واقعبودگی و آزادی
اولین واقعیتی که از نظر سارتر باید به آن توجه کرد، «واقعبودگی» انسان است. انسان در هر لحظه از زندگی خویش، خود را در موقعیتی مییابد که متعین و خارج از اختیار و انتخاب اوست. اینکه من در چه زمانی، در چه خانوادهای به دنیا بیایم، خارج از اختیار و انتخاب من است. اینکه زبان مادری، جنسیت و تواناییهای بیولوژیک من کدامند نیز خارج از انتخاب و اختیار من هستند. اینها وقایعی هستند که کاملاً خارج و مستقل از حیطه میل و انتخاب من میباشند. جنبههای دیگری وجود دارند که به نظر متفاوت از این دسته هستند، مانند اینکه من عضو این گروه یا آن گروه باشم، در چه رشتهای تحصیل کنم، به چه دانشگاهی بروم و... اما از نظر سارتر این دسته از امور نیز همانند دسته نخست هستند. آنها نیز ساخته من نیستند، بلکه نتیجه تصمیمات و انتخابهایی هستند که تجسمی از من در گذشته انجام داده است. سارتر همواره از ما میخواهد که وقتی از «من» سخن میگوییم، از آن «این موجودی که اکنون و در اینجا حاضر» است را بفهمیم. با این حساب آن جنبههایی از وجود من که حاصل تصمیمات گذشته من هستند نیز ساخته و پرداخته «من» به حساب نمیآیند، بلکه بر من تحمیل شدهاند.(1) با این حساب، واقعبودگی من تمام واقعیاتی درباره من است که وابسته به گذشته من است، خواه این گذشته مبتنی بر تصمیمات من در گذشته باشد، خواه نباشد، اما از نظر سارتر، چگونگی تصمیماتی که من اکنون برای عمل میگیرم کاملاً و به نحو ضروری نتیجه واقعبودگی من نیست، بلکه عنصری در من وجود دارد که این امکان را برایم فراهم میآورد که به واقعبودگی خود نه بگویم و آن، آزادیِ من است. همه ما احساس آزادی داریم. ما در هر لحظه میتوانیم به گذشته خود بله یا نه بگوییم، آن را تأیید یا انکار کنیم. قماربازی که دیروز با قاطعیت تصمیم گرفته بود قمار را کنار بگذارد، امروز این امکان را کاملاً در مقابل خود گشوده میبیند که به میز قمار بازگردد یا نه. هیچ چیزی که در گذشته انجام پذیرفته، نمیتواند اکنون فرد را به نحو ضروری به انجام کاری مجبور کند.
انسان از این قدرت مطلق برخوردار است که هویتی را که تاکنون داشته است به پرسش بکشد و رد کند. من میتوانم در هر لحظه آنچه که تاکنون بودهام را رد کنم و هویت خود را به نحو ریشهای تغییر دهم. من در هر لحظه این توانایی را دارم که انتخاب کنم که شخص کاملاً متفاوتی باشم و ذات و هویت کاملاً متفاوتی را برای خودم انتخاب کنم؛ همچنان که این آزادی را دارم که با مرور زندگی گذشته خود، انتخابهایی را که در گذشته کردهام، تأیید کنم و به همان سبک زندگی ادامه دهم.
تنها انتخابی که من نمیتوانم انجام دهم این است که هیچ انتخابی نکنم. انتخاب گریزناپذیر است، آزادی چیزی است که ما محکوم به آنیم. گذشته من نیست که تعیین میکند که من که هستم، بلکه این انتخاب آزاد من است که کیستی من را تعیین میکند. هویت من را نه گذشته من، بلکه انتخابِ آزاد من تعیین میکند. سارتر این اندیشه را که از نظر او اندیشه بنیادین اگزیستانسیالیسم است با این عبارت خلاصه میکند که «وجود انسان، مقدم بر ماهیت اوست.»(2) کسی که متولد میشود، با خود ماهیتی معین را به جهان نمیآورد. هر انسانی نخست به هستی پرتاب میشود و بعد در جریان زندگیاش در این جهان ماهیت خود را افعال و انتخابهایش میسازد. من هستم، معنایی جز این ندارد که من دارای قدرتِ انتخاب آزاد هستم. تنها در نتیجه بهکار بردن مدام آن قدرت است که من دارای ذاتی میشوم که هستم و البته هر آن میتوانم در این ذات بازنگری کنم و آن را به چیز دیگری بدل کنم.
خلق جهان و مسئولیت
از نظر سارتر، انسان خودش جهان خود را میسازد، چرا که جهان تصویری است از انتخاب آزادی که من برای خودم میکنم. ما خالقِ جهان خود هستیم. جهان یا موقعیتی که من خود را در آن مییابم صرفاً به وسیله وقایع خنثی و مستقل از من ساخته نشدند، بلکه من آن وقایع را بنا به ارزشهای خودم تفسیر میکنم. هیچ ارزش مطلقی وجود ندارد؛ تنها آن چیزهایی برای من ارزش میشوند که من آنها را انتخاب کنم. از آنجایی که من ارزشهای خود را انتخاب میکنم، من جهان خودم را خلق میکنم؛ لذا هیچ بهانهای پذیرفتنی نیست. هیچ چیز در جهان موجب نمیشود که مسئولیت من در قبال افعال من از دوش من برداشته شود. مثالی که سارتر میآورد، چنین است: من در فرانسه در زمان جنگ زندگی میکنم. بهنظر، هیچ گزینه اخلاقی دیگری جز پیوستن به نیروی مقاومت در برابر دشمن پیش روی من قرار ندارد، اما همواره گزینههای دیگری پیش روی انسان هستند. من میتوانم ارزش طرفدار صلح بودن را برگزینم. در چنین حالتی دیگر جنگ برای من مقاومتی عادلانه در برابر تجاوز وحشیانه دشمن نیست(3)، بلکه جنایتی است علیه انسانیت که هر دو گروه درگیر در آن شایسته سرزنش هستند، پس اینکه کشور من در حال جنگ است، بهانهای برای من نمیشود که پیوستن به جنگ را بر دوش بگیرم و آن جنگ را به «جنگ من» بدل سازم. در نهایت بسته به انتخاب من است که آیا این واقعیت که کشور من در حال جنگ است، دلیلی برای اینکه من خود درگیر جنگ شوم، هست یا نه. چون من در قبال چیستی جهان خودم مسئولم، اینکه جهان من اینگونه یا آنگونه است، هرگز نمیتواند توجیه یا بهانهای برای من فراهم آورد تا از زیر بار مسئول بودن خود در قبال کارهایی که انجام میدهم شانه خالی کنم.
مرگ و آزادی
در این میان، سارتر تحلیلی از مرگ و نسبت آن با آزادی ارائه میدهد. از نظر او، مرگ در عین حال که پایان آزادی و انسان است، سازنده آزادی نیز هست. اگر انسان جاودانه میبود، آنگاه این امکان را مییافت که تمامی امکانات پیش روی خود را بیازماید و در نتیجه انتخاب آن معنایی را که اکنون دارد، نمیداشت (اگر اصلاً معنایی داشت). مرگ، آزادی و گزینش را میسازد، همچنین تفاوت میان انسانها را میسازد. ما با هم تفاوت داریم، چون هر کداممان امکانات محدود و خاصی را میآزماییم. اگر مرگ در میان نبود، همه ما همه امکانات را میآزمودیم و به هم شبیه میشدیم. مرگ موجب میشود که ما با انتخابهایی که میکنیم و ارزشهایی که برمیگزینیم به زندگی خودمان معنا بدهیم. در تناهی و محدودیت است که معنا آشکار میشود.(4)
دلهره و ایمان بد
چنانکه گفته شد از نظر سارتر برای انتخابهای آزادانهای که من انجام میدهم هیچ معیار و بنیادی وجود ندارد. هیچچیز انتخابهای آزاد من را مقید و متعین نمیکند. هیچ حدی برای آزادی وجود ندارد جز خود آزادی؛ یعنی ما این آزادی را نداریم که از آزاد بودن خود باز بایستیم. از نظر او، همین امر اضطرابی را برای انسان به همراه میآورد. من درک میکنم که انتخاب آزاد من، بنیاد زندگی من است، اما در عین حال درک میکنم که خود این انتخابِ آزاد هیچ بنیادی ندارد. من خودم را از هیچ میآفرینم. هیچ نمونه، طرح و الگویی برای این آفرینش وجود ندارد. هیچ چیزی با عنوان انتخاب آزادانه «موجه»، «درست» یا «مطلوب» وجود ندارد. از نظر سارتر، درک همین مطلب معادل با درکی از پوچیِ انتخابهای من و در نتیجه پوچیِ هستیِ من است.
اگر من از خودم بیرون بیایم و از منظر تماشاگری بیرونی به خودم و تصمیماتی که میگیرم نظر کنم، میبینم که هر تصمیمی که من بگیرم نسبت به دیگر تصمیماتی که میتوانستم بگیرم موجهتر نیست. فرض کنید دو دسته از گروههای داخلی کشور من درگیر جنگی داخلی میشوند. فارغ از اینکه کدام گروه بر حق و کدام یک خلاف حق است، بنا به دیدگاه سارتر، هیچ ترجیحی برای انتخاب من وجود ندارد، مبنیبر اینکه به کدام یک از این گروهها بپیوندم و علیه گروه دیگر بجنگم یا اصلاً از این جنگ کناره بگیرم. هر انتخابی که من انجام بدهم از منظر سارتری تفاوتی نمیکند، به تعبیر دیگر مهم نیست. همین معنایی است که سارتر از پوچی منظور دارد. وقتی از پوچی انتخابهای من سخن میگوید. همین بیاهمیتی هدفی که انسان برای خود انتخاب میکند وی را دچار اضطراب و دلهره میکند. این درک از پوچی، معنا را از زندگی آدمی میگیرد. این درک معادل با درک بیمعنایی زندگی است.(5) تلاش برای رهایی از این دلهره و اضطراب موجب میشود که برخی انسانها بکوشند تا آن شناخت که از ماهیت آزادی خود یافتهاند را در حجاب قرار دهند. این امر چیزی را پدید میآورد که سارتر به آن «ایمان بد» میگوید. ایمان بد آنگاه پدید میآید که انسان یا حقیقت ناخوشایندی را از خود پنهان میکند یا ناحقیقت خوشایندی را حقیقت میانگارد. در مورد حاضر، ایمان بد موجب میشود که انسان این واقعیت را که آزاد و مسئول کارهای خویش است را از خود پنهان کند. در اثر ایمان بد ما به جای اینکه اذعان کنیم که خودِ ما ذاتمان را انتخاب میکنیم، تظاهر میکنیم که ما همان ذاتمان هستیم. یعنی تظاهر میکنیم که ما آن نوع انسانی هستیم که واقعبودگی و گذشته ما تعیین کرده که باشیم. پس به تعبیری میتوان گفت وجودهای فینفسه صرفاً شیء هستند. آنها فاقد آزادی هستند و نمیتوانند از خودشان و ذات خودشان بیرون بیایند. انسانها در نتیجه ایمان بد میکوشند تا آزادی خود را انکار کنند و خود را متقاعد کنند که وجودی فینفسهاند نه وجودی لنفسه(6) و این از نظر سارتر یعنی ایمان بد که نوعی خودفریبی و دروغ گفتن به خود است.
* پینوشتها در دفتر هفتهنامه موجود است.