تاریخ انتشار : ۰۲ اسفند ۱۳۹۳ - ۱۱:۳۳  ، 
کد خبر : ۲۷۲۹۹۷

کشورهای عربی و تحول در نظام بین‌المللی


غسان سلامه ـ ترجمه و تلخیص: عبدالرضا همدانی/ کارشناس ارشد مرکز پژوهشهای علمی و مطالعات استراتژیک خاورمیانه

به نظر می‌رسد دنیای کنونی به سرعت در حال تغییر است و تحولات آن به شیوه‌ای عمیقتر از گذشته در حال وقوع می‌باشد. اما ما تلاش می‌کنیم در نظامی که هنوز مستقر نشده است، روند تحولات را پیش‌بینی نماییم و نظامی بین‌المللی را که قدری باثبات‌ باشد، ‌ترسیم کنیم. این نظام به دلیل قرار داشتن در مرحله‌ای که در ذات خود متحول و انتقالی است، هر روز ما را حیرت‌زده می‌کند. از این جاست که نظریه‌ها قبل از اینکه جوهر قلم بر روی کاغذ خشک شود، کهنه و بی‌فایده می‌شوند و اندیشه‌پردازیها بی‌ثمر می‌گردند. زمانی که تحولات سریع و پیوسته و نتایج مترتب بر آن نیز گسترده و بزرگ باشد، پیش‌بینی آینده بسیار مشکل می‌شود. این پرسش مطرح است که عناصر واضحتر و شفافتر این دگرگونی و تحول چیست؟ از دیدگاه من در این مورد، ‌سه عنصر اصلی وجود دارد که سعی می‌کنم با توجه به اینکه برخی از آنها برای اعراب منعکس‌شده، هر یک را مورد بررسی قرار دهم. این سه عنصر عبارتند از: منظومه توزیع قدرت، میزان ارتباط عناصر تشکیل‌دهنده نظام بین‌المللی با یکدیگر و عوام‌ هم‌گرایی سیاسی.

در ارتباط با منظومه توزیع قدرت، ‌باید ویژگیهای دنیای یک قطبی را به منظور پیش‌بینی آینده مشخص کنیم و به پرسش در مورد نتایج توزیع جدید قدرت در جهان بر وضعیت عربی خویش بپردازیم. در این مرحله، میزان تأثیرپذیری ما از تحولات بین‌المللی می‌توانست در دو حالت، اندک و یا ثانوی، باشد.

اگر منطقه عربی در موقعیت جغرافیایی که محل تلاقی سه قاره است، قرار نداشت و یا در آن ذخایر عظیم نفتی انباشته نبود، ‌و یا اینکه در همسایگی مستقیم رژیم اسراییل قرار نداشت، هرگز تأثیرپذیری آن از تحولات بین‌المللی در حد فعلی نبود، زیرا قدرتهای بزرگ دیگر برای جذب و یا استیلا بر آنها و یا حداقل برای تأثیرگذاری بر حاکمان کشورهای عربی این گونه تلاش نمی‌کردند. از سوی دیگر، اگر اعراب از اتحاد و توان کافی برخوردار بودند، می‌توانستند همتای دولتهای ملی بزرگ باشند و به طور نسبی با کنترل تأثیر تحولات بین‌المللی علیه خویش در حد امکان بر نظام بین‌الملل تأثیرگذار شوند. اما درد و محنت اعراب از همین مشکل همیشگی ریشه می‌گیرد؛ زیرا از یک طرف در موقعیت حساس جغرافیایی، اقتصادی و دینی قرار دارند و از طرف دیگر، عناصر قدرتی که برای دفاع از موقعیت خویش در اختیار دارند تا بر منافع خود بیافزایند، محدود است. بنابراین، تأثیرپذیری کشورهای عربی از جنگ سرد بسیار زیاد و تقریباً هم‌تراز تأثیرپذیری اروپا بوده است. تأثیرپذیری این کشورها از یک قطبی شدن جهان نیز به همین نحو می‌باشد.

مورد دیگر، تواناییهای متعدد تنها ابرقدرت فعلی است. این کشور در برتریهای علمی، سیاسی و ساختاری همچون آتن و در قدرت نظامی همانند اسپارت می‌باشد و از آنچنان اقتصاد منسجمی برخوردار است که تنها با اکتفا به بازار داخلی خود و بدون اتکا بر صادرات انبوه کالا می‌تواند تولید ملی خویش را افزایش دهد. متجاوز از چهار هزار دانشگاه و مراکز تحقیقاتی ایالات متحده نیز می‌توانند مغزهای سراسر جهان را به خود جذب نمایند. ایالات متحده با در اختیار داشتن 45 درصد از هزینه‌های نظامی جهان نه تنها در بسیاری از زمینه‌ها در صدر کشورهای جهان است، بلکه بخصوص در زمینه نظامی بر سایر کشورها سلطه دارد و هزینه‌های نظامی‌اش از مجموع هزینه‌های نظامی نه کشوری که پس از آمریکا قرار می‌گیرند، بیشتر است، و این همان نقطه‌ای است که باید در مورد آن درنگ کرد؛ زیرا همین برتری نظامی، تمایل به استفاده از اسلحه و دخالت در سراسر جهان، به ویژه منطقه خاورمیانه را بیشتر می‌کند. مورد سومی که بسیار نگران‌کننده می‌باشد، این است که تنها ابرقدرت فعلی جهان متحد اصلی اسراییل می‌باشد و هر دو دولت برای تأثیرگذاری بر دیگران و در اغلب موارد اعراب به طور کامل به نیروی نظامی اتکا می‌کنند. اگرچه برتری نظامی در میدان جنگ سرنوشت‌ساز و تعیین‌کننده است،‌ اما این برتری به طور صد درصد منجر به کسب برتری در سایر بخشهای دیگر نخواهد شد، همچنان که برتری نظامی اسراییل نتوانست مقاومت در جنوب لبنان را از میان ببرد و یا سوریه را وادار به سازش سازد و یا فلسطینیان را مجبور به سکوت در برابر مطالعات و حقوق از دست رفته خود کند. اگر هم پیروزی نظامی به آمریکا اجازه وکالت عام نمی‌دهد تا تمامی امور سیاسی، فرهنگی و نفتی منطقه را تغییر دهد.

این مسئله که تنها ابرقدرت جهان، متحد اصلی اسراییل است، به‌هیچ‌وجه برای اعراب مسئله‌ای حاشیه‌ای نیست. درست است که ایالات متحده همواره تلاش می‌کند که متحدان عرب داشته باشد و درست است که اسراییل می‌کوشد در مناسبات بین‌المللی خود تنوع ایجاد کند و با چین، اروپا، روسیه، ‌هند و آفریقا رابطه برقرار نماید تا فقط به واشنگتن متکی نباشد، اما برای اسراییل، ارتباط با آمریکا کاملاً متفاوت از هر گونه مناسبات بین‌المللی دیگر است. شکی نیست که تبدیل نظام جهانی از دوقطبی به تک‌قطبی منافع بسیاری برای اسراییل داشت و این کشور موفق شد از حمایتهای ایالات متحده برای رویارویی با اعراب بهره‌های فراوانی ببرد.

نکته دیگری که در منظومه توزیع قدرت رخ داد، انتقال از جهانی دوقطبی به جهانی تک‌‌قطبی بدون ریخته شدن حتی یک قطره خون بود. اگرچه به دنبال پایان یافتن جنگ سرد و از بین رفتن توازن سیاسی نظامی حاکم بر جهان، جنگهای متعددی در بالکان، قفقاز، آسیای مرکزی، آفریقا و یوگسلاوی سابق به وقوع پیوست، ولی در پیروزی غرب بر شرق درگیری نظامی رخ نداد. به رغم اینکه مسابقه تسلیحاتی وجود داشت، میدان رویارویی در زمینه‌های اقتصادی، ‌سیاسی اندیشه‌ای و معیشتی بود و در این رقابت غرب بر شرق پیروز شد.

