تاریخ انتشار : ۱۱ اسفند ۱۳۹۳ - ۰۸:۴۴  ، 
کد خبر : ۲۷۳۱۶۸

آته‌ایسم؛ رویکرد الحادی اومانیسم به دین

محمدرضا اسکندری ـ مقدمه: همان‌طور که در مقاله شماره پیش بیان کردیم، سه نوع رویکرد بین اومانیسم و دین وجود دارد که شامل؛ 1- رویکرد الحادی به دین (آته‌ایستی)، 2- رویکردی به دین طبیعی (دئیستی) و 3- رویکردی به دین وحیانی (تئیستی) می‌شود. در مقاله شماره گذشته دو تن از اندیشمندان رویکرد نخست؛ یعنی الحادی به دین را که شامل پروتاگوراس و فوئرباخ می‌شد بررسی کردیم. در این مقاله به بررسی سه اندیشمند دیگر به‌نام‌های اگوست کنت، فریدریش نیچه و ژان‌ پل‌سارتر که تفکراتی الحادی درباره دین دارند، می‌پردازیم. قبل از هر چیز ضروری است به‌منظور یادآوری، یک‌بار دیگر رویکرد آته‌ایستی را تعریف کنیم.

تعریف الحاد (آته‌ایستی)

در دایره‌المعارف بریتانیکا، در تعریف واژه آته‌ایسم آمده است: «آته‌ایسم عبارت از انتقاد و انکار عقاید متافیزیکی به خداوند یا وجودهای روحانی است. آته‌ایست‌ها نه‌تنها عقاید مذهبی ادیان توحیدی را انکار می‌کنند، بلکه خدایان روم و یونان باستان و نیز تعالی هندو و بودایی را نیز منکر می‌شوند.(1)

ج) اگوست کنت (1858- 1798)

اگوست کنت پیشنهاد کرد که یک «دین انسانی» پدید آید که در آن، خدا از تخت به زیر افکنده شود و انسان که وجود اصلی است، جای خدا را بگیرد و حتی شیوه خاص عبادت، نظیر عبادت کاتولیکی و آیین‌های مقدس را برای هدف‌های غیردینی خود پذیرفت.(2) به نظر کنت، اکنون دیگر علم به‌تدریج جای مابعدالطبیعه را در عقل بشر اشغال می‌کند و باید منتظر بود تا همه مردم خود به خود در باب جهان چشم‌انداز علمی واحدی را اتخاذ کنند...؛ اما طبیعت علم این است که به‌سوی گسیختگی و انفصال کامل برود، نه به‌سمت یکپارچگی و اتحاد... آن‌طور که علم تحصلی می‌گوید، نظام متلائم و هماهنگی از اشیا وجود ندارد، اما برای اینکه یک جامعه واقعی باشد، ‌باید نظام هماهنگ و متلائمی از افراد موجود باشد و این هم محال است، مگر آنکه میان جهان‌بینی افراد جامعه نوعی وحدت برقرار باشد. یک قبیله ابتدایی، کل واحدی است؛ زیرا روح جادویی آن یکی بیش نیست.(3) تمدن مبتنی‌بر الهیات یک واحد است، چون خدایش یکی است. جامعه متافیزیکی با قدرت «خالق طبیعت» اداره می‌شود؛ اما اگر حیات جامعه به قوانین پراکنده علم بستگی داشته باشد، ناچار از هم پراکنده می‌شود و در واقع دیگر جامعه نخواهد بود. این سیر فکری، کنت را معتقد ساخت که هر چند کلیه مواد و مصالح جزئیات آینده را باید از علم عاریه گرفت، اما علم به‌تنهایی مولد جزئیات نیست... به‌عقیده او علم تنها، هرگز نمی‌تواند به ما فلسفه بدهد و تا وقتی به علم از دیدگاهی غیرعلمی نگاه نکنیم، معرفت تحصلی ما صورت وحدت به خود نمی‌گیرد و اگر بخواهیم آن‌طور که شیوه علم است، رفتار نکنیم و به اشیا از دیدگاه خود اشیا ننگریم، یگانه راه، این است که به آنها از دیدگاه انسان نگاه کنیم. به اصطلاح خود کنت، چون دست‌یافتن به هیچ تألیف یا هم‌نهاد عینی مقدور نیست، یگانه تألیف یا هم‌نهادی که باقی می‌ماند، «تألیف ذهنی» است؛ بنابراین، فلسفه باید تألیف ذهنی «معرفت تحصلی» از دیدگاه انسان و نیازهای اجتماعی او باشد. نقطه مرکزی هم‌نهادی باید «عاطفه» باشد و بنابر «مذهب تحصلی» عقل به مقام شایسته خویش که همانا تسلیم شدن در برابر دل است، نائل شود.(4)

از آنجا که اگوست کنت، پرداختن به مسئله خدا و ادیان الهی را به لحاظ خارج بودن از دسترس مشاهده و تجربه، غیرعلمی می‌دانست، دین را به «دین انسانیت» منحصر و انقضای دوره ادیان الهی را اعلام کرد. به‌عقیده او «عصر حاکمیت انسان» فرا رسیده است و دوره حکومت و اقتدار خدایی گذشته است و متناسب با دوران بلوغ بشر، دین انسانیت است که برآمده از «انسان خودبنیاد» بود و کنت خود را پیامبر و کشیش اعظم دین انسانیت معرفی کرد.

د) فریدریش نیچه (1900- 1844)

نقطه آغاز اعتقادات نیچه، مسئله «مرگ خدا» است؛ پس انسان باید برای خودش فکر کند، چون اعتقاد به خدا دیگر وجود ندارد. انسان خودش باید روش زندگی را تعیین کند... و راه خود را به‌تنهایی در پیش گیرد... راه‌حل نیچه برای برطرف کردن بدبختی‌های بشر، اعتقاد او به «اراده معطوف به قدرت» است. ارزیابی دوباره تمام ارزش‌ها و «ابرانسان». از نظر نیچه، ابرانسان شخصی است که از وضع ناگوار بشر اطلاع دارد؛ خودش سازنده ارزش‌های خویش است و زندگی خود را بر اساس آنها پی می‌ریزد... نیچه کسانی را که به خدای مسیحی اعتقاد نداشتند و می‌خواستند ارزش‌های اخلاقی مسیحی را حفظ کنند، به دیده تحقیر می‌نگرد... و معتقد است: «انسان باید از پایه آغاز کند و با میل خودش درباره خوب و بد تصمیم بگیرد.»(5) او می‌نویسد: «این من آفریدگار، خواستار ارزش‌گذار که سبحه و خاستگاه ارزش چیزهاست... دیگر سر خویش در ریگزارهای آسمانی فرو نبردن، بل آن را آزادانه به‌دوش کشیدن، چون یک سرزمینی که برای زمین معنا می‌آفریند. ای برادران! این خدایی که من آفریدم، چون همه خدایان ساخته انسان بود و جنون انسان؛ انسان بود و تنها چیزکی از انسان و «من» این شبح از درون آتش و خاکستر «من» به سوی من آمد و به راستی، از فراسوی به سویم نیامد.»(6)

به نظر نیچه، ‌ایمان مسیحی از آغاز به معنای قربانی کردن است؛ قربانی کردن تمام آزادی، تمام غرور، تمام اعتقاد به نفس روح و در همان حال، به معنای فرمانبرداری، خود ریشخندی و خود فلج‌سازی است.(7) به عقیده نیچه، فکر خدا و زندگی آخرتی را باید کنار گذاشت که آن را ضعف و ناتوانی برآمده است. انسان باید فکر زندگی دنیا باشد و به خود اعتماد کند. این آغاز رهایی از بندگی است.(8) او می‌گوید: «عالم غیب و تمام ارزش‌های تابع آن نابود شده است و بشری باید بیاید که ارزش‌های تازه وضع کند. تعبیر نیچه در باب مرگ خدا یک سخن شاعرانه نیست، بلکه او به آن جهت که تاریخ مابعدالطبیعه در دوره مسیحیت به زبان علم الهی و علم کلام تعبیر شده، بی‌ارزش شدن ارزش‌ها را به زبان علم کلام تعبیر کرده است.(9)

ح) ژان پل‌سارتر (1980- 1905)

به‌گمان سارتر، خدایی نیست و بنا بر این فرض، نظام یا طرح آفرینش بیهوده است... و هر انسانی باید در سراسر حیات خود فقط بر خویش متمرکز شود.(10) سارتر در مبحث وجودشناسی خود به سه گونه وجود اشاره داشت: 1- وجود فی‌نفسه، 2- وجود لنفسه و 3- وجود لغیره. به‌عقیده وی هر موجودی غیرانسان (جانوران و اشیا) جزء حیطه وجود فی‌نفسه قرار دارند و خط ممیز میان فی‌نفسه بودن و لنفسه بودن «خودآگاهی» یا همان «آگاهی» است، در واقع، وجود فی‌نفسه برعکس وجود لنفسه از وجود خود باخبر و آگاه نیست و کاملاً بی‌خبر و ناآگاه است. از سویی دیگر، وجودهای فی‌نفسه برعکس وجودهای لنفسه، هویت و ذات ثابت و تغییرناپذیر دارند، بنابراین فی‌نفسه همان است که «هست»: لزج، توپر، پایدار، ثابت، نامخلوق، گزاف و در کل بی‌بهره از آگاهی. اما در مقابل، انسان به‌عنوان وجودی لنفسه با امتیاز داشتن آگاهی می‌تواند فراتر از وجود فی‌نفسه برود و به لنفسه تبدیل شود. از اینجا به بعد، سارتر به موضوع خدا به‌عنوان «وجود لنفسه فی‌نفسه» اشاره می‌کند که امری ناممکن است (خدا ناممکن است)، چرا که هم موجودی است ثابت، پایدار، دایمی و کامل و در عین حال آگاه، آزاد و متغیر که چنین موجودی محال است. بنابر آنچه گفته شد، ژان پل سارتر بارزترین نمونه طغیان انسان در مقابل خدا است. الحاد او کاملاً روشن و بدون ابهام است و اومانیسم او در مقوله الهیات چیزی جز انسان نمی‌بیند.(11) سارتر حتی برای توجیه تصور کمال در انسان بر اساس برهان وجودی نیز، نیازی به وجود خدا نمی‌بیند؛ زیرا کمال‌جویی‌اش فقط در وجود «خودانسانی» خلاصه می‌شود. الحاد سارتر حتی چیزی فراتر از الحاد فوئر باخ است، چرا که سارتر معتقد است که انسان حتی نباید آرزو کند کمال خدایی داشته باشد، بلکه باید «کمال در خود» را آرمان خویش قرار دهد. او خدا را وجودی خودبنیان می‌داند که لازمه وجودش، فدا کردن انسان است. از این‌رو، همچون نیچه، معتقد است اگر انسان بخواهد محقق شود باید چنین خدایی را انکار کند و در نهایت اینکه سارتر حتی پذیرش مفهوم خدا را به‌عنوان وجودی که ناظر بر اعمال ما است، اما خود دیده نمی‌شود، دون‌ شأن انسان خودبنیاد می‌دانست و اعتقاد به چنین خدای مفهومی را منافی آزادی و اختیار بشر تلقی می‌کرد.(12)

سخن آخر

همان‌گونه که در مقاله شماره گذشته و مقاله پیش رو مشاهده کردیم، افراط در انسان‌گرایی و اومانیسم، تفکر اندیشمند غربی را به جایی می‌رساند که شعار «خدا انسانی» سر می‌دهد و در برابر «اصالت خداوند و اصالت وحی» به «اصالت انسان و اصالت رأی انسان» تکیه می‌کند که اوج الحاد و انکار خداوند را در فلسفه ژان پل سارتر و دیگران مشاهده می‌کنیم.

* منابع در دفتر هفته‌نامه موجود است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات