اجرای این رهبری است و اینکه دنیا باید بداند هیچ کاری بدون آمریکا امکانپذیر نیست و این امر محقق نمیشود مگر با ظرفیتهای اقتصادی و توان آمریکا در ایجاد اجماع بینالمللی.»
حال این پرسش مطرح است که آمریکا با بحران اقتصادی شدید داخلی چگونه میخواهد از ابزار اقتصاد برای رسیدن به نظام تکقطبی بهره گیرد، درحالی که اکنون قدرتهای بزرگ اقتصادی دیگری همچون چین، هند، برزیل و ... نیز در صحنه هستند؟
بخشی از این سیاست در قالب تحریم علیه کشورها اعمال میشود، به گونهای که آمریکا با ادعای امنیت بینالملل به تحریم کشورها میپردازد، از یک طرف مانع از حضور آنها در معادلات جهانی و از سوی دیگر، مانع از بهرهگیری سایر کشورها از ظرفیتهای این کشورها میشود. در حالی که اقتصاد هر دو طرف را به بهرهگیری اجباری از اقتصاد آمریکا وادار میسازد. در این پروژه از یکسو آمریکا مانع از ظهور قدرتهای جدید میشود و از سوی دیگر، اقتصاد خود را به دیگران تحمیل میکند. نکته قابل توجه آنکه در این پروژه، آمریکا در ظاهر، ادعای همگرایی با اروپا را مطرح میسازد، اما در اصل، با این حربه این کشورها را نیز مهار میسازد و از پشت به اروپا خنجر میزند، لذا تحریمهای آمریکا، دستاوردی برای اروپاییها ندارد و در نهایت، چالشی برای این کشورها خواهد بود.
این رویکرد در سطح محدود و موقت میتواند دستاوردهایی برای آمریکا داشته باشد، اما در بلندمدت نمیتواند تحققبخش سیاستهای این کشور باشد. حال این پرسش مطرح است که نظریه بلندمدت آمریکا چیست و آیا ابزار اقتصادی، مولفه قدرت آینده این کشور میشود؟
پیش از پاسخ به این پرسش باید به این اصل توجه داشت که سیاست آمریکا در دو قالب تدوین میشود: نخست حفظ مناطق راهبردی جهان است که شامل غرب آسیا و شمال آفریقا (خاورمیانه) میشود که بیشترین منابع و ذخایر انرژی را دارا هستند. نفت و غذا دو حربه آمریکا برای مهار این مناطق بود، چنانکه کیسینجر وزیر خارجه سابق آمریکا و نظریهپرداز راهبردی ایالات متحده میگوید: «با سلطه بر نفت، نبض دولتها و با سلطه بر غذا، نبض ملتها در دست آمریکا خواهد بود.» براساس همیننظریه نیز شاهد تلاش آمریکا برای سلطه به نفت جهان و منابع غذایی هستیم تا به عنوان ابزار فشار بر دولتها و ملتها به کار گرفته شود.
دوم؛ مهار قدرتهای جدید جهان با گرفتارسازی آنها در معادلات نظامی و دوری آنها از عرصه اقتصادی است. در باب مرحله دوم سیاست آمریکا یعنی، مهار رقبای اقتصادی میتوان به عملکردهای آمریکا در ایجاد شکاف میان ژاپن و چین در شرق آسیا و هند و پاکستان در شبه قاره و نیز گرفتارسازی روسیه در اوکراین اشاره داشت. آمریکا با ایجاد فضای نظامی و امنیتی در این مناطق سعی دارد آنها را از سایر نقاط جهان دور کند، در حالی که توان اقتصادی این کشورها را نیز در ماشین نظامی میان آنها متزلزل میسازد. براین اساس ایجاد جنگ و تنش نظامی میان چین و ژاپن و یا هند و پاکستان و درگیری ناتو با روسیه در قبال اوکراین دور از ذهن نیست.
اما در باب چگونگی حفظ مناطق نفوذ، بررسی تاریخی رفتار آمریکا میتواند پاسخگوی ابهامات باشد.
جنگ جهانی دوم در حالی پایان یافت که یک اصل در آن مشهود است و آن، تبدیل شدن بخشهای وسیعی از جهان به زمین سوخته بود. در آن مقطع زمانی، آمریکا به عنوان فاتح جنگ که کمترین ضربه را دیده بود، با نام طرح مارشال وارد صحنه شد. طرحی که اساس آن را ارائه راهکار اقتصادی برای بازسازی اروپا و ویرانههای جهان تشکیل میداد. آمریکا با این حربه توانست سلطه نظامی و اقتصادی و سیاسی و امنیتی خود را بر اروپا و بسیاری از کشورها تحمیل کند و ادعای نظام تکقطبی را مطرح سازد. آمریکا با این طرح مانع از آن شد که اروپا بتواند اقتصادی مستقل با نیروی امنیتی مستقل داشته باشد و عملاً به مهره آمریکا مبدل شد.
حال این پرسش مطرح است که آمریکا برای سلطه بر شمال آفریقا و غرب آسیا (خاورمیانه) و سرکوب بیداری اسلامی و مقاومت به عنوان تهدیدکنندگان منافع آمریکا و البته حضور رقبا در این مناطق چه راهبردی را در پیش میگیرد و از چه ابزاری استفاده میکند؟ پاسخ به این پرسش را در پیادهنظام آمریکا میتوان جستوجو کرد. آمریکا دیگر توان اقدام نظامی گسترده را ندارد و مولفه دیگری را جستوجو میکند. تروریسم محور این اقدام است. گروههای تروریستی در آفریقا نظیر بوکوحرام، و درغرب آسیا نظیر النصره، داعش، جبهه اسلامی القاعده طرح مقابله با بیداری اسلامی و مقاومت را اجرا میسازند.
اوباما میگوید: جنگ با داعش جنگی طولانیمدت است. مفهوم این واژه آن است که آمریکا به تروریستها برای انجام فعالیتهایشان زمانی طولانی خواهد داد.
هدف این طرح چیست؟ چنانکه ذکر شد، ایجاد زمین سوخته و نابودی زیرساختهای کشورها، محور طرح آمریکا است. این پروژه در سه قالب صورت میگیرد: الف) جنایات و حملات گروههای تروریستی نظیر آنچه در عراق و سوریه روی داد. ب) واکنشهای مقاومت و ملتها در برابر تروریستها نیز ناخواسته بر ویرانیها میافزاید. ج) حملات مستقیمی که از سوی آمریکا و متحدانش صورت میگیرد نیز به صورت هدفمند نابودگر این مناطق است.
آمریکاییها همزمان با ایجاد زمین سوخته در بحرانسازی طولانی مدت، حذف رقبا از صحنه را نیز اجرا میسازند که خارج ساختن شرکتهای چینی، هندی و ... از این مناطق از این نوع رفتارها است. نکته مهم آنکه آمریکا در نهایت به اروپا نیز خیانت خواهد کرد و آنها را در این تحولات به ویژه در تقابل با روسیه دچار فرسایش خواهد کرد تا همانند جنگ دوم جهانی به عنوان تنها قدرت جهان باقی بماند.
نهایت طرح آن است که آمریکا با نام بازسازی جهان، به دنبال نظام تکقطبی خواهد بود و به بهانه بازسازی جهان، سلطه نظامی، اقتصادی، سیاسی و امنیتی خود را بر آفریقا و غرب آسیا به عنوان مراکز انرژی جهان پیگیری میکند، در حالی که با ادعای ناجی بشر بودن، خواستار تمکین جهانیان به سیاستها و نظرات خود خواهد بود. رفتاری که در یک واژه خلاصه میشود و آن، نظریه اوباما مبنی بر «اقتصاد قدرت آمریکا» است و نه نظامیگری.
با توجه به این شرایط است که تأکید میشود؛ آمریکا و صهیونیستها، دشمن اول منطقه و جهان هستند، نه گروههای تروریستی. گروههای تروریستی نقابی برای تحقق پنهانسازی چهره واقعی آمریکا هستند و گروههکهایی نظیر داعش صرفاً مهرههایی هستند که جهان را به خود مشغول میدارند تا آمریکا و صهیونیستها بتوانند پروژههای پنهانی خود در منطقه و جهان را اجرا کنند. لذا راهکار مقابله با این مسئله، محور قرار گرفتن مبارزه با آمریکا و صهیونیسم است که با نابودی آنها، عملاً تروریسم نیز حذف شده و ثبات و امنیت، جهان را فرا خواهد گرفت.