بیان مسئله
آیا تحولات امروزی نظام بینالملل به لحاظ ماهوی متأثر از اعتقادات مذهبی است؟ اعتقادات و انگارههای مذهبی از دیرباز نقش فراگیری در تحولات مهم عرصه بینالملل داشتهاند. هر گاه نوع بشر با شکستهای بزرگی روبهرو بوده یا شیرینی پیروزیهایی را به کام خود دیده یا هر گاه با خیل عظیمی از کشته شدن انسانها در میدانهای جنگ روبهرو میشده یا هر جا مصلحتی به میان آمده؛ انگارههای دینی به عاریت گرفته شدهاند تا تبیینکننده و بعضاً توجیهگر سیاستگذاریهای دولتها شوند. نیاز به توضیح نیست که مذهب در کشورهای دارای ایدئولوژیهای دینی، قوه محرکه و نظامبخش سیاست خارجی آنها است. بدین معنا که اصول سیاست خارجی این کشورها همواره تابع مستقیم و یا غیرمستقیم از اعتقادات و باورهای دینی است. بنابراین، در چنین نظامهایی هم درک و تحلیل نظام روابط بینالملل و هم انتخاب و چینش گزینههای سیاست خارجی عمیقاً مبتنی بر اعتقادات مذهبی است. لذا در هم تنیدگی و امتزاج منطقی و اجتنابناپذیر بین منافع ملی و ایدئولوژی وجود دارد. اما این وضعیت در کشورهای بهاصطلاح سکولار متفاوت و بسته به نظامهای سیاسی مختلف، عموماً منافع ملی، قوه اصلی تحلیل روابط بینالملل و هسته اصلی هدایت دستگاه سیاست خارجی آنها است. این بدین معنا نیست که کشورهای دارای ایدئولوژی، همواره منافع ملی خود را نادیده میگیرند و صرفاً براساس ایدئولوژیهای خود رفتار میکنند، بلکه این امر بدان معنا است که ایدئولوژی سهم بسزایی حتی در تعریف و تبیین منافع ملی این کشورها بازی میکند و تا حد زیادی منافع ملی ملهم از ایدئولوژی است. گذشته از این، اصولگرایی دینی در ایران دارای یک پشتوانه فلسفی است ولی به نظر میرسد که بنیادگرایی مسیحی در آمریکا فاقد چنین پشتوانه فلسفی و جهانشناختی باشد و تابع انگارههای موجود در تفسیر عبارات مندرج در تورات و انجیل و تا حدی نیز متأثر از تحولات اجتماعی و سیاسی است.
از جمله کشورهایی که رسماً نظریه جدایی دین از ساختارهای سیاسی را پذیرفته و گسترش آن را به دنیای مدرن در صدر سیاستهای خود قرار دادهاند، ایالات متحده است. در ایالات متحده جدایی دین از ساختارهای سیاسی در سطوح فدرال با قوانین مدنی این کشور به رسمیت شناخته شده و دارای نوعی تضمینهای قانونی است، بهطوری که اصلاحیه اول قانون اساسی ایالات متحده که در سال ۱۷۹۱ از سوی کنگره آمریکا صورت گرفت، اذعان میدارد: «هر گونه قانونگذاری که در آن هر دین و مذهبی چه مورد حمایت قرار گیرد و چه منع شود، توسط مجالس قانونگذاری ایالات متحده ممنوع خواهد بود.»
دیوان عالی فدرال ایالات متحده در تفسیر این بند از اصلاحیه اول قانون اساسی، عنوان داشت: «جامعه مدنی در رابطه با دین باید بهطور کامل بیطرف باشد.» دلیل غایی قانونگذاران آمریکایی از تصویب این اصلاحیه، اجتناب از هر گونه تقنینی بود که از نهادینه شدن دین بهوسیله قانون یا منع آزادانه مراسم و مناسک مذهبی، جلوگیری به عمل آورد. لذا به خوبی میتوان گفت که براساس قانون فدرال این کشور، ایالات متحده کشوری است که در ساختارهای سیاسی و قانونگذاری خود، فضایی را برای بروز و ظهور دین به جای نگذاشته است.
با این حال، ضروری است نوعی تفکیک برای حضور دین در صحنه رسمی سیاست و قانونگذاری در ایالات متحده و وجود باورهای دینی در جامعه آمریکا، قائل شویم. تفکر غالب از دورنمای جامعه ایالات متحده در افکار عمومی بسیاری از جهانیان این است که آمریکا جامعهای فاقد باورهای مذهبی و گرایشهای دینی است. سکانداری ایالات متحده در ترویج لیبرالیسم و ارزشهای دموکراسیخواهی که بستر اجتنابناپذیر آن گرایشهای سکولاریستی جدایی دین از سیاست است و مضاف بر آن آمار و ارقام تکاندهنده خشونت و بزهکاری در نهادینه شدن چنین منظری موثر بوده است. با این وجود، نگاه ژرف به جامعه آمریکا در سطح دیدگاهها و باورهای جامعه آمریکا و تا حدی زندگی فردی دولتمردان آمریکایی، بروندادهایی نسبتاً متفاوت از تفکر غالب ذکر شده را به دست میدهد. از همین روست که «پیتر استینفلز» نویسنده آمریکایی در حوزه دین معتقد است که تلاش به منظور فهم ایالات متحده بدون توجه به نقشی که اعتقادات دینی در آن بازی میکنند به مثابه کوشش برای فهم آفریقای معاصر بدون امعاننظر به واقعیتهای استعماری آن است. لذا در نگاهی عمیقتر میتوان از پدیدههای جاری و ساری در ایالات متحده به این مهم دست یافت که انگارههای دینی در سطح جامعه آمریکا وجود داشته و در تحولات اجتماعی ایالات متحده نقشآفرینی میکنند، اما در سطح ساختارهای سیاسی و قانونگذاری ایالات متحده ماهیت موضوع به کلی متفاوت است. قانون اساسی ایالات متحده نقشآفرینی انگارههای دینی در ساختارهای سیاسی را ممنوع ساخته است. ماده شش قانون اساسی ایالات متحده صراحتاً اذعان میدارد که هیچگونه آزمون مذهبی برای احراز صلاحیت افراد جهت اکتساب هر نوع مسئولیتی در ایالات متحده نیاز نیست. اما کماکان شاهد آن هستیم که انگارههای دینی بهواسطه متأثر بودن از تحولات اجتماعی و تاریخ این کشور بهصورت خفیفی هنوز هم در برخی از ایالات وجود دارند. جالب و قابل توجه است که اعتقاد به خدای یگانه و اعتقاد به انجیل به عنوان کتاب آسمانی پیششرط اکتساب مسئولیتها در معدودی از ایالات آمریکا است، برای نمونه در قانون اساسی ایالت کارولینای شمالی در بند دوم از بخش هشتم این قانون آمده است که افراد منکر خدا و منکر دین مسیحیت پروتستان نمیتوانند به عنوان مقامات آن ایالت انتخاب یا منصوب شوند. همچنین در قانون اساسی ایالت کارولینای جنوبی آمده است که تمام رأیدهندگان باید معتقد به دین مسیحیت(پروتستان) باشند، در غیر این صورت از شرکت در هر گونه انتخاباتی محروم خواهند بود. در قانون اساسی ایالات آرکانزاس نیز وضعیت به همین شکل است. در بند اول از ماده ۱۹ قانون اساسی این ایالت تصریح شده است که هیچ فرد منکر خدا صلاحیت مناصب دولتی را نداشته و حتی به عنوان شاهد نیز نمیتواند در دادگاههای این ایالت ادای شهادت کند. مضاف بر این، آزادی برپایی اعمال و مناسک مذهبی، دین را به پدیدهای درخور توجه در آمریکا تبدیل کرده که بر بسیاری از مناسبات و حتی منافع فردی شهروندان آمریکایی تأثیر بسزایی دارد. جامعه آمریکا را باید بر حسب اعتقادات خود، جامعهای مذهبی دانست. پنجاه درصد مردم آمریکا بهطور مرتب و بیست درصد به صورت نامرتب به کلیسا میروند و ۸۶ درصد آمریکاییها به خدا ایمان دارند.
