* امروز موضوع دانشگاهها بسیار مورد توجه و محور قرار گرفته است. نگاه شما به دانشگاه و دانشجو چگونه است؟
** اگر بخواهیم مفصلتر بگوییم، باید امروزه از نسلهای مختلف دانشگاه بگوییم. دانشگاههایی که بهمثابه برج عاج بودند، دانشگاههایی که تربیت کادر یا نیروی انسانی میکردند، دانشگاههایی که مسئولیت اصلیشان را تربیت شهروند و ایجاد احساس مسئولیت شهروندی قرار میدادند، دانشگاههایی که تابعی شده بودند از بازار و دانشگاههایی که امروز مسئولیت خودشان را در سطح جهانی و در فضای شبکهای تعریف میکنند. اگر بدین معنا بخواهیم از منظر دانشجویی به دانشگاه نگاه کنیم، باید آن را یک نهاد واسط درنظر بگیریم.
نهاد واسطی که بین علم، فرهنگ و جامعه در کنش و اندر کنش است. طبیعتا مسئولیت تولید و توزیع دانش را دارد ولی در کنار این مساله، نقش تربیت شهروندی را هم دارد و قدرت ارتباطات کنشگران خود- چه دانشجو و چه استاد- را بیشتر میکند و نوعا در مرکز شبکهای قرار میگیرد که به علم یا کنش اجتماعی و سیاسی یا اندیشه و گسترش فعالیتهای فرهنگی هنری محدود نیست و در عین حال که همه این موارد را هم در بر میگیرد.
* به عنوان کسی که سالها در محیط دانشگاه بوده و در وزارت علوم هم سابقه دارد به نظرتان ساختار کشور چه مدلی از دانشگاه را در سیاستهای کلی مد نظر دارد؟
** اینجا باید دو بحث مطرح شود؛ یکی اینکه نیاز ما کدام دانشگاه است و دیگری آنکه در سیاستگذاریها و برنامهریزیهای رسمی باید به سمت کدام دانشگاه رفت. این دو مساله الزاما بر هم منطبق نیستند. به نظر من نیاز جامعه به دانشگاهی است که بتواند نقش محوری را در توسعه علمی ایفا کند. به این اعتبار، چنین دانشگاهی نسبت به مسائل پیرامونی سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و... هم بیتفاوت نیست. چنین دانشگاهی حتما کارآفرین هم هست و شهروند هم تربیت میکند و کیفیت هم در آن نقش محوری دارد اما دانشگاهی که در دوران اصلاحات میرفت که در یک مسیر توسعه علمی قرار بگیرد، در دوران آقای احمدینژاد به سمت گسترش کمی چرخش پیدا کرد و غلبه کمیت بر کیفیت.
در نتیجه اگر بخواهیم از منظر علمی به قضیه نگاه کنیم، این دانشگاه- که بر اساس سیاستهای رسمی اعمال شده به وجود آمد- دانشگاهی است که در آن کیفیت و واقعیت فدای کمیت و عدد و رقم شد و اولویتهای توسعه علمی تحتالشعاع اولویتهای سیاسی دولت قرار گرفت. میتوان گفت این دانشگاه از جوهر علمی خودش دورافتاده و اگرچه با کمیتگرایی تلاش کرد که شاخصهای کمی را از نظر تعداد دانشجو، رشته، دانشگاه دورههای تحصیلات تکمیلی، مقاله، کتاب و غیره نسبت به دورههای گذشته بهتر نشان دهد. من در جایی از این مساله با عنوان رکود تورمی دانشگاهها یاد کردم. یعنی از یک طرف با تورم مدرک و اعضای هیات علمی و دانشجویان درحال تحصیل در دورههای تکمیلی و آموزشعالی مواجه شدیم و از طرف دیگر با رکود علم، کیفیت، پژوهش و رعایت دیسیپلینهای علمی.
* اگر بخواهیم این کیفیت را به دانشگاهها برگردانیم، وظیفه دانشجو با توجه به تشکلهای موجود علمی، فرهنگی، هنری، سیاسی، صنفی و... چه نوع فعالیتی خواهد بود؟
** ارتقای کیفیت در یک محیط منفعل و بینشاط امکانپذیر نیست. طبیعتا وقتی از تحرک علمی صحبت میکنیم، این فقط به معنای درس خواندن یا گسترش فضای تعلیم و تعلم مبتنی بر محفوظات نیست بلکه معنای تحرک علمی تقویت فضای مدنی در دانشگاه است. یعنی فراهم کردن زمینه مناسب برای تولید و چرخش علم. مصداق مشخص این زمینهسازی میتواند در انجمنهای علمی و تخصصی دانشجویی، کانونهای فرهنگی هنری، اجتماعی نهادها و تشکلهای صنفی و تشکلهای سیاسی بهروز پیدا کند. یعنی هر چیزی که منجر به بالارفتن اقدامات خودانگیخته بشود و در حوزههای مختلف علمی، فرهنگی، اجتماعی، صنفی یا سیاسی به منصهظهور برسد. اگر این تنوع به رسمیت شناخته شود، هیچکدام از این زمینهها جا را برای دیگری تنگ نمیکند.
حتی میشود شبکهای از این فعالیتهای مدنی را درنظر گرفت. دانشجویانی که در نهاد علمی، کار علمی میکنند، در نهاد اجتماعی، کار اجتماعی و در نهاد سیاسی، کار سیاسی. ولی وقتی این توازن وجود نداشته باشد و محیط دانشگاه دچار نوعی عدم توازن باشد، طبیعتا نه نهاد علمی میتواند کارش را به درستی انجام دهد و نه نهادهای دیگر اجتماعی و فرهنگی سیاسی. به نظر من دانشجو به عنوان یک کنشگر فعال در دانشگاه، سرشار از استعداد و توانایی است که بخشی از آن علمی است و بخشی ورزشی، اجتماعی، فرهنگی یا سیاسی؛ چنین محیط فعالی میتواند زمینهای باشد برای اینکه تا دانشگاه نه به اجبار سیاسی شود و نه به اجبار غیرسیاسی. ما معمولا دو سر یک طرف قرار میگیریم که فکر میکنیم با توجه به سیاسی بودن جامعهمان و بهویژه به بروز این سیاست در مواقعی مانند انتخابات باید دانشگاه را به اجبار سیاسی کرد تا دانشجویان وارد فضای انتخابات و سیاست شوند یا در شرایط دیگری بهدلیل این تفکر که سیاست برای دانشگاه مانند اضافه بار است، آن را به اجبار غیرسیاسی کنیم تا دانشجو از فضای سیاست خارج شود.
نتیجه هر دو این حالتها، عدم مشارکت دانشجویان در نهادهای مختلف است و وقتی دانشجویان کمتر وارد نهادها شوند، محیط دانشگاه بهدلیل فقر و ضعف شبکههای ارتباطی به محیطی ناشناخته تبدیل میشود. چون ما فقط عدم مشارکت بهخصوص عدم مشارکت سیاسی را میبینیم، نمیتوانیم بفهمیم که در دنیای دانشجویان چه میگذرد چون زمینههایی که دانشجویان باید در آنها بر سر موضوعات متفاوت تربیت مدنی پیدا کنند، فعال نیستند. دانشجویان در نهادها تجمع پیدا میکنند و قواعد رقابت را تمرین میکنند و دموکراتیزه میشوند.
یاد میگیرند چطور همدیگر را بفهمند، چطور باهم کار کنند، چطور باهم متنوع باشند، چطور با هم اختلاف داشته باشند اینها را میتوان طبق علاقهشان بر سر کارهای علمی بیاموزند یا فرهنگی یا سیاسی یا... فرق چندانی ندارد. وقتی اینها در خود دانشگاه قاعدهمند شوند، ارزشهای مدنی دانشجویان تقویت میشود و مهارتهای آنان هم بالا میرود. از این نگاه میتوان در یک سپهر بلندتر پیوندی میان نهادهای صنفی و اجتماعی و سیاسی مشاهده کرد.
* در گذشته شخصیت دانشجویان در بستر تشکلها شکل میگرفت که آنها برای ورود به اجتماع آماده میشدند اما در سالهای اخیر در بسیاری از دانشگاهها دیگر این کادرسازی انجام نشده است. نتایج چنین اتفاقی به نظر شما چه خواهد بود؟
** شاید واژه توانمندسازی برای بحث مناسبتر باشد. وقتی این کار انجام نشود، نتیجه این میشود که با دانشجویانی مواجه میشویم که نهتنها روند اجتماعی شدن و مدنیت را بهخوبی طی نکردهاند بلکه همین ضعف در ساختارها باعث شده که روند علمی شدن یعنی توانمندی در علم هم طی نشود. دیگر امروز چه کسی میتواند ادعا کند که انتقال دانش صرفا در کلاسهایی که از یک انضباط و مقررات خشک علمی تبعیت میکنند امکانپذیر است؟ فرمالیسم نتیجه زنده بودن محیط اجتماعی و فرهنگی علم است. علم نمیتواند در هر بستری رشد پیدا کند.
فرمالیسم یعنی به دست آوردن مدرک و نوعی توافق اعلام نشده بین همه کسانی که در پروسه مدرکگیری دخیل هستند؛ استاد، دانشجو، نظام اجرایی و حتی جامعه. یعنی دانشگاه محل مسابقهای میشود که چطور میتوان این مدرک را سادهتر و بیدردسرتر کسب کرد. در نتیجه نوعی بیتحرکی در محیط علم و دانشگاه به وجود میآید. اثر اجتماعی این مساله هم این است که صاحبان مدرک کمتر تربیت علمی و اجتماعی پیدا کردهاند و طبعا شهروندان ضعیفی هستند. در یک تعبیر درستتر، همین میشود یک بستر برای انواع مفاسد اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی. یعنی چنین شهروندی، بخشی از همین چرخه معیوب رویکرد اجرایی، فرهنگی و اجتماعی میشود.
* به نظر شما چرا برخلاف گذشته حتی دانشجویان فعال در یک طیف هم دیگر تحمل همدیگر را ندارند و نمیتوانند به اجماع برسند؟
** در حالت کلی باید این مساله را ذیل دو مفهوم جامعهشناسی اقلیت و اکثریت مورد مطالعه قرار داد. همیشه اقلیتها یعنی کسانی که تحت فشار و محدودیت بودند قاعده با هم زندگی و کارکردن را بهتر میآموختند. فرض کنید انجمنهای اسلامی و نهادهای دیگر دانشجویی بهخصوص قبل از انقلاب شرایط سختتری داشتند و در نتیجه آنها برای پیداکردن راه بیشتر به خودشان متکی بودند. هرچه به زمان حال نزدیک میشویم، این قاعده بزرگتر میشود. بهخصوص وقتی دانشجویان در شرایط اکثریت قرار میگیرند، خودشان بین خودشان کمتر عوامل مشارکت و رقابت را دنبال میکنند و چشمشان همواره به دیگری و به بالاست؛ به شرایطی که باید برایشان فراهم بشود. این افراد طبیعتا سادهگزینتر میشوند و بیشتر به منافع و نتایج کوتاهمدت چشم دارند.
البته این میتواند نتیجه زندگی در جامعه شبکهای هم باشد. نتایج آنی و عاجل بر نتایج اتی و دورتر غلبه پیدا میکنند و هر کنشی دنبال این است که سریعتر نتیجهاش را ببیند و طبیعتا بر سر منافع کوتاهمدت اختلافات بیشتری بروز پیدا میکنند. در عین حال به تربیت دموکراتیکی که به آن اشاره شد هم کمتر توجه شده و در فقر یا ضعف نهادهای مدنی، به صورتی شتابزده انتظارداریم که از طریق تصاحب قدرت و مدیریت جمعها به نتیجه برسیم. به نظر من ضعف گفتوگو و رقابتگریزی و مشارکتگریزی، محصول ضعف جامعه مدنی است.
* با یک نگاه ساده و به وضعیت فعالان سابق دانشجویی، میبینیم که آنها از نظر سواد علمی وضعیت بسیار خوبی دارند و بعد از دوران دانشجویی هم بر همین اساس مسئولیتهای مهمی دست پیدا کردهاند. ولی فعالان جدیدتر دانشجویی هم بر همین اساس مسئولیتهای مهمی دست پیدا کردهاند. فعالان جدیدتر دانشجویی معمولا از لحاظ علمی در سطحی پایین قرار دارند ولی با توجه به ارتباطشان در دوران فعالیت خود، باز هم به مسئولیتهای مهمی دست پیدا میکنند. شاید بسیاری از فعالان دانشجویی هم به همین خاطر وارد فعالیتها شوند. دلیل این مساله چیست؟
** صرفنظر از بحث عمومیتری که در چارچوب جامعهشناسی تحولات اجتماعی و ضمن بحث گذار و تفاوتهای نسلی مطرح میشود، اگر بخواهم خلاصه بگویم وقتی نهاد دانشگاه استقلال خودش را از دست بدهد، طبیعتا زیر مجموعهها نیز استقلال نخواهند داشت. یعنی دیگر نهاد دانشجویی هم مستقل نخواهند بود. به این معنا که تابعی از یارگیریهای سیاسی میشود. یارگیریهای سیاسی در بیرون از دانشگاه انجام میشود و همانطور که ویژهخواریهای اقتصادی شکل میگیرند، ویژهخواریها سیاسی و دانشگاهی هم به وجود میآیند.