دکتر مرتضی شیرودی/ سردبیر فصلنامه پژوهش سیاست اسلامی
واژه صهیونیسم، از آن جهت که به گرایشها و سازمانهای سیاسی ناهمگونی اشاره دارد که گاه در هدفها، دیدگاههای تاریخی، مبانی قومی، دینی و طبقاتیشان تضاد دارند، اصطلاحی است که به دشواری میتوان تعریف جامعی از آن ارائه داد. این واژه، معمولا همراه با یک صفت به کار میرود که قلمرو معنای آن را محدود میسازد، مانند صهیونیسم کارگری، صهیونیسم مسیحی، صهیونیسم فرهنگی. مشهورترین تقسیم صهیونیسم، طبقهبندی آن به دو بخش سیاسی و مذهبی است. صهیونیسم مذهبی، بیشتر به وسیله عرفای یهودی بیان شده و به آرزوی بزرگ و انتظار قائم یهودیت مربوط میشود. صهیونیسم مذهبی، بیگانه و به دور از هر نوع برنامه سیاسی برای ایجاد یک دولت یا هر نوع سلطهای بر فلسطین است. آنها هرگز رفتاری دال بر علاقه به درگیری با مردم غرب (مسلمان یا مسیحی) از خود نشان ندادهاند. اما صهیونیسم سیاسی که با تئودور هرتسل شکل گرفت، نسبت به خدا شکاک است و حتی علیه یهودیانی که یهودیت را به عنوان یک مذهب تعریف میکنند، مبارزه میکند. از دیدگاه صهیونیسم سیاسی، یهودیان قبل از هر چیز یک قوم هستند و از این رو یهودیان غیر قابل ادغام و جذب در ملتهای دیگر هستند، آنها باید در یک سرزمین خالی و بیمدعی مستقر شوند که این مفهوم خالی و بیمدعی گویای این مطلب است که نباید به مردم بومی اهمیت داد و آنها را به حساب آورد.
صهیونیسم برآمده از بحرانهای تاریخی یهود است. با مرور تاریخی شکلگیری صهیونیسم به وضوح میتوان تاثیر بحرانهای تاریخی یهود را کشف کرد.
صهیونیستها مدعیاند که صهیونیسم، پاسخی به یهودآزاری در طول تاریخ است. آنان یهودآزاری را بلایی میدانند که تنها در پناه یک دولت یهودی میتوان به آن خاتمه داد، رهبران صهیونیسم برای اینکه با بهانه یهودآزاری بتوانند به دولت مستقل یهودی دست پیدا کنند، خود در صدد فراهم آوردن زمینههای آزار یهود برآمدند. به عنوان نمونه، دیوید بن گورین (David Ben Gurien) ـ نخستین نخستوزیر رژیم صهیونیستی اعتراف کرده است: «اگر قدرت داشتم، عدهای یهودی را به کشورهای مختلف میفرستادم تا یهودآزاری را تعمدا به وجود آورند.»
در اواخر قرن شانزدهم و در طول قرن هفدهم، انگلستان پس از بین بردن نفوذ اسپانیا، به مهمترین قدرت استعماری تبدیل شد و به انباشت ثروتهای بیحساب از طریق سلطه بر سرزمینهای جهان دست زد و از این سرزمینها، یهودیان را که از تجار و سرمایهداران محسوب میشدند، اخراج کرد و تجار بومی مسیحی را جایگزین تجار یهودی کرد و خاندان متمول مسیحی نیز جاری رباخواران یهودی را گرفتند. این دسته از یهودیان که اشکنازی نامیده میشدند، به لهستان و مناطقی در آلمان کوچ کردند، به حدی که تقریبا از غرب اروپا تخلیه شدند. بخش دیگر یهودیان که سفاردی خوانده میشدند، از اسپانیا و پرتغال طرد شدند و در دولت عثمانی، هلند و پارهای بنادر در فرانسه استقرار یافتند. نخبگان سفاردی از آن جهت که در امور بانکداری پیشرفته تبحر داشتند، به سهولت توانستند به عملیات تجاری در سطح جهان مبادرت ورزند و از این رهگذر، به ایفای نقش در اقتصاد جهان بپردازند. این خانه به دوشیها به شکلگیری نوعی از صهیونیسم یا صهیونیسم مسیحی انجامید. صهیونیسم مسیحی، صهیونیسم را به مسیحیت پیوند زد. همه اینها در حالی بود که صهیونیسم مسیحی در مشرق زمین وجود نداشت، بلکه عربهای مسیحی نظیر کاتولیکها و ارتدوکسها با صهیونیسم به مخالفت برخاستند. اندیشه صهیونیسم با زمینه مسیحی، در انگلستان و کشورهای پروتستان تولد یافت و بر پایه اعتقاد به بازگشت مسیح نجاتبخش استوار شد، ایمانآورندگان به این ایده، بر این باورند که نجات امکانپذیر نیست، مگر اینکه یهودیان فلسطین را بازپس گیرند.
قرن هجدم، شاهد تراکم سرمایهها و تسلط مالکیت مطلق، با سوگیری سودگرایانه در بیشتر مناطق غرب، مرکز و تا حدودی شرق اروپاست در این مرحله، صهیونیسم دیگر تنها بر ادله دینی استوار نبود، بلکه یک شعبه لائیک، تجاری و ژئوپلتیک به خود گرفت. این مرحله، شاهد شکلگیری صهیونیسم فرهنگی غیر یهودی است، زیرا در آن زمان فراگیری زبان عبری رو به افزایش نهاد. همچنین هنرمندان غربی با ولع فراوان به موضوعات مربوط به مساله یهود پرداختند. فیلسوفانی چون جان لاک (John Locke) اسحاق نیوتن (Isaac Newton)، دیوید هارتلی (David Hartly) و پرستلی (Prisetly) در نوشتههای خود تمایلات صهیونیستی از خود بروز میدادند، حتی برخی فیلسوفان رمانتیک مانند روسو (Rousseau) از اندیشههای صهیونیسم دفاع کردند، ولی مهمترین تحول فکری در اندیشه صهیونیسم، پیدایی اندیشه رومانتیسم آلمانی بود، زمانی که تفکر ملت ارگانیک را عنوان کرد. یکی از اساسیترین ویژگیهای این تفکر، طرد عناصر بیگانه چون یهودیان است. تفکر ملت ارگانیک، هم مبنای فلسفی اندیشه صهیونیسم و هم مبنای اندیشه یهودستیزی را تشکیل میداد. چهبسا صهیونیسم در این مرحله، در حالت تامل و چارهاندیشی فرو رفته بود؛ زیرا اروپا در وضعیت انتقالی به سر میبرد، طرحهای گوناگون استعمار یا راکد مانده یا همچنان در حال دور زدن دولت عثمانی بود. در قرن نوزدهم وضع یهودیان در بیشتر دول اروپای غربی تا حد زیادی رو به بهبودی نهاد؛ به طوری که بسیاری به صدور قوانین گوناگون دست زدند که به آزادسازی آنان و مساوات با دیگر شهروندان انجامید. پیدایش صهیونیسم با زمینهای رمانتیک و ارگانیک، به معنای برافتادن صهیونیسم با زمینه مسیحی نیست؛ زیرا با وجود ازدیاد لائیکگرایی جامعه غربی، زمینه مسیحی صهیونیسم، بیش از پیش گسترش یافت و رمانتیکگرایی موجب پیدایش ملت ارگانیک یهود شد، بنابراین مهمترین سازمان صهیونیسم مسیحی آن زمان به منظور گسترش و نشر مسیحیت میان یهودیان، انگلیسیها و یهودیان دولت عثمانی پا گرفت که نام انجمن یهود به آن اطلاق میشد. انجمن مذکور برای مسیحیان صهیونیست چون لرد شافتسبری (Shuftsbry) به منزله یک تریبون شد. شافتسبری عنوان میکرد: «هر ملت باید وطن داشته باشد، سرزمین کهن از آن ملت کهن است» که بعدها این شعار به وطنی بیملت برای ملتی بیوطن تغییر یافت. به عقیده او، این نژاد زجر دیده عبری ماهر و پرتلاش با بازگشت به فلسطین میتوانند با کمترین امکانات در خوشبختی زندگی کنند.
در اواخر قرن نوزدهم برخی شخصیتهای یهودی چون هرتسل برخلاف صهیونیسم مذهبی که معتقدند مسیح ظهور خواهد کرد و با گردآوری یهودیان یک حکومت واحد جهانی را تشکیل خواهد داد و یهود را از این فلاکت نجات میدهد، مطرح کرد که باید یهودیان را در موطن اصلیشان (فلسطین) گرد آورد تا زمینه ظهور مسیح فراهم آید. هرتسل در کتاب حکومت یهود، بر اندیشه ایجاد ملت مستقل یهود تاکید کرد، از این رو سازمانی هم که در کنگره اول صهیونیسم 1898/1276 در شهر بال سوئیس به ریاست هرتسل تشکیل شد، تحقق این آرمان را مدنظر قرار داد.
البته صهیونیستها معتقد بودند اقداماتی چون مهاجرت و اسکان یهودیان، حلال مشکل یهود نیست، بلکه تحقق این امر، نیازمند پشتوانه و حمایت بینالمللی است، بنابراین بعد از کنگره اول، کنگرههای دیگری در شهرهای مختلف سوئیس و... تشکیل شد و اقداماتی در خصوص جلب حمایتهای بینالمللی انجام گرفت، اما تا کنگره یازدهم نتیجهای در این زمینه حاصل نشد.
در اوایل قرن بیستم وایزمن که ریاست کل سازمان جهانی صهیونیسم را بر عهده داشت، با شروع جنگ جهانی اول دریافت که منافع صهیونیسم و انگلستان دارای اشتراکاتی است، بنابراین با مشاهده شکست قریبالوقوع آلمان، از آن کشور فاصله گرفت و به انگلستان روی آورد. جنگ جهانی اول یک فرصت طلایی برای صهیونیسم به وجود آورد؛ زیرا امپراتوری عثمانی، یعنی مهمترین مانع تاسیس دولت یهودی فروپاشید و در مقابل، انگلستان پرحرارتر از گذشته به حمایت از خواستههای ـ صهیونیستها پرداخت. از این رو، وایزمن با انگلستان وارد مذاکره شد و تقاضای خود مبنی بر تشکیل دولت مستقل یهودی در فلسطین را مطرح کرد که این مذاکره منجر به صدور اعلامیه بالفور یا موافقت دولت انگلیس با درخواست صهیونیستها در سال 1917/1296 شد. اعلامیه بالفور ناشی از اشتراک منافع صهیونیستها و انگلیسیها بود؛ زیرا انگلیس برای حفظ منافع خویش در کانال سوئز و مصر و به دلیل ورود عثمانی به جنگ به سود آلمان و حمله آلمانیها به کانال سوئز و به پاس قدردانی از کمکهای مادی و معنوی یهودیان جهان به انگلیس و اهداف جنگی آن کشور در جنگ جهانی اول و در پاسخ به تلاشهای یهودیان آمریکا برای پیوستن آن کشور به انگلیس در این جنگ و همچنین به منظور کسب حمایت یهودیان روسیه برای جلوگیری از تسلیم شدن انگلیس به متحدان (آلمان، عثمانی، ژاپن و...) و نیز برای خنثی کردن توطئه آلمان در جذب و جلب پشتیبانی صهیونیسم و سرانجام برای قدردانی از خدمات وایزمن در پیشبرد اهداف جنگی دولتهای متفق (انگلیس، فرانسه، روسیه و...) به حمایت جدی از هدفها و خواستههای صهیونیستی پرداخت. جنگ جهانی اول با پیروزی متفقین به پایان رسید و در سال 1919/1298 پیمان تاسیس جامعه ملل در کنگره ورسای به امضای کشورهای متفق رسید. براساس ماده 22 اساسنامه جامعه ملل، مستعمرات متحدان، تحت قیومیت دول متفق قرار گرفت؛ زیرا به عقیده موسسان جامعه ملل، سکنه آن نقاط، به لحاظ اوضاع سخت زمانه، توانایی اداره خود را نداشتند، بنابراین میبایست تا زمانی که بتوانند خود را اداره کنند، تحت قیومیت یک دولت قیم میبودند. اختلاف میان انگلیس و فرانسه درباره توافقنامه سایکسپیکو درباره چگونگی اداره فلسطین توسط یک رژیم بینالمللی و چگونگی اجرای اعلامیه بالفور، منجر به برپایی اجلاس شورای عالی متفقین در سانریمو (1920/1299) شد که براساس آن، سوریه و لبنان تحت سرپرستی فرانسه و عراق و فلسطین به شرط اجرای وعده بالفور در قیومیت انگلیس قرار گرفتند. قیومیت انگلیس بر فلسطین، به سیل مهاجرت یهودیان به فلسطین انجامید و در مقابل، حقوق مردم بومی (عربهای فلسطینی) نادیده گرفته شد. رفتار انگلیس با مفاد اعلامیه بالفور و محتوای حکم قیومیت جامعه ملل که رعایت حقوق مردم بومی فلسطین بود، مغایرت داشت، بنابراین این رفتار منجر به اختلاف و درگیری شدید بین یهودیان و اعراب شد و این اوضاع نابهسامان فلسطین موجب شد که انگلیس از اداره آن منطقه عاجز مانده و مساله فلسطین را در سال 1947/1326 به سازمان ملل واگذار کند.
بحران سیاسی
اندیشه واهی نژاد برتر و برگزیده که در قرن اخیر صهیونیسم جهانی از پرچمداران اصلی آن است، در گذشته نیز بین طواف و اقوام یهودی وجود داشته، اما این مساله توسط صهیونیستها چنان غلظت یافته و در سایه آن، چنان اعمال ضد بشری صورت میگیرد که حتی موجب اعتراض شدید یهودیت شده است. صهیونیستها با استناد به کتاب تلمود، معتقدند که ارواح یهود از ارواح دیگر افضل هستند؛ زیرا ارواح یهودی جزئی از خداوند هستند. آنها نزد خدا عزیزترند. در حالی که ارواح دیگر شیطانی و مانند ارواح حیوانات هستند. بهشت مخصوص یهود است و هیچ کس به جز آنها وارد بهشت نمیشود، ولی جهنم جایگاه مسیحیان و مسلمانان است. همچنین میگویند بر یهود لازم است که املاک دیگران را خریداری کند تا آنها صاحب ملک نباشند و همیشه سلطه اقتصادی در اختیار یهود باشد. خصیصه نژادپرستی صهیونیستها باعث شده که هیچ گاه غیر خود را قبول نکنند و براساس همین خصایص در هر جای دنیا که باشند، موجبات آزار و اذیت همسایگان خود را فراهم میکنند. یهودیهای صهیونیست که از حرص و ولع برای تسلط بر دیگران و فرمانروایی بر آنها برخوردارند، در طول تاریخ خود، همیشه در درگیری با انسانهای دیگر در کشورهای مختلف به سر بردهاند.
صهیونیسم، سیاست تبعیض نژادی و نژاد برتر را با توجه به گستره نفوذش در رسانههای گروهی، در بسیاری از کشورها، حتی در کشورهای به اصطلاح متمدن و مترقی اروپایی، به خصوص آمریکا و حتی انگلستان، فرانسه و... پیاده کردهاند و هزاران مشکل برای تودهها، به دلیل رنگ، نژاد و... به وجود آوردهاند و در صدد نسلزدایی آنان نیز برآمدهاند که آثار و شواهدش در جهان مشهود است. افکار پوچ نژادپرستانه موجب شده که صهیونیستها، پس از اشغال تدریجی سرزمین فلسطین، هیچ گاه تاب تحمل وجود ساکنان اصلی و صاحبان واقعی و حقیقی آن سامان را نداشته باشند و به طرق مختلف و با انواع توطئهها در صدد کشتار، اخراج و آوارگی مردم آن سرزمینها برانید؛ تا جایی که هزاران انسان را مثله کرده، به قتل رسانده و خانههای آنان را بر سرشان خراب کرده، میلیونها نفر را بیخانمان و از دیارشان اخراج و راهی بیابانها و کوهها کردهاند. صهیونیستها در فلسطین اشغالی، به اشکال مختلف تبعیض نژادی را پیاده کردهاند. از جمله زمینهای فلسطین اشغالی را به طور عمده متعلق به بنیاد یهودی میدانند و از جانب آژانس یهود، سرپرستی آنها را بر عهده گرفتهاند. این بنیاد که یکی از تشکیلات جنبش صهیونیستی است، سیاستهای نژادپرستانه را رهبری میکند و گاه اقامت یا دایر کردن محل کسب و گاهی اشتغال غیر یهودیان در زمینهای خودشان را ممنوع میکند و به این سیاست، پشتوانه قانونی میدهد و از سوی دستگاههای اجرایی رژیم صهیونیستی حمایت میشود. این محدودیتها با شیوههای نژادپرستانه به همه غیر یهودیان تحمیل میشود.
رژیم صهیونیستی پس از تشکیل، براساس اصول تفکر توسعهطلبانه و نژادپرستانه خود، به منظور تخلیه فلسطین از ساکنان اصلی آن، سیاستهایی را علاوه بر موارد فوق در پیش گرفت. این رژیم با تشکیل سازمان واکنش سریع شهری در سال 1945/1324 در تمام زمینههای زندگی فلسطینی، از نظارت برنامهها گرفته تا حبس و مسدود کردن آزادی و رفت و آمد، تبعید ساکنان عرب به خارج به دخالت پرداخت. رژیم صهیونیستی با اعمال سیاستهای اقتصادی، باعث به هم ریختگی اوضاع اقتصادی مناطق عربی اشغالی شد و در نتیجه، توان اقتصادی اعراب در خدمت این رژیم درآمد. صهیونیستها از ترس اینکه کارگران بیکار عرب بر اثر فشار اقتصادی دست به شورش و انقلاب بزنند، آنها را در بعضی از پروژههای اقتصادی کوتاهمدت به کار گرفتند، اما بعد از مدتی آنها را نیز اخراج کردند، این سیاست، با این هدف اجرا شد که اعراب سرزمینهای اشغالی برای پیدا کردن کار مجبور شوند به خارج از این سرزمینها مهاجرت کنند. مهاجرت اعراب موجب میشد که خانه و کاشانه آنها، براساس قوانین سازمان واکنش سریع شهری، مصادره شود و این به آن معنا بود که عربهایی که از فلسطین خارج میشوند، دیگر حق برگشتن ندارند؛ چرا که دیگر حق و حقوقی در آنجا نداشتند. این سیاست با هدف تخلیه اراضی از ساکنان اصلی آنها اعمال میشود. به هر روی، عقیده صهیونیستی بر آن است که برای حل مشکل افزایش تقاضای ناشی از رشد جمعیت فلسطینی راهی جز این، پیش روی رژیم صهیونیستی نمانده است؟!
بحران فرهنگی
رژیم صهیونیستی جامعهای است که از طریق کوچاندن و گرد آوردن گروههای مختلف یهودی از این سو و آن سو، تشکل یافته، بنابراین از زمان تشکیل این رژیم، تنشهایی میان گروههای مختلف یهودی وجود داشته و به مرور زمان این تنشها قوت گرفته، از جمله بحرانهایی که رژیم صهیونیستی با آنها مواجه است، وجود تبعیض میان گروههای مختلف جامعه یهودی است؛ یعنی تبعیض میان یهودیان و درگیری میان یهودیان غربی و شرقی و از سوی دیگر، تبعیض بر ضد اعراب از سوی یهودیان و درگیری میان یهودیان متعصب و یهودیان مذهبی.
تبعیض بین یهودیان سفاردی که از شرق به سرزمینهای اشغالی کوچ کردهاند، با یهودیان اشکنازی که از غرب مهاجرت کردهاند، ریشه در زمانهای گذشته دارد. زمانی که اشکنازیها به سرزمینهای اشغالی وارد شدند، به واسطه اینکه ثروتمند و مرفه بودند، یهودیان سفاردی را به چشم حقارت مینگریستند. آنها با ورود به سرزمینهای اشغالی، سازمانها و موسسات آموزشی، اقتصادی و اجتماعی ویژه خود را برپا کردند و به تدریج، سلطه سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را به دست گرفتند و اکنون نیز چنین است. در جامعه صهیونیستی، یهودیان شرقی همواره ابزاری هستند برای یهودیان غربی چرا که به عنوان مثال، برای حضور در خطوط اول جبهههای جنگ، یهودیان شرقی فرستاده میشوند و به لحاظ اینکه در وزارت پلیس بیشتر یهودیان شرقی حضور دارند، ماموریت سرکوبی مخالفان این رژیم، توسط آنها صورت میگیرد. در حالی که مناصب عالی فرماندهی ارتش در دست یهودیان اشکنازی است. از این رو، با قوت گرفتن انتقاضه و تنگتر شدن عرصه بر صهیونیستها، تحمیل خسارتهای فراوان و ایجاد ناامنی از سوی مبارزان فلسطینی، بحرانهای شدیدی در سطح نیروهای سیاسی و نظامی رژیم صهیونیستی به وجود آمده و این امر، سیاستهای این رژیم را با چالش مواجه کرده؛ به ویژه در سالهای اخیر، این اختلافات در تظاهرات صهیونیستی، اعلام عدم همکاری نیروهای نظامی با دولت و... تبلور یافته است.
دولت صهیونیستی به عنوان دولتی برای همه یهودیان پا گرفته و در زمانی که یهودیان اقلیت کوچکی را در فلسطین تشکیل میدادند، جنبش صهیونیسم جهانی در تمام دنیا، شعار عدم سلطه قومی بر قوم دیگر، برابری و مساوات را سر میداد تا افکار عمومی را با خود همراه سازد، اما همین که تعداد یهودیان در فلسطین افزایش پیدا کرد، صهیونیستها شعارهای خود را دگرگون کردند و مدعی شدند که یهودیان تنها گروهی هستند که میتوان آنها را فلسطینی دانست. از این رو، از همان زمان تبعیض بین اعراب فلسطینی (مالکان اصلی آن سرزمین) با یهودیان صهیونیست آغاز شد و اقدامات گستردهای در خصوص اخراج آنان از وطنشان صورت گرفت. با افزایش تجاوزات به ساکنان اصلی فلسطین، درگیری بین آنها شروع شد و ادامه یافت، ولی اعمال سیاستهای خشونتآمیز رژیم صهیونیستی موجب پیدایش انتفاضه، عملیات شهادتطلبانه و... شد، این قضیه بحران جدی برای آن رژیم فراهم ساخت.
صهیونیستها برای اینکه حکومت مستقلی برای خود ایجاد کنند، دین یهود را دستاویز قرار دادند و با ایدههای ارض موعود، قوم برگزیده و... به آرمان سیاسی خود در تشکیل یک حکومت مستقل دست یافتند. با این وصف، از همان ابتدا تناقض عمیقی میان بنیانهای فکری صهیونیسمهای سیاسی و مذهبی بوده و با رفتارهای غیر مذهبی و ضد دینی صهیونیستهای سیاسی، این تناقضات به شدت آشکار شده و تبدیل به بحران اجتماعی شد. صهیونیستها برای مقابله با یهودیان متدین، تفکر جدایی دین از سیاست را تقویت کردند و در تشکیل دولت صهیونیست نیز بر پایه تفکر علمانی (تفکر جدایی دین از سیاست) عمل کردهاند و آن تفکر را برای در حاشیه نگه داشتن صبغه دینی یهود، زنده نگه داشتند، اما یهودیان مذهبی، با وجود فشارهایی که از سوی صهیونیستها متحمل میشوند، همواره سیاستهای آنان را به چالش میکشند و رفتارهای صهیونیستی را متعارض با دین حضرت موسی(ع) و مسیح(ع) میدانند.
از مهمترین احزاب سیاسی رژیم صهیونیستی، حزب کارگری سوسیالیستی و حزب لیکود است که در عرصه قدرت، رقبای جدی به شمار میروند. احزاب مذکور در سیاستهای خود در تعارض با هم هستند. حزب لیکود در راستای تحقق اهداف رژیم صهیونیستی، قائل به شیوههای مختلف استفاده از زور و خشونت است و تنها راه پیشبرد اهداف رژیم صهیونیستی را در سرکوب مخالفان، با شیوههای اِعمال خشونت نظامی میداند. در صورتی که حزب کار، کمی متعادلتر از لیکود است و به کارگیری خشونت را تنها راهحل فرض نمیکند و معتقد است با مذاکره و حتی دادن امتیاز به اعراب میشود صلح و امنیت را برای یهودیان به ارمغان آورد. حزب کار گرایش شدیدی به آمریکا دارد، به طوری که این حزب از حامیان سرسخت طرحهای آمریکا مبنی بر صلح خاورمیانه و برچیده شدن اختلاف اعراب و رژیم صهیونیستی است. حزب کار که در انتخابات سال 1369/1990 از حزب لیکود شکست خورد، با برگزاری انتخابات درون حزبی به شیوه آمریکایی، اسحاق رابین را به ریاست و رهبری حزب برگزید. این حزب در آستانه انتخابات سال 1371/1992 دگرگونیهای چشمگیری را در سیاست خود نسبت به اعراب و فلسطینیان اعلام کرد که از جمله آنها، پذیرش حقوق قانونی فلسطینیها، لغو ممنوعیت گفتوگو با سازمان آزادیبخش فلسطین و چارهاندیشی برای مساله جولان در ازای تضمین امنیت این رژیم بود. اعلام این سیاستها موجب شد اسحاق رابین در انتخابات آن سال به پیروزی برسد. بعد از پیروزی حزب کار در انتخابات 1371/1992 اسحاق رابین، مذاکرات شکست خورده لیکود را دنبال کرد و براساس آن، خروج ارتش صهیونیستها از غزه و برخی شهرها و روستاها، در کرانه غربی رود اردن را خواستار شد و به این وسیله بر تشکیل حکومت خودگردان فلسطین گردن نهاد. البته باید دانست با وجود اینکه حزب کار خود را مشتاق برقراری صلح با اعراب نشان میدهد، ولی به هیچ عنوان از اهداف و برنامههای ثابت رژیم صهیونیستی تخلف نمیکند؛ چرا که با خروج ارتش رژیم صهیونیستی از کرانه غربی و سپردن آن مناطق به تشکیلات خودگردان و اعمال سیاستهای صهیونیستی بر تشکیلات خودگردان، طرح خودمختاری فلسطین را به طرح خودسرکوبی فلسطینیان مبدل ساخت و برای نخستن بار در تاریخ جنبشهای آزادیبخش جهان، یک سازمان رهاییبخش به یک گروه پلیسی برای سرکوب مالکان قانونی و شرعی کشورشان (فلسطین) تبدیل شد. رژیم صهیونیستی برای اینکه بتواند یهودیان سراسر جهان را در سرزمینهای اشغالی جمع کند، به آنها وعدههایی چون اسکان در شهرکهای یهودینشین و تامین امنیت، رفاه و... داده است. از این رو، اقدام به ساخت شهرکهای جدید میکند و یهودیان مهاجر سراسر دنیا را در آنها اسکان میدهد.
با توجه به اینکه یهودیان تازهوارد پس از مدتی جایگاههای دولتی و... را در اختیار میگیرند، موجبات نارضایتی یهودیان قدیمیتر ساکن را فراهم میآورند. از طرفی با ورود یهودیان مهاجر به سرزمینهای اشغالی و تصرف اراضی کشاورزی و منابع اقتصادی دیگر، اقتصاد اعراب فلسطینی با شکست مواجه شده و ساکنان اصلی آن سرزمین را به واکنش واداشته است. نارضایتیها از مهاجرت یهودیان به اراضی اشغالی در قالب تجمع، تظاهرات و حتی نبرد مسلحانه از طرف مبارزان فلسطینی و... متجلی شده است. این اعتراضها در جامعه صهیونیستها به بحران تبدیل شد؛ چرا که هم اعراب فلسطینی و هم یهودیان، صهیونیستها را برای برچیدن این شهرکها را تحت فشار گذاشتهاند. اعمال سیاستهای خشونتآمیز رژیم صهیونیستی در سالهای اخیر، موجب شدت عکسالعمل نیروهای مقاومت اسلامی شده و حاصل آن، کاهش امنیت در سرزمینهای اشغالی است و از سوی دیگر، هزینههای سنگین نظامی برای سرکوبی مبارزان فلسطینی، فشارهای زیادی را بر این رژیم وارد کرده، از این رو، نارضایتیها در بین مردم سرزمینهای اشغالی، به ویژه نیروهای نظامی اوج گرفته است.
تحت فشار قرار گرفتن رژیم صهیونیستی از طرف نیروهای مقاومت فلسطین و همچنین بحرانهای درونی آن رژیم موجب شد که رژیم صهیونیستی علاوه بر تشدید حملات نظامی علیه فلسطینیان در سرزمینهای اشغالی، ترورهای فرامنطقهای را در پیش گیرد. رژیم صهیونیستی با گسترش دامنه ترورها به خارج از اراضی اشغالی، اهدافی را دنبال میکند که عبارتند از:
ترور رهبران حماس و... در خارج از مرزهای فلسطین، پیامی است برای کشورهای خاورمیانه، به ویژه سوریه که فعالیتهای گروههای فلسطینی را تعطیل، آنها را خلع سلاح و بالاخره اخراج کنند.
ترور رهبران موثر فلسطینی میتواند سلب اراده سیاسی از مقاومت و سردرگمی انتفاضه مردمی را در داخل اراضی اشغالی به دنبال داشته باشد.
ترور رهبران مقاومت اسلامی در کنار تحولات سیاسی خاورمیانه، در واقع نمودی از تشکیل یک جبهه آمریکایی، صهیونیستی برای ایجاد تغییرات بنیادین در جغرافیای سیاسی منطقه است. آمریکاییها و صهیونیستها، بارها اعلام کردهاند که مبارزه با فلسطینیان، بخشی از جنگ با تروریسم است.
هدف صهیونیستها، در حذف چهرههای موثر به ویژه سران حماس، گرفتن فرصت از این گروه در آینده فلسطین و وارد کردن جایگزینی برای آن با هدف حل بحران فلسطین به نفع صهیونیستهاست.