نگاهی گذرا به تاریخ اولین مهاجران به قاره آمریکا و شکلگیری دنیای جدیدی به نام ایالات متحده برای درک واقعیتهای تاریخی ـ دینی این کشور ضروری است. با نگاهی به تاریخ آمریکا میتوان دریافت که ایده اولیه برخی از اولین مهاجرتها به آمریکا متأثر از انگارههای مذهبی بوده است، از جمله مهاجرانی که در سال ۱۶۲۰ از انگلستان به آمریکا مهاجرت کردند. برخلاف کاشفان اسپانیایی قاره آمریکا که برای استعمار و بهرهبرداری اقتصادی به این قاره آمدند، برخیشان برای سکنیگزیدن و فرار از یوغ کلیسا و پادشاه وقت انگلستان به این قاره مهاجرت کردند. در اوایل قرن هفدهم، شاهد مهاجرت دو گروه از انگلیسیها به آمریکا هستیم. اولین مهاجرت در آوریل ۱۶۰۷ با عزیمت ۱۴۴ انگلیسی از جمله زنان و کودکان صورت میگیرد که مهاجران در شهر جیمز تاون ایالت ویرجینیا مستقر میشوند. گروه دوم از مهاجران که از آنها به «پیوریتنها» یاد میشود پس از جدایی عقیدتی از کلیسای کاتولیک تحت لوای پادشاه وقت انگلیس یعنی جیمز اول، برای فرار از تعقیب قضایی کلیسا و متأثر از انگارههای اعتقادی خود در سال ۱۶۲۰ در منطقه کیپ کد ایالت ماساچوست آمریکا سکنی گزیدند. مهاجرتهای بعدی عمدتاً بهمنظور استعمار قاره جدید و بهرهبرداریهای سرزمینی و اقتصادی صورت گرفته است.
۱۰ سال بعد و پس از عزیمت تعداد دیگری از پیوریتنها به قاره جدید، جان وینتراپ به رهبری آنها انتخاب شد. پیوریتنها سعی کردند قوانین مذهبی خود را به شکل سختگیرانه به اجرا درآورند. آنها مدعی بودند که درصدد اصلاح کلیسای فاسد انگلستان هستند. ممنوعیت استفاده از مواد الکلی، اجرای جرم برای مرتکبان به جرم زنا و دیگر مناسک و آداب مذهبی از جمله ویژگیهای اصلی مهاجران انگلیسی سال ۱۶۲۰ به این قاره جدید بود. در قالب شکلگیری این جامعه بود که وینتراپ داعیه این را داشت که این جامعه باید به شهری بر فراز بلندی تبدیل شود، چرا که همه مردم دنیا به ما، فرهنگ و دین ما چشم دوختهاند، از این رو به خوبی دیده میشود. انگارههای مذهبی در مهاجران اولیه به قاره جدید بهویژه مهاجران سال ۱۶۲۰ رکنی اساسی بوده که بر بسیاری از مناسبات و فعل و انفعالات بعدی آمریکا و آمریکاییها تا حدودی تأثیر داشته است.
بروز و ظهور دین در جامعه ایالات متحده به علت تکثر فرهنگها و قومیتهای مختلف در طول تاریخ از انسجام اولیه خود خارج شد و بنیانگذاران اولیه به دلیل تشکیل این کشور از مهاجران متعدد و متنوع به قائل شدن تکثر دینی در این کشور رسیدند. با این وجود، اعتقادات دینی بهعنوان یکی از اصول تأثیرگذار در جامعه آمریکا باقی ماند. نمونههای متعددی را از تأثیر انگارههای اعتقادی در جامعه آمریکا میتوان بیان کرد. برای نمونه، در دوره رونق خرید و فروش زمین در نیمه قرن بیستم مشخصه کار دلالان زمین این بود که تبلیغ کنند در حومهها و محلات شهرهای جدید که نهتنها مدرسه، بلکه تعداد قابلتوجهی کلیسا وجود دارد. بهطور کلی در آن زمان این تصور وجود داشت که محله و منطقهای که در آن کلیسا به تعداد کافی وجود داشته باشد از ویژگی ثبات، آرامش، سرزندگی، روحیه شرافتمندانه و علاقهمندی به ایجاد روحیهای سالم در جوانان برخوردار است.