مارتین ایندایک: امروز در دنیا هیچ جایی وجود ندارد که به اندازه خاورمیانه درگیر ناآرامی و آشوب بوده و برقراری دوباره نظم در آن حساستر از این منطقه باشد. بازی بزرگ میان قدرتهای بزرگ ممکن است از آسیای مرکزی سرچشمه گرفته باشد ولی شدیدترین حالت آن در «محل برخورد قدرتها» در خاورمیانه است و تا جایی که پای منافع آمریکا در میان باشد، ایالات متحده نمیتواند پا پس بکشد.
ایالات متحده پیش از این دارای یک استراتژی در خاورمیانه بود که از آن بهعنوان راهبرد «ستونها» نام برده میشد و بنای آن بر پایه همکاری با قدرتهای منطقهای بود که خود را متعهد میدانستند وضع موجود را حفظ کنند– و این قدرتها عبارت بودند از: ایران، عربستانسعودی، اسرائیل و ترکیه. چالش پیش روی این قدرتها بازداشتن قدرتهای تجدیدنظرطلب– یعنی مصر، عراق و سوریه– بود که مورد پشتیبانی اتحاد جماهیر شوروی قرار داشتند. با گذشت زمان، ایالات متحده یکی از ستونهای خود– یعنی ایران– را از دست داد ولی مصر را جایگزین آن کرد.
ایالات متحده با این کار نظام سنی عرب را تقویت کرد اما اکنون با یک قدرت انقلابی شیعه در خلیجفارس مواجه شده است. در سال ۱۹۹۲ و پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و خروج ارتش صدام از کویت، ایالات متحده به قدرت غالب در منطقه بدل شد. پس از آن، بوش [پدر] و کلینتون راهبردی مشخص و متداول برای حفظ ثبات و پایداری به کار گرفتند که دارای 3 مؤلفه بود:
۱- صلح آمریکایی: حلوفصل جامع مسائل میان اعراب و اسرائیل با پشتیبانی آمریکا
۲- محدود کردن نفوذ 2 قدرت تجدیدنظرطلب یعنی عراق صدام و ایران آیتاللهها
۳- استثنا قائل شدن برای اعراب: این اجازه به شرکای عرب خودکامه آمریکا داده شد تا در جهت حفظ نظم در خاورمیانه حرکت کنند ولی از سوی دیگر این اجازه نیز به آنها داده شد تا هرگونه که میخواهند با شهروندان خود برخورد کنند.
به لحاظ نگهداشتن نظم و سامان بخشیدن به اوضاع، این استراتژی برای یک دهه بهخوبی عمل کرد اما ۱۱ سپتامبر ۲۰۱۱ این طرح راهبردی با شکست روبهرو شد. ایالاتمتحده که از تغییر رژیم عراق خودداری کرده بود، صدام را با شتابزدگی سرنگون کرد و نتیجه آن، این شد که دروازههای بغداد به سوی ایران باز شد. در نتیجه روند صلح اعراب و اسرائیل متوقف شد و پس از آن نیز تلاشهای پیاپی برای از سرگیری روند صلح با مقاومتهای سرسختانه مواجه شد و اینگونه بود که استثنا قائل شدن برای اعراب به ایجاد انقلابهای عربی که به سراسر منطقه کشیده شد، کمک کرد.
در این فرآیند، نظم موجود برهم خورد و دولتهای ناکارآمدی زمام امور را در دست گرفتند که نتیجه آن پدید آمدن نواحی خارج از کنترل [دولتها] و ظهور داعش بود البته اکنون نباید زیاد تأسف نظم قدیم را خورد: ثبات و پایداری منطقه بارها به موجب درگیریها و کودتاها برهم خورد و به بهای روا داشتن ستم به دست آمد. به هر حال فروپاشیدن نظم خاورمیانه موجب پدید آمدن ۳ درگیری شد که هر یک دیگری را تغذیه میکند و هرجومرج فراوانی در منطقه پدید میآورد. این سه درگیری عبارتند از:
۱- درگیری فرقهای میان سنی و شیعه: این نبردها ابتدا از لبنان آغاز شد ولی سپس جنگهای داخلی عراق به آن دامن زد و به سوریه، بحرین و یمن کشیده شد. ایران و عربستانسعودی چهرههای اصلی این درگیریها هستند بویژه ایران انقلابی که پیوسته دست بالا را در بیروت، دمشق، بغداد و در این اواخر صنعا داشته است.
۲- درگیریهای فرقههای گوناگون درون سنی: این درگیریها بهعنوان نبردی که از سوی القاعده به راه افتاد آغاز شد سپس دامنه این درگیریها به نبرد داعش علیه شیخها و حاکمانی که از نظام سنّی عرب دفاع میکنند کشیده شد اما این بهار عربی بود که تهدیدی خطرناکتر برای پشتیبانان عربی که حامی همین وضعیت موجود و ادامه همین روایت اخوانالمسلمین از اسلام هستند به شمار میآمد.
۳- درگیری با اسرائیل: از زمان توافقنامه صلح با مصر و اردن، این نبرد به سمت نبردی سخت و دائمی تغییر شکل داده است که پر است از درگیریهای ادواری و خشونتهای شدید میان اسرائیل و بازیگران فاقد دولت در مرزهای آن– یعنی غزه، جنوب لبنان و اکنون جولان- بازگرداندن نظم در میان این ناآرامیها وظیفهای پیچیده برای هر قدرت خارجی است اما این وظیفه به طور ویژه برای ایالات متحده دشوارتر است، چرا که مردم آن کشور خسته از هرگونه جنگهای زمینی در خاورمیانه هستند و رئیسجمهور آن نیز بشدت روی این مساله متعهد است که جنگ جدیدی در خاورمیانه راه نیندازد و اکنون که ایالات متحده دیگر به نفت خاورمیانه وابسته نیست، لزومی برای این کار وجود ندارد.
هرچند باید گفت ایالات متحده نمیتواند به همین سادگیها [از منطقه] عقبنشینی کرده و «بازی بزرگ» را رها کند. آنگونه که تجربه پیشین در عراق نشان میدهد خلأ ایجادشده [ناشی از خروج آمریکا] توسط بازیگران بدی پر میشود که قصد دارند سرزمین مادری ایالات متحده را تهدید کنند. متحدان منطقهای دیرینه آمریکا– اسرائیل و حاکمان عرب– به پشتیبانی ایالات متحده برای بقا و رفاهشان نیازمندند. در حالی که ایالات متحده دیگر به نفت خاورمیانه وابسته نیست ولی شرکای تجاری اصلی آن کشور در آسیا و متحدانش در اروپا [به نفت خاورمیانه] وابسته هستند.
هرگونه اختلال در تأمین نفت از دولتهای خلیجفارس ضربهای به اقتصاد جهانی وارد خواهد آورد و زیان آن متوجه اقتصاد ایالات متحده خواهد شد که در حال بهبود است. با توجه به امکانپذیر نبودن خروج ایالات متحده از خاورمیانه، دولت اوباما در برابر هر بحران خاورمیانه به تدریج وارد عمل میشود؛ از جمله مذاکرات فشرده برای بازداشتن برنامه هستهای ایران، برداشتن گامهای محتاط و حسابشده برای «تضعیف و شکست» داعش در عراق و القاعده در یمن، تلاش نصفه و نیمه برای مهار داعش در سوریه و تلاش بیثمر برای پیش بردن مساله صلح اسرائیل و فلسطین و باید گفت ایالات متحده از بیم غرق شدن در گرداب خاورمیانه، تمام این کارها را به آهستگی انجام میدهد.
چیزی که هماکنون به آن نیاز داریم، یک طرح راهبردی است که تمام این مسائل را پوشش دهد. گام نخست این است که درک کنیم با توجه به محدودیتهایی که ایالات متحده در استفاده از قدرت خود دارد، مجبور است با نوعی ائتلاف شکلگرفته از قدرتهای منطقهای همکاری کند تا بتواند تفاوتی اساسی را رقم بزند و تنها 2 انتخاب برای شکل دادن چنین ائتلافی وجود دارد:
۱- حاکمیت مشترک با ایران: ماهیت این رویکرد این است که ایالات متحده سلطه ایران بر خلیجفارس را بپذیرد و در عوض ایران نیز از برنامه هستهای خود چشمپوشی کند و پشتیبانی خود از حزبالله در لبنان، حماس و جهاد اسلامی فلسطین در غزه، حوثیها در یمن و بشار اسد در سوریه را کاهش دهد و در عوض برای ایجاد یک نظم نوین آمریکایی- ایرانی در منطقه سهم داشته باشد.
2- بازگشت به آینده: این رویکرد مستلزم این است که ایالات متحده به وابستگی خود به متحدان سنتیاش در منطقه بازگردد که این متحدان سنتی عبارتند از: عربستانسعودی، مصر، اسرائیل و ترکیه. و هدف از تشکیل این «ستونها»ی جدید، بازگرداندن نظم پیشین به منطقه بر پایه محدودسازی نفوذ ایران و پایین آوردن نفوذ آن کشور در لبنان، سوریه، عراق، یمن و نیز جلوگیری از برنامه هستهای آن کشور است. در این صورت، این ائتلاف متشکل از متحدان سنتی [آمریکا] با برخورداری از احساس امنیت به همکاری مؤثرتر و کارآمدتری با ایالات متحده پرداخته تا علیه داعش و القاعده عمل کنند.
البته خوانندگان [این مقاله] به سرعت به مشکلات هر یک از این رویکردها اشاره میکنند و من همین الان فریادهای آنها را میشنوم که میگویند: دنبال کردن رویکرد نخست سادهانگارانه است و دنبال کردن رویکرد دوم نیز بدبینانه. ولی ما دیگر آنقدر زمان نداریم که دودل بمانیم و بخواهیم موش و گربهبازی دربیاوریم. اکنون زمان تصمیمگیری و انتخاب [یکی از 2 گزینه] است. ایالات متحده دیگر مانند پیش آنقدر فرصت ندارد تا با رویکردی تدریجی و آهسته به ناآرامیهای خاورمیانه که روز به روز بیشتر میشود بپردازد بنابراین باید یکی از این دو طرح راهبردی را انتخاب کرد.
اگرچه هیچ یک از این دو انتخاب به طور کامل [برای ایالات متحده] جالب نیست و هر دوی آنها دارای جنبههای منفی است اما اگر ایالات متحده حاضر به پرداخت بهای لازم برای برقراری نظم در خاورمیانه که بشدت درگیر مشکلات است نباشد، در آن صورت ناچار است متحدان منطقهای خود را انتخاب کرده و با آنها همکاری کند تا یا همان نظم گذشته را به منطقه بازگرداند یا نظمی جدید جایگزین آن کند و 2 انتخاب پیش روی ایالات متحده، «حاکمیت مشترک با ایران» و «بازگشت به آینده» با متحدان پیشین خود– یعنی عربستانسعودی، مصر، ترکیه و اسرائیل– است.
حاکمیت مشترک با ایران تنها زمانی امکانپذیر خواهد بود که توافق به دست آمده بتواند به نحوی عقلانی از برنامه هستهای ایران جلوگیری کند و بدون دستیابی به توافق، تصور همکاری با ایران درباره مسائل منطقهای امکانپذیر نخواهد بود اما با دستیابی به توافق است که همکاری درباره مسائلی که دارای منافع مشترک [برای هر دو کشور] است، میسر میشود– که این را میتوان از نامه اوباما به رهبر عالی ایران که نوامبر ۲۰۱۴ نگاشته شد و برخی مفسران و گزارشگران به اشتباه فکر میکنند مفاد این نامه هماکنون در حال روی دادن است، دید.
رسیدن به یک درک مشترک با ایران که آن کشور را ترغیب کند از نفوذ خود [در منطقه] جهت بالا بردن نظم و ثبات در منطقه استفاده کند، تا اینکه از آن برای بهره بردن از ناآرامیها و آشوبهای رو به افزایش استفاده کند، دارای مزایای چشمگیری است. همکاری تلویحی و سربسته ایران با ایالات متحده به منظور برداشتن «نوری مالکی» از قدرت در بغداد، ثابت کرد استراتژی آمریکا علیه داعش در عراق دستیافتنی است.
اگر ایران به همین ترتیب برای برداشتن «بشار اسد» از قدرت به ایالات متحده میپیوست تا بدین ترتیب یک سازش سیاسی در میان تمام گروههای سوری پدید آید، ایالات متحده میتوانست نبردی مؤثرتر علیه داعش در سوریه ترتیب دهد و باز اگر ایران حاضر بود دست از پشتیبانی از حزبالله و مخالفان سازش [با اسرائیل] در فلسطین بردارد و به حوثیها در یمن فشار میآورد تا از صنعا عقبنشینی کنند و یمن به همان وضع پیشین خود– یعنی تقسیم قدرت میان دستههای گوناگون– بازگردد، در آن صورت وضعیت نظم و ثبات در خاورمیانه به نحوی چشمگیر بهبود مییافت.
به هر حال این تصور که ایالات متحده بتواند ایران را از قویترین کشور تجدیدنظرطلب در منطقه به شریکی در جهت ایجاد یک نظم نوین در خاورمیانه تبدیل کند، امیدی واهی خواهد بود. هرگونه تلاش برای دستیابی به حاکمیت مشترک [با ایران]، خشم متحدان سنتی ایالات متحده، از جمله عربستانسعودی و اسرائیل– و نیز حامیان آنها در میان دولتهای خلیجفارس و کنگره ایالات متحده– را برخواهد انگیخت چرا که این متحدان سنتی با این احساس که به آنها خیانت شده است، به احتمال فراوان راه خود را در پیش خواهند گرفت و دیگر توجهی به منافع ایالات متحده نخواهند داشت. بنابراین اگر قرار باشد این طرح راهبردی به دلیل درصد پایین امکانپذیر بودن و هزینه بالایی که دربردارد کنار گذاشته شود، راهحل جایگزین چیست و تا چه میزان، شدنی خواهد بود؟ بازگشت به همان طرح راهبردی پیشین، یعنی اتکا بر متحدان سنتیمان حداقل این خوبی را دارد که قابلاعتمادتر است.
اسرائیل، مصر، عربستانسعودی، اردن و دیگر کشورهای پادشاهی عرب دارای نوعی حس مشترک هستند که مبتنی بر احساس خطر و تهدید از سوی ایران، حزبالله، اسد، حماس و داعش است و در واکنش به این احساس ترس، این کشورها به نوعی منافع مشترک برای مقابله با منبع اصلی ناپایداری در منطقه دست یافتهاند. اینها با یکدیگر دارای تواناییهای مهم و ارزشمندی هستند: اسرائیل دارای قویترین ارتش و نیروی هوایی است، مصر بزرگترین و بانفوذترین دولت عربی است، پادشاه عربستانسعودی دارای مشروعیت اسلامی و نیز دارای ثروت و نفوذی است که از بزرگترین صادرکننده نفت در دنیا بودن ناشی میشود. هرچند در این زمان، ایالات متحده با همگی اینها اختلاف دارد.
از جمله: بحث با «نتانیاهو» نخستوزیر اسرائیل بر سر شهرکسازی در کرانه غربی و نیز شروط و مفاد توافق هستهای با ایران، انتقاد از رژیم سیسی در مصر بر سر تیراندازی به شهروندانش در خیابان و به زندان انداختن دهها هزار نفر [از معترضان خیابانی] و اختلافنظر با سعودیها درباره اینکه باید با بشار اسد در سوریه، اخوانالمسلمین در مصر و با پیشرویهای سلطهطلبانه و هژمونیک تهران در جهان سنّی عرب چه اقدامی انجام داد. البته دلایل منطقی برای تمام این اختلافنظرها وجود دارد، ولی آنها را باید در اولویت پایینتری نسبت به هدف بزرگتر، یعنی بازگرداندن نظم و ثبات [به منطقه] و نگهداشتن آن هنگامی که نوعی نظم و ثبات [در منطقه] حکمفرما شد، قرار داد.
به منظور دنبال کردن استراتژی «ستونها»ی جدید، ایالات متحده باید دوباره اطمینان متحدان سنتی خودش را به منظور اجرای اهداف گستردهتر آمریکا [در منطقه] جلب کند، در حالی که از سوی دیگر باید راهی برای پایین آوردن یا مدیریت کردن این اختلافنظرها بیابد. در صورت [دستیابی به] یک توافق هستهای با ایران، ایالات متحده نیاز خواهد داشت این وضع را با پدید آوردن یک چتر بازدارنده هستهای برای اسرائیل و عربستانسعودی متعادل کند. ایالات متحده همچنین باید درباره اختلافهایش با رژیم مصر بر سر نحوه برخورد آن کشور با شهروندانش کمی ملایمت به خرج داده و به دنبال راهی برای همکاری با اسرائیل جهت حل کردن مساله فلسطین باشد. ایالات متحده در حالی که باید موضعی قاطعانهتر علیه بشار اسد در سوریه بگیرد، همچنین باید خود را از اخوانالمسلمین دور نگه دارد.
ایالات متحده در عوض چه انتظاری میتواند داشته باشد؟ نخست، ایالات متحده باید انتظار همکاری جدیتری [از سوی متحدان سنتی خود] علیه منبع این ناآرامیها [در خاورمیانه] داشته باشد. هماکنون اردن و مصر استفاده از نیروهای خود در جنگ علیه داعش در عراق، سوریه و لیبی را افزایش دادهاند. با داشتن اعتماد بیشتر به عزم و اراده آمریکا، شاید دولتهای سنّی تمایل پیدا کنند نیروهای زمینی خود را در اختیار مشاوران [نظامی] آمریکایی قرار دهند که این امر، عامل اصلی گمشده در نبرد علیه داعش است.
با داشتن این حس که هدف مشترکی در کار هست، ایالات متحده میتواند یک چارچوب امنیتی در منطقه پدید آورد که برای نخستینبار اسرائیل را نیز دربر بگیرد. پایه و اساس این کار هماکنون در سازوکارهای امنیتی دوجانبه آمریکا با هر یک از متحدان سنتیاش بنا گذاشته شده است- که هدف آن بالا بردن همکاریهای شدید امنیتی میان اسرائیل، مصر و اردن و حتی درباره روابط امنیتی پنهانیتر، میان اسرائیل و دولتهای عرب خلیجفارس است- امکانپذیر بودن چنین چارچوبی تا حدودی بر ابتکار و پیشقدمی اسرائیل برای حل مساله فلسطین بستگی دارد اما نزدیک شدن به این مشکل حلنشدنی در چارچوب منطقهای با استفاده از طرح صلح عربی میتواند چشمانداز این هدف را بالا ببرد.
در این میان، عقب راندن نفوذ ایران در پایتختهای عربی و نیز در مرز اسرائیل چالشی بلندمدتتر خواهد بود اما این تلاش را میتوان با ساختن یک اتحاد منسجمتر و قابلاعتمادتر عملی کرد. باید به این نکته اشاره کرد که دستیابی به توافقی که ایران را از رسیدن به سلاح هستهای بازدارد، میتواند در نهایت موجب باز شدن درها برای تنشزدایی با ایران شود. در آن صورت، همکاری با ایران درباره برخی موارد که دارای منافع مشترک تاکتیکی (مانند رویارویی با داعش و پیش بردن گذار سیاسی در دمشق) [میان دو طرف] است، ادامه خواهد داشت؛ هرچند در این میان، مساله رقابت و بازدارندگی در جایی که منافع [دو طرف] از یکدیگر فاصله خواهد گرفت نیز در بین خواهد بود.
با این روشهاست که ایالات متحده میتواند با همکاری با متحدان سنتی خود، یک نظم و ثبات مبتنی بر رهبری آمریکایی را در خاورمیانه پیاده کند. در این صورت آنها (متحدان سنتی ایالات متحده) باید نقش و سهم خود [در برقراری این نظم و ثبات] را بالا ببرند و این کار را باید با داشتن اعتماد بیشتر به ایالات متحده که آن کشور آنجاست تا با آنها و در کنار آنها– و نه علیه آنها– گام بردارد، انجام دهند.