* سالها همسایگی بین ایران و روسیه چه تاثیری بر فرهنگ، سیاست و ساختار اجتماعی ایران گذاشت؟
** روسیه از زمان تاخت و تازهای پطرکبیر که بعدها منجر به تسلط بر قفقاز و تصرف سرزمینهای متعلق به ایران شد همسایه شمالی ما شد. از آن زمان روسیه «راه گذری» شد برای ایرانیانی که قصد سفر به اروپا داشتند. البته میشد از طریق دریای سیاه و سرزمین عثمانی هم با اروپا ارتباط برقرار کرد ولی خب سفر از سرزمینهای شمالی هم برای ایرانیان متداول بود. در زمان ناصرالدین شاه و پس از سفرهای وی به اروپا اصولا رفت و آمد به اروپا هم زیاد شد.
در اروپای آن زمان هم تحولات فرهنگی گستردهیی ایجاد شده بود و اروپاییان بر جهان مسلط شده بودند و بر ثروتهایشان افزوده شده بود. این ثروت افزون شده زمینههای رشد فرهنگی در اروپا را رشد میداد. اینگونه بود که یک فرهنگ و تمدن جدید آن روزها در اروپا شکل گرفت. آن تغییرات شگرف برای ایرانیانی که زمانی دارای یک شاکله قوی فرهنگی بودند و با ابزار و قدرت فرهنگ آشنایی داشتند جالب بود و از آنجا که دریافت کردن جزیی از تعاریف زندگی اجتماعی ایرانیان بود و تجربه دریافت فرهنگهای دیگر و وارد کردنشان به زیرساختهای فکری و فرهنگی خودشان را داشتند، فرهنگ جدید اروپایی برای ایرانیان جالب به نظر آمد و علاقهمند شدند به دریافت این فرهنگ تا زمینهسازی پیشرفت ایران هم فراهم شود.
به همین جهت روسیه تبدیل به یک راه گذار برای ایرانیان شد تا اینکه جنگهای دوگانه ایران و روسیه اتفاق افتاد و سرزمینهای قفقاز متعلق به ایران به روسیه پیوست. روسها تلاش کردند در این گذر ایرانیان به اروپا مقداری از فرهنگ خود را نیز به داخل ایران سوق دهند و بتوانند با پدید آوردن لرزههای خاصی در زیربنای فرهنگی ایران، فرهنگ ایران را آماده پذیرش خودشان در خاک ایران کنند تا برنامههایشان را جامه عمل بپوشانند و بتوانند با رقیب دیرینه خود یعنی انگلیس که کشورهای حاشیه خلیج فارس و هند را در تملک خود داشت، رقابت کنند. نمیدانم چقدر درست است اما نقل است که پطرکبیر در وصیتنامهاش شاهان بعدی را برای رسیدن به آبهای گرم توصیه میکند و این تبدیل به برنامه بزرگ روسها میشود.
* برای روسیه مسیر چین و افغانستان نزدیکتر بود؛ برای رسیدن به هندوستان و شرق و جنوب شرق آسیا و دستیابی به این بازار بزرگ چرا اصرار زیادی بر ایران داشت؟
** از همان مسیر هم تلاش کردند. حتی قسمتهای زیادی از شمال چین و مغولستان را گرفتند. از غرب و از دریای سیاه هم برای رسیدن به منطقه مدیترانه پیشروی داشتند. روسها از هر سو درحال گسترش منافع و مقاصد خود بودند. اما ایران اهمیتی چندسویه داشت. با تسلط بر دریای خزر و سپس کل ایران هم میتوانستند به آبهای گرم برسند و هم به بزرگترین منبع اقتصادی رقیب دیرینهشان انگلیس یعنی هندوستان نزدیک شوند؛ کشوری که سالها مورد چپاول بریتانیا قرار گرفت و چه ثروتی را برای انگلیس به ارمغان آورد.
