معنای اگزیستانسیالیسم
این مکتب در ایران به «اصالت وجود» ترجمه شده است. البته با آنچه که در اسلام به نام اصالت وجود از آن یاد میشود، تفاوت دارد. این مکتب به دو نوع اگزیستانسیالیسم مادی و اگزیستانسیالیسم مذهبی تقسیم میشود.
چهرههای معروف نوع مادی، شخصیتهایی چون هایدگر، سارتر و... هستند و از چهرههای معروف نوع مذهبی میتوان از افرادی چون یاسپرس، گابریل مارسل و... نام برد.
سخن اصلی اگزیستانسیالیسم این است که تمامی اشیا و موجودات این جهان، ماهیت و جوهرشان بر وجودشان مقدم است، مگر انسان که برعکس «وجودش بر ماهیتش مقدم است»، یعنی انسان تنها موجودی است که در این جهان برخلاف سایر موجودات است.
در اینجا لازم است برای روشن شدن دو مفهوم «وجود» و «ماهیت» مثالی بیاوریم. نقاشی را درنظر بگیرید که میخواهد تابلویی را بکشد. او پیش از کشیدن تابلو، میداند که چه میخواهد بکشد. یعنی هنوز تابلوی نقاشی وجود پیدا نکرده است، اما طرح آن یعنی ماهیت تابلو در ذهن نقاش موجود است، بنابراین پیش از به وجود آمدن تابلو، ماهیتش مشخص شده است.
مثال دیگر: به شما گفته میشود مرغی به نام «ققنوس»، در آتش زاده میشود و در آتش تخم میگذارد. مرغی که نماد ایثار و فداکاری است. این مرغ آتشی میافروزد و خود در میان شعلههای آن میسوزد و خاکستر میشود، آنگاه از میان خاکستر تخم ققنوس پیدا میشود و سرانجام به ققنوس دیگری تبدیل میشود.
از شما میپرسند آیا چنین مرغی وجود خارجی دارد؟ شما پاسخ میدهید، نه چنین مرغی وجود ندارد. حال از شما میپرسند این مرغ چگونه مرغی است؟ شما پاسخ میدهید: یک مرغ افسانهای است، اما ویژگیهای این مرغ چنین است، بنابراین شما ویژگیهای مرغی را شرح میدهید که وجود ندارد، یعنی ماهیت این مرغ را میدانید بدون آنکه وجود داشته باشد، بنابراین ماهیتش پیش از وجودش پیدا شده است.
سؤال دیگری از شما میشود، میپرسند: انسان چیست؟ میگویید: انسان موجودی است دارای ویژگیهایی چون: هوش، منطق، آزادی، آگاهی، آفرینندگی و... (ماهیت انسان را میگویید)، میپرسند: آیا انسان وجود دارد؟ میگویید: آری (از وجود انسان خبر میدهید)، اما سخن اگزیستانسیالیسم این است که؛ انسان ابتدا به وجود میآید (متولد میشود)، بدون آنکه ماهیت او مشخص باشد، یعنی این کودکی که امروز متولد میشود، نمیدانیم چگونه انسانی خواهد شد، یعنی ماهیت این انسان تازه متولد شده هنوز پیدا نشده است. این است مفهوم تقدم «وجود» بر «ماهیت».
از ژان پلسارتر (یکی از اگزیستانسیالیستهای خداناباور) میپرسند: ماهیت این کودک را چه کسی باید بسازد؟ پاسخ میدهد: هرکس باید خودش ماهیت خودش را بسازد.
بنابراین، نظریه سارتر به عنوان یک اگزیستانسیالیست این است که: اولاً، ابتدا وجود انسان پیدا میشود و سپس ماهیت مییابد. ثانیاً، انسان خودش مسئولیت دارد که به وجود خودش ماهیت ببخشد. پس، بزرگترین وجه امتیاز انسان بر سایر موجودات این است که انسان خود مسئول ساختن ماهیت خویش است.
اصول اگزیستانسیالیسم
تا اینجا به دو اصل از اصول اگزیستانسیالیسم اشاره کردیم:
1- اصل اول: اصل تقدم وجود بر ماهیت در انسان
2- اصل دوم: اصل مسئولیت انسان در ساختن ماهیت خود
3- اصل سوم: سارتر میگوید: چون انسان مسئولیت دارد که ماهیت خود را بسازد، پس باید آزاد باشد، بنابراین به اصل سوم مکتب اگزیستانسیالیسم یعنی «اصل آزادی» میرسیم.
4- اصل چهارم: در اصل چهارم این مکتب «اصل دلهره» مطرح است. به این معنا که انسان آزاد و مسئول که باید خود را بسازد، نمیداند که از خود چگونه انسانی بسازد، چون هیچگونه الگویی در اختیار ندارد، بنابراین نگران مسئولیت خویش است، یعنی دلهره دارد. پس، سخن از دلهره انسانی است که مسئولیت ساختن ماهیت خود و سرنوشت آینده خود را دارد، اما هیچ الگویی در اختیارش نیست و نمیداند چگونه باید ماهیت و سرنوشت خویش را بسازد.
5- اصل پنجم: در این بخش اصل «تنهایی و غربت» مطرح است. سارتر میگوید: انسان در این جهان تنها و غریب است. میپرسند، چرا؟ میگوید: چون انسان، از جنس طبیعت نیست، چرا که با تمام پدیدهها تفاوت دارد.
6- اصل ششم: در این بخش از اصل «وانهادگی و رهایی» صحبت به میان آمده است. به این معنا که انسان در طبیعت رها و به خودش واگذار شده است. نظر آن گروه از اگزیستانسیالیستهایی که مذهبی هستند و خدا را قبول دارند، این است که خدا انسان را آفریده و رها کرده و او را به خودش وانهاده است. گروه دیگری که اگزیستانسیالیستهای مادی هستند، یعنی منکر وجود خدا هستند، میگویند انسان در طبیعت به وجود آمده است، اما از جنس طبیعت نیست و تافته جدا بافتهای است که در عین حال به خودش وانهاده شده است و در این صحرای طبیعت رها شده است.
7- اصل هفتم: اصل «فقدان ملاک و معیار اخلاقی» است. مهمترین و اساسیترین مسئله در اگزیستانسیالیسم در این بخش مطرح میشود و آن، این است که انسان هیچ نیست جز آنچه که خودش، خودش را میسازد، یعنی اولاً؛ باید نوع بودن خود را «انتخاب» کند، ثانیاً؛ نمیداند چگونه بودنی را، یعنی ملاکی و معیاری برای چگونه بودن و چگونه شدن خود ندارد. به عبارت دیگر، نمیداند که خیر چیست؟ شر چیست؟ انسان متعالی کدام است؟ راه تکامل آدمی چیست؟ برای معتقدان به مذاهب الهی در طول تاریخ تکلیف و روشن بوده است که ملاکها را خدا تعیین کرده است و همه چیز مشخص است. خیر و شر و بایدها و نبایدها را خدا از طریق پیامبران به بشر ابلاغ فرموده است و انسان در برابر خدا مسئول است. این مسئله در اگزیستانسیالیسم مادی نامعین است، لذا از سارتر میپرسند چه باید کرد؟ ملاک چیست؟ پاسخ میدهد: به وجدان خود مراجعه کنید. میپرسند وجدان چیست؟ پاسخ میدهد: نیرویی است که در همه انسانها در طول تاریخ و در همه عرصه جغرافیا وجود داشته و دارد. سؤال میشود که آیا وجدان جزء وجود است یا جزء ماهیت؟ پاسخ میدهد: که وجدان آمدمی جزء ماهیت اوست، بنابراین نتیجه میگیریم چون ماهیت هیچ انسانی با انسان دیگر یکی نیست پس وجدان نمیتواند ملاک اخلاقی را تعیین کند. از سارتر میپرسند، پس ملاک چیست؟ میگوید: اگر کسی عملی انجام دهد که نیت خوبی داشته باشد، این عمل خوب است. میپرسند، به چه دلیل حُسن نیت از سوء نیت بهتر است؟ میگوید: چون انسان مسئول است. میپرسند انسان در برابر چه کسی مسئول است؟ پاسخی ندارد. اینجاست که به فلسفه عبث و پوچی میرسیم.
البته این مسئولیت مربوط به کسی است که میخواهد ماهیتش، ماهیت یک انسان باشد، پس چنانچه فرد این را نخواهد مسئولیتی هم ندارد