محمدرضا اسکندری
آنچه امروزه اگزیستانسیالیسم خوانده میشود، بخشی از اومانیسم مدرن و فلسفه معاصر قرن بیستمی و منقطع از فلسفه سنتی و قدیم است. آنان که این فلسفه یا فلسفهها را «فلسفه انسانی» شمردهاند، خواستهاند با تعیین حدود و قلمرو مسائل این فلسفه، تعریفی کوتاه ارائه کرده باشند. مراد آنان این است که اگزیستانسیالیسم به مسائل انسان، مثل معنای زندگی، مرگ، رنج، اضطراب و اموری از این قبیل میپردازد.(1) از این رو بعضی، اگزیستانسیالیسم را «فلسفه زندگی» معرفی کردهاند؛(2) یعنی برخلاف فلسفههای سنتی که به واقعیتهای دیگر توجه دارد، در این فلسفه به وجود و زندگی انسان توجه میشود. به عبارتی، اگزیستانسیالیسم میکوشد به طرق مختلف به پرسشهایی پاسخ دهد که آدمیان تمایل دارند در تجربه زندگیشان درباره آنها بپرسند و بدانند.(3)
زمینههای پیدایش اگزیستانسیالیسم
1- در پایان قرن هجدهم، میان عقلگرایی و مکتب رومانتیک (احساسگرایی) تعارض رخ داده بود. شلینگ فلسفههای عقلی را «فلسفه منفی» میدانست و آنها را نکوهش میکرد. وی میخواست در مقابل فلسفههای منفی، «فلسفه مثبت» را عرضه کند. به عقیده وی، فلسفه منفی محدود به جهان مفهومها و ماهیتهاست و فلسفه مثبت، تأکیدکننده «وجود» است، بنابراین فلسفه منفی از بیان جهان موجود، یکسره ناتوان است. کییر کگارد که او را پدر اگزیستانسیالیسم میشمارند، در درسهای شلینگ شرکت میکرد و آن درسها او را به شور و شعف آورده بود. البته تنها وجه اشتراک مکتب رومانتیک شلینگ با اگزیستانسیالیسم کییر کگارد در این بود که هر دو، با عقلپرستی مخالف بودند؛ اگرچه اگزیستانسیالیسم با زیباییپرستی و احساساتیگری مکتب رومانتیسم هم مخالف بود. قبل از شلینگ و مخالفت رومانتیستها با عقلگرایی محض، کانت نیز از محدودیتهای عقل نظری سخن گفته بود.
2- فلسفههای حیات و پدیدارشناسی، قبل از پیدایش اگزیستانسیالیسم در آسمان بسط یافته بود. اگزیستانسیالیسم و فلسفههای حیات، با وجود قرابت و شباهت، تضادها و تقابلهایی نیز دارند. همچنین بعضی از فلاسفه اگزیستانسیالیست از پدیدارشناسی هوسرل متأثر بودند. او تصور را بر احساسهای قلبی و عاطفی اطلاق کرد و با این کار، راه را بر فلسفههای اگزیستانسیالیسم گشود؛ اگرچه اختلاف عمیقی نیز، بین پدیدارشناسی و اگزیستانسیالیسم وجود دارد.(4)
3- قرن نوزدهم، دوره رونق شگرف علم است. پیشرفت علوم مادی، بهویژه علم فیزیک، موجب گسترش سریع صنعت و تکنولوژی شد و انسان بر طبیعت چیرگی بسیار یافت. همین امر موجب شد دانشمندان بهطور افراطآمیز، به خود و دانش خویش غرّه شوند و پیوند عاطفی آنان با نیروهای آن سوی طبیعت سست گردد. انسان، سالار طبیعت شد و خود، به جای خدایی که میپرستید، نشست و بر آن شد تا پیشگویی نیچه را درباره «ابرمرد» به واقعیت نزدیک کند. کار این پیشرفت به جایی رسید که اگوست کنت اعلام کرد جهان به دوره علوم مثبت پا نهاده و دوره تئولوژی و فلسفی را پشت سر گذاشته است و اکنون دیگر کار فلسفه، تنها این است که علوم مثبت را در نظامی پیوسته و یگانه سامان دهد.(5) از طرفی ایمانوئل کانت نیز با انتشار کتاب نقد عقل محض، متافیزیک قرون وسطی را بیارج ساخت. هرچه بود، علم پیش میرفت و مجال را برای متافیزیک و فیلسوفان ایدئالیست تنگ و تنگتر میکرد. در چنین اوضاعی ضربهای که به پیکر متافیزیک و فلسفه مدرسی وارد شد، راه را برای شک فلسفی و پوچانگاری گشود و آثار نویسندگانی چون داستایوفسکی و کافکا، به اضطراب و افسردگی میدان داد.
4- در فلسفه هگل، فرد انسان، فینفسه، اصالتی ندارد و اهمیت او به این بستگی دارد که چگونه جزء کل باشد. از دیدگاه او، انسان هنگامی آزاد است که خود را به اراده «کل» بودن مطلق یا خدا تسلیم کند. این دوره، در جستوجوی نشان دادن نقش فرد در جامعه بود و به این ترتیب، فیلسوفان قرن نوزدهم، عامل انسانی را بهمنزله موضوع بنیادی در ادبیات و هنر مطرح کردند. در این قرن، همچنان که وضع بیرونی زندگی تغییر میکرد، شیوههای مرسوم اندیشیدن نیز دگرگون میشد. مثلاً نظریه تکامل داروین نظر مردم را درباره دین و طبیعت عمیقاً تغییر داد. علم فیزیک، به منزله بخشی از علوم طبیعی، پیشرفت چشمگیری کرد و نگرش فلاسفه الهی درباره پیدایش جهان به دست خدا را متزلزل ساخت. دیگر نمیشد به پیروی از آموزههای کلیسا، پیدایش جهان را خلق از عدم که به دست خدا صورت پذیرفت، معرفی کرد؛ بلکه پیدایش جهان، میبایست توضیح علمی به همراه داشته باشد.
5- ماتریالیسم افراطی قرن نوزدهم، برخلاف سخن دکارت که میگفت اندیشه باید از درون آغاز شود، اندیشه را نیز مادی میدانست. نظریهپردازان آن دوره چنان از پیشرفت صنعت، به شور آمده بودند که همه چیز، حتی کار آزادانه انسان را مادی میدانستند و شور و جهش زندگانی را به چیزی نمیگرفتند.
6- افزون بر اینها، پیشرفت صنعت، افزایش سریع جمعیت و پیدایش شهرهای بزرگ، همگی صحنه را برای جنبشهای اجتماعی نو آماده کرد. ولتر، روسو، استوارت میل و... آزادی و برابری انسانها را با تندی بیشتری اعلان کردند و همه اینها موجب شد تا مردم از آزادی بیشتری بهرهمند شوند. فرآورده ازدیاد جمعیت، گستردگی شهرها و ظهور «انسان تودهای» بود که تهدیدی برای شخصیت انسان به شمار میرفت. انسان «تودهای» حجم شهرها را پُر میکرد. فرهنگ را به خطر میانداخت و اضطراب و خشم را در بین آنان رواج میداد و چنان آشوب و غوغایی به راه میانداخت که جوامع بشری آن را در خواب هم نمیدیدند.
7- در اوایل قرن بیستم بود که جنگ جهانی، با تمام خسارتها، نابودیها و کشتارها رخ داد. این جنگ محصول تمدن ظاهری، پیشرفت افسارگسیخته صنایع نظامی و آزادی بیحد و حصر بشر غربی بود. در نوشتههای نویسندگان دوره بین جنگ جهانی اول و دوم، هشدار و واکنش شدیدی درباره سقوط جهان، هراس از زندگی، چندپاره شدن جهان هستی و مقولاتی از این دست به چشم میخورد.(6)
با این اوصاف، توجه به زمینههای فکری، اجتماعی و سیاسی قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، بهتر میتواند ما را از چرخش گروهی از فلاسفه، از مسائل سنتی فلسفه به مسائل مربوط به انسان و زندگی او آگاه سازد.
در اواخر جنگ جهانی دوم، دنیا کموبیش با دگرگونیهای فلسفه اروپایی آشنا شد. منادی این دگرگونیهای فلسفی و افکار جدید روشنفکرانه، داستانها، نمایشنامهها و به طور کلی، کارهای ادبی نویسندگان اروپایی بود. این نوشتهها، عموماً بویی از بیگانگی و طعمی از سرگشتگی انسان در خود داشتند. زمینههای اساسی مورد بحث این نویسندگان، تیره، مبهم و بیشتر درباره اضطرابها، ناامیدیها، مرگ، از خودبیگانگی و... بود.(7) در آغاز، چنین تصور میشد که این اظهارات غمگینانه، بر اثر محیط دهشتناک آلمان نازی، دشواریهای جنگ سرخوردگیها و توقف توسعه مادی و معنوی ناشی از این قبیل حوادث بزرگ و دهشتناک است. بعدها روشن شد که اگزیستانسیالیسم چیزی برتر از یک مکتب ادبی و بارها فراتر از یک موج زودگذر است. آشکار شد اگزیستانسیالیسم برداشتی فلسفی است که به قرن نوزدهم برمیگردد و نگرشی کاملاً متفاوت با نگرش فلسفه کلاسیک دارد؛ زیرا فلسفه کلاسیک، بهصورت هستیشناسی، معرفتشناسی و اخلاق عملی، متجلی میشد در حالیکه تنها این امور نیستند که باید در کانون کاوش فیلسوف باشند.
انسان دوست دارد بداند که «چیست» و «برای چه به این دنیا آمده است؟» فلاسفه سنتی بهصورت انتزاعی به انسان مینگریستند، در حالیکه همه انسانها و حتی فیلسوفان، در لحظههای با خود بودن، به این میاندیشند که «وجود»شان در جهان انکارناپذیر است. اگزیستانسیالیستها فلسفهای را فلسفه میدانند که به وجود حقیقی انسان و توجه دادن به ویژگیها، خصوصاً به آزادی او اهتمام داشته باشد. فلسفههای سنتی، هرگاه از انسان سخنی به میان میآورند، او را در یک سیستم جای میدهند.(8)
* پینوشتها در دفتر هفتهنامه موجود است.
پینوشتهای همین مقاله لازم است چی تور بگرم