حسن خدادی
نمونه دیگر حضور انگارههای دینی در سطح جامعه آمریکا که تا حدودی خود را به سطوح قانونگذاری ایالتی در آمریکا نیز رسانده است، قانون منع فروش و مصرف مواد الکلی است. از آنجا که هر یک از ایالات در وضع قوانین خود تا حدودی اختیارات مستقلانه دارند، برخی از قوانین ایالتی آمریکا کماکان متأثر از باورهای دینی هستند. از این دسته، میتوان مناطق خشک الکلی را نام برد. (۳) مناطق خشک الکلی به بخش، شهر و یا منطقهای در آمریکا اطلاق میشود که دارای قوانین منع فروش و یا مصرف عمومی مشروبات الکلی بهطور کامل و یا جزئی است. در مناطق «خشک»، فروش مشروبات الکلی ممنوع است، در صورتی که در مناطق «نیمه خشک» قوانین بهطور جزئی موجودند. تقریباً ۱۰ درصد خاک ایالات متحده منطقه خشک محسوب میشود و ۱۸ میلیون نفر از جمعیت ایالات متحده در منطقه خشک زندگی میکنند. جنبش تلاش در جهت ممنوعیت مصرف مشروبات الکلی به جایی رسید که کنگره آمریکا در اصلاحیه هیجدهم قانون اساسی به سال ۱۹۱۹، حملونقل و فروش هرگونه مشروبات الکلی را در سرتاسر ایالات متحده ممنوع کرد، اما کمتر قانونی به اندازه قانون منع مشروبات الکلی به طرزی آشکار و وقاحتآمیز نقض شد. (۴) از این رو در سال۱۹۳۳ اصلاحیهای به کنگره ایالات متحده ارائه شد که به موجب آن قوانین منع فروش الکل در سرتاسر کشور لغو شد، اما این قانون فدرال باید از سوی دستگاههای قانونگذاری ایالتی و شهرها نیز به تصویب میرسید. بسیاری از ایالات، همگام با اصلاحیه بیستویکم اقدام به لغو قوانین منع فروش مشروبات الکلی کردند، اما معدودی از این نواحی این قوانین را لغو نکرده و کماکان «خشک» باقی ماندند. بر اساس توضیح فوق میتوان به این مفهوم نزدیک شد که اگر چه ساختارهای سیاسی نظام ایالات متحده، نظامی ماهیتاً سکولار است، با این وجود، اعتقادات مذهبی و انگارههای دینی را در سطح جامعه و مردم ایالات متحده میتوان دید و درک کرد. سؤال اصلی که به ذهن متبادر میشود این است که چرا در مقاطع مختلف تاریخ ایالات متحده دیده میشود که مقامات سیاسی در مناصب کلیدی این ساختار سکولار، برای تبیین و عملیاتی کردن برخی از سیاستگذاریهای خارجی خود به آموزههای دینی متوسل میشوند؟ چه نوع رابطه منطقی را میتوان برای فهم تنازع بین ساختار قانوناً سکولار ایالات متحده و وجود نوعی گفتمان مذهبی در سیاست خارجی این کشور به دست داد؟ آیا بهرهگیری از ادبیات دینی از سوی مقامات رسمی این کشور نوعی تنازع از قانون اساسی ایالات متحده و رویگردانی از نظریههای سکولاریزه شده فضای سیاسی این کشور است و یا اینکه این پدیده متأثر از تحولات اجتماعی و فرهنگی نهفته در تاریخ ایالات متحده است؟ در این ار سعی شده است که به قدر بضاعت و با به خدمت گرفتن مؤلفههای تاریخی در ایالات متحده پاسخهای این پرسش کلیدی کنکاش شود.
انگارههای اعتقادی در ادبیات سیاستگذاران خارجی آمریکا
در اثنای مختلف تاریخ ایالات متحده شاهد آن هستیم که برخی از روسای جمهور آمریکا به فراخور وقایع مهم و سرساز دوران خود، انگارههای دینی و اعتقادی را در تدوین و توجیه سیاستهای خود در عرصه روابط بینالملل به کار گرفتهاند. مقامات بلندپایه آمریکایی، این فرازها را هم برای شهروندان ایالات متحده در مقام تبیین سیاستهای خود و هم به مثابه پیامهایی برای شناساندن آمریکا و سیاستهای آن برای مردمان جهان مورد استفاده قرار دادهاند. اظهارات زیر نمونههایی از وجود توسل به انگارههای مذهبی در فرایند تصمیمگیری سیاست خارجی آمریکا از بدو تأسیس ایالات متحده در سال ۱۷۷۶ تا مقطع کنونی است. از این رو سعی شده نمونههایی انتخاب شوند که در مقاطع سرسازی از تاریخ آمریکا وقوع یافتهاند.
جورج واشنگتن اولین رئیسجمهور ایالات متحده از جمله روسای جمهور این کشور است که به تکفیک کامل کلیسا به عنوان سمبل و نماد دین از حکومت معتقد بود، اما همواره سعی داشت از پتانسیل و استعدادهای در اختیار خود صرفنظر از علقهها و تمایلات مذهبی و قومی بهرهبرداری کند. از اینرو کمتر دیده شده که وی در نطقهای خود از ادبیات دینی استفاده کند. با این وجود، وی در تلاطم جنگهای استقلال ایالات متحده که فرماندهی نیروهای استقلالخواه از سیطره استعمار انگلستان را برعهده داشت، برای منسجم ساختن و انگیزه دادن به سربازان تحت فرماندهی خود از ادبیات دینی استفاده کرده است. وی به سربازان تحت فرمان خود دستور میداد تا تکالیف و اعمال مذهبی خود را بجا آورند و در مراسم مذهبی شرکت کنند. او همچنین از آنها میخواست که در هنگام جنگ از خدا بخواهند که نعمت وصول به بهشت را به آنها عطا کند.
«اندرو جکسون» هفتمین رئیسجمهور ایالات متحده در یکی از سخنرانیهای خود خطاب به مردم آمریکا عنوان میدارد که کتاب آسمانی انجیل همانند تخته سنگی است که جمهوری ایالات متحده بر روی آن استقرار یافته است. «تئودور روزولت» رئیسجمهور دوران جنگ جهانی نیز در یکی از گردهماییهای سالیانه دانشجویان در واشنگتن در اهمیت تکیه به تعالیم کتاب انجیل در زندگی روزمره عنوان میدارد که درک واقعی از انجیل از تحصیلات دانشگاهی ارزشمندتر است. برای سعادت ملت آمریکا الزامی است که زندگی شهروندان آمریکایی بر اساس اصول انجیل نهادینه شود. هیچ مرد تحصیلکرده یا بیسوادی نمیتواند غافل از انجیل و آموزههای دینی باشد.
«ودرو ویلسون» در سال ۱۹۱۹ با هدف حمایت و پشتیبانی از ایده تأسیس جامعه ملل وعده داد که ایالات متحده آمریکا، رهبری رستگار ساختن جهان را برعهده خواهد گرفت. در جریان جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۴۲ رئیسجمهور وقت ایالات متحده، ویلسون در پیامی به کنگره عنوان داشت: »ما در جبهه خود در تلاشیم تا نسبت به میراث قطعی خود راه درست را دنبال کنیم.» ویلسون همچنین ادعا داشت که توسعه دموکراسی به تمام ملل جهان رسالتی است که خدا به ایالات متحده داده است. همچنین هاری ترومن در ژانویه ۱۹۴۹ درباره فعالگرایی جهانی و رهبری عنوان میدارد: پس از هر جنگی ما بهطور جدی بر آن شدیم که از جنگهای آینده جلوگیری کنیم. به هر حال ما، آموختهایم که باید حداکثر تلاش را به تحقق آن اختصاص بدهیم. این بار، ما مسئولیتی را به عهده گرفتهایم که اعتقاد داریم اراده خداوند متعال بر آن است که این جمهوری کبیر پس از جنگ جهانی اول متقبل آن شود.(۵)
در سال ۱۹۹۱ که اتحاد جماهیر شوروی دچار فروپاشی شد، خوشحالی برخی از مقامات دولت بوش پدر و همچنین مردم آمریکا، از فروپاشی شوروی نهتنها به دلیل فروپاشی حریف شماره یک آمریکا بود، بلکه برخی از مقامات وابسته به فرقه راست مسیحی از بابت سقوط حکومتی که نماد دولت بیخدا بود خوشحال بودند. از نقل قولهای مشهور جیمی کارتر، رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا این است که نمیتوان بین عقاید دینی و خدمات عمومی تفکیک قائل شد. من هرگز اختلافی بین خواست الهی و وظایف سیاسی ندیدهام. اگر شما از یکی از این دو سرپیچی کنید به مثابه این است که دیگری را نیز زیرپا گذاشتهاید.
جورج بوش پسر را باید یکی از روسایجمهور آمریکا دانست که بیشترین بهرهبرداری را از انگارههای دینی در ادبیات سیاسی خود نهتنها در عرصه سیاست خارجی، بلکه در عرصه سیاست داخلی آمریکا به کار برده است. بوش و حلقه پیرامونی وی تاحدی در گفتمان دینی خود مبالغه کردند که حتی ورود جورج بوش به انتخابات ریاستجمهوری آمریکا را بر اساس دلایل مذهبی دانستند. بوش در اظهارات خود عنوان میدارد که من فراخوان خود را از سوی خدا شنیدم. من معتقدم که خداوند میخواست من در انتخابات ریاست جمهوری شرکت کنم. «ویلیام جری بویکین» از حامیان مذهبی بوش به علت آنکه بوش بر اساس قانون طلایی مربوط به سیستم کالج انتخاباتی و نه رأی مردم توانست به ریاستجمهوری برسد، معتقد است: خدا بوش را انتخاب کرد، چرا که اکثریت مردم آمریکا به وی رأی ندادند. خدا او را برای چنین زمانهایی (مقطع ۱۱ سپتامبر) در کاخ سفید قرار داد.
در سالهای آغازین سده شانزدهم میلادی، آیین جدیدی در انگلستان رو به گسترش گذاشت. در این آیین که «ویلیام تیندل» آن را پایه گذاشته بود بسیاری از آموزههای پروتستانیزم و در راستای رادیکالیزه شدن وجود داشت؛ برای نمونه جنگی که پروتستانیزم علیه پاپ و سلسلهمراتب کلیسای کاتولیک راه انداخته بود، توسط این مذهب جدید پروتستان توسعه یافت، آن هم تا جایی که کلیسای پروتستان انگلیس را هم در بر گرفت. جالب اینجاست که نتیجه اصلی آن تبدیل عهد عتیق(تورات) به تنها مرجع و منبع اعتقادی این مذهب جدید بود.(۶)
رویکرد به عهد عتیق چیزی جز گرایش به یهودیت نبود و این همان حرکتی بود که پیوریتنها به آن دامن زدند. از نظر عهد عتیق، یهودیان قومی برگزیده و برترند و پیوریتنها این مطلب را بدون هیچ قید و شرطی پذیرفتند و به مرور زمان هواداری و دلسپردگی گستردهای نسبت به یهودیان و یهودیت از خود به نمایش گذاشتند، دستاورد دیگر این وابستگی به عهد عتیق، همسانانگاری و یهودیسازی پیوریتنهای دلباخته یهودیان، به دست خود آنها بود. پیوریتنها در همسانانگاری خود با یهودیان اصرار زیادی داشتند. در این راستا از نامهای یهودی همچون ساموئل، آموس، سارا و جودیت برای نامگذاری فرزندان خود استفاده میکردند و تمامی اصول و سنتهای یهودی را به اجرا در میآوردند و حداکثر تلاش خود را میکردند تا به زبان عبرانی ثبت کنند و بهطور خلاصه و به قول عامه کاملاً یهود زده میشدند. بر اساس محتوای دانشنامه بزرگ یهود پیوریتانیزم که دارای ساختار اخلاقی کاملاً توراتی بود، به یهودیت انگلیسی شهرت یافت، اما نگرش رادیکال پیوریتنها به کلیسا و دولت سبب شد از ناحیه پادشاه انگلستان زیر فشار جدی قرار بگیرند، به همین بهانه در سال ۱۶۲۰ دو گروه بزرگ پیوریتانها از این کشور مهاجرت میکنند که یکی از این دو گروه به شمال «دنیای جدید» و یا آمریکای امروزی میروند و اولین کلنی مهم را در آنجا بر پا میکنند و گروه دوم هم به آمستردام کوچ میکنند. از همینرو پیوریتنها، جایگاه یک متحد استراتژیک را نزد یهودیان پیدا کرده نقشی تاریخی را به دست میآورند که هدف اصلی این مأموریت تاریخی، کشف «مأمن و مأوایی مناسب برای یهودیان» و «ایجاد یک منبع قدرت» بود که بتوان با آن معبد سلیمان را مجدداً بازسازی کرد و این چیزی نبود جز کشف دنیای جدید یا همان آمریکا.(۷)
پیوریتنها و دنیای جدید «آمریکا»
همانطور که گفته شد پیوریتنها در سال ۱۶۲۰ و پیش از آنکه کرمول قدرت را در انگلستان در دست بگیرد، به دلیل فشارهای داخلی که به آنها وارد میشد، عمدتاً به دو ناحیه مهاجرت کردند که یک دسته از آنها به دنیای جدید یعنی آمریکا و به منطقه «ماساچوست» در شمال آمریکا رفته و در آنجا کلنی بزرگی را پایهگذاری کردند؛ کلنی که امروز از آن به عنوان هسته مرکزی آمریکا یاد میشود. از همان ابتدا در ساختار سنتی خود، حمایت بیشائبه و بیاندازهای از یهود را به عنوان یک رسالت برعهده داشته است. پیوریتنهای بنیانگذار این کلنی در ماساچوست قصد داشتند یک صهیون جدید در سرزمین پهناور آمریکا به وجود بیاورند که مشابه جریان اصلاحات پدید آمده در انگلستان بود. یادگاریهای بهجا مانده از پیوریتنها بدون شک عامل بزرگی در شکلگیری روح آمریکایی به شمار میآید. پیوریتنها چنان شیفته عقاید صهیون بودند که میخواستند نام آمریکا را که در آن روزگار «انگلستان جدید» خوانده میشد به «اسرائیل جدید» تبدیل کنند.
پیوریتنها مجادلههای خود در نیواینگلند را همانند مجادلههای یهودیان که در تورات نقل شده، میپنداشتند و به همین علت بود که عنوان «کنعان انگلیس» را بر کلنی ماساچوست گذاشتند. کنعان نام دیگر سرزمین فلسطین در تورات است و بنا بر بیان تورات، این سرزمین متعلق به یهودیان است. پیوریتنهای شیفته صهیون و عهد عتیق که به آمریکا مهاجرت کرده بودند آمریکا را دیار کنعان و خود را یهودیانی قلمداد میکردند که مسئولیت فتح آن سرزمین را به عهده داشتند و لذا تلاش میکردند تا برای این سرزمین خیالی کنعان، ساکنان یهودی ساختگی فراهم کنند و در همین راستا نامهایی همچون هبرون، سالم، بیتلحم، صهیون و جودا را که در تورات به کار رفته برای شهرهای خود انتخاب میکردند. بنابراین آمریکا از این پس به عنوان مدل زمینهساز پادشاهی صهیون به حساب میآمد که بنا بر روایت تورات قرار بود همراه با آمدن مسیح، به دست یهودیان ایجاد شود. پیوریتنها با یهودیانگاری خود و مشابهانگاری آمریکا با سرزمین مقدس و به کار بستن راهکارهای مندرج در تورات دست به بازسازی آمریکا زدند. پس از تطبیق سرزمین جدید و ساکنان تازه آن با آنچه که در کتاب مقدس آمده بود، تنها مشکل باقیمانده برای ساکنان جدید، ساکنان بومی این سرزمین بود؛ بومیانی که «مخلوقات نخستین» نامیده شدند و برای اثبات مدعای خود به آیات ۶، ۱۱ و ۱۲ از باب ۱۳ و آیه ۲۱ از باب ۳۴ سفر تکوین تورات، ارجاع داده شدند که باید برای تحقق آرزوهای خیالی این میهمانان تازهوارد، از سر راه ایشان برداشته میشدند که قتلعام سرخپوستان بومی آمریکا با استناد به تورات مقدس انجام گرفت. بنابر آیات ۱۳ و ۱۴ از باب بیستم در سفر تثنیه اقدامات وحشتناکی که باید اعمال میشد از این قرار بود: «و چون یهوه خدایت، آن را به دست تو بسپارد، جمیع مردان ایشان را به دم شمشیر بکش، لیکن زنان و اطفال و بهایم و آنچه در شهر باشد، یعنی تمامی غنیمتش را برای خود به تاراج ببر و غنایم دشمنان خود را که یهوه خدایت به تو دهد بخور...(۸) اما در شهرهای این امتهایی که یهوه خدایت تو را به ملکیت میدهد، هیچ ذینفس را زنده مگذار، بلکه ایشان را «کنعانیان» چنانکه یهوه خدایت تو را امر فرموده است، به کل هلاک ساز.»(۹)
بنابراین قتلعام وحشیانه سرخپوستان یکی از تلخترین وقایع تاریخ بود که با استناد به این آیات انجام پذیرفت. این قتلعامها که پیوریتنها انجام میدادند تحت نظارت مستقیم رهبران دینی آنها صورت میگرفت. به نظر چامسکی، ترورهایی که آمریکاییها به طور مستقیم و یا غیرمستقیم، طی قرن بیستم، در چهار گوشه جهان مرتکب میشوند از سنتهای به یادگار مانده از پیوریتنهاست.
خلاصه آنکه اساس آمریکای امروز را همان پیوریتنهایی بنا نهادند که اولین کلنها را در آمریکا بهوجود آوردند. پیوریتنها از این راه «شیفتگی خود به یهودیگری» را در مرکز ثقل فرهنگ آمریکا به نمایش درآوردند.
فصول مشترک ادبیات دینی مقامات ایالات متحده
با تورقی در اظهارات و بیانات آغشته به آموزههای دینی مقامات عالیرتبه آمریکایی در حوزه سیاست خارجی، سه فصل مشترک در همه آنها قابل احصا و فهم است. این سه فصل مشترک را میتوان در ادوار مختلف تاریخ آمریکا از بدو تأسیس تا عصر مدرن آمریکا مشاهده کرد.(۱۰) این سه فصل مشترک که تحت تأثیر عقاید یهودی شکل گرفتهاند عبارت است از:
۱ـ ملت برگزیده
ایده مبنی بر اینکه ایالات متحده ملت برگزیده خدا است. این مفهوم با تعابیر متفاوتی در ادبیات مقامات مختلف آمریکایی به کار گرفته شده است. ملت برگزیده از دیرباز و از زمان تشکیل ایالات متحده در سال ۱۷۷۶ میلادی به عنوان پارادایمی قطعی در عقاید زمامداران آمریکایی و همچنین نخبگان و مردم آمریکا جای گرفته است. آمریکاییها خود را ملتی استثنایی که مأموریتی جهانی بر عهده دارند برمیشمردند. لذا در برخی از مقاطع تاریخی، سیاست خارجی ایالات متحده متأثر از این حس برگزیدگی یا خداگزیدگی تبیین شده و به اجرا در آمده است. ایالات متحده به خودی خود در نگاه راست مسیحی جایگاهی ویژه دارد. براساس عقاید اونجلیکالها، ظهور و سقوط هر ملتی، براساس اراده الهی است. لذا اگر ملتی همچون ملت آمریکا قدرتمند و مورد ستایش دیگران است، اراده الهی و نگاه خاص باریتعالی به آنها را میرساند. آبراهام لینکلن، رئیسجمهور دوران جنگهای داخلی آمریکا و لغوکننده نهایی بردهداری، از ایالات متحده به عنوان «آخرین و بهترین امید کره خاکی» نام برده و مادلین آلبرایت وزیر خارجه بیلکلینتون نیز با تعبیر «ملتی با مأموریت اجتنابناپذیر برای هدایت سایر ملتها» از آمریکا یاد کرده است. باور خداگزیدگی در ساختار سیاستگذاری خارجی آمریکاییها در وجوه مختلفی خود را نشان میدهد. منطق برتریجویی در نظریههای روابط بینالملل اندیشمندان و مقامات آمریکایی از جمله آنها است. برتریجویی یا استیلاطلبی همواره در ادبیات و نوع سیاستهای آمریکا به چشم میخورد. سیاست خارجی ریگان مبتنی بر آمیزش دو منطق برتریجویی و لیبرالیسم بود و گسترش دموکراسی و اقتصاد بازار آزاد را سرلوحه سیاستهای خود داشت. منطق برتریجویی در گفتار سیاست خارجی کابینه بیلکلینتون موج میزند. در عبارتی که اغلب تکرار میشود، ایالات متحده کشوری حیاتی عنوان میشود. «ساندی برگر» مشاور امنیت ملی، اعلام کرد: «آمریکا به لحظهای رسیده است که توان و ثروتش بیهمتا است و این برتری مورد نظر، به اقدام و هدایت متناسب با آن نیاز دارد.(۱۱) لذا به خوبی قابل درک است که جنس و ماهیت برتریجویی آمریکا نهتنها از ناحیه قدرت نظامی و اقتصادی سرچشمه میگیرد، بلکه باور به مفهوم برگزیدگی و بیهمتایی نیز در آن مستتر است.
۲ـ رسالت جهانی
دومین عامل، مفهومی است که ایالات متحده خود را حامل «رسالت» یا «فراخوان» برای انتقال، نجات و رهبری جهان میبیند. موضوع فیلیپین از جمله نمونههای سیاست خارجی آمریکا است که الگوهای بینالمللگرایی به خوبی در آن دیده میشود. براساس نظریه بینالمللگرایی و از دید مسیحیان راستگرای محافظهکار، انتقال ارزشهای آمریکایی از جمله مسیحیت، رسالتی جهانی برای آمریکا تلقی میشود. ویلیام مک کینلی، رئیسجمهور وقت آمریکا، حمله به فیلیپین را در دهه ۱۸۹۰ تحت عنوان ارتقا دادن و مسیحی کردن بومیان آنجا مطرح کرد. وی عنوان داشت: «آمریکا چیزهای لازم را به فیلیپین یاد خواهد داد و سبب پیشرفت و ترقی آنها میشود و آنها را به آیین مسیحیت در خواهد آورد، چراکه مسیح به دلیل آنها نیز به صلیب کشیده شد.»(۱۲)
همچنین در جریان جلسه استماعی در کنگره برای الحاق فیلیپین به آمریکا، سناتور «آلبرت بوریدچ» عنوان میدارد: «خداوند مردم آمریکا را به عنوان ملت برگزیده انتخاب کرده تا در نهایت نجات جهان را رهبری کند.» لذا ایده رسالت جهانی که به تمایل سیاست خارجی آمریکا به سمت بینالمللگرایی و عدول از انزواگرایی منجر شده است در اظهارات این سناتور آمریکایی قابل مشاهده است. همچنین «ریچارد نیکسون» در گرماگرم رقابتهای انتخاباتی خود در سال ۱۹۶۰ عنوان میدارد: «آمریکا در ۱۸۰ سال پیش صرفاً برای آزادی ملت خودش به وجود نیامد، بلکه برای انتشار آن به کل جهان به وجود آمده است.» «مادلین آلبرایت» وزیر امور خارجه بیل کلینتون، در تبیین سیاست خارجی آمریکا و در واکنش به ورود سختافزاری آمریکا به بحرانهای بینالمللی عنوان میدارد: «اقدام بهتر از بیعملی است. قدرتهای بزرگ ملزم به مقابله با شر هستند و تاریخ و رسالت منحصر به فرد ایالات متحده به این کشور موقعیتی اخلاقی برای تقویت طرف خیر در هر منطقه دردسرساز را داده است.» در آوریل سال ۲۰۰۴ نیز جورج بوش پسر در یکی از نطقهای خود بیان داشت: «به عنوان بزرگترین قدرت روی زمین، تعهد داریم تا به گسترش آزادی کمک کنیم و این همان چیزی است که ما به آن فرا خوانده شدهایم.» در اظهارات این مقامات آمریکایی در ورود به بحرانهای بینالمللی، این جایگاه و رسالت منحصر به فرد آمریکا است که به این کشور اجازه میدهد اخلاقاً به مناقشات بینالمللی برای انجام رسالت خود ورود کند. لذا تصمیمسازان آمریکایی رسالت خودساخته آمریکایی و موهبتهای الهی خدادادی را به عنوان یک ورودی فرعی در نظام سیاستگذاری خارجی خود به کار میگیرند تا تصمیمات و گزینههای سیاست خارجی را با آنها توجیه و تقویت کنند.
۳ـ نمایندگی نیروهای الهی در مقابل نیروهای اهریمنی
محور سوم بر این مهم تأکید دارد که ایالات متحده همواره در جنگها و مقاطع مهم سیاست خارجی خود که معطوف به استفاده از نیروهای نظامی بوده، نماینده نیروهای الهی بوده و در جبهه حق قرار داشته و در مقابل او نیروهای اهریمنی قرار داشتهاند که در جبهه باطل به مبارزه با خوبیها اقدام میکردهاند. فرانکلین روزولت درخصوص منازعه با آلمان و ژاپن در جنگ جهانی دوم اظهار داشت: «هرگز نمیتوان صلحی موفقیتآمیز بین حق و باطل تصور کرد.» جورج بوش پسر نیز در می ۲۰۰۳، آمریکا را در منازعه با باطل و اهریمن میبیند و عنوان میدارد که آمریکا حق و اهریمن را با همان اسمش میخواند. در واقع، وجود خصم یا دیگری ناپسند همواره در تعریف هویت آمریکایی و توجیه بینالمللگرایی در سیاست خارجی آمریکا مهم بوده است. در کتاب سرچشمههای درونی سیاست خارجی آمریکا این مسئله به نقل از ساموئل هانتینگتون بهخوبی تبیین شده است. وی عنوان میدارد: «آمریکاییها از آغاز، هویت خود را بر پایه «دیگری» ناپسند استوار کردند. رقیبان آمریکا همیشه مخالف آزادی تعریف شدهاند. آمریکاییها در زمان استقلال نمیتوانستند از دیدگاه فرهنگی، خود را از انگلیسیها متمایز کنند و از اینرو این تمایز را در گستره سیاسی دنبال میکردند. به بریتانیا سیمای خودکامگی آریستوکراسی و سرکوبگری دادند و آمریکا را نماد مردمسالاری، برابری و جمهوریخواهی به شمار آوردند. آمریکا تا پایان سده نوزدهم خود را مخالف اروپا تعریف میکرد. اروپا نماد گذشته، واپسمانده، ناآزاد، دچار فئودالیسم، پادشاهی و امپریالیسم قلمداد میشد.
برعکس آمریکا نماد آینده، پیشرو، آزاد، برابر و جمهوری به شمار آورده میشد. در سده بیستم آمریکا به صحنه جهانی پا گذاشت و به شکلی روزافزون خود را نه به عنوان آنتیتز اروپا، بلکه رهبر تمدن اروپایی ـ آمریکایی و در رویارویی با چالشگران با آن تمدن، یعنی آلمان امپراتوری و سپس آلمان نازی، قلمداد کرد. آمریکا همچنین پس از جنگ جهانی دوم خود را رهبر جهان آزاد و مردمسالار در رویارویی با شوروی و کمونیسم جهانی نامید.(۱۳)
سه شاخص یا فصل برشمرده که درباره آنها گفته شد به مثابه چارچوبی اعتقادی و مفهومی، بسیاری از آمریکاییها را بر آن داشته تا که نقش آمریکا توسط دولتمردانشان در جهان، به واسطه این چارچوب اعتقادی و مفهومی تعریف و تبیین شده است.
* منابع در دفتر نشریه موجود است.