* بفرمایید چگونه با حضرت امام خمینی و نهضت ایشان آشنا شدید؟
** ما سال 1343 از زادگاه خود که در حومه همدان بود، همراه با خانواده به قم آمدیم و در سخنرانی حضرت امام رضوانالله تعالی علیه در مسجد اعظم که منجر به تبعید ایشان به ترکیه شد، حضور داشتم.
* چند سال داشتید؟
** 12-13 ساله بودم. داشتم آماده میشدم که طلبه شوم. ولی صحنه سخنرانی حضرت امام و اینکه ایشان را از مسجد به منزل بردند را بخاطر دارم. جماعت تلاش میکردند هر کسی به نحوی دستش به حضرت امام برسد و دست بوسی کند و تبرک کند، جمعیت هم شلوغ بود. از محتوای سخنرانی چیزی خاطرم نیست ولی صحنه آن یادم هست. مسجد اعظم آن زمان یک راه از کنار قبر حضرت آیتالله بروجردی به خیابان داشت و یک راه هم از سر پل آهنچی.
دو تاکسی آوردند، یکی درب مسجد اعظم و یک تاکسی هم آورده بودند کنار قبر مرحوم آیتالله بروجردی، چون احتمال میدادند که زیادی جمعیت مانع رفتن امام به یک مسیر شود. این آشنایی اولیه من با سیمای امام، نام امام و سخنرانی امام بود. و بعد هم که ایشان تبعید شدند و بعد از یک اندک زمانی، بنده بعد از اتمام دروس مقدماتی، در سال 45، جزء طلبههای مدرسه حقانی شدم و تقریبا حال و هوای مدرسه حقانی فضای طرفداران حضرت امام، مریدان و مقلدان ایشان بود.
در نتیجه ما از همان طفولیت با مبنا و مشرب و مبانی حضرت امام، آشنا شدیم و از ایشان تقلید میکردم. مرحوم آقای قدوسی خودشان از علاقهمندان جدی امام بود و برای سالهای اول، خود ایشان رساله توضیح المسائل را تدریس میکرد و در سالهای سوم و چهارم عروه را تدریس میکرد و در تدریس رساله ایشان مقید بود، فتاوای امام را بخوانند و بیان کنند. هدف ایشان از تدریس رساله و عروه، بیشتر آشنایی چهره به چهره با طلبههایی بود که جذب کرده و شناخت خصوصیتهای فردی این طلبهها و آشنایی با مشکلاتی بود که ممکن است برای یک طلبه نوجوان مشغول تحصیل پیش بیاید تا بتواند در حل این مشکلات و راهنمایی و هدایت آنها کمک کند.
* توضیح المسائل آیتالله بروجردی را میخواندند و فتاوای امام را نقل میکردند یا همان رساله امام را میخواندند؟
** ایشان خیلی مقید نبودند که چه کتابی باشد. گاهی رساله امام را میآوردند و میخواندند و گاهی عروه را میخواندند و در ذیل آن نظرات حضرت امام را مطرح میکردند. در مدرسه بیشتر رساله حضرت امام تدریس و ترویج میشد. تقریبا آقایانی که الان جزء بزرگان هستند، آن روز از اساتید مدرسه بودند، بزرگوارانی چون آقایان مفتح و نوری عقاید امامیه درس میگفتند.
آقایان حسن زاده و جوادی آملی هم درس میگفتند، آیتالله جنتی مکاسب میگفتند، آیتالله مومن هفتهای یک روز سیره ابن هشام تدریس میکردند. همه اینها از شاگردان بنام امام هستند و جزء کسانی که آن اعلامیه 12 نفره برای مرجعیت حضرت امام را امضا کردند. بالاخره ما از همان اوائل بلوغ با امام و نام امام آشنا و همراه بودیم و تا به امروز هم که در محضر شما هستیم و چند تا از مراجع بعد حضرت امام آمدند و رفتند، بر اساس مبانی حضرت امام و تقلید از ایشان عمل میکنیم، این نحوه آشنایی با حضرت امام بود.
* چطور شد که در ابتدای ورود به قم در سخنرانی امام شرکت کردید، ابوی شما را بردند، یا خودتان رفته بودید؟
** نه؛ من تنها بودم، آن روز شایعه شده بود امام میخواهد سخنرانی کند، همه آمده بودند و جمعیت زیادی جمع شده بودند. ما گرچه به صورت رسمی طلبه نبودیم اما با طلبهها مانوس بودیم، دنبال این بودیم که درس حوزه بخوانیم با یکی از آقایان روحانیون که از منسوبین ما بودند هم آشنا بودیم، ایشان بزرگتر از ما بود و اطلاعات بیشتری داشت و گفتند امام میخواهد سخنرانی کند.
* اگر ممکن است راجع فضای مبارزاتی در مدرسه حقانی بیشتر توضیح بدهید؟
** فضای مدرسه حقانی و منش مرحوم قدوسی و همینطور مبانی که مرحوم بهشتی و همه گردانندگان مدرسه حقانی داشتند، برای ما خیلی جالب بود، به این معنا که مدرسه به عنوان جایی که آدم فقط درس بخواند نبود بلکه یک گروه و جمعیتی که یک مبنایی برای خودشان داشتند گردهم آمدند تا با برنامه ریزی، حوزهای را اداره کنند و به عنوان یک الگو و نمونه در مساله تربیت عمل کنند. از دهه چهل تا وقتی که انقلاب صورت بگیرد، چیزی که ما در حوزه میدیدیم کیفیت بد شهریه دادن بود.
صفی که در مدرسه دارالشفا برای شهریه تشکیل میشد، خیلی زیبنده شان طلبگی، روحانیت و حوزه نبود، البته الآن کمی جمع و جور شده است. آن زمان اینطور نبود، یک دفتر، شهریه یک مرجع را برای کل کشور میداد، همه باید صف میایستادند تا بر اساس حروف الفبا مثلاً 10-15 تومان یک تومنی به کسی که ته صف هست برسد،. مرحوم آقای قدوسی میفرمودند هیچ کس به صف شهریه نرود، من شهریهها را میگیرم میآورم. یعنی این وضع را قبول نداشت و زیبنده نمیدانست، خادم مدرسه مشهدی محمد حسین میرفت لیست طلبههای مدرسه را میداد و شهریهها را میگرفتند میآوردند و خودشان تک به تک آقایان طلبهها را صدا میکرد و شهریه آنها را میداد.
عزت نفس ایشان باعث شده بود که طلبهها همه به این نحو تربیت شده بودند با این که پول نداشتند، نمیرفتند شهریه بگیرند، تا صدایشان کنند که فلانی بیا شهریه بگیر. عزت نفس مدیر مدرسه طلبهها را اینجور بار آورده بود. در ماه رمضان ماها که طلبه مبتدی بودیم تبلیغ نمیرفتیم، یادم است یک روز یک آقائی آمد در مدرسه گوشت قربانی تقسیم کند، به ایشان گفته شده آقا شما چکار دارید میکنید، در جای دیگری تقسیم کنید، اینجا با جای دیگر فرق دارد ما میخواهیم اینها را آقا و عزیز بار بیاوریم، هر چیزی که با آقایی و عزیزی اینها مخالف باشد، ما مخالفیم. زمانی هم که تبلیغ میرفتیم، جاهایی میرفتیم که طلبههای دیگر نمیرفتند.
دوستان ما در گروههای 5 نفر 10 نفر میرفتند، اطراف کشور مناطقی را پیدا میکردند که اصلاً آخوند ندیده بودند. واقعا اینگونه بود که دوستان، برای همان مبنای خودشان یعنی تبلیغ دین بلند میشدند و میرفتند، نه چیز دیگر. البته در کنار این، ما هم ایدههای خودمان را به مردم منتقل میکردیم. من اولین بار در سال 47- 48 رفتم تبلیغ، 17-18 سالم بود، رفتم نزدیک اردکان شیراز که الآن اسمش عوض شده، شبه عشایر نشین بودند، یک آقای روحانی بنام قنوتی بود که آدم بسیار زحمتکش و خوبی هم بود.
سالهای بعد هم جاهای مختلف رفتم از اطراف خوزستان تا اطراف فیروزآباد فارس که مردم آنجا آخوند را همان سادات دراویشی میدانستند که آخر سال میآمدند یک گوسفندی میگرفتند و میرفتند که حالت گدایی داشت. از روز اول که ما رفتیم آنجا کدخدای ده زیاد دوست نداشت ما را بپذیرد. میگفتند ما امکانات نداریم، نه حمام داریم، نه... راست میگفتند هیچکدام نبود، ما صبح تا ظهر راه رفته بودیم تا رسیده بودیم آنجا.
توی این ده هر کسی یک اتاق نسبتاً وسیعی داشت که در آن زندگی میکرد، ما میبایست هم کرایه اتاقش را بدهیم، هم پول غذا بدهیم و هم اجرت زحمتش را، تا در خانه او مهمان باشیم و مردم جمع بشوند و ما تبلیغ بکنیم. در کنار این نوع تبلیغ، ما مدرسه هم میرفتیم و با معلمین آنجا ارتباط برقرار میکردیم. به آنها میگفتیم کتاب دینی بدهید ما بلدیم درس بدهیم. روز اول یک سرود اسلامی به بچهها میدادیم، یاد بگیرند، و کم کم مسائل دینی را به آنها میآموختیم. برخی از دوستان ما که کارشان یک مقداری بالا گرفت، سخت تحت فشار قرار گرفتند، از جمله آقای محمدی عراقی سخت تحت فشار قرا گرفت و رفت زندان.
آقای عرفا را هم گرفتند البته ایشان بعداً رفت و به منافقین پیوست و الآن هم از افراد آنها محسوب میشود. آقای علی آقا جنتی هم فراری شد و در خارج از کشور به سر میبرد. بعدها هم10-15 نفر از دوستانمان در ماجرای درگیری در مسجد بالاسر دستگیر شدند. ماموران ریختند توی مدرسه و آنها را دستگیر کردند و یک فشار سنگینی بر مدرسه وارد آوردند، مرحوم آقای قدوسی شدیداً تحت فشار بود. البته ایشان اصول مخفی کاری را رعایت میکرد و دیگران را هم توجی میکرد که به گونهای عمل نکنند که برنامه مدرسه از هم بپاشد و نشود کار را ادامه داد.
* ماجرای مسجد بالاسر چی بود؟
** آقای اسلامی با یک اسم دیگر به طرفداری از حضرت امام و علیه رژیم شاه در مسجد بالاسر، سخنرانی کرد، جمعیت زیادی هم جمع شده بودند. گارد آمد داخل حرم و درگیری شد، بچهها هم نمک پاشیده بودند به چشم گاردیها تا بتونند فرار کنند. ماموران هم فهمیده بودند که این سخنرانی توسط آقای اسلامی – ایشان نماینده آباده و اقلید در دوره اول مجلس شورای اسلامی بود و سپس در عقیدتی سیاسی نیروی انتظامی کار میکرد- با نام دیگر انجام شده که طلبه مدرسه حقانی است. آنها آمدند مدرسه، آقای نظامزاده را که مشهور به اسلامی بود گرفتند!. آقایان رازینی، کرمی، معلا و... را هم گرفتند.
یک مدرسهای که 80-90 نفر طلبه داشته، 10-12 نفر را در یک حادثه دستگیر کردند. البته مدرسه حقانی در همه حوادث انقلاب دستگیری داشت اما این موضوع خیلی سنگین تمام شد. همین دستگیریها نشان میدهد که طلبههای مدرسه حقانی طلبههای فعالی بودند، این فعالیت به اعتبار اساتیدشان بود چون اساتیدی که میآمدند همه از شاگردان بنام امام بودند و تاثیرات خودشان را روی طلبهها باقی گذاشته بودند و آقایان هم به تاسی از اساتیدشان خوب عمل میکردند.
خود اساتید هم در مبارزه فعال بودند و در بعضی از مقاطع هم تبعید میشدند، مثل آقای جنتی که جزء اساتید ما بود و به اسدآیاد همدان تبعید شد و آقای باهنر؟ که به تویسرکان تبعید شد و آقای مشکینی که به ما درس اخلاق میگفت، هم تبعید شد. این دستگیریها صدمه میزد و مدرسه را از اساتید خالی میکرد و با سخت گیری که آقای قدوسی داشت، و به آسانی جایگزین نمیشد و تربیت دوباره استادی که با سلیقه ایشان جور در بیاید، خیلی سخت بود.
* منهای فعالیتهای عام تبلیغی در آن بستر تربیتی مدرسه حقانی و با آن رویکرد شهید قدوسی، کارهای نام و نشاندار مبارزاتیتان چه بود؟
** در واقع همه کارهای ما در راستای انفلاب بود. مبارزات به عنوان یک چیز روتین، طبیعی و عادی برای ماها درآمده بود. مثلاً هیچ وقت نمیشد خانه ماها از عکس امام خالی باشد، با اینکه گاهی میریختند خانه و اگر یک رساله پیدا میکردند، خیلی سخت میگرفتند، اما ما عکس داشتیم. بعضی از دوستان که جزء محارم ما بودند، میآمدند خانه ما، عکس را برمیداشتند و قایم میکردند که چرا اینها را جلو چشم میگذارید، دردسر میشود.
تقریبا همه افراد به این مسیر آمده بودند و با مبانی امام و ایشان آشنا بودند و هر کسی به نحوی که برای او میسر بود فعالیت میکرد. هر کجا به عنوان تبلیغ دینی هم میرفتیم، از امام و از مبارزات امام ترویج و تبلیغ میکردیم. برای نمونه در سال 53 یا 54، در ایام فاطمیه، توسط یکی از رفقا رفتیم الیگودرز تبلیغ، ما اعلام کردیم که میخواهیم برای جوانان در این تابستان کلاس قرآن دایر کنیم، در مسجد حجرهای بود آن را هم گرفتیم و آماده شدیم ولی ساواک نگذاشت ما کلاس دایر کنیم. آخر یکی از معضلاتی که ما در رژیم طاغوت با آن سروکار داشتیم، این بود که بچههای این مملکت قرآن بلد نبودند، نه بچهها، بزرگترها هم بلد نبودند. مجالس فاتحهخوانی هم که برگزار میشد، کسی نمیتوانست قرآن بخواند، یک بچه مکتب رفته میآمد قرآن میخواند.
لذا یک نهضت قرآن آموزی شروع شده بود، ما هم در این برنامه مشغول آموزش قرآن بودیم، بعضی جاها افراد خود احساس مسئولیت میکردند و کار خوب پیش میرفت ولی ما دیدیم جای بدی رفتیم، چون در نهایت ساواک به ما گفت همان آقایان که شما فلان روز مهمانشان بودید به ما گفتند که نگذارید فلانی کلاس قرآن برگزار کند!. خوب یک عده در عالَم خودشان بودند، نه درد دین داشتند و نه درد مردم. البته خدا بیامرزد مرحوم پدر آقای کروبی مرد خوبی بود، ولی مسجد ایشان خالی بود، ما یک شب به اعتبار اینکه ایشان آنجا است رفتیم، کسی هم نبود، دو سه نفر آمدند نماز خواندند و رفتند. ایشان هم در عالم دیگری بود، به شاه و خانوادهاش فحشهایی میداد که مناسب آخوندی نبود.
نوع دیگر از فعالیتهایی که از سالهای 54-55 انجام میشد، جلساتی بود که عمدتاً مخفی برگزار میشد و تلاش میشد از چشم مامورین امنیتی و انتظامی و شهربانی مخفی بماند و ما هم به دور از این نبودیم. من یادم هست، آن زمان خاطرات خانم بوپاشای الجزایری که اخیراً به ایران آمده را میخواندیم و این کتابها آن زمان قاچاق بود و ساواک روی آن حساسیت داشت و ما به صورت مخفی این کارها را میکردیم.
یا گاهی با دانشجویان هم سن و سال خود ارتباط برقرار میکردیم تا اگر سوالی دارند جواب بدهیم و اگر نتوانستیم، خدمت آقای مصباح برسیم و ایشان جواب آنها را بدهند و در آن جلسات به ارزیابی کارهای خود میپرداختیم و سعی میکردیم مسائل پیش خودمان بماند و درز نکند. این کارها و جلسات ادامه داشت تا این که خورد به روزهایی که فرودگاهها بسته شد و نگذاشتند امام بیاید کشور و مدرسه ما هم بسته شد و درس نبود.
البته این را هم بگویم که تا آن روزها اهداف دقیقاً مشخص نبود که مثلاً چکار میخواهیم بکنیم و به کجا میخواهیم برویم. من حتی میگویم حضرت امام هم به این نحو که عمل شد، از قبل ترسیم نکرده بودند.
* چون تصور نمیشد پیروزی بزودی تحقق یابد.
** اصلاً کسی فکر نمیکرد مردم میلیونی بیایند در خیابان و راهپیمایی راه بیندازند و رفراندومهای به این سبکی برگزار شود. تازه سال 54 مرحوم آقای بهشتی و قدوسی و دیگران نشستند، در مدرسه حقانی بازنگری کردند و در آن بازنگری گفتند که ما دنبال این هستیم که یک گروهی آماده کنیم که با گمنامی سربازان اسلام باشند، حتی از تعبیر سرباز هم استفاده نمیکردند، مفهوم آن، این بود که ما دنبال چنین هدفی هستیم و هر کس با این مبنا میخواهد بیاید جلو بیاید. معلوم میشود تازه سال 54 دارد افق روشن میشود و این افق سرباز، برنامه و فدائی میخواهد.
به همین خاطر گزینش جدید و در نتیجه ورود به یک دوره جدید با کاری پر زحمت، آغاز شد. لذا اعلام شد از امروز هر کسی موظف است در 24 ساعت، 8 ساعت کار علمی تحویل دهد. نه 8 ساعت اسمی، بلکه به فرمایش آقای بهشتی، اگر مطالعه میکردید و چهار دقیقه خانم آمد سر یک موضوعی بحث کرد و رفت، یاداشت کنید و از آن زمان کم کنید!. سال 57 گفتند مسائل دارد جدی میشود و ما به یک کار تشکیلاتی مخفی نیاز داریم و ایجاب میکند که دوستان حداکثر در گروه سه نفره جمع شوند و برای کارهایی که در آینده ممکن است نیاز شود، آمادگی پیدا کنند. حدود 10-15 گروه سه نفره از دوستان تشکیل شد و با هم برنامه ریزی کردند اما خیلی زمان نگذشت که تجمع علما در دانشگاه و تجمعات روزانه بختیار را مجبور کرد فرودگاهها را باز کند و حضرت امام بیاید ایران.
آن جلسه یک یا دو بار بیشتر تشکیل نشد و برنامه کاری این جلسات این بود که دوستان ارتباطات خود را به هر نحو ممکن حفظ کنند تا در زمانهایی که لازم بود کار انجام بگیرید، تا این که حضرت امام آمد و آقای قدوسی از همان روز پیام دادند و ما رفتیم تهران و کارها را شروع کردیم و تا به امروز که در خدمت شما هستیم داریم ادامه میدهیم.
منظور این است که کارهای تیمی تشکیلاتی و مخفی، در این حد انجام میشد ولی عمده کارهای ما تبلیغی و کارهای طلبگی و روشن گری مردم از ظلمها و ستمهایی بود که بر دین و مردم مملکت روا شده بود. بخصوص من دو سه سال اخیر تبلیغی خود، غیر از سال 57 را در خطه فیروزآباد بودم، در منطقه شرکت اراضی زده بودند و املاک مردم را از آنها گرفته بودند و روزانه به آنها 20 تومان میدادند لذا خیلی زمینه نارضایتی زیادبود.
به لطف خدا روشنگری اتفاق افتاد و انقلاب آنها زودتر از همه پیروز شد، یعنی ساختمانی که برای ساواک ساخته بودند، قبل از اینکه بروند و در آن مستقر شوند، مردم آن را تخریب کردند، ژاندارمری را از آنجا بیرون کردند و مردم مسلح شدند در حالی که ساواک شیراز هنوز گرفته نشده بود و من وقتی از فیروز آباد رفتم، شاه رفت.
* یعنی قبل از 26 دیماه بود؟
** بله، روزنامهای که نوشت «شاه رفت» را من آن روز در شیراز دیدم، و آن روز که 26 ماه صفر بود، من داشتم از فیروزآباد برمیگشتم، یک ماه بود که ساواک فیروزآباد در معرض عموم قرار گرفته بود و از شهرهای مختلف گروه گروه میآمدند برای بازدید. الان که نگاه میکنیم میبینیم ما واقعاً طبق مبانی امام عمل میکردیم. امام میگوید برخی آمدند از من اجازه جنگ مسلحانه خواستند و من اجازه ندادم و موافق نبودم، میگفتم باید به مردم آگاهی داد. یعنی در واقع به ما اینطور فهمانده شده بود که تا مردم را روشن نکنیم، زمینه پیروزی آماده نمیشود.
به اعتقاد من اگر یک مدیریت طبیعی در جامعه اعمال شود، همه چیز در جای خودش قرار میگیرد و مدیریت برای جامعه آسان میشود. یعنی یک وقت کسی را برای یک مجموعه مدیر میکنیم که دورههایی را طی کرده، کارهایش را بلده، افراد را میشناسد، خوب معلوم است که مدیریت او درست است، تقسیم کار او درست است و نظارت درست است، چون همه چیز را خودش میداند. اما یک دفعه دیگر یک نفر را از پایین بر میداریم و میبریم بالا! خوب او، افراد را نمیشناسد، کار افراد را نمیشناسد، باید به این و آن امتیاز بدهد، آدمهای خاص دور او جمع میشوند و او را خراب میکنند.
حضرت امام هم با یک مدیریت طبیعی در دلها جا گرفت لذا نه تنها من طلبه، بلکه همه کسانی که به حضرت امام و آرمانهای امام معتقد بودند، در این راه فداکاری و گذشت کردند و خیلی از افراد از رفاه خود و جانشان گذشتند تا این که موجب شد یک روشنگری خوب در پهنه کشور بوجود آمد و این زمینه قیام را فراهم کرد، بخصوص در دو سال اخیر یک جهشی در این جهت بوجود آمد که این جهش موجب شد انقلاب به بلوغ رسیده و ثمر دهد.
ما در دنیا امروز انقلابهای مختلفی را میبینیم که ظهور میکنند و بعد هم غروب میکنند، بخاطر اینکه یا رهبر درست حسابی ندارند یا اهداف درستی ندارند یا اینکه خام هستند و روشنگریهای لازم برای مردم صورت نگرفته و انقلاب به بلوغ کامل نرسیده است، وقتی بلوغ کامل نمیشود، نتیجه هم نمیدهد. بنا بر این آن کارهای زیر بنایی که توسط مدرسین قم، بخصوص آن طیف عظیمی که شاگرهای امام بودند و همینطور حوزههای مقدسه علمیه به ویژه حوزه علمیه قم و دیگران انجام دادند، باعث شد که این انقلاب به پیروزی برسد.
* جمع شما طلبههای جوان خودشان این فعالیتها را انجام میدادند یا این که زیر نظر اساتید حوزه انجام میشد؟
** اول خودمان راه افتاده بودیم تا این که یک وقتی دوستان طرحی ریختند که برنامه حوزه را عوض کنند. چون حوزه یک برنامه مدون نداشت و بخاطر همین بیبرنامگی چه وقتها که هدر میرفت و تلف میشد، بچههای مردم با یک عشق و علاقهای میآمدند حوزه و در این جا گم میشدند و چند وقت بعد یک چیز بیفایده و بیحاصلی در میآمدند، میبایست برای این وضع برنامه ریزی میشد. نظام آموزشی حوزه نیز نیاز به اصلاح داشت.
به عنوان مثال عرض میکنم که ما آن زمان خودمان انگلیسی یاد گرفته بودیم، صحبت میکردیم و مقاله مینوشتیم اما حوزه اینطور نبود. خدا آقای مفتح را رحمت کند، فرمود قدر زمانتان را بدانید، ایشان میگفت من روزنامه میخریدم، زیر لباده قایم میکردم تا کسی نبیند! یک روز در مدرسه فیضیه یک آقای بزرگواری گوشه روزنامه را که بیرون آمده بود، دید. آن را گرفت گفت: آقا شیخ، مال امام زمان را میدهی اینها را میخری؟!.
نمونه دیگر این که: بهمن 57، روزی که سفارت اسرائیل را گرفتند، یک گروهبان اسرائیلی به سوی مردم تیراندازی کرد دستگیرش کردند آوردند دادستانی، آن وقت محل استقرار کارهای دادگاهی در مجلس شواری اسلامی بود.ساواکیها را میگرفتند میآوردند و ما با آنها صحبت میکردیم. آن روز ما با آن گروهبان اسرائیلی شروع کردیم به انگلیسی صحبت کردن، خوب حزب اللهیها و جمعی از بازاریان آنجا جمع بودند یکی از آنها به من گفت: شیخ انگلیسی حرف میزدی؟ آخه تو شیخی؟! یعنی آن روز اگر طلبه انگلیسی بلد بود، برای آنها خیلی غیر منتظره بود.
امام میفرماید آن روز هر کس کجتر راه میرفت و شل و ول بود، مقدستر نشان میداد و در آن فضای آن شکلی، خدا امام را فرستاد که جامعه را زنده کند و حیاتی دوباره ببخشد. به هر حال این وضع حوزه بود. اما در مدرسه حقانی به ما اجازه داده بودند که 35 تا 40 دقیقه از آن 8 ساعت مطالعه مدرسه را رادیو گوش کنیم. آن زمان یک رادیوی عربی از فرانسه اخبار پخش میکرد، ما گوش میدادیم که هم عربی ما تقویت بشود و هم اخبار گوش بدهیم. من آن زمان حدود 6 سال در منرل رادیو داشتم اما زنم و پدرم که با هم زندگی میکردیم، نمیدانستند.
* شش سال؟!
** بله! چون در همان جلسات که قبلاً اشاره کردم، مرام نامه مخفی کاری را به ما یاد داده بودند.
* اثر آن مخفی کاری هنوز که باقی نمانده، تا در این مصاحبه تاثیر بگذارد؟!
** نمیدانم اثرش باقی هست یا نه؛ امروز چیزی را مخفی نمیکنم.
بالاخره 6 سال رادیو داشتم تا این که سال 57- 56، روز تحویل سال، گفتیم آن را در بیاریم تا خانواده ببینند، البته این موقع، یک خورده فضا آزاد شده بود. رادیو پیام تبریک شاه را گفت. پدرم گفت این اینجا چکار میکند؟ از اینجا میبری دیگر اینجا نباشد! و باز دیدیم پدر ما هم هنوز با ما همراه نشده است.
خلاصه برای اصلاح در حوزه بنا شد یک جمعی نظرات بزرگان حوزه را در این باره بگیرند به این که نظر شما نسبت به تحول در حوزه چیست و چه برنامههایی برای تحول در حوزه دارید؟ 5 نفری وقت میگرفتیم و مثلاً خدمت آقای منتظری میرسیدیم، خدمت آقای نوری میرسیدیم، نظرات آنها را میگرفتیم و در یک جمعی آنها را جمع بندی میکردیم که چکار بکنیم. یک مقداری هم فیشبرداری کردیم و روی آنها کار میکردیم که مرحوم آقای قدوسی پیام دادند که برویم تهران.
* در آن سالهای مبارزه اعلامیه حضرت امام چطور بدست شما میرسید؟
** آن زمان بنا این بود که نفهمیم اعلامیه امام چطور بدست ما میرسد! چون یک وقت آدم را میبردند، ساواک، فشار زیاد میآوردند و تحمل هم نمیتوانست بکند، لو میداد. ولی اگر نمیدانست از کجا آمده، میگفت نمیدانم. خدا رحمت شهید شاکر میگفت در مدرسه فیضیه گرفتنم و به من میگفتندند چقدر شهریه میگیری؟ گفتم مثلا اینقدر میگیرم.
گفتند بگو از هرکدام از مراجع چقدر میگیری؟ گفتم نمیدانم. گفتند تو چقدر خنگی که نمیدانی از هرکدام از آقایان چقدر میگیری. گفت من چقدر خوشحال شدم که اینها به من گفتند خنگ!. تا بتوانم از دست آنها خلاص شوم. چون ما واقعا شهریه به صورت معمول نمیگرفتیم و نمیدانستیم از هر کدام از آقایان چقدر به ما دادند! مرحوم آقای قدوسی صدا میزدند بیا شهریه بگیر و برو، واقعا نمیدانستیم چقدر از چه کسانی است. اعلامیهها را هم ما مقید بودیم ندانیم از کجا میآید.
* جنابعالی 10-15 سال قبل از انقلاب در فضای انقلاب بودید و 35 سال بعد انقلاب هم که در مراکز و نهادها مختلف خدمت کردید. لابد یک آرزوها و اهداف و لو غیر مدون در ذهنتان بود بفرمایید، چقدر از آنها محقق شده و الآن کجا ایستاده ایم؟
** این که الآن کجا ایستادهایم خیلی حرف میخواهد ولی بر اساس اعتقادات امام نسبت به ولایت فقیه، پس از پیروزی انقلاب یک باب جدیدی در دنیا باز شد که کشوری نه تنها بتواند بر اساس آموزههای دینی، روی پای خودش بایستد و بر اساس مبانی دینی مردم را اداره کند، بلکه تا آنجا که صدای او میرسد، به سایر کشورها هم خط و ربط بدهد. این چکیده اهداف امام است. حالا اگر کسی میگوید سیاسیت پدر سوختگی است بگوید.
سیاستی که ما داریم اینطور نیست. یک آقایی که من اسمش را نمیآورم و ما از اولین سفر تبلیغی با ایشان آشنا شدیم و رفیق بودیم، سال 66 آمد همدان و من آن وقت رئیس دادگاه انقلاب همدان بودم و خیلی وقت بود که همدیگر را ندیده بودیم و ایشان خیلی سیاسی شده بودند، من به ایشان گفتم یک قاضی هستم که این گوشه دارم قضاوت میکنم و از آن سیاست کاریهای شما خیلی بدم میآید. گفت چرا؟ گفتم شما سیاسی نیستید، سیاسیکاری میکنید و من از این بدم میآید.
امام فرمود سیاست ما عین دیانت ماست، ما سیاستهای مان را میآوریم در وزارتخانهها در دادگاهها اعمال میکنیم و در جای جای کشور خود سیاستهای دینی را اعمال میکنیم و این یک چیزی است که از اول جزء افکار بلند امام بود و با تمام وجود هم روی این مبنا ایستادند و دفاع کردند، و ما الآن غبطه میخوریم به حالات خودمان در دهه اول انقلاب. ما گاهی از خانه بیرون میرفتیم و امید برگشت نداشتیم. من گاهی یک هفته برای کار میرفتم و خانواده من نمیدانستند کجا رفتهام و امکان ارتباط و خبر دادن هم نبود.
در بحران سال 60-61 آقای قدوسی میگفتند فلان جا پرونده منافقین رسیده نشده، یکی برود آن را رسیدگی کند و ما میرفتیم. نمونه آن شاهرود بود. من گفتم یک بلیط بگیرد، من میروم. با اتوبوس رفتم شاهرود پیاده شدم و یک هفته تمام پرونده مفافقین را رسیدگی کردم و همراه نماینده شاهرود آقای معصومی که یک روحانی بود برگشتم. برای اینکه نظام حاضر نبود هزینه رفت و برگشت یک قاضی را بدهد که پرونده منافقین را رسیدگی کند. این کارها را ما بر اساس مبانی امام انجام میدادیم و آن خیلی برای ما شیرین بود و اگر سوسویی از آن، امروز باقی مانده، بخاطر خلوص امام، خلوص شاگردان امام، خلوص پیروان راستین امام و خلوص آن شهدایی بود که خونشان پای این انقلاب ریخته شده است.
از آنجا باقی مانده که ما میخواستیم این صدا را بلند کنیم که میشود متدین بود و حکومتداری کرد، میشود متدین بود و بر اساس دین جامعه را هدایت کرد. جامعه سالم بود، رشوه نداشت، فساد نداشت، فضا سالم بود. ما اخیراً به این چیزها مبتلا شدیم. من رئیس دادگاه انقلاب یک جایی بودم و یک آقایی از دادگستری آمده بود و گفت شما بیاید با هم یک انجمن اسلامی تشکیل بدهیم، من گفتنم اگر هر یک از افراد زیر مجموعههای من از انجمن اسلامی شما نباشند من همین الان بیرونشان میکنم. یعنی اینطوری فکر میکردیم، واقعا هم اینطوری بود.
کسی غیر از این نبود، و ما آنجا موفق بودیم، خوشحال هم هستیم. البته حتی اگر امروز نظام شکست به خورد نباید بگوییم ما ضرر کردیم، برای این که در طول 30 سال تجربه، یک نمونه باقی گذاشتیم به عنوان «حکومت دینی». البته در یک جامعه این شکلی باید فساد کم باشد اما نمیشود فساد نباشد، مدینه فاضله ممکن نیست چون شیطان گفته: «فَبِعِزَّتِکَ لَاُغْوِیَنَّهُمْ اَجْمَعین اِلاَّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصین». ما اگر موفق باشیم، فسادمان کم است. من حدود ده سال پیش در بعضی از استانها با علما گفت و گو میکردم که چرا بچههای شما با شما همراهی نمیکنند و خانواده شما مثل شما رای نمیدهند و چرا پوشش بچههای شما، پسرهایتان، دخترهایتان و بچههای خواهرتان این طور است؟ چرا ما در خانههایمان موفق نیستیم؟ چون آنچه میگوییم، عمل نمیکنیم، اگر به آن عمل نمیکنیم، توقع نداشته باشیم مردم مثل ما باشند. اگر مشکل از خود ما است، بیایید خودمان را درست کنیم و اگر خودمان را درست نکنیم از دیگران توقع نداشته باشیم.
به آنها گفتم من رفتم در یک استانی، فرمانده نیروی انتظامی با مسئول عقیدتی نیروی انتظامی آمدند من را بدرقه کنند، یکی از دوستان همراه ما بود، خانواده آنها به احترام ایشان آمده بودند. ما دو تیپ بچه دیدیم، یک سری یک شکل بودند و سری دیگر یک شکل دیگر. ما فکر کردیم آنها که شکل مناسبی ندارند بچههای فرمانده نیروی انتظامی و آن دیگری بچههای آخوند هستند اما اشتباه فکر کردیم چون برعکس بود. البته همسر آن فرماند نیروی انتظامی دختر یکی از روحانیون خوب بود و بچههای او اصلاحشان را از آنجا گرفته بودند اما آن روحانی مسول عقیدتی، بنده خدا نتوانسته بود موفق شود.
ما اگر حتی اگر در اینجاها، شکست بخوریم ولی تجربه پشت سرمان تجربه بسیار خوب و ماندگاری است و در دنیا حرفمان را زدیم و به دنیا منتقل کردیم. حالا اگر دنیا نمیگیرد و انقلابهای خام انجام میدهد، مساله دیگری است. بسا دست خود دشمن در کار باشد که تظاهر به پیروزی کند و بعد آن را خنثی نماید. ولی ما در این مملکت غرق در نعمتیم، نمیدانیم چه خبر است.
توطئهها و فتنهها یکی پس از دیگری از روز اول تا حالا بوده، از امیر انتظام تا دولت موقت تا امروز. هر روز توطئه، هر ماه توطئه، هر سال توطئه، اما به جایی نرسید. آنچه را که بدست آوردیم، خودمان نمیشناسیم ولی همین مقدر که دشمن از آن هراس دارد، معلوم است که چیز بزرگی است و حرکت با ارزشی است.
وضعیت حجاب آن روز را که تا یکسال و نیم بعد انقلاب هم ادامه داشت تغییر دادیم و از آن وضعیت نجات پیدا کردیم، لاله زار تهران را تبدیل به خیابان ولیعصر کردیم. البته مظاهر فتنهها هم رو به گسترش است، ارتباطی که امروز وجود دارد، آن روز نبود و تبلیغاتی که امروز وجود دارد، این تهاجم امواج که از سراسر دنیا بر سر ما میریزد و از کوچولوها تا پیرمردها را گرفته، آن روز نبود اما در مقابل همه اینها ایستادگی کردیم و این یک ارزش است و نباید دست آوردها را کوچک بشماریم.
چنان که نباید مغرور هم شد ولی کار بزرگ و با ارزشی انجام شده است. منظور اینکه ما از کارهای انجام شده خوشحال هستیم و بیش از آنچه در این مقطع تاریخی میشد انجام داد انجام دادیم. البته فرصتها را هم از دست دادیم و نباید آن را نادیده گرفت. جهت آن هم این است که ما برای این کار پیشبینی نکرده بودیم، مهیا نبودیم و کادر نداشتیم. منافقین انتظار داشتند که رئیس جمهوری این مملکت را به عهده بگیرند و کل کار کشور به عهده آنها باشد، میگفتند ما تشکیلات داریم شما تشکلات ندارید.
ما آمادگی نداشتیم، اول انقلاب ارتشها را فرستادیم هر کسی برود شهر خودش، تانکهای اهواز را فرستادیم زاهدان و وقتی حمله کردند تا خودمان را آماده دفاع کنیم، کلی زمان از ما گرفت و کلی هم زمین از ما گرفتند، تا ذره ذره توانستیم از آنها پس بگیریم. بخشی از آن مربوط به دولت موقت است. میگفتند اینها هزینه نگهداری دارد پس بفرستیم بروند.
راهپیمایی میکردند و تا آقامتگاه امام هم آمدند که ارتش باید منحل گردد، اما امام راه نداد و فرمود ارتش باید بماند، اصلاح و مکتبی شود. خلاصه به برکت خون شهدا و اخلاص آنها، خدا توفیق داد و در یک دوره کوتاهی این سری مسائل جمع و جور شد. جنگ احزاب علیه ما بود و ما موفق شدیم. نباید ناراضی باشیم.
این را عرض بکنم که ما زجر زیاد کشیدیم ولی نسل خوشبختی بودیم، به چیزهایی رسیدیم که فکرش را نکرده بودیم. ما فکر حکومت اسلامی را نکرده بودیم. امام فقط تئوری دادند و حکومت اسلامی را تدریس کردند، اما خیلی روشن نبود و خیلی از زوایا برای ما معلوم نبود. فکر نمیکردیم بر اساس اسلام حکومت بر رضای خدا تشکیل دهیم و مردم در انتخابات میلیونی به آن رای دهند، بچههای آنها رای دهند و هستی خود را فدا کنند. به ما در کوچه پس کوچههای قم متلک میگفتند، با گوش خودم شنیدم به ما میگفتند.
ولی به برکت این انقلاب همه اینها دگرگون شد و هیچ کاری نشد و که بگویند بکنید و ما بگوییم نمیتوانیم. این هم یکی از هنرهای امام بود که نسل ما این گونه ساخت. من 27 سالم بود، هر کدام از استانها که میگفتند مشکل نفاق دارد و حل نشده، میگفتند، فلانی را بفرستید میرود حلش کند. میرفتیم شش ماه آنجا میماندیم و حل میکردیم بر میگشتیم. 27 سالم بود و سوادم به اندازههای بچههای خودمون که الان هستند هم نبود.
من به دامادم و پسرم که طلبه هستند میگویم، کار نشد ندارد. منافقین کاخ گلستان را اشغال کرده بودند، ما دست خالی و با یکی از دوستان بلند شدیم رفتیم کاخ گلستان مستقر شدیم تا از دستشان در آوردیم، همه آنها تفنک به دست بودند، هیچ واهمهای هم نداشتیم مثلاً ممکن است شب ما را بکشند، اصلا به این چیزها فکر نمیکردیم.