تاریخ انتشار : ۲۶ بهمن ۱۳۹۳ - ۱۹:۵۴  ، 
کد خبر : ۲۷۲۸۵۴

رجوی آنجاست که پرسش‌ها را پاسخ نگوید

مقدمه: لطف‌الله میثمی متولد 1319 از اعضای اصلی سازمان مجاهدین خلق در پیش از انقلاب و باجناق محمد حنیف‌نژاد از بنیانگذاران این سازمان است. وی پس از انحراف عقیدتی این سازمان با مسعود رجوی بر سر ریشه‌یابی این انحراف- که به‌زعم رجوی اولویت نداشت- اختلاف پیدا کرد. میثمی که در 28 مرداد 1353 بر اثر انفجار بمب دست‌ساز در خانه تیمی از دو چشم نابینا شد، هم‌اکنون صاحب امتیاز و مدیرمسئول ماهنامه چشم‌انداز ایران است که به لحاظ فکری با افراد گروه غیرقانونی نهضت آزادی نزدیکی دارد. و اما میثمی در شماره دی و بهمن ماهنامه چشم‌انداز ایران در مقاله‌ای با عنوان «مسعود رجوی کجاست؟» تحلیلی روانشناسانه و موشکافانه از ابعاد شخصیتی رجوی به دست داده و می‌نویسد:«تمامی اعضای 10 نفره کادر مرکزی به ویژه حنیف‌نژاد بر این باور بودند که در نهایت غرور مسعود رجوی ضربه خود را خواهد زد». میثمی علاوه برغرور به ویژگی‌های دیگری از رجوی همچون خیانت به اعضای گروه، ناتوانی در تشخیص درست، خیانت به ملت ایران و کشتار ملت عراق، افتادن به دامان امپریالیسم امریکا به‌رغم اعتقاد به سازماندهی میلیشیا برای مقابله با امپریالیسم در قبل از انقلاب، پاسخگو نبودن به توده‌ها و دور زدن آنان و برخی دیگر از رذایل اخلاقی رجوی اشاره می‌کند. روزنامه «جوان» بدون هیچ‌گونه قضاوتی باز نشر این مقاله را با هدف آشنایی مخاطبان با فقط بخشی از ویژگی‌های سرکرده خائن منافقین که در چارچوب شناخت یکی از دوستان سابق و منتقدان فعلی‌اش آمد‌ه است، ضروری می‌داند و در حالی که بخش‌هایی از این مقاله را که رنگ و بوی دلسوزی برای نیروهای عملیات به اصطلاح فروغ جاویدان دارد، مردود می‌داند، این مقاله را بدون تغییر تقدیم خوانندگان می‌کند.

‌دوستان و آشنایان زیادی از من می‌پرسند که مسعود رجوی کجاست؟! این پرسشی است که همه از هم می‌پرسند ولی پاسخ مناسبی دریافت نمی‌کنند.

سال 1358، میدان توپخانه

از اتوبوس پیاده شدم. پسران و دختران جوان در میدان مشغول رژه و شعار بودند. مسعود رجوی می‌گفت مسئولان جمهوری اسلامی توانایی مقابله و یارای مقاومت در برابر امپریالیسم امریکا و غرب را ندارند و سازماندهی میلیشیا گامی است برای مقابله با امپریالیسم و حفاظت از آزادی و استقلال و تمامیت انقلاب ایران. شنیده می‌شد که دولت موقت مهندس بازرگان مانند دولت کرونسکی، پیش از انقلاب اکتبر 1917 روسیه است و مجاهدین، خود را برای اقدام لنینی و کامل کردن انقلاب ضدامپریالیستی آماده می‌کنند.

روزها، ماه‌ها و سال‌ها سپری شد. رهبران سازمان از فرانسه و بعد ا‌ز آن از عراق سر درآوردند. مسعود رجوی به دامان حزب بعث و صدام پناه برد در حالی که جوانان وطن، برای دفاع از استقلال مملکت، با گلوله‌های سربازان بعثی، یکی‌یکی در خون خود می‌غلتیدند. این در حالی بود که برادران مجاهد در سال 1349 برای نجات شش نفر از دوستان زندانی‌شان در دوبی هواپیمایی را ربودند و در عراق فرود آمدند. بعثی‌های عراق سعی کردند با شکنجه‌های طاقت‌فرسا آنان را از پا درآورند. خوشبختانه موفق نشدند و برادران ما به پایگاه‌های فلسطین در لبنان منتقل شدند.

قیام خودجوش، ملی و سراسری مردم عراق

باز هم روزها، ماه‌ها و سال‌ها سپری شد. بعث عراق به رهبری صدام، در پی اشغال کویت با لشکریان امریکا و 26 کشور طرفدار غرب رویارویی نظامی پیدا کرد و ناچار، بدون دستاوردی کویت را رها کرد. مردم عراق اعم از شیعه، سنی، کرد و ایزدی به دنبال دو اشغالگری بدون دستاورد، به یک قیام سراسری در عراق دست زدند. قیامی کاملاً ملی و خودجوش که از قاعده مردم شروع شد؛ نه سران عراق در آن دست داشتند و نه سران امریکا و دیگر کشورها اعتراض جدی بعثی‌های عراق و ناکامی‌هایشان در جریان اشغال ایران و کویت بود.

بعث عراق با حمایت امریکا و آقای رامسفلد و مجاهدین به رهبری مسعودرجوی به سرکوب این قیام خودجوش، سراسری و مردمی عراق پرداختند. مسعود رجوی در کنار دشمن مردم عراق و همراه امپریالیسم امریکا بود. آیا شعار‌های اول انقلاب به این زودی از یادش رفته بود؟ رهبری سازمان به این نوسان آشکار و گردش 180 درجه‌ای راهبردی چگونه پاسخ می‌دهد؟

10 سال از این قیام ملی گذشت. در این 10 سال، امریکا عراق را بمباران می‌کرد. در نهایت در مارس 2003 (اسفند و فروردین 81 و 82) کار به اشغال عراق کشید. اشغالی که مجوز شورای امنیت سازمان ملل را نداشت و به قول اوباما در سال 2006، جز فاجعه هیچ چیز به آن نمی‌توان گفت. قبل از اشغال عراق، مجاهدین در یک هماهنگی کامل با بعث عراق شعار‌های ضدامپریالیستی و ضدامریکایی می‌دادند ولی به سرعت پرچم سفید را بالا بردند و بعد با امریکا وارد مذاکره و سازش شدند. از آن زمان تاکنون تنها حامی‌شان امریکا بود و غرب.

آنها نه تنها با جناح‌های قانونگرای امریکا کار نمی‌کردند بلکه پیوندهایشان تنها با نئوکان‌ها یا محافظه‌کاران جدید امریکایی‌ بود که به قول جورج سوروس از دو مؤلفه بنیادگرایی یعنی بنیادگرایی بازار و بنیادگرایی مذهبی برخوردار بودند.

نه به آن سازماندهی میلیشیای ضدامپریالیستی و نه به این همکاری با نئوکان‌های بنیادگرای امریکایی. مسعود رجوی این واژگونی راهبردی و این شکست استراتژیک را چگونه می‌تواند تبیین کند؟ چگونه می‌تواند پاسخگوی نسل پرسشگر ایرانی و توده‌های سازمانی باشد؟ می‌بینیم که رهبری سازمان، نگاه راهبردی و آینده‌نگر نداشت. متأسفانه اهل گذشته‌نگری و پذیرش خطا هم نبود.

در ریشه‌یابی این موضوع باید بگویم تمامی اعضای 10 نفره کادر مرکزی به ویژه حنیف‌نژاد، بر این باور بودند که در نهایت غرور مسعود رجوی ضربه خود را خواهد زد. غرور او بسان یک فطرت ثانویه شده بود. یادم می‌آید وقتی در خانه جمعی با او کشتی می‌گرفتم، در حالی که پشتش کاملاً به زمین بود و امکان تکان خوردن نداشت، باز می‌گفت مانور شانه را نگاه کن، مانور کمر را نگاه کن. یک زمین خوردن ساده را نمی‌پذیرفت، ما هر کدام زمین می‌خوردیم اعتراف می‌کردیم.

علی باکری، مسائلی را که در پایگاه فلسطینی‌ها در لبنان اتفاق افتاده بود، برای ما تعریف می‌کرد و می‌گفت، مسعود مدعی بود که اصغر بدیع‌زادگان و دیگر اعضا،‌ صلاحیت نوشتن نامه برای رهبران فلسطینی را ندارند و این صلاحیت تنها در شأن اوست. باکری می‌گفت: مسعود با این کارهایش اصغر را منفعل کرده بود.

به اتاق یک،‌بند یک زندان عمومی اوین می‌رویم. مدتی بعد از دستگیری‌های شهریور 1350، یک روز، ‌حسینی مسئول زندان و جلاد اوین، اصغر بدیع‌زادگان را به اتاق ما آورد. افرادی که در اتاق یک بودند عبارت بودند از: سعید محسن، مهدی فیروزیان،‌بهروز باکری،‌علی میهن‌دوست، محمود عسکری‌زاده، محمد حیاتی، مسعود رجوی، محمد بازرگانی و.. علت اینکه حسینی، اصغر را به آنجا آورد، این بود که بگوید شکنجه و سوزاندن بدن او توسط ساواک انجام نشده،‌ بلکه در زمانی که دراطلاعات شهربانی بازجویی می‌شده به این وضع درآمده است.

در حالی که اصغر روحیه خیلی خوبی داشت،‌وارد اتاق یک شد و ما همه او را در آغوش گرفته و بوسیدیم. مسعود تنها کسی بود که زار زار گریه می‌کرد، ‌برای اینکه بازجویی خود را با مقاومت اصغر مقایسه می‌کرد و یاد برخوردهای لبنانش افتاده بود. این چیزی بود که همه می‌فهمیدند.

در زمستان سال 50 در اتاق یک از بند 2 زندان عمومی اوین، 40 نفر با هم بودیم. بسیاری از اعضای دستگیر شده سازمان به جز حنیف‌نژاد و رسول مشکین‌فام در آن جمع حضور داشتند. جمعی بود که هرکس گذشته خود و سازمان را جمع‌بندی می‌کرد که تفصیل این جمع‌بندی‌ها در کتاب خاطرات من آمده است. وقتی نوبت مسعود شد و می‌خواست به غرور خود اعتراف کند، گفت: من نمی‌دانم چرا همه مشهدی‌ها از جمله جلال‌الدین فارسی، دکتر علی شریعتی و امیرپرویز پویان و من، مغرور هستیم.

متأسفانه ملاحظه کردیم که مسعود غرور خود را به جغرافیا نسبت داد و از اعتراف کامل سر باز زد و همزمان با این اعتراف چند مشهدی دیگر را نیز متهم کرد. با همین روحیه بود که مسعود رجوی، هر شکستی را پیروزی قلمداد می‌کرد.

زمانی که دادگاه‌های نظامی بچه‌های مجاهدین در جریان بود، مسعود نامه‌ای خطاب به دیگر زندانیان- آن هم بدون رعایت مقررات امنیتی- نوشته بود که پیام نامه این بود: بچه‌ها به این رسیده‌اند که بیشتر زنده بمانند و اعدام نشوند. متاسفانه این نامه لو رفت و ساواک از خط‌مشی بچه‌های مجاهدین باخبر شد و برعکس آن عمل کرد و حکم را در دادگاه‌های تجدیدنظر سنگین‌تر کرد. روز 31 فروردین 1351، خبر اعدام چهار نفر از اعضای شورای مرکزی سازمان در روزنامه‌ها منتشر شد؛ ناصر صادق، علی باکری، محمد بازرگانی و علی میهن‌دوست.

به دنبال این خبر نوشته بودند که مسعود رجوی به دلیل همکاری در طول بازجویی مشمول عفو ملوکانه و با یک درجه تخفیف به حبس ابد محکوم شده است. وقتی مسعود رجوی از این خبر مطلع شد، دچار تشنج شد و با گرد سیانور قصد خودکشی داشت که برادری مانع او شد. این پرسش جاندار مطرح بود که اگر خط‌مشی سازمان زنده ماندن است، حال که مسعود اعدام نشده بود، باید خوشحال می‌بود یا از نگرانی خودکشی می‌کرد؟

متاسفانه روحیه او طوری بود که به جای پاسخ به این پرسش ناراحت می‌شد و عوارض بعدی آن این بود که نسبت به پرسشگر دچار کدورت می‌شد. عملکرد او طوری بود که در زندان قصر در سال 1351، طی یک انتخاباتی برای انتخاب رهبری در زندان، از بین 70 نفر فقط یک رأی آورد و از ناراحتی گریه کرد که چرا بچه‌ها با او اینگونه برخورد می‌کنند. اقدام دیگری که مسعود رجوی در آن نقش اساسی داشت این بود که در سال 51 این مقوله را پذیرفتند که یک نفر می‌تواند عضو مرکزیت و مارکسیست باشد و پیش‌نماز جماعت هم بایستد! پذیرش این مقوله بود که نطفه تغییر ایدئولوژی در سال 54 شد.

این در حالی بود که جز سه نفر، مسعود رجوی، موسی خیابانی و محمد حیاتی که در تصمیم‌گیری شرکت داشتند، جمع 70 نفره مجاهدین زندان بی‌خبر بودند و در واقع برای اولین بار به طور چشمگیری توده‌های سازمانی دور زده شدند. من این خبر را در شهریور سال 52 از زین‌العابدین حقانی در زندان عادل‌آباد شیراز شنیدم. وقتی از زندان آزاد و دو مرتبه در سال 55 دستگیر شدم به پرویز یعقوبی در زندان قصر از سر دلسوزی گفتم که مسعود باید در برابر این تصمیم‌گیری پاسخگو باشد و همین امر کدورت‌‌هایی را به بار آورد.

مسعود هیچ‌گاه این را نپذیرفت و من در مقاله‌ای با عنوان چاه استراتژی گفته‌ام تا زمانی که مسعود به این اشتباه و خطا اعتراف نکند کارهای دیگرش هم خطا روی خطاست و خطاهای مضاعف. در نهایت پیش‌بینی بنیانگذاران درست از آب درآمد و بالاخره غرور او ضربه خود را زد. در سال 53-52 غرور او به غرور تشکیلاتی تبدیل شد و از زندان به بیرون از زندان پیام داد که چند عمل مسلحانه انجام شود تا موضع مجاهدین در زندان در برابر مارکسیست‌ها تقویت شود و این در حالی بود که سازمان در بیرون از زندان در فاز ایدئولوژیک به سر می‌برد و هر عمل مسلحانه عوارضی داشت.

در جریان ضربه سال 54 به سازمان مجاهدین و تغییر ایدئولوژی، تقی شهرام در گفت‌وگو با حمید اشرف مطرح کرد که 50 درصد از اعضای مذهبی سازمان تصفیه شدند تا پیروزی مارکسیسم بر اسلام تضمین شود و بچه‌های مذهبی نتوانند به نام اسلام تشکلی راه بیندازند. طبیعی بود که این تصفیه‌ها با یک تمرکز شدید و بیرحمانه تشکیلاتی انجام گرفت که بحث مستقلی می‌طلبد، اما ما دیدیم که در واکنش به کار تقی شهرام، مسعود رجوی بعد از مطلع شدن از ضربه 54 و بیانیه تغییر ایدئولوژیک شدیدا به سمت تمرکز تشکیلاتی و بایکوت کردن و تصفیه منتقدان روی آورد.

او به جای تبیین این امر که 90 درصد کادرها تغییر ایدئولوژی داده بودند و دلجویی از هواداران سازمان لازم است، به مخالفت با آنها پرداخت؛ این روش تمرکزگرایانه شدید به جایی رسید که در زمان انفجار در مقر حزب جمهوری اسلامی در هفتم تیر ماه 1360، 90 درصد اعضا و هواداران سازمان بی‌خبر بودند و در واقع دور زده شدند. مشابه همان کاری که در سال 43 توسط مؤتلفه انجام شد که اعضای پایین این سازمان از شروع عملیات مسلحانه و ترور منصور بی‌اطلاع بودند و غافلگیر شدند.

به یاد دارم پدر طالقانی در سال 58 خطاب به سران مجاهدین گفته بودند حال که یک انقلاب توحیدی اسلامی و مردمی انجام گرفته و رهبری خود را پیدا کرده، این همه سلاح سنگین به چه درد شما می‌خورد؟ نتیجه گرفته بودند که مجاهدین با انقلاب هماهنگ و از حمایت پدر طالقانی بهره‌مند شوند.

ولی مسعود رجوی این دلسوزی پدر طالقانی را نپذیرفت، اما در سال 2003 و در جریان اشغال عراق، با خفت و خواری توسط امریکایی‌ها خلع سلاح شدند. ضرب‌المثلی می‌گوید پرسشگری برای عد‌ه‌ای سمی است مهلک و جوابگویی سمی مهلک‌تر. طبیعی است که راه برون‌رفت، به جای پذیرش اشتباهات مخفی شدن مسعود رجوی و فرار از پاسخگویی است.

نامه محمدرضا سعادتی(1) از زندان اوین، آیه هشداردهنده‌ای بود که مسعود رجوی مضمون آن را برنتافت. نخست اینکه این نامه به خط محمدرضا سعادتی بود و ما نمونه دستخط‌های او را از دورانی که در زندان قصر، ما را بایکوت و سعی می‌کرد منزوی کند، داشتیم. دوم اینکه در مورد او بعد از بازداشت، هیچ شکنجه‌ای اعمال نشده بود. سوم اینکه مفاد نامه سعادتی مشخص‌کننده خط‌مشی بنیانگذاران و بیانیه 12 ماده‌ای سازمان مجاهدین در سال 1354 در زندان اوین بود.

چهارم اینکه نامه او نشان‌دهنده انحراف اصولی محمدتقی شهرام بود که متاسفانه همان انحراف استراتژیک را مسعود رجوی نیز مرتکب شد. بدین معنا که اصل «اتحاد نیروها علیه امپریالیسم» اصلی بود که در بین نیروها در مورد آن اجماع بود و محمدتقی شهرام با معیارهای خودش این اصل را زیرپا گذاشت و به حذف و ترور جریان مجید شریف‌واقفی و مرتضی صمدیه لباف پرداخت که به قول شهرام خرده‌بورژوازی چپ و ضدامپریالیست بودند.

سعادتی در نامه خود به مسعود رجوی و مجاهدین پیرو او هشدار می‌دهد که ما باید خشم ضدامپریالیستی آیت‌الله خمینی را در معادلات استراتژیک‌مان به حساب بیاوریم. البته اشتباه آشکاری که رخ داد اعدام سعادتی بود و خطای آشکارتر مجاهدین این بود که به جای توجه به محتوای راهبردی نامه او،‌روی اعدام او مانور دادند. در حالی که محتوای نامه،‌ هشدار و فرصتی تاریخی برای اصلاح خط‌مشی بود. به راستی برنتافتن و انکار حقایق این نامه را چگونه می‌توان تبیین کرد؟! در حالی که سعادتی از دوستان بسیار نزدیک مسعود رجوی بود و مسعود را قبله خود می‌دانست.

همچنین یادمان می‌آید که در یک فرصت تاریخی، مرحوم امام، بدین مضمون خطاب به رهبری سازمان گفتند که با برداشتن یک گام از طرف شما یعنی تحویل اسلحه‌ها، من گام‌های بسیاری به سوی شما برمی‌دارم و به سراغ شما می‌آیم اما رهبری سازمان با تن ندادن به چنین پیشنهادی راهی را در پیش گرفت که در نهایت با سرافکندگی توسط امریکایی‌ها در پادگان اشرف خلع سلاح شد. در حالی که در صورت رخ دادن چنین ملاقاتی بین رهبری سازمان و رهبر انقلاب می‌توانست با حذف حاشیه‌ها و عناصر ضدمجاهد، موفقیت بزرگی برای سازمان و انقلاب باشد.

در آخرین ملاقاتی که نزدیک افطار یک روز رمضان سال 58 با مرحوم طالقانی داشتیم، ایشان ضمن انتقاد از مجاهدین می‌گفتند علت حمایت من از آنها این است که نگرانم مبادا به خانه‌های تیمی بروند و دست به اسلحه ببرند. آنها به جای پذیرش نصیحت‌های طالقانی- با اینکه ایشان را پدر طالقانی و فرمانده خود خطاب می‌کردند- دلسوزی‌های او را برنتافتند. مسعود در محفلی گفته بود که رگ آخوندی طالقانی گل کرده و در سه مورد راهبردی با هم اختلاف پیدا کرده‌ایم.

نخست پذیرش رهبری امام، دوم برخورد مارکسیست‌‌ها و سوم برخورد با گروه‌های کرد.

طالقانی در خطبه‌های نماز جمعه گفته بودند، مگر مارکسیست‌ها دست‌هایشان پینه‌ بسته است که خودشان را قیم کارگران می‌دانند و در مورد جنگ کردستان گفته بودند اگر این جنگ ادامه یابد هیچ چیز از انقلاب نمی‌ماند و من و امام مجبور می‌شویم سوار تانک شویم و به آنجا برویم.

این غرور پس از پیروزی انقلاب به صورت زیر خود را نشان داد: پدر طالقانی برای انقلاب، چند ویژگی‌ قائل بودند؛ شکوهمند، توحیدی، اسلامی و مردمی. فرض کنیم مجاهدین به رهبری مسعود رجوی از حقانیت کامل برخوردار بودند. آیا درست بود که با چنین انقلابی مبارزه مسلحانه‌ای را شروع کرد؟ بهمن نیرومند، از مبارزان پرسابقه، چند سال بعد از انقلاب، گفته بود اشتباه ما ابتدای انقلاب ذاتی خود ما بود چراکه با آن همه آزادی ما خط‌مشی نادرستی را اتخاذ کردیم و با مردم رودررو شدیم و وقتی مردم به نجات دهنده‌ای نیاز دارند کسی به کمک آنها نمی‌آید.

فرض کنیم مجاهدین از حقانیت کامل برخوردار بودند و طرف دوم باطل مطلق باشد، ولی درگیری مسلحانه با جریانی که از نظر کمی و کیفی یک نامعادله بود، با کدام عقل سلیمی هماهنگی داشت؟ نخست اینکه اگر این خط مشی مبارزه مسلحانه درست بود، چرا رهبران اصلی مجاهدین به ویژه مسعود رجوی در ایران نماندند و مقاومت نکردند؟ چرا وقتی در 7 تیر 1360، مقر حزب جمهوری اسلامی را منفجر کردند، این انفجار را بر عهده نگرفتند؟ در حالی که پس لرزه‌های آن به تمامی ملت ایران و تشکل‌های ایران و سمپات‌های مجاهدین سرایت کرد و 90 درصد اعضا و هواداران مجاهدین در تهران و شهرستان‌ها دستگیر و با احکام سنگین روبه‌رو شدند.

مائوتسه تونگ رهبر انقلاب چین، مقوله‌ای را مطرح کرد به نام «اپورتونیزم تشکیلاتی» و آن این است که رهبری در یک خط مشی چپ‌روانه اعضای حزب را بدون چتر دفاعی در معرض حمله طرف مقابل قرار دهد. این در حالی است که چپ‌روی تئوری دارد، اما آنچه مجاهدین انجام دادند یک عمل بدون تئوری و تندروانه بود.

برای نمونه بنیانگذاران سازمان مجاهدین از سال 44 تا 47 را دوره کسب صلاحیت و انتخاب خط مشی اعلام کردند و در سال 47 طی سه گروه جداگانه با آگاهی کامل به خط مشی مبارزه مسلحانه رسیدند؛ یعنی از آن به بعد، هر کسی عضو‌گیری می‌شد، می‌دانست در چه جریانی و با چه خط مشی قرار دارد. اگر در مقام مقایسه قرار بگیریم، اعضا و هواداران سازمان مجاهدین به رهبری مسعود رجوی (جز عده محدودی) به هیچ وجه از شروع عملیات مسلحانه و انفجار حزب خبر نداشتند و با شنیدن این خبر غافلگیر شدند و زندان‌ها پر شد.

چرا بعد از انفجار مقر حزب جمهوری مسئولیت آن عمل، صادقانه پذیرفته نشد؟ پس از تشییع جنازه باشکوه مردم از شهدای حزب جمهوری اسلامی، به لحاظ راهبردی سزاوار بود که مجاهدین به اشتباه خود پی‌برده و خط‌مشی خود را اصلاح کنند و حداقل اجازه ندهند که اعضا و هواداران پایین سازمان به زندان‌های طولانی یا اعدام محکوم شوند. در سال 61 و 62 که مدت 9 ماه در سلول انفرادی اوین و رجایی شهر زندانی بودم، شعارهایی روی دیوار نوشته شده بود. یکی از این شعارها این بود:‌«ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد/ سمپات مانده باشد، مسئول رفته باشد». یکی از کادرهای شناخته شده سازمان که دستگیر شده بود، نارضایتی خود را از وضعیتی که در آن بود، اینگونه توصیه می‌کرد:«نه رجوی و نه لاجوردی» و در پاسخ به اینکه راه برون رفت چیست، می‌گفت: «شهادت».

در یک پنج‌شنبه روزی، خانواده‌های زندانیان مجاهدین به ناهار در لوناپارک اوین دعوت شدند، دادستان تهران طی سخنرانی برای آنها، معادله وحشت‌بار «ترور - اعدام» را مطرح کرد که مدتی بعد با عقب‌نشینی مجاهدین، ترور و اعدام متوقف شد. من در آن مقطع از یکسو به دلسوزی طالقانی و دیگر دلسوزان فکر می‌کردم که مجاهدین را از مبارزه مسلحانه منع می‌کردند و از سوی دیگر به این معادله پرهزینه و سرانجام تراژیک آن فکر می‌کردم.

مجاهدین به رهبری رجوی در حالی از مقاومت و شورای مقاومت صحبت می‌کردند که افراد اصلی همه به خارج از کشور رفته بودند و این، من را به یاد ژنرال دوگل و نهضت مقاومت فرانسه انداخت: نهضت مقاومت فرانسه در برابر حمله وحشیانه فاشیست‌های آلمان، مقاومت‌های جانانه‌ای از خود نشان دادند، ولی وقتی بعد از پیروزی متفقین بر لشکریان هیتلر، ژنرال دوگل به فرانسه آمد، حاضر نشدند عضویت او را در نهضت مقاومت فرانسه بپذیرند و به او گفتند دلیلش این است که در انگلستان از راه دور مقاومت می‌کرده است. این موضوع قابل مقایسه با اتفاقات اخیر است. این چه مقاومتی است که همه اعضای اصلی در فرانسه به سر ببرند و عمده فشار روی اعضا و هواداران باشد.

عموماً در یک مبارزه مسلحانه اصیل، آدم‌های شرور و شکنجه‌گر حذف می‌شوند، ولی مبارزان مسلحانه به رهبری مسعود رجوی شخصیت‌هایی را ترور می‌کردند که سوابق مبارزاتی اصیلی را در دوران ستمشاهی داشتند یا زندان‌هایی را تحمل کرده بودند و از حمایت مردمی برخوردار بودند و بعد از شهادتشان نیز توده‌های مردم آنها را تشییع می‌کردند. مسعود رجوی در تبیین این خط مشی در یک سخنرانی در رادیو بغداد گفت:« ما تلاش کردیم افراد کیفی نظام را از بین ببریم تا افراد کم کیفیت در نظام حاکم شوند و نظام دچار سوء مدیریت شده و توده‌های مردم با چنین نظامی درگیر شوند و این راه مبارزه توده‌ای است.»

آیا این یک استراتژی جوانمردانه و صادقانه است؟ آیا در یک رویارویی در برابر مردم، رهبری سازمان در این باره می‌تواند پاسخگو باشد؟ در دوران سازندگی (دولت پنجم و ششم) آقای دکتر ولایتی وزیر امور خارجه، در پی پذیرش قطعنامه 598 خط مشی تعدیل در سیاست خارجی را مطرح می‌کرد، مسعود رجوی در سخنانی خطاب به امریکا مدعی بود که اگر جمهوری اسلامی راه تعدیل را انتخاب کرده، به دلیل ترورهای زیادی است که ما انجام داده‌ایم و چاره‌ای جز تعدیل ندارند و این باید به حساب ما گذاشته شود و جمهوری اسلامی در ذات خود نمی‌تواند راه تعدیل را دنبال کند.

او از یکسو در طول جنگ با طارق عزیز وزیر خارجه عراق و سپس با صدام ملاقات کرد و او را بوسید؛ در حالی که صدام نه تنها به مردم ایران، بلکه به مردم عراق نیز رحم نمی‌کرد و در یک روز 5 ‌هزار نفر از مردم حلبچه را با بمباران شیمیایی به شهادت رساند و نزدیک به 10 هزار نفر را مجروح کرد. از سوی دیگر از سازمان امنیت عراق، کمک‌های اطلاعاتی و مالی می‌گرفت.

متأسفانه وقتی در مهرماه 59، چهار استان کشور ما توسط بعث عراق اشغال شد، تحلیل اعضای بالای سازمان این بود که بعثی‌های عراق سوسیالیست هستند و ایران و حکومت ایران، بازار آزاد را پذیرفته است و بدین لحاظ مترقی‌تر از حکومت ایران است. این تحلیل، نزدیکی‌آنها را به بعث عراق نشان می‌داد و اگر چه بخشی از آنها در جبهه‌ها حضور داشتند ولی روح کلی رهبری‌شان اینگونه نبود.

ماجرای علی زرکش، روندی جانکاه داشت. او که در سال 52 عضوی از جنبش دانشجویی بود، سعی کرد به زندان بیاید تا با مجاهدین ارتباط مستقیم داشته باشد. در سال 55 که من به زندان قصر رفتم، او عملاً مسئول تشکیلاتی مجاهدین زندان قصر شده بود. من با او چهار ساعت صحبت کردم. جمع‌بندی‌های من را می‌پذیرفت و از‌کاظم ذوالانوار بسیار دفاع می‌کرد و معتقد بود بار مسائل و مشکلات زندان روی دوش ذوالانوار است، در حالی که در آن زمان مسعود خود را درگیر مطالعات فلسفی کرده بود و به این ترتیب به رجوی انتقادات سختی داشت.

طولی نکشید که او را از زندان قصر به زندان اوین منتقل کردند که در آنجا با بایکوت و انزوای مسعود روبه‌رو شد و بعد از بازی روی پیچ و مهره‌های مغز او(2)، علی کنشگر به علی کنش‌پذیر تبدیل شد و از آن به بعد مسعود را قبله خود می‌دانست و نزدیک‌ترین فرد به مسعود تلقی می‌شد. در سال 61 و در جریان خط‌مشی مبارزه مسلحانه و وقایعی که در خانه تیمی زعفرانیه اتفاق افتاد، به جای موسی خیابانی به فرماندهی نظامی نیروهای درون ایران منصوب شد.

از پیش معلوم بود که سرنوشت مبارزه مسلحانه راهی جز بر جای گذاشتن هزینه‌‌های اجتماعی و عقب‌نشینی ندارد. در پی ضربات زیادی که به خانه‌‌های تیمی مجاهدین در سال 61 و 62 خورد، آنها مجبور به عقب‌نشینی شدند و علی زرکش هم به پاریس رفت و در کنار مسعود نقش زیادی در ازدواج او با مریم داشت و مورد اعتماد مسعود بود.

زرکش انتقادی را مطرح می‌کند و آن این است، حال که ما اپوزیسیون جمهوری اسلامی هستیم و تمامی احزاب و دستجات و شخصیت‌‌های اپوزیسیون با ما مخالف هستند، آینده این روند به کجا منتهی می‌شود؟ یکی اینکه این سؤال خوشایند مسعود نبود و نقد جانداری به استراتژی او تلقی می‌شد. دیگر اینکه او از همه زیر و بم‌‌های زندگی مسعود اطلاع داشت و نقش زیادی در رهبری او داشت. گویا به دلیل عقب‌نشینی نیروها از ایران، محاکمه‌ای علیه او ترتیب داده و به اعدام محکوم می‌شود.

او بدترین دوران زندگی خود را زیر حکم اعدام آغاز می‌کند و در نهایت به عنوان راننده مهمات در عملیات موسوم به فروغ جاودان شرکت کرده و به دیار دیگر می‌شتابد. عملیاتی که نه فروغ و روشنایی داشت و نه جاودانگی، نه دنیوی بود و نه اخروی، نه آینده‌نگری داشت و نه ژرف‌نگری، بلکه ویژگی بارز آن بینش ظاهر بین و نزدیک‌بین بود. عملیاتی که تبلور و انباشت خطاهای استراتژیک گذشته بود و تمام ویژگی‌ها و رفتارهای مسعود در آن مستتر بود. عملیاتی غافلگیرانه و عجولانه که در چند روز طراحی شد؛ یعنی از 27 تیر 67 (پذیرش قطعنامه 598) تا چهارم مرداد که عملیات شروع شد.

مسعود رجوی از موضع فرمانده کل قوای مجاهدین وشورای مقاومت این عملیات را مانند 30 خرداد 60 عاشورایی نامید، یعنی غیرقابل برگشت و بدون توجه به معادله نیروها از نظر عده و عده. در نقد این راهبرد باید گفت، نخست اینکه کاروان حسینی قصد جنگ و براندازی نداشت و دوم اینکه وقتی اجازه ندادند به کوفه بروند خواستند به مدینه برگردند، اما شمر و ابن زیاد با این برگشت نیز مخالفت کردند؛ زیرا هم رفتن به کوفه و هم برگشت به مدینه، استراتژی پیروزی بود.(3)

این پرسش جاندار مطرح است که چرا مسعود در روز سوم عملیات فرمان برگشت و عقب‌نشینی به نیروهایش داد. نخست او حرکت امام حسین (ع) را هم درست نفهمیده بود. دوم، 30 خرداد 60 را نیز عاشورایی و برانداز نامیده بود. در حالی که قبلاً ادعا می‌کردند که در روز 30 خرداد 60 قصد براندازی نداشتند و تنها یک تظاهرات ساده برگزار کرده بودند.

امام حسین (ع) در هر مقطعی یاران خود را از اهداف مطلع می‌کرد، به طوری که به کاروانی یکدل و یک زبان تبدیل شده بودند. در حالی که مسعود، درطول جنگ شعار صلح و دموکراسی و مخالفت با جنگ را می‌داد و تلقی این بود که از آتش بس و پذیرش قطعنامه 598 خوشحال شده است اما پرسشی که پاسخی نداشته و ندارد این است که چرا در عرض چند روز استراتژی عوض شد و دست به جنگ زدند.

آیا توضیح کاملی به توده‌‌های سازمانی داده بودند؟ یا دور زدن توده‌ها و به اصطلاح «ابزار – توده‌ای» شکل گرفت و نیروهای تحت فرماندهی خود را در یک ستون پشت سر هم و با فواصل کم در جاده ای که پشتیبانی هوایی آن را به صدام و بعث عراقی سپرده بود که این وابستگی نیز مخالف اصول اولیه مجاهدین بود و فکر نکرده بود که اگر این پشتیبانی انجام نگیرد - که نگرفت – یا تصافدی در جاده رخ دهد و ترافیکی به وجود آید یا هوانیروز ایران با بالگرد به این ستون حمله کند چه فاجعه‌ای رخ خواهد داد؟ آیا فرمانده ل قوا از مشکلات راه، دشت چارزبر و تنگه چارزبر خبر نداشت و این مشکلات را برای نیروهای تحت امر خود توضیح نداده بود؟

اگر هدف عملیات تصرف تهران یا کرمانشاه بود که به هیچ یک از این اهداف نرسید و شکست کاملی تلقی می‌شد، اما روحیه مسعود روحیه‌ای بود که هر شکستی را پیروزی تلقی می‌کرد. این را چگونه باید تبیین کرد؟ عملیات به قول مائو‌تسه تونگ مصداق کامل اپورتونیزم تشکیلاتی بود به این معنی که نیروهای تحت امر را در یک نامعادله بدون تئوری و بدون حمایت وارد کرده و در معرض یورش قرار دهند و مسلخی برای آنان بسازند که جسد هزار و 200 نفر از افراد خود را در روند عقب‌نشینی به عراق ببرند. مصداق کامل دور زدنتوده‌ها و در واقع «توده – ابزاری» را در این علمیات می‌توان مشاهده کرد.

حتی اسرائیلی‌ها برای کشته ها و زخمی‌‌های خود ارزش زیادی قائلند و برای دستیابی به آنها حاضرند امتیازات زیادی بدهند اما در این عملیات فقط سرعت و ضربت مهم بوده و هیچ معیار انسانی رعایت نشده بود. چرا که اجازه نداشتند عملیات را برای نجات مجروحان متوقف کنند. وقتی یک رزمنده نمی‌تواند مجروح آغشته به خونی را نجات دهد، چه حالی به او دست می‌دهد، جز افسردگی؟ دانش مختصر راهبردی هم اجازه نمی‌داد که از نظر نظامی نیروها را در یک جاده به سمت تهران روانه کنند، ولی او این کار را کرد.

مسعود رجوی به هیچ یک از این پرسش‌ها پاسخی نداده و نخواهد داد. شاید بتوان گفت تنها تئوری او که در همه جا مصداق داشته این بوده که گفته است و مکتوب هم شده که توده‌‌های سازمانی در برابر من پاسخگو بوده و من به هیچ وجه پاسخگوی آنها نیستم، بلکه من تنها در برابر خدا پاسخگو هستم. مسعود رجوی امروز هم آنجاست که پرسش‌ها را پاسخ نگوید.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات