محمدرضا اسکندری
بخش عمدهای از فلسفه اگزیستانسیالیسم درونمایهای اومانیسمی دارند، بنابراین در اغلب روایتها از این مکتب، بحث با بیان معنای «اگزیستانس» شروع میشود. شاید مطلب نهایی در تمامی چنین مدخلهایی آن باشد که این فلسفه با انسان شروع میشود. در واقع «با انسان است که عالم و وجود شناخته میشوند.» پرسش اصلی در این فلسفهها پرسش از «چیستی آدمی» است، البته نه پرسشی مفهومی و متافیزیکی. انسان تنها موجودی ناطق و متفکر نیست. آدم با «تمام شئونش» آدم میشود، باید اندیشه درباره آدم با تأمل در احوال همین آدم «ملموس و عینی» با تمام وجوه و صفاتش آغاز شود. در فلسفه اگزیستانسیالیسم، آنچه آدم را آدم میکند، آزادی اوست، اراده، اختیار، تصمیم، ترس و احساسش نسبت به دیگران، احساسش نسبت به مرگ و آینده، اضطرابش نسبت به گذشت زمان و از دست دادن فرصت و میل به تعالی و امید و... است. پس به نظر اندیشمندان، این مکتب فلسفه اگر میخواهد فلسفه باشد، باید آینهای برای «احوال آدمی» باشد. تفکر باید با تأمل بر عینیترین مسائل فرد آدمی شروع شود. آنچه که در مابعدالطبیعه مورد غفلت قرار گرفته، خود آدم است. یکی از اندیشمندان مطرح در این مکتب «یاسپرس» است. یاسپرس در فلسفه خود از احوال انسانی شروع میکند.
وجه اومانیستی اندیشه یاسپرس
مرکز ثقل اندیشه یاسپرس، «انسان» است. درباره هر چیزی که میاندیشد، بالاخره به انسان باز میگردد و نسبت آن را با انسان به عنوان اگزیستانس بررسی میکند. اندیشه یاسپرس را در هر یک از آثارش شروع کنیم، هرگز از اصل دور نمیشویم، چون برای او اصل انسان است. همه مباحث او حتی مفهوم «امر متعالی» او را میتوان، به نحوی به نسبتی از نسبتهای انسان برگرداند. انسان به عنوان موجودی در جهان دازین (Dasein) است و به عنوان موجودی انتخابکننده و آزاد، اگزیستانس است و به همین عنوان با لحاظی دیگر قوامیافته از امر متعالی و متوجه آن و بالاخره موجودی در نسبت با دیگران به سوی حقیقت است.
شناخت علمی
مهمترین کوشش یاسپرس در تأمل، در شناخت علمی نشان دادن شأن و حد آن است. «در علوم هر موجودی به وجود عینی (ابژکتیو) تحویل مییابد، یعنی به امر قابل تحقیق خارجی» اشتغال یاسپرس به روانپزشکی و روشهای رایج در زمان وی در این علم، زمینه دریافت او مبنیبر عدم کفایت علم برای شناخت انحای موجود بود. وقتی به عدم کفایت شناخت بیشتر واقف میشویم که در دو عالم متفاوتی که موجب پیدایش این نحوه شناخت میشوند، تأمل کنیم. «عالم انسانمدرک» عالمی شخصی است و تابع منظر خاص اوست، «عالم خارج عینی و واقعی» است. این دو عالم متفاوت پیوستگی و وابستگی به یکدیگر دارند. نمیتوانیم عالم خویش را جدای از عالم خارج تصور کنیم و نمیتوان آن را در ردیف موجودات خارجی قرار داد. هر شناختی بالاخره مبتنی بر منظری است؛ یعنی از یک عالم شخصی و نفسانی ظهور کرده است. این خواست و تلقی ناصوابی است که انسان فکر کند، میتواند به منظری حقیقی و یگانه، فارغ از منظر شخصی و فردی نائل آید. اصطلاح «جهانبینی» یاسپرس با همین زمینه است. جهانبینی، بینش و نظر فرد نسبت به جهان است. در جهانبینی مقصود، تعیین سلسله مراتب موجودات و بیان میزان اهمیت و ارزش موجودات و تعیین جهت زندگی است. پس منشأ این تعیین و تنظیم خود فرد است، ممکن است این بینش و نحوه تنظیم برای دیگران اهمیت و ارزشی نداشته باشد.
دازین و اگزیستانس در اندیشه یاسپرس
منظور از دازین، وجود خاص انسان است. این وجود رابطهای با موجودات عینی دارد که مبتنیبر رفع نیازهای طبیعی و زیستی است. این نحوه ارتباط جزئی و انضمامی است. بهطور خلاصه، دازین حیات من در جهانی است که من را فرا گرفته است. فضای تجربهای که همه در آن وارد میشوند، پس انسان در اولین مراحل آگاهی به خویش، خود را به عنوان موجودی (دازین) در بین دیگر موجودات مییابد، یعنی در شرایطی که خود او فراهم ساخته است؛ شرایط فرهنگی، طبیعی و تاریخی، اما زمانی که باید «عمل» کند و «انتخاب» نماید از مرحله دازین به سمت مرحله اگزیستانس فراتر میرود. بالاخره اوست که باید تصمیم بگیرد که واقعاً چیست. پس اگزیستانس به خصوص در وضعیت «تصمیمگیری» است که خود را مییابد و خود را نامشروط و آزاد تلقی میکند، اما از سوی دیگر بدون توجه به شرایط دازین نمیتواند خود را تحقق بخشد. با فهم «تاریخمندی» انسان، نکات مهمی از خصوصیات اگزیستانس آشکار میشود. تاریخمندی انسان، به دازینِ محدود و متعین و اگزیستانس نامحدود و نامشروط وحدت میبخشد. یعنی وحدتِ ضرورت و آزادی یا وحدت زمان و جاودانگی، بنابراین اگزیستانس از سویی در سلسله قوانین و نسبتهایی ضروری (دازین) بهسر میبرد و از سویی ذاتاً آزاد و انتخابگراست (اگزیستانس)، پس در نتیجه اگزیستانس، همان «من» است تا وقتی که به صورت موجودی عینی همچون یک شیء تلقی نشده باشد. اگزیستانس را با تجربههای عادی نمیتوان تجربه کرد، باید با آزادی و انتخاب آن را متحقق ساخت.
تجربه نهایت یا موقعیت مرزی
همانطور که گفته شد، اگزیستانس که همواره در «موقعیت» بهسر میبرد، وقتی با «موقعیتهای مرزی» روبهرو شود، شکست را تجربه میکند. در واقع موقعیتهایی در زندگی انسان به وجود میآید که او را متوجه مرزها و محدودیتها و مقدورات خویش میسازد. این تجربه را «تجربه نهایت Limit» و موقعیتها را «موقعیتهای مرزی» میگویند. انسان در موقعیتهای عادی میتواند آنها را تغییر دهد و مطابق خواست خود از آنها استفاده کند، اما بهطور خاص، در «چهار موقعیت» احساس میکند که نمیتواند آنها را تغییر دهد و با اموری گریزناپذیر روبهروست.
موقعیتهای مرزی عبارت از مرگ، رنج، پیکار و گناه است. واکنش اگزیستانس در مقابل این موقعیتهای گریزناپذیر میتواند به تحقق اگزیستانس در کلیت آن منجر شود و با تداوم این تجربه و دریافت، احساس وابستگی و ارتباط با امر متعالی حاصل میشود و اگزیستانس در چنین احوالی، رو به تعالی بودن وجود خویش را تجربه میکند.
امر متعالی
وجود حقیقی «امر متعالی» است. امر متعالی ابژکتیو و عیان نیست. همواره در اسطوره، الهیات و فلسفه سعی در معرفی او شده است، اما همه آنها که خواستهاند وی را چون امری عینی و قابل توصیف معرفی کنند، بیانشان نادرست و نارساست. امر متعالی، منشأ و مصدر ما و همه موجودات است و خود همواره در حجاب باقی میماند. البته بدون تردید امر متعالی یاسپرس همان خداست، اما نه خدای ادیان و شرایع با لوازم و تبعات آن. جهتگیری یاسپرس در سراسر فلسفهاش تعالیجویانه است، اما به سبب داشتن خصوصیاتی چون کییرکهگور و به منظور حفظ مداوم فاصله با خدای دینی و ایمانی به معنای مرسوم، در آثار اصلی خود از اصطلاح «تراسندنس» به جای خدا استفاده کرده است. امر متعالی یاسپرس، جوهر عالم نیست، فردی یگانه آنگونه که در دین مورد خطاب و پرسش قرار میگیرد، نیست. موجد عالم آنگونه که در متافیزیک اثبات میشود، نیست. اصلاً خدایی که با اصول عقلی قابل اثبات و استدلال باشد، نیست. امر متعالی در دایره شناخت انسان قرار نمیگیرد، پس چگونه ممکن است اصل و اساس و قوامبخش آن به شناخت ما درآید؟ در اینجا شباهتی به کانت دارد که در نظر وی نیز تنها با ایمان و اعتقاد خالص است که میتوان به خدا پی برد، نه با شناخت حصولی و علوم اکتسابی.
یاسپرس در توصیف ایمان و نحوه سیر در مراحل ایمان، شباهت به کییرکهگور دارد. در سیر ایمانی هرگز نباید اختیار و مسئولیت اگزیستانس نفی شود. آنکه ایمان و امر متعالی را در قالبهای مفهومی و در حوزه تفکر و شناخت درآورد و آن را ایمان انگاشت، در واقع از حوزه ایمان خارج شده است. قلمرو ایمان و امر متعالی و مسئولیت و اختیار کاملاً از قلمرو شناخت و اندیشه و مفهوم جداست. هر آنچه به عنوان خدا مانع درک آزادی و انتخاب و ایفای مسئولیت شود، امر متعالی نیست. ایمان، تجربهای است که در آن هیچکس نمیتواند جای دیگری را بگیرد. تجربهای است که هیچکس نمیتواند آن را به دیگری منتقل کند، بنابراین در اندیشه یاسپرس، امر متعالی تنها با اگزیستانس و آن هم با واسطه «رمز» قابل تجربه است. از جمله مقارنههایی که یاسپرس بر آن بسیار تأکید کرده است، مقارنه تعالی و آزادی است. شرط تعالی از نظر یاسپرس، آزادی انسان است. به نظر او آزادی دالانی است که آدمی را به سطح اگزیستانس و سپس امر متعالی منتقل میسازد. پس در نتیجه ندای امر متعالی از سرچشمه جان انسان برمیآید. انسان در صورت آمادگی، یعنی آزاد بودن، میتواند این ندا را بشنود. ندای امر متعالی به گوش هرکس که به مرحله اگزیستانس رسیده باشد، میرسد.