تاریخ انتشار : ۰۷ اسفند ۱۳۹۳ - ۱۰:۰۲  ، 
کد خبر : ۲۷۳۱۲۸

دئیسم؛ رویکردی به دین طبیعی از منظر اومانیسم

محمدرضا اسکندری ـ مقدمه: همانطور که در مقاله شماره پیش بررسی کردیم، بین اومانیسم و دین سه رویکرد و رابطه وجود دارد: ۱ـ رویکرد الحادی اومانیسم به دین؛ ۲ـ رویکرد به دین طبیعی و ۳ـ رویکرد به دین وحیانی. در نوشتار پیش رو به بررسی دومین رویکرد اومانیسم به دین می‌پردازیم.

تعریف دین طبیعی (دئیسم)

در دایره‌المعارف بریتانیکا، در تعریف واژه دئیسم آمده است: دئیسم اعتقاد به این امر است که در هر شخصی به نحو فطری، نوعی از معرفت مذهبی وجود دارد که به واسطه عقل انسان حاصل شده است و نیازی به وحی یا آموزه‌های کلیسایی در این معرفت مذهبی نیست. براساس این عقیده، نقش خداوند فقط در عمل خلقت (مطالبق قوانین عقلانی قابل کشف برای انسان) خلاصه می‌شود و خداوند پس از آفرینش جهان، هیچ‌گونه دخالتی در امور جاری طبیعت انسان نمی‌کند و طبیعت مانند ساعتی که به وسیله خداوند کوک شده است به کار می‌افتد و به حضور خدا نیازی ندارد. گویی خداوند از مخلوقاتش غایب شده و ربوبیتی بر آنها ندارد.(۱) در زیر به اندیشه برخی از متفکران و فیلسوفان غربی در این‌باره می‌پردازیم.

الف) رنه‌دکارت(۱۶۵۰ـ۱۵۹۶)

دکارت در مقدمه کتاب تأملات، خطاب به رؤسای دانشکده الهیات پاریس می‌نویسد: «به عقیده من، خلاف تکلیف فیلسوف نخواهد بود که تحقیق کند چگونه و از چه راه بدون بیرون رفتن از خویش می‌توان خدا را آسان‌تر و یقینی‌تر از موجودات عالم شناخت.»(۲) دکارت از اثبات وجود خود و امکان معرفت یقینی، به ادله اثبات وجود خدا می‌رسد. ادله وی صورت‌های متنوع چیزی است که به نام دلیل وجودی یا برهان از ذات به ذات شناخته شده است: «من درباره وجودی که کامل‌تر از خودم است، اندیشه و تصور دارم، چون کامل‌تر نمی‌تواند قائم و متکی به کمتر کامل باشد. این اندیشه از او به من رسیده است. دلیل دیگر این است که: من درباره یک موجود کامل تصور و اندیشه دارم. وجود داشتن، کامل‌تر است از وجود نداشتن؛ پس یک موجود کامل وجود دارد. خدا مورد یکتایی است که در او ذات و ماهیت، مستلزم وجود است.»(۳)

مکتب عقل‌گرایی دکارت بر فلسفه اروپا به‌ویژه آلمان، تقریباً تا اواخر قرن هیجدهم تأثیر بسیار گذاشت؛ حتی وقتی عقل‌گرایی متروک شد، هنوز هم عده‌ای وجود داشتند که خودآگاهی فردی را نقطه آغاز و حتی تکیه‌گاه خود در فلسفه می‌دانستند.(۴) دکارت با جمله معروفش [می‌اندیشم، پس هستم] آغازگر سیر معرفت‌شناسی اومانیستی بود: وی پس از اینکه هر آنچه را می‌تواند مورد شک واقع شود در معرض شک قرار می‌دهد، از قضیه بدیهی «می‌اندیشم، پس هستم» آغاز می‌کند و با مبدأ قرار دادن خویش به اثبات وجود خدا می‌پردازد؛ به این معنا که من وجود دارم، بنابراین خدا وجود دارد.(۵) نکته دیگری که باید مورد توجه قرار گیرد این است که در کتاب تأملات آنجا که دکارت، روش تحلیلی برهان را پی می‌گیرد، با نظام اکتشاف و مقام اثبات سر و کار دارد، نه با نظام وجود؛ در حالی که در نظام وجود و مقام ثبوت، خدا مقدم است. دکارت در مابعدالطبیعه خود نیز با آن اصل وجودی(خدا) که در نظم وجود مقدم است آغاز نمی‌کند؛ بلکه با نفس متناهی آغاز می‌کند. وی با درک شهودی وجود نفس آغاز می‌کند و به سوی اثبات معیار حقیقت، یعنی وجود خدا و وجود جهان مادی پیش می‌رود.(۶) دکارت در تاریخ اومانیسم آغاز الهیات عقلی بود و کوشید تا اتصال این الهیات را با پیشینه وحیانی قطع کند. به این ترتیب، خداباوری طبیعی و عقلانی بدون نیاز به روشنگری‌های نقلی و وحیانی از جانب خدا و پیامبر محقق شد.

ب) باروخ اسپینوزا(۱۶۷۷ ـ ۱۶۳۲ م)

به عقیده اسپینوزا، خدا خارج از طبیعت وجود ندارد، بلکه در داخل آن است. وی می‌گوید: «خدا علت همه چیز و در داخل همه چیز است، نه علت موقتی به‌وجود آمدن آنها.» هیچ تفاوتی نمی‌کند که بگوییم خدا یا طبیعت؛ زیرا هر دو یکی است. تفاوت فقط در تأکید است. هنگامی که از خدا سخن می‌گوییم، توجه را به علت جلب می‌نماییم؛ اما وقتی از طبیعت حرف می‌زنیم در واقع از آفریده خدا آنچنان که هست، سخن می‌گوییم. اسپینوزا سعی کرد تا نظامی به‌وجود آورد که همه چیز را در برگیرد و خدا و انسان را یکجا بیاورد و علت همه چیز را یک حقیقت واحد روحانی معرفی کند.»(۷) اسپینوزا درک صفت الهی هر چیز به‌واسطه فهم طبیعت واقعیت را «عشق عقلانی به خدا» نامید. وی معتقد است: از طریق فهم ساختمان جهان به‌وسیله درک نظام علمی عظیمی که حوادث گوناگون جهان را معین می‌کند، آدمی عشق عقلانی به خدا را ظاهر می‌سازد و صفت همه خدایی عالم را درمی‌یابد(۸) به‌نظر او شخص پیامبر وقتی اعلام می‌کند که از خدا سخن می‌گوید، در واقع از خودش سخن می‌گوید و احوال درونی خود را آشکار می‌سازد؛ بدین سبب چهره خدا نزد هر پیامبری رنگ دیگری به خود می‌گیرد و هر پیامبری صورت تخیل و رنگ احساس خود را اصل قرار می‌دهد.

پیام پیامبران برحسب خلق‌وخو، مخیله و تجارب گذشته آنها فرق می‌کند. انسان هر طور که باشد خدای او هم همان‌طور است. به نظر انسان ملایم، خدا ملایم است و به نظر مردمان شاد، مهربان و بخشنده.(۹) اعتقاد اسپینوزا این است که هر اندازه اشیای جزئی را بیشتر بفهمیم به همان اندازه خدا را بهتر خواهیم فهمید.(۱۰) وی با این نظریه مخالف است که خدا تمام چیزها را برای انسان و انسان را برای اینکه خدا را عبادت کند، آفریده است. به عقیده او در جهان هیچ غایتی وجود ندارد و خدا هیچ یک از موجودات و از جمله انسان را برای غایتی نیافریده است.»(۱۱) خدا در تفکر اسپینوزا، همان جوهر ذهنی قائم به ذات است که بدون میانجی به تصور در می‌آید و روشن است که این علم حضوری به جوهر با تصور یا تصدیق خدای قائم به ذات ادیان تفاوت دارد، زیرا اگر جوهر فرد اسپینوزا که علت تمام صفات موازی(فکر و امتداد) است خارج از ذهن انسان باشد، چگونه می‌تواند بدون میانجی به تصور آید؟ بنابراین خدای اسپینوزا بتی ذهنی و قائم به انسان و الهیات وی به طور کامل انسان مرکز است. بر اساس «وحدت وجود» اسپینوزایی شاید بتوان خدا را به‌صورتی مصداقی ملاحظه کرد؛ اما چنین خدایی از هر گونه تعالی بی‌بهره است، زیرا خدایی «در طبیعت» است که شاید یگانه نقشش تبدیل کثرات طبیعت به وحدت باشد. این خدا وحدتی مشخص و عینی ندارد؛ بلکه قائم به طبیعت و جاری در آن است و از آنجا که طبیعت نیز از نظر اسپینوزا انسان مرکز است، خدای مصداقی او نیز مانند خدای مفهومی‌اش انسان مرکز خواهد بود.

ج) ایمانوئل کانت(۱۸۰۴ـ ۱۷۲۴ م)

دین طبیعی کانت، بر عقل عملی مبتنی است. به عقیده او الهیاتی که بخواهد اساس دین طبیعی قرار گیرد باید متضمن «کمال اخلاقی» باشد؛ پس ما باید یک موجود متعالی را تصور کنیم که از لحاظ قوانین خود مقدس باشد. در دین طبیعی برای اینکه بتوانیم تصوری از یک قانونگذار مقدس، یک حاکم خیرخواه و یک قاضی عادل داشته باشیم به دین دیگری (دین کلامی) نیازی نیست. منابع الهیات دین طبیعی باید از عقل سالم برخاسته باشد، نه از تأمل نظری... این الهیات چگونه پدید می‌آید؟ هرگاه اخلاق ناب مورد نظر باشد و اخلاقی بودن به نحو خالص تبیین شود. مفهوم اخلاق مستلزم اعتقاد به خدا است اما در اینجا مقصود از اعتقاد چیزی است که در تفکر فلسفی از استعمال عقل برخاسته باشد، نه اندیشه‌ای که نتیجه تسلیم به وحی باشد. وی طبق برداشت اخلاقی از خدا اظهار می‌دارد که اگر انسان متجدد باید به‌صورت انسان بالغ زندگی کند لازم است تمام قدرت‌های غیر واقعی خارجی را از خود دور سازد و فقط تابع عقل خویش باشد. او به خدای ناصح آسمانی یا ایجادکننده محرک برای او احتیاج ندارد. باید به هر چه عقلش می‌گوید گوش فرا دهد.

کانت می‌خواهد مسیحیت را از عوامل اضافی مانند ایمان به خدای ماوراء طبیعی که شخصاً در کارهای انسان مداخله می‌کند، آزاد سازد و به جای آن یک دین کاملاً معقول ارائه دهد که انسان متجدد حاضر به قبول آن باشد. نتیجه، دئیسم کاملاً ملایم شده است. کانت با حذف اعتقاد مسیحی درباره مکاشفه الهی عقل را جانشین آن می‌سازد. به عقیده کانت، داستان‌های کتاب مقدس برای توده‌های بی‌اطلاع مفید است؛ زیرا می‌تواند امور اخلاقی را به طرز مؤثری به آنها بیاموزد؛ اما در مرحله نهایی، عقل کلی انسانی است که عالی‌ترین اصل حاکم شمرده می‌شود. کانت در تمام موارد می‌کوشد ایمان مسیحی را به تابعیت عقل درآورد و غیر دینی سازد. وی حاضر نبود دین را به طور کامل از بین ببرد. در عین حال، در عمل، دین او دینی بدون خدا و در واقع دینی بدون دین و فاقد پرستش نیروی ماوراءالطبیعه بود. دین کانت به‌وسیله هر شخصی اعم از دیندار و بی‌دین قابل اجرا بود و در منظومه متافیزیکی او مقام خدا تا سر حد یک انگاره کم‌اهمیت پایین آورده شده است. کانت می‌گوید: «خدا موجودی بیرون از من نیست، بلکه فقط فکری است در درون من، خدا همان عقل عملی است که خود بالاستقلال واضع قانون اخلاقی است.»(۱۲)

بنابراین می‌توان نتیجه گرفت خدای کانت ابزاری در جهت فعل اخلاقی است، اما او را مبدأ یا غایت عمل اخلاقی سخن نمی‌داند، بلکه در دیدگاه او فقط انسان، مبدأ و غایت همه چیز از جمله فعل اخلاقی تلقی می‌شود. کانت نیازی به تشریع دین از جانب خدا نمی‌بیند و همانند پروتاگوراس انسان را میزان همه چیز می‌داند و در یک کلام خدای کانت با علم، قدرت، حضور و وحدتش، فقط «ایجادکننده زمینه صفات اخلاقی» است و نه بیشتر؛ چراکه تسلیم به وحی در تفکر کانت جایی ندارد و عقل انسان وحی را از صحنه بیرون کرده است.(۱۳)

*پی‌نوشت‌ها در دفتر هفته‌نامه موجود است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات