رضا اشرفی
آخرین روزهای سال 2010 میلادی منطقه شاهد آغاز بیداری اسلامی بود که از تونس خود را نمایان ساخت. از ابتدای سال 2011 که این درگیریها وارد مصر شد، موقعیتی را برای فعالیتهای سیاسی علنیتر جمعیت اخوانالمسلمین فراهم کرد که در سالهای بعد، بهخصوص 2012 و 2013 تحولات قابل توجهی را رقم زد.
اگرچه اولین انقلاب حاصل از بیداری اسلامی در تونس شکل گرفت، اما تعمیق روحیه اسلامخواهی در عرصه حاکمیتی در مصر شکل گرفت. فروپاشی قدرت دست نشانده حسنی مبارک که بیش از 30 سال سرپا بود، تنها طی مدت 18 روز با انقلاب مردمی فروپاشید. این فروپاشی، دیگر گروههای سیاسی را وارد کارزار سیاسی در حوزه حکومتی مصر کرد که کمکم به دیگر کشورها نیز انتقال یافت.
اخوانالمسلمین مصر در سال 2012 توانست از طریق پیروزی در انتخابات، حکومت را به دست بگیرد، اما این قدرت تنها یک سال در اختیار گروه اسلامگرای پرسابقه مصر قرار گرفت و در سال 2013 در نتیجه کودتایی که ارتش در این کشور انجام داد، قدرت را به وارثان حسنی مبارک بازگرداند، اما چرا چنین اتفاقی رخ داد، آیا این یک فرایند داخلی بود؟ یا محصول کنشها و واکنشهای متعدد در حوزههای مختلف از جمله در داخل مصر و دیگر نقاط دنیای عرب بود؟
برای پیدا کردن پاسخ این پرسش باید دستکم چند حوزه را بررسی کرد. ابتدا اینکه اخوانالمسلمین باتوجه به اینکه در زمینه سیاست و حکومت هیچگونه تجربهای نداشت، نتوانست از ابزار قدرتی که به دستش رسیده بود به خوبی استفاده کند. به همین دلیل جهتگیریهای خاص و مشخص آن سبب شد که بهزودی با مخالفان داخلی و خارجی مواجه شود. مهمترین مخالفان داخلی آن را میتوان سکولارها و ارتشیها دانست که باوجود اختلافی که با یکدیگر داشتند، علیه اخوانالمسلمین متحد شدند و آن را سرکوب و سرنگون کردند.
مسئله بعدی، به سیاستها و مواضع منطقهای اخوانالمسلمین باز میگردد. همانگونه که هویدا شد، اخوانالمسلمین در بسیاری از کشورهای عرب خاورمیانه دارای نفوذ و حتی تشکیلات است. این مسئله از شمال آفریقا تا کشورهای حاشیه خلیجفارس عمومیت دارد. در همین حال اخوانالمسلمین مصر با رویکردهای بیپروا و حتی نادرست خود، بسیاری از حکومتهای منطقه را با تهدید مواجه کرد. طی مدتی که بحث بیداری اسلامی کاملاً در جریان بود و هنوز با تغییر مسیر آن به سوریه و حوزه مقاومت، موضوع تروریسمپروری رواج پیدا نکرده بود، بسیاری از کشورهایی که اخوانالمسلمین در آن حضور مستقیم و غیرمستقیم داشت، احساس خطر کردند. بنابراین خواه ناخواه با یکدیگر متحد شدند تا شکلگیری زنجیرهای دولتهای اخوانی را در خاورمیانه قطع کنند.
تفکر ایجاد حکومتهای زنجیرهای اخوانالمسلمینی از سوی دو کشور ترکیه و قطر تقویت میشد. این مسئله سبب شد که رقابتی سنگین در منطقه بین کشورهای عربستان، امارات، اردن و... با کشورهای ترکیه و قطر شکل بگیرد. این در حالی بود که همه این کشورها، متحدان اصلی آمریکا و غرب در منطقه بودند. از سوی دیگر با توجه به اینکه رژیم صهیونیستی از مخالفان اصلی اخوانالمسلمین در مصر و منطقه بوده است، اتحادی نانوشته بین عربستان و این رژیم نیز شکل گرفت که خواه ناخواه در برابر ترکیه و قطر قرار گرفتند.
در چنین شرایطی، آمریکا به عنوان رهبر کنونی غرب باید از بین متحدان خود یک گروه را انتخاب کند. با توجه به اینکه بازگشت وارثان مبارک به قدرت در مصر و جلوگیری از قدرتیابی منطقهای و زنجیرهای اخوان در منطقه، منافع آمریکا را تأمین میکرد، واشنگتن به سمت عربستان و مصر کنونی گرایش پیدا کرد و به همین دلیل با ترکیه فاصله گرفت. طبیعی است که در چنین شرایطی، آمریکا در حوزه عربی، عربستان را متحد اصلی خود میداند تا ترکیه را و بین ریاض و قطر نیز فعلاً چنین نظری دارد و از قطر در حوزههای دیگر بهخصوص دستکاری و به هم زدن ترکیب برخی از اتحادها در منطقه استفاده میکند. بنابراین ترجیح داد که بار دیگر در کنار عربستان و رژیم صهیونیستی قرار بگیرد، حتی اگر ترکیه به عنوان تنها کشور مسلمان عضو ناتو از رویکردهای منطقهای آمریکا انتقاد داشته باشد.
مجموعه این رفتارها که برآمده از کنشهای اخوانالمسلمین بود، شکافی را در بین متحدان منطقهای آمریکا ایجاد کرده است که به راحتی قابل ترمیم نیست، چنانکه اکنون عربستان با قطر و ترکیه با مصر تقابلهای بسیاری دارند و به گفته برخی ناظران، میانجیگریهای آمریکا است که مانع از تقابل گستردهتر آنها شده است. آمریکا سعی دارد تا ویترین و ظاهر یکپارچه متحدان منطقهای خود را حفظ کند، تا از آگاهی جهانی درباره شکاف متحدان آمریکا و افول قدرت این کشور در ایجاد ساختاری یکپارچه در منطقه جلوگیری کند.