در مطالعه توزیع قدرت در نظام بین‌الملل باید به متغیرهایی که در ماهیت ارتباطات بین‌المللی حاصل شده است نیز، توجه نمود. مهمترین این متغیرها در حال حاضر پدیده جهانی شدن می‌باشد. بسیاری از صاحب‌نظران میان تک‌قطبی شدن و سرعت گرفتن روند جهانی شدن ارتباط مستقیمی قایل می‌باشند. درست است که هم‌زمانی پیروزی ایدئولوژیک غرب و سرعت یافتن روند جهانی شدن تصادفی نمی‌باشد، اما این دو رویداد اگرچه با یکدیگر کمک می‌کنند، دو روی یک سکه نیستند، اما معنی جهانی شدن یعنی تک‌قطبی و تک‌‌قطبی یعنی جهانی شدن نمی‌باشد. دولت کلینتون به جهانی شدن به مثابه یک منفعت می‌نگریست، اما دولت فعلی آمریکا جهانی شدن را دست‌انداز و مانعی در قبال منافع ملی ارزیابی می‌کند. تحقیر سازمانهای بین‌المللی، مخالفت با پروتکل کیوشو، سخت‌گیری در ورود اتباع خارجی به داخل کشور،‌ اتکاء زیاد به نیروی نظامی به جای راهکارهای دیگر در حل و فصل اختلافات بین‌المللی، نشان‌دهنده آن است که بوش جهانی شدن را خطری برای آمریکا می‌داند.

به اعتقاد من، «جهانی شدن» به همان اندازه که می‌تواند منبع خطر باشد، فرصت گرانبهایی نیز برای ما به شمار می‌آید. جهانی شدن به سه عنصر اصلی متکی است: یکم. انقلاب ارتباطات که از آن استفاده بسیاری بردیم. از دستگاه فاکس که در طول انتفاضه به طور وسیعی علیه اسراییل مورد استفاده قرار گرفت تا ماهواره‌ها و اینترنت که مخالفان ما بسیار بهتر از دولتهایمان از آنها استفاده کردند.

دوم، افزایش قابل توجه به مبادلات بین‌المللی؛ به طوری که بسیاری از اقتصادهای ملی به بازارهای جهنی متصل شده‌اند و میانگین افزایش تجارت خارجی به نحو بی‌سابقه‌ای افزایش یافته است.

سوم، انتقال سرمایه‌های مالی کلان از کشوری به کشور دیگر؛ به طوری که صاحبان این سرمایه‌ها سرنوشت جوامع را در اختیار خویش گرفته‌اند و با سیاست ارتباط نزدیک و هراسناکی پیدا کرده‌اند.

در ارتباط با عنصر اول ما همچنان مصرف‌‌کننده باقی مانده‌ایم و توان تولید این فن‌آوری را در اختیار نداریم، در حالی که کشورهایی همچون مالزی و هند در این زمینه پیشرفتهای قابل ملاحظه‌ای داشته‌اند. حال آیا باید این فن‌‌آوری را سرزنش کنیم یا اینکه از ناتوانی خویش انتقاد نماییم؟

در مورد سرمایه‌گذاریهای جهانی نیز جهانی شدن نه اثر مثبتی بر ما داشته است و نه اثری منفی. اما آیا توانسته‌ایم از این سرمایه‌ها برای توسعه جوامع‌مان استفاده کنیم؟ آیا توانسته‌ایم از سرمایه‌های خود استفاده بهینه نماییم یا اینکه فقط به سپرده‌گذاری در بانکهای زوریخ، لندن و نیویورک اکتفا کرده‌ایم؟ به طور خلاصه، جهانی شدن، آمریکایی شدن نیست. جهانی شدن به همان اندازه که فرصت ارزشمندی است، خطرناک هم هست، در نتیجه مسئله به ما مربوط است که چگونه از آن استفاده نماییم. اگر تبدیل جهانی از دوقطبی به تک‌قطبی برای اعراب تأثیراتی منفی بر جای گذاشته، هنوز جهانی شدن نه تأثیر مثبتی بر اعراب داشته است و نه تأثیری منفی.

تحول سوم در ارتباط با صف‌بندی و هم‌گرایی در عرصه بین‌الملل است؛ در قرن گذشته، اندیشه‌های عصر روشنگری اروپا بر این صف‌بندی مستولی بود. این اندیشه‌ها ملی‌گرایی، سوسیالیسم، حقوق بین‌الملل عمومی و سازمانهای بین‌المللی را پدید آوردند. ایدئولوژی به مدت یک قرن محرک اصلی هر نوع صف‌بندی سیاسی داخلی و بین‌المللی بود. اما طی دو دهه گذشته، تحولی اساسی به وقوع پیوست و ایدئولوژیها به میزان قابل توجهی کنار گذاشته شدند. اندیشه‌های سیاسی عربی نیز متأثر از همین وضعیت بوده‌اند. اندیشه غربی نتوانست نظیر همتای ترک و ایرانی خود در یک دولت یکپارچه متجلی شود و در نتیجه دولتهای متعدد عربی پدید آمدند. با توجه به موضوع، آیا باید در جهان فعلی از اندیشه ملی‌گرایی دست بکشیم، در حالی که ابرقدرت جهانی در اندیشه بسط هژمونی ناسیونالیستی خود و منافع ملی‌اش می‌باشد؟ اگر جهانی شدن نیازمند زمینه‌های وسیعتری از همکاری و مبادلات اقتصادی است، آیا باید به بازارهای ضعیف داخلی خود بسنده کنیم؟ واقعیت آن است که ما به بیش از یک ادغام اقتصادی بزرگ نیاز داریم. چالش بزرگ در تناقض فاحشی است که بین اندیشه عربی و اندیشه دموکراسی نهفته است. اگر طرحی برای احیاء اندیشه عربی داریم، باید آن را با دموکراسی و لیبرالیسم آشتی دهیم. گرچه در اصل از رهاسازی اندیشه ملی‌گرایی از واژگان دینی عاجز شده‌ایم و به نظر من در صورتی که ارتباط اندیشه عربی با مفاهیم ذهنی دینی به این شیوه باقی بماند، قادر به رشد و تداوم نخواهد بود، اما رابطه تنگاتنگ میان اندیشه عربی و منظومه ذهنی دینی، در برابر رهبرانی همچون جمال عبدالناصر هرگز تبدیل به مانع و چالش نشد؛ زیرا این رهبران توانستند رابطه منافع عقلایی را بر روابط سنتی و دینی مستولی سازند. آیا جمال عبدالناصر زمانی که به نهرو هند و در مقابل پاکستان اسلامی نزدیک شد، اشتباه کرد؟

بنابراین،‌ اگر به طور جدی خواستار ایجاد تحول در وضعیت کنونی خود هستیم، باید در ابتدا خود را   صادقانه به مدرنیسم و نه تنها به محصولات آن، بلکه به مجموعه ارزشهای فکری و حتی اخلاقی که منجر به حرکت آن شد، پیوند دهیم؛ دوم، اندیشه عربی خود را به دموکراسی پیوند زنیم؛ سوم،‌ اندیشه خود را با عناصر لیبرالیسم فرهنگی و اجتماعی که طی هفت دهه نخستین قرن بیستم روبه‌رو شده بود و از آن پس در «اندیشه‌های تحریم‌ساز» مانعی در برابر آن شد و رشدش را متوقف نمود، آشتی دهیم.

در این رابطه گفتنی است که به ترکیب هیأتهای عربی مشارکت‌کننده در کنفرانس اخیر بیروت نگاهی انداختم و در آن حتی یک زن هم ندیدم. از خود پرسیدم چگونه اتحادیۀ عرب اتحادیه‌ای برای تمامی اعراب است، در حالی که نیمی از آنها خارج از اتحادیه هستند؟

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات