تاریخ انتشار : ۱۲ خرداد ۱۳۹۴ - ۱۲:۰۸  ، 
کد خبر : ۲۷۵۹۷۴

سیری در اندیشه‌های مسیحیان اومانیسم؛ جی.ک چسترتون

محمدرضا اسکندری ـ مقدمه: در مقالات شماره‌های پیشین در یک تقسیم‌بندی کلی، اومانیسم را به اومانیسم دینی و اومانیسم سکولار تقسیم کردیم. همچنین اومانیسم دینی را به اومانیسم مسیحی و مسیحیان اومانیسم بخش کردیم. در مقاله پیش‌رو برآنیم که به بررسی آرای اندیشمندان مسیحیت اومانیسم بپردازیم.

مسیحیان اومانیسم

مسیحیان مقید به باورهای سنتی و مابعدالطبیعی مسیحیت، حاضر نشده‌اند تفسیرهایی را از مسیحیت که آن را قلب ماهیت می‌کند، برتابند. از این‌رو، در برابر آن واکنش نشان داده‌اند. با این همه، آن‌قدر هوشیار بوده‌اند که دریابند برخورد یکجا با کلیت اومانیسم سکولار و نفی تمامی مدعیان آن، به‌ویژه تکیه و تأکید آن بر انسان، برخوردی کارساز نیست و طرد و نفی این‌چنینی تنها ضمانتگر توفیق بیشتر سکولاریسم و به حاشیه کشیده‌شدن مسیحیت است و طبعاً مورد استقبال سکولاریست‌های زیرک قرار خواهد گرفت.

بنابراین کسانی چون جاک‌مارتیان، جی.ک ‌چسترتون و گریگوری ولف، «اومانیسم مسیحی خدامحور» را طرح کرده و از آن دفاع می‌کنند. آنان می‌گویند: شاید اصطلاک و درگیری میان مسیحیت رسمی و اومانیسم سکولار، بسیاری را به این گمان رسانده باشد که این دو قابل جمع نیستند و شخص یا باید متدین باشد، یا اومانیست. اما این خطایی فاحش است. این متفکران می‌گویند: اومانیسم مسیحی ریشه در دیدگاه‌های آبای نخستین کلیسا مثل بازیل اهل قیصریه، جان‌کریوستون، قدیس اگوستین و پاپ‌گریگوری کبیر دارد. در دوران رنسانس نیز این گرایش به‌دست کسانی چون دانته، توماس‌مور و آراسموس دوباره به‌وجود آمد. گریگوری ولف می‌نویسد: «اومانیسم مسیحی نوعی اندیشه است که معمولاً در شرایطی سر برمی‌آورد که طغیان‌ها و انقلاب‌های فکری وسیع، پیوستگی فرهنگی را با تهدید مواجه کرده باشند.» این رویکرد از اومانیسم دینی (مسیحیت اومانیسم) دفاع کرده و می‌گوید: «اومانیسم دینی می‌خواهد هم به حقایق تاریخی کتاب مقدس وفادار بماند و هم نسبت به جهان مفتوح باشد.»

تئوری تجسد؛ راه‌حل مسیحیت اومانیسم

«جهان‌بینی انسان‌محور» با «جهان‌بینی خدامحور» در تعارض است. مسیحیان اومانیست این مشکل را چگونه حل می‌کنند؟ برای حل مشکل، آنان نیز عمدتاً از «آموزه تجسد» بهره می‌گیرند و تعارض یاد شده را سازنده می‌دانند، نه مخرب: «تئوری تجسد که می‌گوید، مسیح، هم خداست و هم انسان، جوابی برای حل مشکل است؛ این دو ماهیت متعارض در عیسی تلاقی می‌کنند و الگویی فراهم می‌آورند تا به کمک آن بسیاری از ثنویت‌هایی را که در زندگی تجربه می‌کنیم، مثل تعارض جسم و روح؛ عفو و عدالت؛ عقل و ایمان و غیره، تفسیر کنیم.»

جی.ک چسترتون

ازجمله حامیان جدی این نوع از اومانیسم (مسیحیت اومانیسم)، چسترتون است. چسترتون در کتاب خود، فضایل اخلاقی مسیحیت، مانند خیرخواهی و احسان را کانون توجه قرار می‌دهد و می‌گوید: این فضایل که به انسان کفایتی والا می‌بخشند، ژرف و درعین‌حال، زنده و با طراوتند، چون ریشه در میراث غنی دینی دارند. همچنین می‌گوید: برخی از این فضایل، گو اینکه در دوران باستان نیز مطرح بوده‌اند، در مسیحیت ژرفا، غنا و معنایی جدید یافته‌اند. شأنی که دین به انسان می‌بخشد با مقامی که اومانیست‌های سکولار برای وی درنظر می‌گیرند، قابل قیاس نیست؛ انسان گو اینکه از خاک آفریده شده، آموزه مسلم کتاب مقدس این است که خداوند انسان را بر انگاره خود آفریده است، پس انسان به‌صورت خداست، چیزی که هست هبوط و آلودگی به گناهان این صورت خدایی را مکدر ساخته است و خداوند تجسم‌یافته در مسیح بر آن است تا وی را از این وضعیت نجات بخشد و بار دیگر او را به سوی خود برکشد.

چسترتون می‌گوید: اومانیسم سکولار ارزش‌های عمده‌اش را از ذخیره ارزشی مسیحیت به سرقت برده است. اما این ذخیره ارزشی در دست آنها از پشتوانه مستحکم خود جدا و منعزل شده و بی‌پناه و سرگردان رو به ضعف و فتور گذاشته است؛ برای نمونه خیرخواهی و احسان، فضیلتی مشخصاً مسیحی است؛ احساسی است بسیار لطیف که انسان فارغ از خود را به پی‌جویی خیر دیگران وامی‌دارد. بخشش خطاهای دیگران و عبور از خود از مؤلفه‌های آنند. اما اومانیسم سکولار این ارزش را از معنای صحیح و زنده قبلی‌اش تهی کرده است. این حقایق، گل‌های شاد، با طراوت و روح‌انگیزند که در بوستان دین روییده و ریشه در آن دارند؛ اومانیسم سکولار آن را از ریشه خارج کرده است. ازاین‌رو، این حقایق، خشک و تهی و درحال پژمردنند. انسان در مسیحیت شأنی بس والا دارد و معنای بسیار عمیق آن در آموزه deiimageo (بر انگاره خدا) نهفته است. اومانیست‌ها به گونه‌ای تأسف‌انگیز آموزه شأن انسانی را توجیه همه کارهایی که با اخلاق سنتی در تعارض است، مانند سقط جنین و خودکشی، با نظر پزشک و امثال آن به کار می‌برند.

آنان با تکیه بر محوریت انسان، انسان را مسخ کرده و اخلاق را به مسیری پرمخاطره انداخته‌اند.

اخلاق اومانیستی از بنیاد تهی شده و امروزه اومانیست‌ها می‌کوشند تا با استفاده از شیوه‌هایی ناکارآمد از آن حفاظت کنند؛ برای نمونه با نشان دادن تصاویر تکان‌دهنده از حوادث رانندگی، مردم را متوجه آثار سوء مستی کنند، یا با گوشزد کردن دردسرهای بارداری و آثار نامطلوب سقط جنین و تکیه بر مصلحت و منفعت این یا آن کار و توصیه به آینده‌نگری، معضلات حاد اجتماعی را حل کنند.

اما این دیدگاه نتیجه‌گرا و این‌گونه مصلحت‌اندیشی‌های سست که این اعمال را فی‌نفسه نامطلوب نمی‌داند، بلکه می‌کوشد تا تنها با گوشزد کردن آثار غیرمفید و مضر، مانع تکرار آن شود، کی خواهد توانست خلأ غیبت نگرش دینی را که در آن برخی اعمال بالذات خوب و شایسته عمل ‌هستند و برخی با‌لذات بد و شایسته ‌ترکند، پر کند؟

اما اگر اومانیسم مسیحی خدامحور است، طبعاً باید دفاع از مدعیات متافیزیکی مسیحیت را نیز به عهده‌ گیرد. مدعیانی که از دید سکولاریست‌ها غیرعلمی و چیزی است چون خرافه یا هم‌مرز آن.

چسترتون چگونه از مسیحیت در برابر این اتهامات دفاع می‌کند؟ چسترتون نگاه خاص اومانیسم مسیحی را به آنان مطرح می‌کند، این اومانیسم با فلسفه‌هایی که به قیمت طرد روح به انسان مادی محوریت می‌بخشند، مخالف است. اما از آن‌سو با نگرش‌هایی هم که می‌گویند انسان فقط با طرد جهان مادی می‌تواند به سمت معنویت و روحانیت پرکشد، مخالف است.

چسترتون معتقد است حقیقت غیرقابل انکار انسان، یک حقیقت دولایه و دو رویه است؛ لایه مادی و لایه معنوی. انسان موجودی است دارای دو وجه، این دو وجه هر دو حقیقت دارند و در چنین عرصه‌ای است که پارادوکس تجسد، معنا و اهمیت یافته و غنا و اهمیت آن آشکار می‌شود.

در فرهنگ غرب، مشکل از زمانی آغاز شد که اعتقاد به حقیقت و واقعیت تجسد، یعنی باور به‌این که خدا، درعیسی مسیح به گوشت و خون مبدل شده، رو به ضعف و فتور نهاد. حال آنکه این اعتقاد برای وجود انسانی اهمیتی وافر دارد. آلودگی انسان به گناه، فضای فکری او را تیره و مشوش می‌سازد تا اینکه زندگی و مرگ و روح و ماده را معارض می‌انگارد و گمان می‌برد که باید یکی را به قیمت دیگری وانهد. تجسد این تناقضات را به پارادوکس مبدل می‌کند.

چسترتون میان «تناقض» و «پارادوکس» فرق می‌نهد و در اینجا دیدگاهی شبیه ایمان‌گرایان ارائه می‌کند: تناقض؛ پوچ، تهی و دارای بار منفی است، اما پارادوکس دارای بار مثبت است.

پارادوکس می‌تواند در عین پارادوکس بودن، سازوار باشد. پارادوکس رفیق راه حقیقت بوده و با آن متحد است. انجیل بشارت است و بزرگ‌ترین بشارت همین مژده است که خدای مجرد، در مسیح درصورت گوشت و خون ظاهر شده، خدای نامتناهی، متناهی شده و خدای نامیرا، میرا شده است. همه برای این است که گره ناگشوده گناه را بگشاید و انسان را از مرگ برهاند و او را به سوی ازلیت برکشد. انسان مدرن با بحران معنا مواجه است و علت اصلی آن غفلت از راز تجسد است.

ماده و مجرد و روح و جسم قابل جمع نیستند، اما به شکلی انکارناپذیر جمع شده‌اند. محدود و متناهی نیز قابل جمع نیست، اما در تجسد با هم جمع شده‌اند و آن واقعه بزرگ به دلیل رستگاری انسان صورت گرفته است. گو اینکه در مسیحیت انسان به دلیل گناه، آلوده است. با این همه از چنان اهمیتی برخوردار است که خدایی که وی را بر صورت خود ساخته، شخصاً برای نجات وی مداخله کرده است. این نیز خود یک پارادوکس است، اما این پارادوکس گویای سرنوشت انسان است.

نتیجه‌گیری

بدین‌ترتیب، چسترتون با زیرکی بر تهی و بی‌بنیاد بودن ارزش‌های اومانیسم سکولار انگشت نهاده و می‌گوید: اومانیسم بریده از معنویت و انسان مادی بریده از مطلق، ارزش‌هایش بی‌ثبات و بی‌دوام است. اما چسترتون در دفاع از آموزه‌های متافیزیکی و آموزه‌های ناسازوار مسیحیت آن را پارادوکسیکال می‌نامد و به این بسنده می‌کند که میان تناقض و پارادوکس فرق نهد. وی حتماً از مخاطبان خود می‌خواهد که نه با عقل که با ایمان گره ناگشوده پارادوکس‌ها را بگشایند، اما جای تردید نیست که رقیبان از انگشت گذاشتن روی این ضعف درنگ نخواهند کرد. اگر بنا باشد اموری خلاف عقل و اجماع چون تجسد، پذیرفته شود، آن‌گاه حد آن را چه کسی تعیین می‌کند و مرزهای دین چگونه و در کجا از مرزهای خرافه جدا خواهد شد؟

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات