حسن خدادادی
تلاش برای دستیابی به نظمی بینالمللی، مبتنی بر نوعی تفاهم جهانی، همواره مورد توجه پژوهشگران و سیاستمداران بوده است. ایالات متحده به سبب در اختیار داشتن قدرت نظامی ـ اقتصادی، بزرگترین بازیگر عرصه روابط بینالملل، در تلاش برای پیریزی نظم جهانی است. پیشینه فرهنگی ـ سیاسی آمریکاییها از نگرانیها و دلمشغولیهای آنها در خصوص مسائلی مانند رهبری و نظم جهانی حکایت دارد. شناختن ریشههای فرهنگی این دلمشغولیها و اهدافی که آمریکاییها به تبع آن در سر دارند، برای ما ضروری است؛
چرا که ما را در فهم بهتر رفتار این بازیگر بزرگ عرصه روابط بینالملل و سیاست خارجی آن یاری میکند. از سوی دیگر، رسالت ملی، مأموریتی ویژه است که یک ملت در سطح جهانی برای خود قائل است و بهعنوان یکی از منابع مهم سیاست خارجی همواره مورد توجه و بررسی پژوهشگرانی بوده است که به بررسی سیاست خارجی آمریکا پرداختهاند. با توجه به اینکه این مفهوم در قالب ارزشها مطرح میشود، میتوان آن را در تحلیل فرهنگی سیاست خارجی بهکار گرفت، بنابراین در این مقاله باید در نظر داشت که مطالعه حاضر، جستاری فرهنگی یا تاریخی نیست، بنابراین ما بر آن نیستیم که تاریخ، فرهنگ یا حتی فرهنگ سیاسی آمریکا را در کل بررسی کنیم، ما صرفاً در پی آنیم که با شناسایی برخی ویژگیهای فرهنگی، پایه قابل قبولی را برای حوزه مورد مطالعه خود یعنی «برداشت آمریکاییها از نظم جهانی» فراهم آوریم تا آنجا که در چارچوب این بحث میگنجد، میتوان این سؤال را مطرح کرد که آیا فرهنگ سیاسی ایالات متحده سبب ایجاد «رویه ملی» در سیاست خارجی میشود؟ مطالعاتی که در ارتباط با این موضوع انجام گرفته است و بهویژه مطالعات انجامیافته از سوی استانلی هافمن نشان میدهد که بررسی رویه ملی در پی مشخص ساختن روشی است که روح (شخصیت) جمعی هر ملت به واکنش در برابر محیط خود و تأثیرگذاری بر خود میپردازد.
در این رویکرد، فرض بر این است که طرز برداشت هر ملتی از جهان که نوعی حذف و انتخاب میباشد، به هیچوجه همانند برداشت دیگر ملتها نیست. استانلی هافمن در پاسخ به پرسش مذکور میگوید: در واقع میتوان در هر ملتی ویژگیهایی را یافت که در بین مسئولان سیاسی و نیز نخبگان ذینفع مشترکند. به عقیده هافمن این امر بیشتر در ایالات متحده صدق دارد که در آنجا سیاستمداران و نخبگان ذینفع طبقهای موروثی را تشکیل نمیدهند؛ بلکه اغلب «اعتقاد و احساسات مشترک» سبب پیوند بین نخبگان حاکم و مردم میشود.(1)
در تحقیقی دیگر ��رتور.ام شلزینگر در مقالهای با عنوان دورههای تاریخ آمریکا نقش ویژگی ملی در سیاست خارجی را بررسی کرده است. در نظر او سیاست خارجی همه ملتها در پی هدفی مشترک است و آن صیانت از یکپارچگی سرزمین و منافع میباشد، اما طرز تلقی و تحقق سیاست خارجی هر کشور شدیداً تحت تأثیر «ویژگی ملی» آن میباشد؛ سیاست خارجی حاصل «طرز نگاه یک ملت به جهان» است.(2)
فرهنگ سیاسی آمریکا
بهمنظور آشکار ساختن طرز تلقی آمریکاییها از نظم جهانی، در این بخش اصول و ویژگیهای فرهنگی سیاست خارجی ایالات متحده تعریف میشود.
1ـ فردگرایی
فردگرایی اغلب بیانگر نوعی انزوا، یعنی گرایش هر یک از اعضای جامعه به کنارهگیری از جامعه و پناه بردن به جمع خانواده و دوستان و تشکیل محفلی خاص است. فردگرایی مشوق انزوای انسان و مخرب هنجارهای زندگی اجتماعی است. «خارج ساختن فرد از خلوت خود بهمنظور علاقهمند ساختن او به سرنوشت کشور کاری دشوار است، زیرا که او از درک تأثیری که سرنوشت کشور بر سرنوشت او میگذارد، عاجز است.»(3) از نظر ویلبور زلینسکی، فردگرایی (آمریکایی) ویژگیهای متعددی دارد، اما سه مورد آنها بارزتر از دیگر ویژگیها است؛ افسانه مرز، اخلاق پروتستانی و اصول اخلاقی موفقیت.
افسانه مرز، به جستوجوی معادلی فیزیکی یا اخلاقی برای از بین رفتن مرزهای مشخص و تعریفشده منجر میشود. اخلاقیات پروتستانی، تأثیر بسزایی در اقتصاد الهیات آمریکاییها دارد. اصول اخلاقی موفقیت، خیر اعلا در بالاترین درجه موفقیت فردی را دنبال میکند. در خصوص نمودهای فرهنگی، فردگرایی در حوزه سیاست زلینسکی میگوید: «این پندار که هر یک از 50 ایالت آمریکا بایستی از حکومت مستقلی برخوردار باشد، در بین عموم از مقبولیت برخوردار است. بسیاری از اموری که در سطح ملی یا منطقهای به صورت مؤثرتر و کمهزینهتر میتوانستهاند به اجرا درآیند، در ایالات، شهرستانها و حتی شهرداریها روی هم انباشته شدهاند. در سال 1967 بیشاز 3049 شهرستان، 18048 شهرداری و 17105 بخش بهصورت رسمی در ایالات متحده موجود بود و این دولتهای محلی، 508720 کارمند را که از راه انتخابات برگزیده میشدند، در خدمت داشتند. رقمی که بیشتر از شاغلان و حقوقبگیران بخش دولتی بود.»(4)
یکی از دلایل رشد فردگرایی، ریشه در تاریخ آمریکا دارد، چرا که برای اولینبار در آمریکا بود که افراد در سرزمینی جدید اسکانیافتند و ملتی جدید را بهوجود آوردند؛ ملتی که به مدد مساعی افرادش، کشوری را بنیان نهادند که به ابرقدرتی جهانی مبدل گشت. این مسئله میتواند یکی از دلایل ارزشنهادن آمریکاییها به فرد باشد. اصول ایدئولوژیک ملت، اعلام استقلال، قانون اساسی و اعلامیه حقوق بشر از سوی فیلسوفانی بنیان نهاده شد که از آرا و عقاید جان لاک تأثیر پذیرفته بودند. جان لاک، نسبت به دولت بیاعتماد بود و بین دو گزینه حکومت و حمایت از حقوق فرد، جانب دومی را میگرفت. نویسندگان «تمدن آمریکایی» یادآور میشوند که «پیوریتن» و «فیلسوف» حکومتهای سنتی را رد میکردند. اولی به نام «خدا» و دومی به نام «فرد». فردی که از بند تاریخ رهایی یافته، میتواند با دستان خویش سرنوشتش را رقم بزند و آیندهاش را تغییر دهد.
برای شناخت پدیده فردگرایی آمریکایی میتوان سه نمود آن را که قابل توجهند، مدنظر قرار داد. نخست، با توجه به آنکه دیرزمانی است که مفهوم «چپ» به مفهوم «جمعگرا» پیوند خورده است. در تاریخ ایالات متحده هیچگاه شاهد ظهور احزاب سیاسی جمعگرا (مانند احزاب سوسیالیست، سوسیال، سوسیالدموکرات یا سوسیالمسیحی) در صحنه سیاسی این کشور نبودهایم. برعکس، در دیگر کشورهای غربی مانند فرانسه، «چپ» نیروی سیاسی مهمی است که گروهی متشکل از چپ میانهرو، سوسیالیست یا چپ افراطی مانند حزب کمونیست را در بر میگیرد.(5)
دومین نمود فردگرایی که در آمریکا از اهمیت بسزایی برخوردار است، در سینمای آمریکا (هالیوود) متجلی شده است. سینما محصول فرهنگی یک جامعه است که بازتاب خواستهها و تفکرات جامعه میباشد. سینمای آمریکا در بازتاب نقش فرد در حل مشکلات اجتماعی، راه اغراقآمیزی را در پیش گرفته است. تنها کافی است که فرد در آسایش باشد و خوب کار کند تا از این رهگذر همه امور به خوبی پیش رود. سینمای آمریکا، تصویرگر فردی است که بهتنهایی به جنگ تمامی مشکلات میرود و آنها را از پیشرو برمیدارد.(6)
نمود سوم؛ از سوی تمرکززدایی فراهم شده است که خود مدیون فردگرایی خاص آمریکایی میباشد. منطقهگرایی و نفی دولت بیشتر از گذشته در آمریکا رواج یافته است. برای نمونه طی سالهای دهه 70، با توجه به نسبت جمعیت، شمار روزنامهها در ایالات متحده چهار برابر فرانسه بوده است (تمرکززدایی رسانهای که در تکثر مطبوعاتی متجلی شده است) فردگرایی مزبور آمریکاییها را از دیگر ملتها متمایز میسازد و بهواسطه این فردگرایی آنها، چه در عرصه داخلی و چه در صحنه بینالملل واکنش انفرادی و جدا از دیگران دارند. استانلی هافمن به کمک الگوها و قهرمانان مورد ستایش آمریکاییها به ما نشان میدهد که این قهرمانان الگوهای فرهنگ آمریکایی هستند. اگرچه به این سبب که این پدیده در میان دیگر ملتها نیز صادق است، قبول این ادعا برای ما اندکی مشکل بهنظر میرسد؛ اما این واقعیت که آمریکاییها بهندرت و بهسختی دیگر فرهنگها را قبول دارند، امری تقریباً مسلم است. آنها در شناخت و درک متقابل دیگران، اغلب با مشکل مواجهند. مایکل هانت، بهگونهای دیگر این مسئله را بیان داشته است. او مینویسد: «ایدئولوژی سیاست خارجی ایالات متحده بهعنوان ضعفی در اعمال سیاست خارجی درآمده است، زیرا که این ایدئولوژی به مانعی در سر راه درک دیگر فرهنگها از سوی آمریکاییها تبدیل شده است.»(7)
این واقعیت که تجربه فرد، نقش مهمی در طرز زندگی او ایفا میکند و ترسیمکننده مسیر زندگی او میباشد، بازتاب گستردهای در جامعه آمریکایی داشته است. به عبارت دیگر، تاریخ و سرگذشت آمریکاییها سبب شده است که آنها شیوه زندگی خود را بهتر از دیگران بپندارند، اما همین تاریخ و سرگذشت سبب نشده است که آمریکاییها به این نتیجه برسند که دیگر ملتها نیز شیوه زندگی مخصوص به خود را دارند. بلکه بر عکس آمریکاییها معتقدند که دیگر ملتها میتوانند و حتی باید پیرو شیوه زندگی آمریکایی باشند. عدم تساهل ایالات متحده در پذیرش سنتهای دیپلماتیک اروپاییها و عدم تحمل شیوههای مختلف سیاسی منتج از تاریخ اروپا از این واقعیت فاش میشود که آنها از اروپاییها میخواهند که از شیوه آمریکایی تبعیت کنند.(۸)
فردگرایی اخلاقی آمریکاییها، آنها را به سوی انزوای سیاسی سوق داده است. برای مدت زمان طولانی آنها در مقابل دنیای خارج به انزواطلبی روی آوردند و هنگامی که از این وضعیت خارج شدند و به مشارکت در مسائل و امور بینالمللی پرداختند، فردگرایی مزبور، شکل «تمایز» و «برتری نسبت به دیگر ملتها» را به خود گرفت. فرد (بهویژه فرد آمریکایی) میتواند آینده خود و البته آینده بشریت را نیز تغییر دهد. رشد و پیشرفت ایالات متحده(که خود محصول فرد آمریکایی است) این نتیجه طبیعی را در پی دارد که آمریکا میتواند قانون و شیوه زندگی خود را بر دیگر ملتها تحمیل کند، زیرا که «ملت آمریکا، بهترین ملتهاست.»(۹)
۲ـ لیبرالیسم، حق تعیین سرنوشت و تمایز
از نقطهنظر تاریخی، لیبرالیسم آمریکایی با این واقعیت تشدید شد که مهاجران با ورود به یک سرزمین جدید، با پشت کردن به اروپا، آزاد از گذشته و حکومتهایشان به مدد «برابری شانس» آینده خود را رقم زدند. مطابق حق تعیین سرنوشت، همه ملتها از حق استقلال و تشکیل یک کشور برخوردارند، چیزی که ملتهای پراکنده و سرگردان را قادر میسازد گرد هم آمده و دولت مستقلی را تشکیل دهند. ضرورت بومی ـ آمریکایی دفاع از آزادی ریشه در این واقعیت در تاریخ آمریکا دارد که آزادی، انسان اروپایی دیروز را قادر میسازد تا حق تعیین سرنوشت و استقلال خود را به چنگ آورد.
از نقطه نظر فلسفی، قرن هیجدهم و نیمه نخست قرن نوزدهم فلسفه حقوق طبیعی بر تفکر سیاسی ـ اجتماعی آمریکا حاکم است. به همین دلیل است که شاهد توسل به قانون طبیعت و قانون الهی برای توجیه «تمایز» آمریکاییها از دیگر ملتها هستیم.
«در مسیر رویدادهای تاریخ بشری، یک ملت هنگامی لزوم گسستن پیوندهای سیاسی خود با ملل دیگر و رسیدن به رتبهای همتراز و متمایز در بین ابرقدرتها را احساس میکند که قانون طبیعت و قانون طبیعی توجیهگر آن است؛ احترام به افکار انسانها میطلبد که دلایلی که سبب این تمایز شده است، بیان دارد.»(۱۰)
در عرصه روابط بینالملل، لیبرالیسم آمریکایی آمیزهای از منافع خاص و ایدهآل است. این آمیزه نقطه آغاز و نقطه ضعف این اصل است. هنگامی که از منافع خاص ایالات متحده سخن به میان میآید اغلب این آمیزه به فراموشی سپرده میشود، زیرا که احتمال آن میرود که آمیزه مزبور به تعارضی خطرناک بین ایدهآل و منافع منجر شود. مارتین.ای.گلدشتاین اظهار میدارد ایدهآل سبب میشود که آمریکاییها به حمایت از رژیمهای مدافع ارزشهای ل��برال برخیزند. این امر، ایالات متحده را به کشورهای اروپای غربی، استرالیا، نیوزیلند، کانادا و اسرائیل[رژیم صهیونیستی] پیوند زده است، اما «ارزشهای متعارض اغلب به حمایت ایالات متحده از رژیمهای غیردموکراتیک و مداخله آمریکا به منظور ممانعت از برقراری حکومتهای دموکراتیک(مانند مورد فیلیپین در سالهای نخستین قرن بیستم) یا وارونه ساختن حکومتهای برخاسته از انتخابات دموکراتیک(دولت آلنده در شیلی) منجر میشود.(۱۱)
۳ـ عملگرایی تشدیدشده
بر اساس عملگرایی، عمل بهوجود آورنده حقیقت و تعریفکننده شناخت است. شناخت، بسته به تواناییاش درحل مسائل، ارزشمند یا فاقد ارزش است. به این ترتیب کارآمد بودن شناخت، اصلی مسلم و اجتنابناپذیر است. عملگرایی به دلیل ماهیتی که دارد، نظریات جهانشمول را رد میکند. در نظر ویلیام جیمز که تأثیری عمیق بر مکاتب فکری زمان خود داشت: «واقعیت و شناخت هم آشکارند و هم در دسترس و خلاق، واقعیت یک داده از پیش تعیینشده نیست، بلکه به تدریج شکل میگیرد. هیچ چیزی پایان نپذیرفته است. هیچ چیزی یک بار برای همیشه سامان نیافته است. در دانش به مانند عمل ما خالق هستیم. جهان در دستان ما انعطافپذیر است و منتظر آخرین ضرب شستهای ماست.»(۱۲)
زنجیره فلسفی عملگرایی در آمریکا با جان دیویی، جی.اچ. مید و دیگران ادامه یافته و کنشهای سیاسی عملگرا تاکنون در صحنه سیاسی آمریکا کاربرد داشتهاند. البته عملگرایی رویکردی عمومی در جهان است و این به آن معنا است که آمریکاییها تنها ملت عملگرا در دنیا نیستند. آنچه آمریکاییها را از دیگر ملل متمایز میسازد، در وهله نخست این واقعیت است که عملگرایی آمریکایی از درجه بالایی از شدت برخوردار است؛ درست مشابه فردگرایی. مداخله آمریکاییها در تمام نقاط جهان مستلزم دقت و ارزیابی بیشتر آنها از اعمالشان است. لزوم ارزیابی و به صرفه بودن اقتصادی عامل تعیینکنندهای در این گونه مداخلهها است. شدت عملگرایی آمریکایی مسلماً به دلایل دیگری نیز بستگی دارد. این واقعیت که برداشتن یک گام عملی پیروزیای را برای آمریکا به ارمغان میآورد خود موجب تقویت و شدت عملگرایی آمریکایی میشود. فردگرایی آمریکایی و موفقیت ملت آمریکا در ایجاد یک ابرقدرت، موجب تقویت عملگرایی آمریکایی به عنوان ابزاری برای توسعه میشود. جامعه آمریکا، جامعهای است که در آن موفقیت، همواره مؤید و نشانگر فردگرایی، مکانیزاسیون و عملگرایی بوده است. همانگونه که هافمن خاطرنشان میکند؛ آمریکاییها موفقیتهای گذشته خود را مرهون کارایی استعدادهای فردی و عملگرایی خود میدانند. این عملگرایی از راهبرد مهندسی الهام میگیرد. باید یادآوری کنیم که برای اولینبار، زاکوب بیگلاو، استاد دانشگاه هاروارد، در سال ۱۸۲۹، واژه «تکنولوژی» را ابداع کرد. بیگلاو، تکنولوژی را علم کاربردی در خدمت جامعه و پیشرفت ملت توصیف نمود.(۱۳)
به عقیدهها هافمن کنش سیاسی در آمریکا بر انتخاب مناسب استوار است، زیرا طبق عملگرایی آمریکایی «عاقبت و غایت اعمال باید امری مسلم و خارج از حیطه شک و گمان باشد» او خاطرنشان میسازد که این عملگرایی در حیطه کنش و راهبرد جای میگیرد و نه در حیطه تفکر و اندیشه. عملگرایی مزبور بر پایه مفروضاتی استوار است که از ارتباطی تنگاتنگ با تجربه آمریکایی برخوردار است. «در آمریکا، جامعه لیبرال آنچه را که میتوان چیرگی و تسلط تکنولوژی نامید مسجل ساخته است؛ تسلطی که رها از تمامی موانع و قید و بندهای سیاسی و اجتماعی است که قبلاً مانع و سد راه توسعه این کشور بودهاند.»(۱۴)
نتیجه عملگرایی آمریکایی، عملیاتی کردن سیاست است، آنچه که هافمن آن را «تفکر تخصصی» مینامد. به عقیده او، در این روش، مسائل سیاسی به بخشهای مختلف تقسیم خواهد شد و استفاده از تکنیکهای تخصصی حل خواهد شد. ابزار مادی به منظور از میان برداشتن موانع اجتماعی به کار گرفته خواهد شد. همچنین بخشهای سیاسی مانند سیاست اقتصادی و نظامی که «تفکر تخصصی» بر آنها منطبقتر و سازگارتر است بر دیگر بخشها ترجیح داده خواهد شد. سیاست اقتصادی و نظامی به صورت مترادفی برای واژه سیاست خارجی در میآید و جایگاه ویژهای را در ادبیات سیاسی ایالات متحده به خود اختصاص میدهد. «تفکر تخصصی» به غیر سیاسی کردن ابزارهای سیاسی میانجامد تا بدان حد که مسائل اجتماعی و مشاجرات سیاسی، بعدی ابزاری پیدا میکنند. به عبارت دیگر، درک تضادها و روش حل آنها ابزاری است. سعی بر این است که از محاسبات علوم محض در حوزه علوم انسانی استفاده شود. این در حالی است که ویژگی اساسی جامعه انسانی، پیچیدگی و تنوع آن است که ما را از دستیابی به نتایج دقیق باز میدارد و در نتیجه استفاده از روشهای عینی را با محدودیت مواجه میسازد. نظم جهانی میتواند عملیاتی شده و با ابزار اقتصادی و نظامی سامان داده شود.(۱۵)
۴ـ ارزشهای متضاد
رفتار سیاسی در آمریکا گرایش به تضاد و همگونی دارد که ترکیبی از «غریزه خشونت» و «گرایشها به هارمونی» است. استانلی هافمن ریشههای تاریخی این پدیده را در مهاجرانی میجوید که آمریکا را بنیان نهادند. آنها تبعیدیان یا پناهجویان جوامعی بودند که در آن جوامع، منازعات اغلب شدید بود. با در نظر گرفتن این نکته که قربانی این چنین جوامعی بودند آنها به «اجماع» و «سازش» به عنوان ابزار خروج از چنین شرایطی مینگریستند. از نقطه نظر روانشناختی، میل به نظم و هارمونی توجیهکننده توسل به خشونت به عنوان «بد ضروری» است.
در آمریکا از خشونت نهتنها برای حفظ برتری بر سیاهان و سرخپوستان، بلکه در بین آمریکاییها در جریان جنگهای داخلی نیز استفاده شده است. جامعه آمریکایی، جامعهای خشن است. شمار فیلمها و رمانهای خشن پلیسی که هماکنون در آمریکا تولید، نوشته و خوانده میشود، بسیار بالاست. کاهش میزان خشونت، چه در سطح جمعی و چه در سطح فردی، طی سالیان اخیر یکی ازمشکلات جامعه آمریکا بوده و هماکنون نیز هست. به همین علت است که جریانهای سیاسی به ضرورت ایجاد قانون و نظم پی بردهاند.(۱۶) دلایل و توضیحات متفاوت و متعددند. برخی از نوعی «شخصیت جنایتکارانه» سخن میگویند، برخی به «نژادپرستی سفید»، «سرخوردگی» و... اعتقاد دارند.
«دوگانگی آمریکایی» از زمانی آغاز شد که اولین گروه مهاجران اروپایی در خاک آمریکا قدم نهادند. ملت آمریکا از آغاز تشکیل، خود را با تهدید و حتی در رنج از جانب تکثر موجود در جامعه آمریکا مواجه میدید. ملت آمریکا خود را با تهدید از جانب فردگراییای مواجه میبیند که خود همواره به تمجید و ستایش از آن پرداخته است. در چنین وضعیتی، واکنش طبیعی، رسیدن به اجماع و نظم است. تفاوتها به دینامیک خلاق و کثرت به نوآوری منجر میشود. در چنین شرایطی است که آمریکاییها به مدافعان پر و پا قرص نظم تبدیل میشوند، بهطوریکه عدم تساهل آنها در قبال مانع با بهکارگیری زور تشدید شده و به صورت خشونت درمیآید. هر چه بیشتر اختلافات اوج میگیرد، تمایل به خشونت برای برقراری نظم بیشتر میشود. همین پدیده در ساماندهی به نظم جهانی نیز بازتاب مییابد و سیاست خارجی را به سوی این ارزشهای متضاد پیش میبرد. نظم جهانی ترکیبی از هارمونی و خشونت است.(۱۷)
۵ـ عظمت ملی، رسالت ملی
«دنیای جدید»(آمریکا)، نخست به عنوان پناهگاهی برای مدافعان آزادی مدنی و مذهبی تلقی میشد. مایکل هانت، ضمن تحلیل متن کتاب «حس مشترک» که در سال ۱۷۷۶ به چاپ رسید، نشان میدهد که مهاجران و تبعیدیانی که دنیای جدید را تشکیل میدادند، معتقد بودند که دنیای قدیم(اروپا) منکر و مخالف هر گونه آزادی است. بنابراین آنها خود را مشعلدار آزادی میپنداشتند. یکی از دلایل عدم تساهل آمریکا در مقابل اروپا، چنانکه هافمن نیز اشاره دارد، در این طرز نگرش ریشه دارد.(۱۸)
این رسالت ملی از یکسو از اصول آمریکایی و از سوی دیگر، از پیگیری منافع ملی سرچشمه میگیرد. اصول گنجانده شده در اعلامیه استقلال آمریکا، جهانشمول انگاشته شدهاند و آمریکاییها خود را حاملان ارزشهایی میدانند که خوشایند و مورد پذیرش دیگر ملتهاست و این پیام رسالت ملی آمریکایی به جهان است. دفاع از آزادی(فردی و اقتصادی) مداخله آمریکا در تمام نقاط دنیا را میطلبد.
به عقیده امیلی.اس.روزنبرگ، بازرگانان و سرمایهگذاران سالهای دهه ۱۸۹۰ نگرش جهانی را بسط دادهاند که در خدمت منافع آنها و رشد بشریت بوده است. موفقیت مبلّغان در این واقعیت نهفته است که آنها در جذب کارگران خارجی به بازار آمریکا موفق بودند. مبلّغان، پشتگرم به حمایت ارباب صنایع و تجار آمریکایی مدعی بودند که کار آنها بازارهای بالقوه جهانی را به روی آمریکاییها خواهد گشود. روزنبرگ مینویسد: «اعزام گسترده مبلغان پروتستان به اقصینقاط دنیا طی سالهای دهه ۱۹۸۰، قرینهای فرهنگی برای هجوم اقتصادی آمریکا، پدید آورد، اگرچه مبلّغان برخلاف تجار و بازرگانان در وهله نخست مایل بودند که فعالیتهای خود را در آسیا، آفریقا و خاورمیانه متمرکز کنند.»(۱۹)
وظیفه تبلیغ و منجیگری امروز تحت عنوان «مسئولیت» و «رهبری جهانی» معرفی میشود که در ادبیات سیاسی آمریکا به امری جا افتاده بدل شده است. این مسئولیت و رهبری جهانی به «جنگ برای آزادی» جنگ بر ضد نازیسم پیش از ۱۹۴۵، جنگ بر ضد کمونیسم پس از سالهای ۱۹۴۵ و پس جنگ برضد بنیادگرایی اسلامی و تروریسم پس از جنگ سرد منتهی شد.(۲۰)
نگرش عظمت ملی و تبلیغ ارزشهای جامعه آمریکا که آزادی، بخش مهمی از آن بود، از ارتباطی عمیق و تنگاتنگ برخوردار است. آمریکاییها از مفهوم عظمت ملی و تبلیغ، تعاریف متفاوتی دارند. مایکل هانت ضمن بررسی سیاستهای متفاوت رهبران آمریکا نشان میدهد که چگونه این نگرش به رفتارهای سیاسی آنان سمت و سویی ناسیونالیستی میدهد. «عظمت در چشم جهان خارج باعث بالندگی آزادی در داخل میشود و همزمان، آزادی باعث تقدیس عظمت آمریکا میشود.»
بهتدریج و با گذشت زمان، آزادی، تقدم خود را به نفع شکوفایی اقتصادی از دست داد. رونق اقتصادی و بازارهای اقتصادی برای عظمت ملی از اهمیت قابل توجهی برخوردارند. آمریکا باید نیرومند شود و به جای اینکه به ابزار عظمت اروپا تبدیل شود، باید در جستوجوی عظمت ملی خود باشد. توسعه اقتصادی و رونق اقتصادی که متعاقب آن میآید، در طی زمان، محتوای منجیگری آمریکایی را متحول ساخته است. جامعه مدنی از تفکر منجیگرایانه به نفع اهداف اقتصادی خود سود جسته است. امروزه به نظر میرسد که فرهنگ آمریکایی از اقتصاد آمریکا جداییناپذیر است.
از این روست که فرهنگ کشورها نمیتواند از چنگال یورش اقتصادی آمریکا رهایی یابد. رسالت ملی در نجات جهان و پیشبرد آن به سوی نظمی جهانی است که آمریکا خود رهبر آن باشد.(۲۱)
*پینوشتها در دفتر هفتهنامه موجود است.