روسیه وقتی به عنوان یکی از دو ابرقدرت آن زمان مطرح میشود دیگر گفتمانش با ایران یک گفتمان عادی نیست. بلکه گفتمان یک قدرت با ضعف مسلط بر ایران است. به همین دلیل اگر یک زمانی رابطه براساس دوستی و تلاش برای عبور به اروپا بود در اواخر دوران ناصرالدین شاه این رابطه تغییر یافت چون روسیه دیگر به عنوان یک قدرت به یک گفتمان جدیدی در ارتباط با ایران میرسد. مخصوصا که در آن دوران قدرتهای دیگری مانند آلمان هم متولد میشوند و دوران صلح مسلح آغاز میشود و بسیاری از این قدرتها با همدیگر همپیمان میشوند. این کشورها احساس کرده بودند که یک عصر پایانی برای آنها در حال آغاز است.
پس اینها باید به هر طریقی که میشد دستمایههای قدرت خودشان را به دست میآوردند. مثلا روسیه در سال ١٩٠٧ با انگلیس قراردادی بست که ایران را به سه منطقه تقسیم میکرد. منطقه شمالی را روسها برداشتند، جنوب را انگلیسها و یک منطقه مرکزی هم گذاشتند که به عنوان حدفاصل خودشان تعیین میشد تا به حدود همدیگر تجاوز نکنند. درست هشت سال بعد یعنی در سال ١٩١٥ آن حدفاصل را هم برمیدارند. یعنی یک خط میکشند وسط ایران که شمالش متعلق به روسیه میشود و جنوبش متعلق به انگلیس. یعنی دیگر چیزی به نام حکومت ایران در دومین سال جنگ جهانی اول باقی نمیماند.
* و این وضعیت سلطه باقی ماند تا اینکه در روسیه انقلاب شد. درست است؟
** در خلال جنگ جهانی در روسیه انقلاب شد و انقلابیون سرکار آمده برپایه شعارهایشان، چندسالی سعی کردند که رفتاری برخلاف رفتار سلطهگرایانه روسیه تزاری داشته باشند. سرخها چندسالی سعی کردند که رابطه دوستانهیی با ایران برقرار کنند.
* چه شد که آن انقلابیون به همان سیاستهای گذشته تزاری برگشتند؟
** چون برای مدتی درک کردند که برای حفظ توان و شاکله سرزمینشان آن برنامه بزرگ باید اجرا میشد. از این رو بود که ارتش سرخ شوروی که شعار حمایت از خلق جهان را میداد، در جنگ جهانی دوم وارد ایران شد و بخشهایی از خاک ایران را اشغال کرد. شعار برای ایجاد تحول ساخته میشود اما بعد از مدتی کارکردش را از دست میدهد و روسها هم میفهمند که شعارها منافعشان را تامین نمیکند و باید برگردند به سیاستی که سالها پیش نیاکانشان به دنبالش بودند.
البته شعارشان را که همان مبارزه با امپریالیسم و سرمایهداری بود تغییر ندادند بلکه دوباره به هدف اصلیشان که رسیدن به آبهای گرم بود رسیدند، اینبار با ظاهری جدید و شعارهایی جدید. اینبار در دنیای دو قطبی شده غرب سرمایهداری و شوروی کمونیستی، روسها با شاکله جدیدی به نام تفکر و احزاب کمونیستی کشورهای دیگر را مورد تاخت و تاز قرار دادند.
* میدانیم که دلیل اصلی کشورگشایی و استعمار در قرون ١٨ و ١٩ دسترسی به مواد خام اولیه کشورهای جهان سوم و فروش تولیدات انبوه کشورهای استعمارگر به این کشورها است. اما روسیه چه در زمان تزارها و چه در دوران سرخها، یک کشور صنعتی نبود که بخواهد با این اهداف سرزمینهای جهان سوم را مستعمره خود کند. دلیل کشورگشاییهای روسیه مخصوصا در دوره تزارها چه بود؟
** واژه استعمارزاده ذهن کسانی است که نمیتوانند تحلیل درستی از اهداف کشورگشایانه کشورهای قدرتمند داشته باشند. وقتی دنیای کمونیستی به وجود آمد آنها از این واژهها استفاده میکردند برای تحریک جوامعی مانند جامعه ایران برای مبارزه با دنیای رقیبش یعنی غرب. تا از اینها به عنوان نیروی ضربه زننده به رقیبشان یعنی دنیای غرب استفاده کنند. دنیای امپریالیستی سرمایهداری که روسیه تزاری هم جزیی از آن بود یک هدف را دنبال میکند و دنیای سوسیالیستی هم هدف دیگر. امپریالیسم براساس همان تحلیل شما به دنبال دسترسی به موادخام اولیه و تولید ارزان و انتقال آن تولیدات به سرزمینهای تحت سلطه و تخلیه سرمایههای این سرزمینها بود.
هدف سوسیالیسم هم که معلوم بود. این کشورها قدرت منازعه صنعتی با دنیای غرب را نداشتند پس برای آنها چارهیی نماند که ملت تحت سلطه را تشویق به مبارزه با سرمایهداری کنند. الان هم روسیه فاصله زیادی با کشورهای صنعتی دارد یا چین کمونیستی که میگویند اقتصاد دوم جهان است بازهم قدرت رقابت با اقتصاد غربی را ندارد و پیشرفتش در گرو ارتباط با اقتصاد غرب است.
* نتیجه همسایگی ایران با روسیه از دست دادن بخش وسیعی از خاک ایران بود و نتیجه همسایگی ایران با شوروی تاثیر فرهنگ چپ بر ساختار اجتماعی و سیاسی ایران بود. سرخها تا چه اندازه در فضای فرهنگی و سیاسی ایران نفوذ پیدا کردند؟
** روسیه فقط بر قفقاز ایران طی آن دو معاهده مسلط نشد بلکه بعدها براساس عهدنامه آخال سرزمینهای ترکمنستان و ازبکستان که جزو سرزمین ایران بودند از ایران جدا شدند. این سرزمینها با ایران همبستگی فرهنگی داشتند. هنوز که هنوز است اهالی تاجیکستان به زبان ایرانی تکلم میکند و اهالی آذربایجان هم شیعه هستند. یا اهالی ارمنستان دارای جزییات فرهنگی شبیه به ایرانیان هستند. این مناطق وقتی از ایران جدا میشوند و وقتی حکومت شوروی بر سرکار میآید اینها به عنوان یکسری جمهوری به اتحاد جماهیر شوروی میپیوندند.
روسها برای پاک کردن خاطره تهاجم به این سرزمینها و جدا شدنشان از سرزمین مادری یعنی ایران به این مناطق گفتند که شما میتوانید در یک اتحادیه به صورت جمهوریهای مستقل عضو شوید. ولی وقتی آن اتحاد جماهیر شوروی تشکیل میشود این سرزمینها تبدیل به پلکان فرهنگ و سیاست به درون ایران میشوند. مثلا ما یک جمعیت ترکمن در استان گلستان داشتیم و داریم که با مردمان جمهوری ترکمنستان ارتباط داشتند. فرهنگ شوروی از این طریق به درون ایران میآمد یا از طریق تاجیکستان که اگرچه دیگر همسایه ایران نبود اما به زبان فارسی تکلم میکرد.
بنابراین کمونیستهای شوروی از طریق این سرزمینها اندیشه خود را در ایران نفوذ میدادند. قضیه جدایی آذربایجان از ایران و تشکیل جمهوری آذربایجان توسط حزب دموکرات از نمونههای تلاش شوروی برای نفوذ به ایران بود. اما وقتی ما درباره این وقایع تاریخی حرف میزنیم یکسویه به این قضایا مینگریم. یا طرف روسی را مقصر قلمداد میکنیم یا طرف ایرانی را. کمتر پیش آمده که حادثه مورد مطالعه قرار بگیرد و هر دو سوی ماجرا مورد توجه قرار داده شود. به هرحال شوروی در این قضیه هدف خودش را داشت اما چه کسانی مجریان تحقق این هدف بودند.
* تحلیل شما از این ماجرا چیست؟
** باید نشست و با نگاه بیطرفانه تحقیق کرد که اصولا زیرساخت نفوذ این اندیشه در ایران چه بوده. این قضیه چرا اتفاق افتاده و چرا موفق نشده. باید برپایه اسناد و مدارکی که وجود دارد بررسی شود. خوشبختانه تمام این مدارک هنوز از بین نرفته و وجود دارد ولی متاسفانه قابل دسترس نیست و کسی نیامده که تحلیل دقیقی براساس این مدارک داشته باشد.
* یکی از عجایب نفوذ اندیشه چپ در ایران این بود که اندیشه چپ در کشورهای دیگر مورد استقبال طبقه کارگر یا دهقانان یا طبقات پایین جامعه قرار میگرفت اما در ایران، این روشنفکران، دانشگاهیان و بعضا طبقات بالای جامعه بودند که پذیرای این اندیشه شدند. دلیلش چه بود؟
** مبلغین اندیشههای چپ معتقد بودند که اقشار تحت ستم حکومتها باید حق و حقوق را به هرصورتی که شده بگیرند. نه اندیشه چپ که هر اندیشه عقلانی به این نتیجه میرسد. اما بحث عمده برسر این است که آیا طبقات قدرت رسیدن به این هدف را دارند؟ منظور این اندیشهها هم این نیست که فقط طبقات تحت ستم اقتصادی باید به هدفشان برسند که هر قشر دیگری را هم میتوان در این معادله گنجاند. مثل ایران که بعضی از اقشار بالای جامعه هم به این اعتقاد رسیدند که حق تمام طبقات باید به آنها داده شود. به نحوی که بسیاری از اعضای عالیرتبه حزب توده افرادی بیرون آمده از طبقات مرفه جامعه بودند. خیلی از افراد پایین جامعه هم در جستوجوی پیوستن به این نوع مبارزه نبودند.
* با آنکه اندیشههای چپ در ایران و در بین اندیشمندان طرفداران زیادی پیدا کرد اما دولتها در ایران به سمت این نوع اندیشه نرفتند و حکومت مرکزی ایران همواره روابط غیردوستانهیی با دولت شوروی داشت. دلیلش چه بود که دولت ایران به سمت دولت شوروی نرفت؟
** در دو، سه سال آخر حکومت قاجار، انقلاب اکتبر ١٩١٧ اتفاق میافتد. دو، سه سال هم طول میکشد که رضاخان بعد از کودتا بر تخت سلطنت بنشیند که میشود سال ١٩٢٥. در این هشت سال اگر ما قدرت جابهجایی اندیشه را براساس داشتههای خودمان در جامعه میداشتیم، میتوانستیم انتظار داشته باشیم که یک تحول بزرگ در ایران رخ دهد. ولی روزنامه و ابزار تبلیغاتی و سواد کلی در درون جامعه وجود ندارد و قدرت انتقال کلامی آنچه را که روشنفکران میگفتند هم وجود ندارد و اصلا اینکه واژه کشور تعریف شود خودش چند سالی طول میکشد.
بعد که کشور تشکیل شد مدتی طول میکشد که درک کند که باید دولت وجود داشته باشد. مشکل بعدی این است که اساسا جامعه درک کند که دولت با دربار چه تفاوتی دارد. اینها برای ما تعریف نشده بود. ما جامعهیی داشتیم که هنوز شاه به عنوان تنها قدرت تصمیمگیرنده در مسائل سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی مطرح بود. ما با آنکه در قانون اساسی به نخست وزیر و دولت قدرتی داده شده بود نتوانستیم این قدرت را تعریف کنیم. در نتیجه دربار تصمیمگیرنده اصلی بود و دولتها هم برگزیده دربار بودند. حال شاهی که برگزیده بریتانیا بود و دولتی که برگزیده آن دربار بود چطور میتوانست به سمت شوروی برود.
در عین حال زمانیکه این دولتهای مطیع برسر کار هستند و جنگ جهانی دوم شروع میشود و مردم حضور ارتش سرخ را در خاک ایران و اعمالشان را دیدند به این نتیجه رسیدند آن چیزی که آنها شعارش را میدادند فقط در حد شعار است. پس مردم با شوروی فاصله پیدا کردند و همان فاصله باعث شد که احزاب همفکر با سوسیالیستها فقط از بین افراد طبقه متوسط و بالای جامعه شکل بگیرند و پیاده نظام این احزاب که باید از افراد طبقه پایین و عادی جامعه باشند جذب این احزاب نشوند. همان افرادی که برای رهایی از ستم باید جان برکف مینهادند. نمونهاش را هم در کودتای ٣٢ علیه دکتر مصدق دیدیم که هیچ دفاعی در مقابل کودتا از سوی این احزاب صورت نگرفت.
* چرا اصولا انگلیس تاثیر بیشتری بر دولتها و حکومتهای ایران داشت تا روسیه؟
** چون پدیدآورنده حکومتها در نیمهدوم عصر قاجار و ابتدای عصر پهلوی انگلیسیها بودند. آنها که نمیآمدند خیلی راحت تمام داشتههایشان در ایران را در اختیار رقیبشان قرار دهند. بعد از فروپاشی اقتصادی انگلستان بعد از جنگ جهانی دوم نوبت به امریکا رسید. ایالات متحده امریکا میدانست که اگر کمترین امکانی به نیروهای چپ در ایران بدهد ایران با ویژگیهای حساس سوقالجیشی خود در اختیار شوروی قرار میگرفت. ایران در قلب تحولات جدید جهانی قرار داشت.
یک طرفش ترکیه تازه جدا شده از هویت عثمانی قرار داشت و طرف دیگرش کشورهای عربی پر از چاههای نفت و آن طرف ترش هم هندوستان رهاشده از سلطه امپراتوری بریتانیا. حال در چنین شرایطی اگر امریکا فرصت نفوذ دنیای کمونیستی را به ایران میداد زمینه نفوذ فرهنگ چپ را به تمام این کشورها فراهم میکرد. زمانیکه انگلیسها جای خود را به امریکاییها دادند این ابرقدرت جدید میدانست که چه سرزمینی را دارد تحویل میگیرد و برای نگه داشتنش چه کار باید بکند. ایران سد بزرگی برای جلوگیری از نفوذ کمونیسم در منطقه بود. پس باید ایران را نگه میداشتند و برای این منظور هم باید شکم همه را سیر میکردند از دربار گرفته تا دولت و نمایندگان را.
* زمینه فرهنگی ایران چه اندازه در عدم پذیرش فرهنگ کمونیستی تاثیر داشت؟
** بسیار زیاد تاثیر داشت. ایرانیها مردمانی مسلمان و شیعه هستند و خب این در تضاد است با فرهنگ کمونیستی. غرب هم از این تضاد استفاده میکرد و علیه وجه غیرمذهبی بودن کمونیسم تبلیغ میکرد و کار به جایی رسیده بود که در عامه مردم معروف شده بود که کمو یعنی خدا و کمونیست یعنی خدا نیست. علاوه بر فرهنگ مذهبی ایرانیان، فرهنگ ملی هم پیوندی با کمونیسم نداشت. فرهنگ ملی اگرچه در تاریخ تحولات ایران بارها سوسیالیسم را تجربه کرده بود ولی هیچگاه به این سوگرایش پیدا نکرد.
* استالین در دوران حاکمیتش دو بار سعی در نفوذ به ایران داشت. نخستین بار سر غایله آذربایجان و دومین بار در اجلاس سران متفقین در تهران. در غایله آذربایجان، نقش قوام چه بود؟ بعضیها معتقدند که قوام زیرکانه استالین را شکست داد و قهرمان ملی شد و برخی دیگر معتقدند که قوام متمایل به شوروی بود و خیانتش به ایران به خاطر فشارهای داخلی و سیر اتفاقات ناکام ماند. شما کدام روایت را قبول دارید؟
** من معتقدم که قوام با زیرکی و سیاست، بازی کرد و موفق هم شد. قوام بالاخره باید سر یکی را کلاه میگذاشت. یا سر ملت ایران را یا سر شوروی را. من معتقدم که قوام براساس اندیشه و سیاست مخصوص به خودش بازی میکند و سر استالین و شوروی را کلاه میگذارد و اصلا قبول ندارم که قوام قصد خیانت به مملکتش را داشت.
* در قضیه اجلاس سران متفقین در تهران هم استالین سعی کرد با تکیه بر بیتوجهی دول انگلیس و امریکا به محمدرضاهشاه به شاه ایران نزدیک شود و مستشاران نظامیاش را به ایران بفرستد و امتیازات دیگری از ایران بگیرد اما موفق نشد. دلیلش چه بود؟
** استالین اصلا در شرایطی نبود که موفق شود. استالین به اجلاسی آمده بود که سیاستمدارانی چون روزولت، رییسجمهور امریکا و چرچیل، نخستوزیر بریتانیا هم بودند. یکی از اهداف استالین برای برگزاری این نشست در تهران این بود که تضمینی برای ایران از قدرتهای دیگر بگیرد و شرایط را بهگونهیی فراهم آورد که بعد از اتمام جنگ، جایگاهش را در ایران مستحکم کند. اما این امریکا بود که تصمیمگیرنده اصلی دنیای پس از جنگ محسوب میشد.
شوروی و انگلستان پس از شش سال جنگ مداوم و شدید و خونبار دچار آسیبهای شدید نظامی و اقتصادی شده بودند اما ایالات متحده امریکا دیرهنگام وارد جنگ شده بود و خسارت چندانی ندیده بود و ورودش به جنگ، پایان جنگ را رقم زد و از این رو امریکا تصمیمگیرنده اصلی دنیای پس از جنگ بود. این دنیای جدید جایی به استالین در ایران نمیداد.
* روابط غیردوستانه روسیه با ایران حتی بعد از انقلاب هم ادامه پیدا کرد و حتی در دوران جنگ تحمیلی، روسیه کمکهای زیاد نظامی به عراق کرد. چرا هیچگاه روسیه و ایران به هم نزدیک نشدند حداقل تا پایان جنگ تحمیلی؟
** روسیه و عراق باهمدیگر پیماننامه داشتند. حکومتهای بعثی عراق و سوریه، حکومتهای سوسیالیستی محسوب میشدند. اصولا هرحکومتی در دنیا که شعارهای ضدسرمایهداری میداد مورد حمایت شوروی قرار میگرفت. عراق و سوریه هم دوستان شوروی محسوب میشدند و شوروی به اینها تعهد داشت و باید براساس این تعهدات به عراق کمک میکرد.
هنوز که هنوز است حکومت سوریه شدیدا تحت حمایت دولت روسیه است و روسیه کوچکترین قطعنامه علیه سوریه را هم وتو میکند. بعد از انقلاب ما سعی کردیم روابطی با شوروی برقرار کنیم اما وقتی جنگ شد این رابطه سردتر هم شد. اما بعد از جنگ اقداماتی در جهت حسنه کردن روابط صورت گرفت تا اینکه اتحاد جماهیر شوروی دچار فروپاشی شد و جمهوری جدید روسیه سیاستهای جدیدی را اتخاذ کرد.
* پس روابط ایران و روسیه را باید به سه دوره روسیه تزاری، اتحاد جماهیر شوروی و جمهوری روسیه تقسیم کرد که دوران اخیر دوران دوستی این دو کشور پس از سالها درگیری و نزاع بود؟
** بله. یک دوره عصر تزاری است. یک دوره هم تا پایان عصر استالین است که پس از مرگ استالین سیاستها تاحدودی تغییر میکند و یک دوره هم که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی است. در تمام این اعصار سیاستهای روسیه دچار تغییرات فراوان شد و همواره از یک سیاست خاص پیروی نمیکرد.
* همانقدر که فرهنگ روسی بر فرهنگ ایرانی تاثیر گذاشت برعکسش هم صادق بود؟ آیا نمادهایی از فرهنگ ایرانی را در ساختار اجتماعی و فرهنگی روسیه امروزی میبینیم؟
** فرهنگ ایرانی در جامعه روسی جاری است. اگر اکنون شما به قفقاز و سرزمینهای آسیای میانه بروید احساس میکنید در ایران هستید. تاجیکستان شاید الان در خیلی از موارد ایرانیتر از ایران باشد. یا اگر به آذربایجان و باکو بروید احساس نمیکنید که خارج از ایران هستید. حتی وقتی به ارمنستان و گرجستان بروید به فکر فرو میروید که آیا میشود پس از این همه سال جدایی هنوز هم ردپای ایران در این سرزمینها پیدا شود و مردمان این سرزمینها به ایران بیندیشند؟ روزی داشتم از باکو به ایران برمیگشتم در لنکران آذربایجان راننده ما را به حیاط خانهاش برد برای زدن بنزین.
پدرش از من پرسید آیا میدانی شادترین لحظات زندگیام چه زمانی است؟ گفتم: نه. گفت: ساعت پنج صبح که میروم در بالکن طبقه دوم خانه مینشینم و بادی که از سمت جنوب در آن ساعت میوزد به صورتم میخورد و شاد میشوم. یعنی هنوز پس از این همه سال بسیاری از این مردمان پذیرای آن جدایی نشدند. پس ما همچنان نفوذ خود را در این جوامع داریم اما اینکه چگونه میتوانیم این نفوذ را فعال کنیم نیازمند برنامهریزی فرهنگی در سطوح بالای مملکت است.