میلاد عطایی
از تسخیر سفارت آمریکا تا تسخیر سفارت انگلیس توسط برخی دانشجویان فاصلهای به درازای سی سال قرار دارد. سی سال، یعنی چند دوران فرهنگی که جامعه در آن دورهها میتواند ارزشها و نگرشهای خودش را تغییر بدهد اما اتفاقی که نمیافتد در آنجاست که هنوز بخش بیشماری از مردم ایران رویکردشان به سیاست دول غربی بطور اخص آمریکا و انگلیس با شک و تردید است. با اینکه آماری دقیق و مستدل وجود ندارد که میزان اعتبار دول غربی را در نزد اذهان مردم جویا بشود اما پیروزی حسن روحانی نوید این را داده که "تعامل" خواست اکثریت مردم ایران است. مردم ایران در شکل کثیرشان میخواهند با جهان در یک وضع و امکان برابر در رابطه باشند. اما نیاز هم به آن است که ریشههای غربستیزی را در فرهنگ و تاریخ ایران به گفتگو برآوریم. چه شد که اینچنین نسبت به هر چه که از غرب و در غرب است به نوعی محافظهکاری را بر میگزینیم؟
قبل آنکه مقداری به رویههای تاریخی ماجرا برسیم این را بگویم که کار عاشقانه روابط سیاسی روزی عاشق غرب باشیم یا ضد آن و متنفر از غرب. حداقل آنچه که میدانیم در عرصه روابط بینالملل، مسئله منافع دول و موازنه قوامیان آنهاست. نه دولتی در جهان قرار دارد که تنها به دلیل خود آن دولت عاشق او باشد یا ابراز انزجار کند. مسئله در میان چگونگی ربط ارتباطها و تشخیص منفعت درست ملی برای هر کدام از بازیگران است.
اما در مورد ریشههای غربستیزی باید به تاریخ رجوع کنیم. به موقعیتی برویم که در فرهنگ ما تاثیر و اثر گذشته است بر کسی پوشیده نیست که انگلیس توسط بازیگران جاسوس و دیپلماتیک خودش نقش مهمی در پهنای سیاست ایران به اجرا گذشته. رجوع به تاریخ چرا مهم است؟ به آن دلیل که موجب شناخت فرهنگی میشود که این تاریخ با خودش به میثرات گذشته است – در سال 1813 کتابی در انگلیس چاپ میشود به نام جغرافیای امپراتوری ایران اطلاعاتی که سروان چارلز کریستی و ستوان هنری پوتینگر حوالی سالهای 1810 میلادی زیر نظر دستورات مافوق خود سرجاسوس مهم انگلیس جان ملکم به دستهبندی برآورند. این دو مامور جوان وظیفه داشتند در مناطق ایران حضور یابند و با عنوان جعلی خریدار اسب شروع به جاسوسی از مناطق استراتژیک ایران کردند. به دلیل دانش پائین برخی افراد در روستاهای کویری ایران حتی خود را روحانی مسلمان جا میزند و بسیاری هم میپذیرفتند و با آنان هم صحبت میشدند.
حضور آنان را از مناطق کلات گرفته ناتوشکی و کرمان میتوان دید حضور آنها دو خواست مهم را برای انگلیس به همراه داشت. دسته اول شناخت از موقعیت جغرافیایی ایران در موقعیتی که اگر روسیه با فرانسه تصمیم از موقعیت جغرافیایی ایران در موقعیتی که اگر روسیه یا فرانسه تصمیم بگیرد به هند حمله کند از چه مناطقی در چه زمانی گذر خواهد کرد برای این امر جاسوسیها به کابل سفر میکنند و تمامی مناطق آنجا را به ثبت میآورند و سپس وارد مشهد میشوند.
آنها نگرانی آنرا نداشتند که در ایران دستگیر شوند زیرا ماقبل حضور آنها شاه با ملکم دست دوستی داده بود. اما به هیچ عنوان نمیخواستند علت حضورشان فاش بشود. جان ملکم که رهبری این تیم جاسوسی را به عهده داشت مدتی قبل خود به ایران آمده بود تا دوستی شاه ایران را جلب کند پیتر هاپکرک مینویسد وی ماموریت داشت دوستی شاه را به هر قیمتی حتی اگر لازم باشد با پول جلب کند و نتیجه را به نوعی معاهده دفاعی روی کاغذ بیاورد و بدین ترتیب با یک تیر دو نشان بزند. 1- اطمینان حاصل کند که پای هیچ فرانسوی به قلمرو شاه نرسد 2 – شاه متعهد گردد در صورت بروز هر نوع خصومت از طرف افغانستان علیه هند به این کشور که دشمن دیرینهاش بود اعلان جنگ دهد. بریتانیا تعهد میسپرد چنانچه فرانسویان یا افغانها به ایران حمله کنند برای بیرون راندن آنها تجهیزات جنگی در اختیار شاه بگذارد. اما سپتامبر 1801 تزار الکساندر روسی بازی دیگری را آغاز کرد. این بار از گرجستان تا ارمنستان خود را برای حضور و نفوذ میدید و ایران دریافت که چه بازی تلخی از سوی قوای روس آغاز شده. دستگاه سیاسی ایران رابطهای را با انگلیسها برقرار میکند به آنان میگوید به یاری ما بشتابید، ما دو کشور متعهد شدیم که یار و همراه هم باشیم.
اما افسوس که بازی سیاست در جهان یک تغییر به خود دیده است. این بار انگلیس و روسیه در برابر یک مرد فرانسوی یعنی ناپلئون بناپارت با هم به طور مشروط متحد شدهاند. در 4 مه 1807 شاه ایران با ناپلئون نشست و Treaty offinckenstein را ثبت کرد. عهدنامه فینکنشتاین که قرار بود در آن تمایمت ارضی ایران ما قبل تجاوزهای روسها به رسمیت شناخته بشود و ایران با متحد جدید خود یعنی فرانسه بتواند انگلیس را از منطقه خارج کند ایران ابزاری بود در اختیار ناپلئون که به وسیله آن در جنگ قدرت نفوذ خود را گسترده کند. روسیه انگلیس، فرانسه در یک بازی منازعه قوا وارد شده بودند و ایران به مانند یک گوی شیشهای به اینسو و آنسو گشانده میشد جاسوسان هر کدام در بخشهای مختلف ایران صاحب نفوذ و حضور میشدند که خروجی آنرا در پس از حمله متفقین خواهیم دید. یعنی وقتی که رضا شاه میرود به ناگه نسلی از سیاستمدارها را میبینیم که به چند دول و دستگاه جاسوسی بنا به گواه تاریخ آلودهاند.
اما باز هم ایران فریببازی سیاست را خورد و در موقعی بود که روسها با فرانسویها در عرشه قایق "نیمن" به توافقهای جدیدی رسیده بودند. غرب قرار بود از آن فرانسه باشد و نفوذ به شرق هدیهای برای روسها. شاه ایران پی برد که بازی فرانسویها هم او را از شرارت روسها رهائی نخواهند بخشید در وقتی که ایران هیچ دوستی دیگر نداشت، وقتی که بازیچه بازیگران جهانی بود، وقتی که شاه ایران شدید افسرده شده بود، یک هدیه از جرج سوم همه چیز را تغییر داد. قطعهای از یک الماس درشت که توسط سر هارفورد جونز و یک هیئت سیاسی وارد ایران شد که به شاه تقدیم شود با اینکه ایران در تنهایی خود و بی هیچ حمایتی تن به خفت عهدنامه ترکمنچای و گلستان داد و بخش بیشماری از مناطق ارضی خود را از دست یافته میدید، سیاست انگلیسیها در ایران با شکلی از صبر و متانت آغاز شد. انگلیس تصمیم گرفت که بازی در شکلی به نتیجه خواهد رسید و شرط آن صبر و صبوری است.
آنها به آرامی شروع به بازیابی نفوذ اجتماعی خود کردند تا بتوانند وابستههای خودشان را تربیت کنند وزیر انقیاد خود نگاه دارند. از نقطه نظر هژمونی یعنی نیروی برتر در منطقه انگلیس میدانست که اگر ایران را توسط ایرانیان به حمایت سیاستهای انگلیس در آورد، در آن صورت با آسانی آبهای گرم خلیج فارس تحت نفوذشان قرار خواهد گرفت و هیچ نیروی ملیگرایی که داغ و نام وطن در سر دارد به مخالفت او برنخواهد خاست. اینچنین بود که دو جاسوس انگلیسی شروع کردند به حضور در میان گروههای ایرانی و ثبت نقشههای جغرافیایی. دستگاه اطلاعاتی انگلستان بعدها اتاقی را مخصوص به ایران اختصاص داد که فقط مسئولیت آنها این باشد که در مورد ایران بنا به کاری که جاسوسها در قبل کشیدهاند اطلاعاتی را به سیاستمداران بدهند.
وقتی که رضاشاه از ایران می رود و کشور می خواهد به یک دموکراسی نیم بند برسد، صحنه سیاست صحنه نفوذ دول غربی می شود. فراکسیون میهن و ملت در مجلس چهاردهم در سال 1322 حامی انگلیس می شوند. فراکسیون توده و آزادی طرفدار شوروی . فراکسیون اتحاد ملی حامی آمریکا و منفریدن بی طرف می مانند. بی دلیل نیست که مصدق میگفت: رهبران سنتی در تعقیب این سیاستِ "باز" به چپ و راست امتیاز دادند و اشتهای قدرتهای خارجی را تحریک کردند که در نتیجه ایران صحنه زد و خورد همگانی تبدیل شد . با این تغییرات در سطح سیاسی ماجرا یکسری دگرگونی هایی را در جامعه پدید آورد.
طبقاتِ اجتماعی ایران که صاحب نفوذ هم بودند اعم از بازار و تجار با حضور دول بیگانه آنقدر مخالفتی نداشتند و به نوعی سهام خوار آنها در برههای بودند. اما عموم جامعه که از نظر آگاهی و سوادِ اجتماعی و سیاسی در سطح به شدت ضعیفی قرار داشت تنها یک چیز در باورش می چرخید که آقایان خوش لباس آقایان فرنگی ماب اینها تصمیم میگیرند ؛ اینها حضور و قدرت دارند. اگر روشنفکری مابعدِ مشروطه تا اواخر بیست و هشتِ مرداد سی و دو اینچنین به فــرمِ غربی خودش را در نمی آورد که ازدلِ آن خودِ غرب محتوایی را ببلعد شاید به خشمِ کودتای بیست و هشت مرداد نمی رسیدیم و بهطور آگاه و عاقلانهتری به سوی اصلاح سیاسی میشتافتیم.
اصلاحی که از فرهنگ و درونِ یک جامعه ریشه میگیرد. متاسفانه در مشاهده به تاریخ ایران یکی از اتفاقاتی که بهطور ناخواسته کمکرسانِ سیاستمداران غربی شده نفوذ اندیشمندان و نخبگانی بود که با نامِ دانش غرب و آموخته غرب سرآخر به کامِ آنها (غرب*) استفاده می رساند. کم بودند کسانی که از غرب آمده باشند و دغدغه ملی گرایی را هدفِ کار خود قرار بدهند. اینچنین که به تاریخ می نگریم حمله به سفارتِ آمریکا تا انگلیس صاحبِ یک پایگاه اجتماعی است در کشور که بهطور ناخودآگاه در ذهن اش خشمی به فرهنگ سلطه پذیری تسلط بیگانه را دارد به انجام می رساند . اما در بابِ روسیه باید بیشتر تامل کرد ، روسهایی که بدونِ شک بیش از انگلیس و آمریکا به ایران ضربه و آسیب وارد کردند.