صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۰۳ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۰۹:۵۶  ، 
کد خبر : ۲۷۳۲۳

آب حیات از دستان عباس


خادم « حاج عباس یزدی» ،خادم استاد اخلاق آیت الله »حاج شیخ محمد تقی بافقی» نقل می کند: استاد دستور داده بود که شب ها درخانه را باز بگذارد و مواظب باشد که اگر ارباب حوایج مراجعه کردند، به آن ها جواب مثبت بدهد؛ حتی اگر لازم باشد، در هر موقع شب کـه باشد او را بیدار کند تا کسی بدون دریافت جواب از در خانه او بــر نگردد .

نیمه شبی در اتــاق خودم که کنار در حیاط منزل آقــای حاج شیخ محمد تقی بافقی بود خوابیده بودم؛ ناگهان صدای پایی در داخل حیاط مـرا از خواب بیدار کرد . فورا از جا برخاستم و دیدم جوانی در وسط حیاط ایستاده است.

نزد او رفتم و گفتم: شما که هستید و چه می خواهید؟ مرحوم بـافقی قـبل از آن که آن جوان چیزی بگوید از داخل اتاق صدا زد که حاج عباس! او یونس ارمنی است و با من کار دارد ، او را راهنمایی کن که نزد من بیاید! مرحوم بافقی وقتی چشمش به او افتاد، بدون هیچ سوالی به او فرمود: احسنت، می خواهی مسلمان شوی؟! او هم به ایشان گفت، بله! مــرحوم بافقی، بـدون معطلی آداب و شرایط تشرف به اسلام را برای او عــرضه نمود و او هم مشرف به دیـن مـقدس اسلام شد . من که همه جریان برایم غیر عادی بود، از یونس تــازه مسلمان سوال کردم که جریان تـو چیست؟

او گفت: من اهل بـغدادم. ماشین باری ای هم دارم که غالبا از شهری به شهری بارمی برم . یک روز از بغداد به سوی کربلا می رفتم ، دیدم که در کـنار جاده پیرمردی افـتاده و از تشنگی نــزدیک به هلاکـت است، مـقداری آب کـــه در قمقمه داشتم بـه او دادم، سپس او را سوار ماشین کردم و به طرف کربلا بردم . او نمی دانست من ارمنی هستم، وقتی پیاده شد گـفت: امـیدوارم حضرت ابوالفضل اجر تورا بدهد!

پـس از چند روز، باری بــه من دادند کـه بــه تهران بیاورم. امـشب سر شب بـه تهران رسیدم و چون خسته بودم خوابیدم. در عالم رویا دیدم که درمنزلی هستم و شخصی در آن منزل را می زند. در را باز کردم، دیدم شخصی سوار بر اسب است و می گوید: من ابوالفضل العباس هستم، آمده ام حقی که بر ما پیدا کرده ای بــه تو بدهم! گفتم :چه حقی؟ فرمود: حق زحمتی که برای آن پیرمردکشیدی.

سپس فرمود: وقتی از خواب بیدار شدی، بـه شهر ری می روی.شخصی تورا به منزل آقای شیخ محمد تقی بـافقی می برد. وقتی نزد ایشان رفتی ، به دین مقدس اسلام مشرف می گردی .

من از خواب بـیدار شدم و شبانه بــه طرف حضرت عبدالعظیم حرکت کـردم. در بین راه ،آقایی را دیدم که با من تشریف می آورند ؛ بدون آن که چیزی از ایشان سوال کنم، راهنمایی ام کردند و مرا به اینجا آوردند و مسلمان شدم.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات