تاریخ انتشار : ۰۲ ارديبهشت ۱۳۹۴ - ۰۹:۳۶  ، 
کد خبر : ۲۷۴۵۵۷

تاریخ سیاست خارجی آمریکا (بخش بيستم)

حسن خدادی ـ مقدمه: قدرت یکی از عناصر پایه و بنیادین در سیاست بین‌الملل است. از این‌رو عرصه تحلیل قدرت یکی از مهم‌ترین حیطه‌های پژوهشی مطالعات روابط بین‌الملل و سیاست خارجی می‌باشد که بر اساس اتکا به روش‌شناسی‌های گوناگون به بحث در جهت تبیین رفتارهای خارجی دولت‌ها می‌پردازد. بر این اساس بررسی تحول در ساختار سیاسی و الگوهای رفتاری کشورها نشان می‌دهد که هرگونه تغییر و جابه‌جایی، ناشی از دگرگونی در رهیافت‌های مبتنی بر قدرت است. تحول در مفهوم قدرت که از آن به‌ «قدرت نرم» یاد می‌شود، به‌عنوان یک روش بحث در حیطه سیاست بین‌الملل و ابزاری جهت بهینه کردن سیاست خارجی کشورها، الگویی به نسبت جوان محسوب می‌شود که به‌نوعی بر مفاهیم مترادف آن چون نفوذ، اقتدار و حتی مشروعیت دلالت دارد. این قدرت، قدرت هدایت کردن، جذب کردن و سرمشق بودن است.(۱) در مقاله پیش رو، پیش از پرداختن به رابطه و تأثیر قدرت نرم بر سیاست خارجی آمریکا ضروری است به شناخت دست اول و دقیق مفهوم قدرت نرم از زبان واضع اصلی آن یعنی «جوزف نای» بپردازیم.

تاریخچه قدرت نرم

اصطلاح قدرت نرم «power soft» از زمانی وارد گفتمان سیاسی رایج شد که «جوزف نای» استاد دانشگاه هاروارد آن را در سال ۱۹۹۰ در کتاب «ناگزیر از رهبری: سرشت متحول قدرت آمریکا» سکه زد.(۲) در واقع طی دو دهه گذشته، نای در برخی انتشارات دانشگاهی و غیردانشگاهی، مفهوم قدرت نرم را بسط داده و از کاربرد آن طرفداری کرده است. به عبارت کلی‌تر، تلاش‌های وی به موفقیت بزرگی رسیده، زیرا قدرت نرم به یکی از مفاهیم بسیار شناخته شده در متون روابط بین‌الملل و جزء آن تبدیل شده است. برای مرور این روند، نگاه خودمان را روی سه برهه مشخص از صورت‌بندی مفهوم قدرت نرم متمرکز می‌سازیم؛ یعنی سه کتابی که نای منتشر ساخته و در آنها تا حدودی به این مفهوم پرداخته است: ۱ـ ناگزیر از رهبری، چاپ ۱۹۹۰، ۲ـ تناقض نمای قدرت آمریکا، چاپ ۲۰۰۲ و ۳ـ قدرت نرم، چاپ ۲۰۰۴.

تحولات بین‌الملل و قدرت نرم

همه چیز از دهه ۱۹۸۰ شروع شد، یعنی زمانی که نظریه‌های قائل به افول ایالات متحده در بحث و جدل‌های جریان اصلی رشته روابط بین‌الملل از قوت و محبوبیت برخوردار بودند. ادعای اصلی نویسندگان قائل به افول آمریکا این بود که در دوران جنگ سرد، سیاست‌های ایالات متحده بار بیش از حدی بر دوش این کشور گذاشته و هزینه‌های آن شروع به تضعیف قدرت آن کشور کرده است. در پایان، این ‌بار بیش از اندازه در تلفیق با مخالفت‌های داخلی با سیاست‌های خارجی و هزینه‌های دولت در خارج سبب تضعیف جایگاه ایالات متحده در نظام بین‌الملل می‌شد. نای یکی از نویسندگانی بود که در این بحث شرکت داشت و عمدتاً از نظریه‌های افول باور خرده می‌گرفت. در جریان همین انتقادات بود که وی نخستین‌بار از مفهوم «قدرت نرم» سخن به میان آورد.(۳) از سوی دیگر، بالا گرفتن موج گسترده آمریکاستیزی‌ـ یا دست‌کم نگرش‌های منفی به سیاست خارجی ایالات متحده به‌ویژه در پی جنگ تجاوزکارانه علیه عراق و افغانستان و سپس اشغال نظامی آن دو کشورـ از نو نای را متوجه معنای قدرت نرم و ابزارهای آن کرد. قدرت نرم به‌ویژه در چشم منتقدان قدرت نظامی جذابیت بیشتری دارد و به‌صورت یکی از حربه‌های اصلی مخالفان سیاست خارجی جورج بوش پسر در حزب دموکرات آمریکا درآمده است؛

در واقع جوزف نای به مبارزه انتخاباتی سناتور باراک اوباما که بیشتر به قدرت نرم چشم داشت نزدیک بود و پس از انتخابات سال ۲۰۰۸ هم از او به‌عنوان سفیر احتمالی متحده در ژاپن یاد می‌شد. از این گذشته، نای یکی از اعضای «طرح اصلاح امنیت ملی» بود. کمیته بلندپایه‌ای که کنگره آمریکا از جمله برای بررسی نحوه یکپارچه‌سازی بهتر قدرت سخت و نرم آمریکا تشکیل داده بود.(۴)

جوزف نای و قدرت نرم

در ادامه مقاله و در سطور زیرین به ترتیب به بررسی منظومه فکری جوزف نای درباره مفهوم قدرت نرم از زبان و بیان این اندیشمند می‌پردازیم.

۱ـ آینده قدرت نرم در سیاست خارجی ایالات متحده

ایالات متحده طی هشت سال گذشته تا اندازه زیادی قدرت نرم خود را از دست داده است. گرچه این گفته در تمامی زمینه‌ها درست نیست، نظرسنجی‌های عمومی افت جدی جذابیت آمریکا را در اروپا، آمریکای لاتین و بارزتر از همه، در کل جهان اسلام نشان می‌دهد. وقتی می‌پرسیم چرا قائل به چنین افتی هستید؟ پاسخ‌دهندگان بیش از فرهنگ یا ارزش‌های آمریکایی روی سیاست‌های آمریکا انگشت می‌گذارند. برخلاف ادعاهای جورج بوش پسر، رئیس‌جمهور پیشین ایالات متحده، بیزاری آنها بیشتر به دلیل کرده‌های ماست تا به دلیل هویت‌مان.(۵)

سرچشمه‌های زاینده قدرت نرم برای هر کشور شامل: ۱ـ فرهنگ آن ۲ـ ارزش‌هایش ۳ـ سیاست‌های آن است.

از آنجا که برای هر کشور تغییر سیاست‌هایش راحت‌تر از دگرگون ساختن فرهنگش است، این امکان وجود دارد که رئیس‌جمهور آینده ایالات متحده (اوباما) بتواند سیاست‌هایی در پیش گیرد که به بازیابی بخشی از قدرت نرمی که دولت بوش طی هشت سال گذشته به باد داده است، کمک کند. به یقین، بوش قبول ندارد که قدرت نرم آمریکا را نادیده گرفته است. او می‌تواند به سخن‌پردازی ویلسون وارش درباره ارزش‌های جهانشمول آزادی و مردم‌سالاری که محور سخنرانی آغاز دومین دوره ریاست‌جمهوری‌اش را تشکیل می‌داد یا سخنرانی اخیرش اشاره کند که در آن رهبران عرب را به پیروی از چنین اصولی ترغیب کرده است. از این گذشته می‌تواند به تلاش‌هایش برای افزایش کمک‌های توسعه و مبارزه با ایدز در آفریقا استناد کند، اما کاستی اصلی این دفاعیه ناتوانی از شناخت این حقیقت است که قدرت نرم، نوعی رابطه «جذب و جلب‌نظر» است که بستگی به دید ناظران دارد. چون بوش پسر لزوماً مشروعیت داشتن ائتلافی گسترده را (مانند ائتلافی که پدرش گرد آورد) نمی‌فهمید، با استفاده‌ای که در عراق از قدرت سخت به‌عمل آورد، قدرت نرم آمریکا را تضعیف کرد. عدم شناخت وی از بافت فرهنگی جهان اسلام سبب شد وی نتواند با توسل به آزادی و مردم‌سالاری جذابیتی ایجاد کند. وانگهی، دولت بوش پسر با رویه‌های سرکشانه‌ای که در جریان مبارزه با تروریسم در قبال آزادی‌های مدنی در پیش گرفت، سبب شد ادعایش درباره ارزش‌های جهانشمول مزورانه به نظر رسد.

سیاست خارجی آمریکا در دوران دولت بوش پسر حول همان چیزی می‌چرخید که خود وی «جنگ جهانگیر با تروریسم» می‌خواند. ولی اندیشه جنگ با تروریسم دچار مشکلاتی جدی است که آن را برای اینکه مضمون سیاست خارجی قرار گیرد، بسیار نامناسب می‌سازد.

دانلد رامسفلد، معاون پیشین وزیر دفاع ایالات متحده، این پرسش را مطرح کرد که برای اندازه‌گیری میزان موفقیت در «جنگ با تروریسم» باید چه سنجه‌ای به‌کار برد؟ بنا بر نتیجه‌گیری او، موفقیت بستگی به این دارد که تعداد تروریست‌هایی که می‌کشیم یا از تروریسم بازشان می‌داریم بیش از تعداد افرادی باشد که دشمن جذب می‌کند. بر اساس سنجه او، برآوردهای سازمان‌های اطلاعاتی انگلستان و آمریکا دلگرم‌کننده نیست. اشغال عراق نه‌تنها جلوی القاعده را برای جذب نیرو نگرفت، بلکه به آن کمک کرد.

۲ـ میراث بوش

برخی از فرهیختگان معتقدند که جدای از اینکه چه کسی در انتخابات سال ۲۰۰۸ ایالات متحده به پیروزی رسد، وی چاره‌ای جز پیگیری خطوط کلی راهبرد بوش ندارد. ریچارد چنی، معاون رئیس‌جمهور گفته است «وقتی ۱۰ سال دیگر پشت سرمان را نگاه کنیم و به این دوره از زمان بنگریم، آشکارا می‌بینیم آزاد کردن ۵۰ میلیون نفر از انسان‌ها در افغانستان و عراق به‌راستی تغییری عمده و اساسی در خط مشی ایالات متحده از نظر نحوه برخورد ما با تهدید بالقوه تروریسم بوده است و ما در بخشی از جهان اوضاع و احوال را از اساس دگرگون ساخته‌ایم.» خود بوش رئیس‌جمهور ایالات متحده، یادآور شد که هری ترومن هم به دلیل جنگ کره در سال پایانی دوره ریاست‌جمهوری‌اش در نظرسنجی‌ها محبوبیت کمی داشت ولی امروزه برای او اعتبار چشمگیری قائلند و کره‌جنوبی هم رژیمی مردم‌سالار دارد که زیر چتر حمایت سربازان آمریکاست ولی این چیزی جز ساده‌انگاری بیش از حد تاریخ نیست. ترومن در آن مرحله از دوران ریاست‌جمهوری‌اش نهادهای بزرگی مانند طرح مارشال و ناتو را برای همکاری پی ریخته بود.

بحران ۱۱ سپتامبر فرصتی در اختیار بوش پسر گذاشت تا نگرش تازه و جسورانه‌ای را به سیاست خارجی مطرح سازد ولی درباره هر نگرشی باید بر این اساس داوری کرد که آیا آرمان‌هایش با توانایی‌ها متوازن است یا نه. هرکس می‌تواند فهرست بلندبالایی از آرزوها را ردیف کند ولی نگرش‌های اثرگذار، آنهایی هستند که امکان‌پذیری را با آرزوها در هم می‌آمیزند. در میان رؤسای جمهور گذشته ایالات متحده، فرانکلین روزولت از این نظر کارنامه موفقی داشت و وودرو ویلسون نه. دیوید گرین، مدیر مرکز رهبری عمومی مدرسه کندی، تفاوت میان جسارت فرانکلین روزولت و جورج بوش پسر را چنین تشریح کرده است: «فرانکلین روزولت در عین حال به مراتب بیش از بوش نقش آموزگار مردم را بازی می‌کرد، به‌دقت با استناد به چالش‌ها و انتخاب‌هایی که ملت پیش رو داشت با مردم سخن می‌گفت، افکار عمومی را تربیت می‌کرد و پیش از آنکه دست به کار شود، پایگاه حمایت استواری ایجاد می‌کرد. همان‌گونه که پیش نمی‌افتاد» بوش خلق‌وخویی کمتر شکیبا دارد. او خودش را رهبری دگرگون‌ساز می‌دانست. به گفته یکی از روزنامه‌نگاران «او دوست دارد امور را زیر و رو کند. علت اصلی مداخله در عراق همین بود.» ولی چون بوش «بافت فرهنگی» را نمی‌شناخت تغییری که پدید آورد به بدتر شدن اوضاع انجامید، نه بهتر شدن آن.

۳ـ هوش بافت‌نگر

رئیس‌جمهور بعدی ایالات متحده به چیزی نیاز خواهد داشت که من (نای) در کتاب تازه خود اختیارات رهبری آن را «هوش بافت‌نگر» خوانده‌ام. در سیاست خارجی، هوش بافت‌نگر همان مهارت شهودی تشخیص است که به شما کمک می‌کند در موقعیت‌های مختلف برای پرداختن به راهبردهای هوشمندانه تاکتیک‌هایی مناسب اهداف انتخاب کنید.

از میان رؤسای جمهور اخیر ایالات متحده، رونالد ریگان و جورج بوش پدر از هوش بافت‌نگر چشمگیری برخوردار بودند ولی جورج بوش پسر از آن بهره‌ای نداشت. هوش بافت‌نگر از شناخت روشن بستر موجود سیاست خارجی آمریکا چه در داخل و چه در خارج آغاز می‌شود. دانشوران، اهل نظر و رایزنان، اغلب درباره جایگاه آمریکا در جهان به خطا رفته‌اند. برای نمونه، دو دهه پیش، حکم عامه‌پسند این بود که ایالات متحده رو به افول می‌رود و «بار امپریالیستی بیش از حدی بر دوش دارد.» طی همین دوره بود که من (جوزف نای) اصطلاح «قدرت نرم» را سکه زدم. پس از چکیده‌سازی منابع سخت نظامی و اقتصادی ایالات متحده دریافتم که هنوز چیزی را از قلم انداخته‌ام، به‌ویژه با افزایش مقبولیت نو واقع‌گرایی ساختاری، نظریه روابط بین‌الملل دچار نوعی جانبداری ماده‌گرایانه بود که برداشت‌های‌مان را درباره قدرت ابتر می‌ساخت و عوامل غیرمادی را که می‌توانند از طریق جلب‌نظر بر رفتارها تأثیر گذارند از قلم می‌انداخ��.

من با طرح اندیشه قدرت نرم سعی در بازیافتن همین عوامل داشتم. یک دهه بعد، با پایان یافتن جنگ سرد، حکم عامه‌پسند تازه‌ای رواج یافت که بر اساس آن جهان، تحت سیطره تک‌قطبی آمریکا قرار داشت. برخی از خبرگان نومحافظه‌کار نتیجه می‌گرفتند که ایالات متحده چنان قدرتمند است که می‌تواند هر آنچه را درست می‌داند به اجرا گذارد و دیگران چاره‌ای جز پیروی از آن ندارند. چارلز کراتامر این نگرش را به مثابه «یک‌جانبه‌گرایی جدید» گرامی می‌داشت. نگرش یادشده حتی پیش از آنکه تکان حملات ۱۱ سپتامبر «آموزه جدید بوش» دایر بر جنگ پیشگیرانه و گسترش قهرآمیز مردم‌سالاری را پدید آورد، نفوذ سنگینی بر دولت بوش داشت. اساس این یک‌جانبه‌گرایی جدید را بدفهمی عمیق سرشت قدرت در سیاست جهان تشکیل می‌داد. قدرت یعنی توانایی تأثیرگذاری بر دیگران برای به دست آوردن نتایجی که مطلوب ماست. اینکه آیا منابع تحت اختیار ما چنین نتایجی را به بار می‌آورند یا نه بستگی به بافت و بستر موجود دارد. در گذشته فرض بر آن بود که قدرت نظامی در بیشتر مسائل دست بالا را دارد ولی در جهان امروز، بافت و بستر قدرت در مسائل نظامی، اقتصادی و فرامرزی تفاوت چشمگیری با آن زمان دارد.

هوش بافت‌نگر لزوماً از شناخت توانمندی و محدودیت‌های قدرت آمریکا آغاز می‌شود. ایالات متحده ابرقدرت یگانه است ولی برتری با امپراتوری یا چیرگی فرق دارد. آمریکا می‌تواند بر دیگر بخش‌های جهان اعمال نفوذ کند ولی قادر به کنترل آنها نیست. قدرت همواره بستگی به بافت و بستر به‌کارگیری آن دارد و امروزه بستر سیاست جهان شبیه بازی شطرنجی سه‌بعدی است. در یک بعد این شطرنج که مربوط به قدرت نظامی است، تک‌قطبی است، در بعد دیگر در صفحه شطرنج روابط اقتصادی جهان چندقطبی است. بعد سوم هم که مربوط به مناسبات فرامرزی (مانند تغییرات آب‌وهوایی، قاچاق مواد مخدر، بیماری‌های همه‌گیر و تروریسم) است قدرت به شکل درهم و برهمی توزیع شده است. ما شاهد پراکنش قدرت به بازیگران غیردولتی هستیم که رابرت کئین و من، سه‌دهه پیش آن را تشریح کردیم. برای پاسخگویی به این تهدیدهای تازه، قدرت نظامی بخش کوچکی از راه‌حل است. برطرف شدن آنها نیازمند همکاری میان دولت‌ها و نهادهای بین‌المللی است. در این شطرنج سه‌بعدی ارتش آمریکا در هوا، دریا و فضا برتری دارد، ولی توانایی آن برای کنترل جمعیت‌های ملت‌گرا در مناطق اشغالی به مراتب محدودتر است.

دوم رئیس‌جمهور آینده ایالات متحده باید اهمیت بسط راهبرد کلان یکپارچه‌ای را که قدرت سخت نظامی را با قدرت نرم جذابیت و جلب‌نظر در هم آمیزد درک کند. در مبارزه با تروریسم باید از قدرت سخت علیه تروریست‌های سخت‌تر استفاده کرد ولی جز در صورت جلب قلوب و اذهان میانه‌روها نمی‌توان امیدی به موفقیت داشت. اگر استفاده نادرست از قدرت سخت (مانند آنچه در ابوغریب یا گوانتانامو شاهدیم) سبب شود تروریست‌های بیشتری از آنچه می‌کشیم یا از تروریسم بازشان می‌داریم جذب صنوف سازمان‌های تروریستی شوند این مبارزه را خواهیم باخت. دقیقاً همین حالا فاقد راهبرد یکپارچه‌ای برای تلفیق قدرت سخت و نرم هستیم. بسیاری از ابزارهای رسمی قدرت نرم‌ـ دیپلماسی عمومی، سخن‌پراکنی، برنامه‌های مبادله، کمک توسعه، امداد در زمان بروز بلایا، تماس ارتش‌های کشورهاـ گرد محور حکومت پراکنده‌اند و هیچ‌گونه راهبرد یا بودجه فراگیری وجود ندارد که برای یکپارچه‌سازی آنها با قدرت سخت در قالب راهبرد فراگیری در زمینه امنیت ملی حتی بکوشد. ما ۵۰۰ برابر بیش از آنچه صرف سخن‌پراکنی و برنامه‌های مبادله می‌کنیم به پای ارتش می‌ریزیم.

آیا این نسبت درست و به‌جایی است؟ از کجا می‌دانیم؟ چگونه بین این حوزه‌ها بده‌بستان برقرار می‌کنیم؟ افق‌های زمانی مناسب کدام است؟ و حکومت چگونه باید با تولیدکنندگان غیررسمی قدرت نرم‌ـ از هالیوود گرفته تا هاروارد و بنیاد بیل و ملیندا گیتس‌ـ که از جامعه مدنی ریشه می‌گیرند، ارتباط برقرار کرد؟ دولت آینده ایالات متحده باید متوجه باشد که نمی‌تواند این بازیگرانی را که گاه تولیدکننده و گاه مصرف‌کننده قدرت نرم هستند کنترل کند. این دولت باید دیپلماسی عمومی را فراتر از صرف پراکندن ارزش‌ها و سیاست‌هایی بداند که شاید در فرهنگ‌های دیگر تعبیر متفاوتی داشته باشند و باید آن را متضمن تماس گرفتن و گوش سپردن به دیگران بشناسد. همان‌گونه که ادوارد مارو زمانی گفته است مهم‌ترین بخش دیپلماسی عمومی سه‌گام آخری است که برای تعاملات چهره به چهره برمی‌داریم یا همان‌طور که در استعاره‌ای امروزی‌تر آمده است دیپلماسی عمومی باید بیشتر شبیه سایت 2.0 web باشد که بخش اعظم محتوای آن حاصل تعاملات همگنان با یکدیگر است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات