دکتر عماد افروغ
حسب فرمایشی که امام دارند، این انقلاب در مبدأ و مقصد و شیوههای آن با سایر انقلابهای سده 20 متفاوت است. همیشه بر این اندیشه بودم که این انقلاب چه انقلابی است که بهرغم اشتراکاتش با سایر انقلابها تفاوتهایی هم دارد. در جستوجوی یک روششناسی بودم که به من اجازه بدهد بتوانم ردپای انقلاب اسلامی را در جاهایی که از سایر انقلابها جدا میشود و وجوه متمایزش قابلیت تعریف و واکاوی دارد، مورد کنکاش قرار دهم. در روششناسی غالب پوزیتیویستی که علیت را به تأسی از «هیوم» با نفی ضرورت، به تعاقب، تشابه و توالی و انتظام بین پدیدهها تقلیل میدهد و در واقع یک تعریف کمّی از علیت به دست میدهد، نمیتوانستم عامل یا عوامل ضروری یا قابلیتهای بنیادین و مؤثر در پیدایش انقلاب اسلامی را جستوجو کنم.
نگاه و رویکرد دیگر، نگاه هرمنوتیک و تفسیری، اعم از تحلیلی و قارهای بود که آن هم به دلیل بیاعتنایی به مقوله تبیین، چرایی و چگونگی رخداد پدیدهها برای من که به دنبال تبیین و استلزامات مربوط به آن بودم، قانعکننده نبود. البته منکر توجه به ابعاد مفهومی و هرمنوتیک در فرآیند فهم و تبیین انقلاب اسلامی هم نیستم اما روشی که هم به وجه ضروری و هم به وجه هرمنوتیک یا تفسیری تحلیل و تبیین پدیدهها و رخداد حوادث توجه دارد، رئالیسم انتقادی است.
رئالیسم انتقادی، من را به اعماق و جاهایی میبرد که دیده نمیشود، حتی در عالم ماده نیز لایههای غیرقابل مشاهده و سرشار از غیبی وجود دارد که بدون آنها هیچ حادثه و نمود تجربی امکان ظهور ندارد. عالم، اعم از طبیعی و اجتماعی سرشار از غیب است و به مراتب اهمیت این لایهها از مشاهده و تجربه حسی ما بیشتر است. این روششناسی و این نگاه خاص به من کمک زیادی کرد که ببینم آن لایه زیرین و اندیشهای انقلاب که در واقع مربوط و منسوب به رهبر و راهبر اصلی انقلاب، یعنی حضرت امام(ره) است، چیست؟ در نهایت این لایه اندیشهای را در نگرش فلسفی منظومهای، کلگرایانه توحیدی و در یک کلام ناثنویتگرایی صدرایی امام(ره) یافتم.
در نگرش صدرایی امام(ره)، یک ناثنویتگرایی در سطوح و قلمروهای مختلف میبینید. نفی دوگانهنگری در عرصههای مختلف در اندیشه ایشان کاملاً مشهود است. نفی دوگانه حکمت نظری و حکمت عملی، نفس و بدن، اخلاق و سیاست، دین و سیاست، دنیا و آخرت، فرد و جامعه و... این تفکر ناثنویتگرایانه صدرایی، درست مقابل تفکر ثنویتگرایانهای است که توسط متفکر همعصر ملاصدرا، یعنی دکارت، تئوریزه و از سوی کانت ریلگذاری میشود و بنای جدید غرب بر پایه آن شکل میگیرد و استوار میشود. و ایکاش فیلسوفان جهان اسلام در بستر تاریخ، قابلیتهای این تفکر را بسط میدادند، همانگونه که در غرب نسبت به دکارت این کار صورت گرفت و تقریباً تمام جریانات فلسفی متعاقب غرب به گونهای مستقیم و غیرمستقیم در حال گفتوگو با دکارتند.
به هر حال این نگرش صدرایی را میتوانید در انواع و اقسام رابطهها و وجوه مختلف دیالکتیک صدرایی جستوجو کنید. علاوه بر موارد فوق میتوان آن را به ذهن و عین، نظر و عمل، نظر و ارزش، واقعیت و ارزش، نظر و تاریخ، دین و جامعه، عقل و عرفان، فرهنگ و اقتصاد، فرهنگ و سیاست، سیاست و اقتصاد و... هم تسری داد. این نگرش فلسفیِ کلگرا و منظومهای دیالکتیک و غایتگرا با محوریت خدا همان لایه اندیشهای است که توان ایجاد حوادث را دارد اما همانگونه که رئالیسم انتقادی مطرح میکند، رخداد هر حادثهای منوط به 2 دسته عامل است؛ عامل علّی و عوامل اعدادی. این دو عامل باید باهم پیوند بخورند تا حادثهای شکل بگیرد، مثل دانه گندم در پیوند با خاک، نور، آب و مراقبت که تبدیل به یک خوشه بارور میشود.
آنچه تاکنون آمد مربوط به عامل علّی این انقلاب متمایز از سایر انقلابهاست که به تفکر صدرایی نسبت داده شد یعنی در نگرش صدرایی امام، توان رخداد حادثهای به نام انقلاب وجود دارد اما به طور قطع، عوامل اعدادی و انضمامی بسیاری در شکلگیری حادثه انقلاب اسلامی دخیل بودهاند که غالباً جامعهشناسان و سایر رشتههای ذیربط علوم انسانی، کمابیش به آن اشاره کردهاند و بنده هم به صورت مشروط، مشکلی با آن ندارم. انواع و اقسام عوامل و تئوریها را بیان کردهاند که هماکنون قصد تعرض و ورود به آنها را ندارم چون نه متناسب با موضوع سخنرانی بنده است و نه وقت به من این اجازه را میدهد.
من بیشتر میخواهم بر این قضیه تأکید داشته باشم که این نگرش ناثنویتگرایی امام است که قابلیت تبیین انقلاب اسلامی را دارد و صرفاً هم در محدوده اندیشه و موارد موردنظر ملاصدرا باقی نمیماند و به عرصههایی بسط و توسعه مییابد. توجه ایشان به لزوم دگرگونی ساختاری در قالب انقلاب اسلامی، تعامل دین و جامعه و زمان و مکان و نمود مورد انتظارش بر آرا و احکام فقهی، از جمله این بسطها و توسعههاست. وقتی میگویم دیالکتیک، ذهن شما زود به سمت دیالکتیک افلاطونی، هگلی و مارکسی نرود. هرچند آنها هم تعابیری از دیالکتیک هستند و در سطوح و قلمروهایی میتوان از آنها هم بهره برد.
در کل، نگرش منظومهای یا کلگرایانه، توجه به اجزا و ارتباط بین آنها، وجه فرآیندی و غایتمدار هستی طبیعی و اجتماعی از ویژگیهای تفکر دیالکتیک از نظر بنده است. هیچ تفکر دیالکتیکی نیست که نگاه غایتنگر نداشته باشد یعنی به آخر کار توجه دارد. تاریخگرایانه و مکانگرایانه نگاه نمیکند اما به زمان و مکان توجه دارد، در واقع برش نمیزند. اگر هم برش میزند توجه دارد که مورد ما در حال طی کردن سیری است. در تفکر دیالکتیک، غیب دیده میشود، نفی و نفیِ نفی دیده میشود، اگر شما دیالکتیک را حذف کنید محافظهکار میشوید. آن چیزی که مؤید شدن و تغییر است، دیالکتیک است، دیالکتیک است که ما را از وضعیت حاضر خارج میکند و به وضعیت مطلوب هدایت میکند. احساس میکنم اگر تفکر دیالکتیک امام را بفهمیم، بسیاری از اندیشههای امام را خواهیم فهمید و تفسیر بهتری میتوانیم از آن به دست دهیم. تز مردمسالاری دینی امام که ترکیب و تعاملی است بین جمهوریت و اسلامیت، به مثابه فلسفه سیاسی نوظهور و تعریفی نو از مشروعیت، بدون تفکر دیالکتیک و ناثنویتگرایانه ایشان بخوبی قابل فهم نخواهد بود.
جمع ویژگی حاکم با شرط مقبولیت و رضایت عامه، نگاهی نو به مقوله مشروعیت و در واقع جمع وجه فلسفه سیاسی و جامعهشناختی سیاسی یا به عبارتی تئوکراسی و فیلسوف و عارف و فقیه شاهی با تأکید بر وجه ضابطهمند و بیناذهنی آن و مردمسالاری است. حسب مردمسالاری دینی، کسی و حکومتی مشروع است که هم ویژگیهای مربوط به وجه حقانی آن را داشته باشد و هم برخوردار از مقبولیت مردمی باشد. 2 مقوله یادشده فرصت و محدودیتی برای خود و دیگری رقم میزند. بر پایه اصل مردمسالاری کسی نمیتواند با کودتا حقانیت خود را مستقر کند و بر پایه اصل حقانیت، مسلمانان نیز نمیتوانند دور هر چیز و هر کس با هر ویژگیای حلقه بزنند و از او اطاعت کنند. این یک تجلی از تفکر دیالکتیک امام(ره) است.
یا مقوله زمان و مکان و تأثیرش بر احکام فقهی که پیشنهاد میشود به مجموعه مقالات 14 جلدی مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام(ره) رجوع کنید که ترجمانی دیگر از توجه به این تعامل و این رابطه است. توجه به زمان و مکان منحصر به موارد زمان امام نیست. اگر کتاب ولایت فقیه امام را بخوانید، امام(ره) با ذکر مقدماتی میگویند تنها کسی که بر انسان حق ولایت دارد و ولایتش حقیقی است ولایت خداست و بقیه ولایتها جعلی است حتی ولایت پیامبراکرم(ص) که به اذن خدا و با محوریت قواعد الهی حقیقی میشود. بر این اساس، وقتی میگوییم ولایت فقیه یعنی چه؟ یعنی بحث شخص فقیه نیست، بحث فقه است با همه پیچیدگیها و شرایط مدنظر ایشان اما تجلی سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی این فقه با توجه به تفکر دیالکتیکی و مربوط به دخالت دادن زمان و مکان کجاست؟ دائم به ما میگویند صبر کن! اشکال ندارد؛ باز هم صبر میکنیم اما شما علائمی هم به ما نشان دهید که در مسیرید و نه اینکه نه در مسیرید یا در مسیر انحرافی سیر میکنید. طوری نشود که به سرنوشت شوروی گرفتار شوید که مدام وعده میداد و دعوت به صبر میکرد تا بالاخره صورت مساله پاک شد.
به ما بگویید شاخص اصلی در مسیر بودن چیست تا ما بفهمیم شما در مسیر هستید یا نه؟ نکند شما فکر میکنید در مسیر هستید اما در واقع یا در مسیر نیستید یا در مسیر انحرافی سیر میکنید. معتقدم توجه به زمان و مکان یا به عبارتی موسع، توجه به تعامل دین و جامعه هم در ذیل تفکر دیالکتیک و ناثنویتگرایانه امام قابل فهم و تفسیر است. از نظر امام نه دین مساوی جامعه است نه جامعه مساوی با دین، بلکه یک رابطه عموم و خصوص مِن وجه بین این دو وجود دارد که همانگونه که اشاره شد تعبیری از رابطه دیالکتیک است. حتی در توجه به آنچه در تاریخ ایران گذشته، باز هم میتوانیم تجلی دیگری از تفکر دیالکتیک و یگانهنگر امام را ببینیم. امام کسی بودند که میرفتند و از نزدیک و در برههای، مجالس قبل از انقلاب را میدیدند، از نزدیک شاهد این قضایا بودند بنابراین تاریخ ایران را میدانند و از نزدیک مشاهده کردهاند.
ننشستند یک گوشه در حجرهای و برحسب استنباطهای ذهنی خودشان تکلیف یک امر تاریخی و سیاسی را معلوم بکنند، در واقع، در حیطههایی خود یک موضوعشناس متبحر هم بودهاند. از تاریخ عبرت گرفتهاند. اختلاف شیخ فضلالله و مرحوم آیتالله نایینی را دنبال و سعی کردند از تجربه تاریخیمان استفاده کنند. در تفکر ایشان مشروطه، متبلور است، تفکر مرحوم آیتالله نایینی و تفکر شیخ فضلالله متبلور است. این هم تجلی دیگری از تفکر دیالکتیک امام، دیالکتیک نظر و تاریخ یا تاریخ و عمل.
با این مقدمه میخواهم اصل مطلب را مطرح میکنم، آیا ما نباید در آسیبشناسیهای خود توجه به تفکر دیالکتیک و قابلیتهای آن داشته باشیم؟ شما نگاه بکنید چقدر ما در کابینهها و مجالسمان دچار افراط و تفریط میشویم یا آنچنان جوانگرا میشویم که یادمان میرود از تجارب گذشته استفاده کنیم یا آنچنان پیرگرا میشویم که یادمان میرود باید یک جامعه رو به رشد هم داشت، بازمیگردیم به تجربه شبهنوسازی دهه 60. این نشان میدهد تفکر دیالکتیک نداریم. اشاره شد که یکی از ویژگیهای تفکر دیالکتیک نگاه به آینده داشتن است، نگاه رو به رشد داشتن است، نباید به عقب بازگشت.
هر دولتی میآید یک گفتمانی را برای خودش مطرح میکند، این گفتمان چه ربطی به مبانی فکری و فلسفی– اندیشهای نظریهپرداز اصلی انقلاب دارد؟ چه کسی تاکنون گفته است که من در ذیل تفکر گفتمانی امام(ره)، این تفکر فلسفیام است، این تفکر صنعتیام است، این تفکر سیاسی و اقتصادیام است؟ از طرف دیگر ببینید در مجلس چه میگذرد؟ مخالف سرسخت دیروز، موافق امروز میشود؛ چرا این اتفاقات رخ میدهد؟ چرا ما شاهد چرخش ناگهانی برخی صاحبان قدرت هستیم؟ چه کسی است که اینها را رصد کند؟ شما اگر دلمشغولی عقلانیت سیاسی دارید، اگر حسب فرمایشات مقام معظم رهبری میخواهید تجربه متراکم سیاسی داشته باشید، خوب این تجربه متراکم باید یک جا جمع شود تا طرف بگوید این فلسفه سیاسی من است، این ایدئولوژی و مسلک سیاسی من است و دیگران به داوری نشسته و تصمیم بگیرند. گروههایی میشناسیم که مدام تغییر موضع میدهند، خب! این به رشد سیاسی ما کمک نمیکند، به نگاه فرآیندی ما کمک نمیکند، اینکه ما را به عقلانیت سیاسی نمیرساند.
ما نیاز به حزب داریم ولی حزب هم شرایطی دارد، یک بخشش ساختاری است و مربوط به برونرفت از تمرکزگرایی و اقتصاد نفتی است و یک بخشش مربوط به فرهنگ سیاسی است. ما یک فرهنگ سیاسی توسعه یافته هم نداریم یعنی گروههای سیاسی ما مدام تغییر موضع میدهند. ممکن است بگوییم ریشه ساختاری این تغییر موضع هم بازمیگردد به رابطه قدرت- ثروت، من حرفی ندارم اما ما از چهرههای سیاسی و فکری توقع عاملیت داریم، یعنی تغییردهنده ساختار. یعنی عاملان مورد انتظار، تفکر ساختاری داشته باشند و با شناخت ساختارهای معیوب و عطف به قابلیتها و ظرفیتهای خود نسبت به اصلاح این ساختارهای معیوب اقدام کنند، نه اینکه تابع این ساختارهای معیوب باشند و در چارچوب آن مانور دهند. و اما سخن پایانی، ببینید اگر کشور بخواهد اسلامی اداره شود باید فقهی اداره بشود، چون فقه مقوله بیناذهنی است و از جنس قانون است.
فلسفه و عرفان به دلیل غیر بیناذهنی بودن و نامرتبط بودن فینفسه با فقه، بهرغم تأثیرشان بر آرا و احکام فقهی نه توان اداره حکومت قاعدهمند فقهی دارند و نه اصولاً میتوانند در این باره ادعایی داشته باشند. فقه است که از جنس قانون است و مقولهای ربطی است. بیناذهنیبودن هم به این معناست که یک فقیه دیگر هم بتواند مطمئن شود که ولی فقیه عطف به مبانی، ادله و منابع خاص و تعریف شده، برای نمونه فلان تصمیم را گرفته است. این چیز بدی نیست، خیلی هم خوب، بجا، ضروری و اجتنابناپذیر است. این چیزی بوده که در فرمایشات امام هم بوده و در دست نیاز دراز کردن مقام معظم رهبری به سوی حوزههای علمیه هم مشهود و متبلور است.
اینکه ما تا چه اندازه بستر را فراهم کردهایم که فقه سیاسی، اجتماعی و فرهنگی دیالکتیک بروز کند، بحثی دیگر است. شما به ساختار و شرایط مجلس خبرگان بنگرید، به این معانی توجه نشده است، یعنی اگر قرار است مراجع را درگیر فقه اقتصادی و اجتماعی کنیم، باید در ابتدا بستر این حضور و درگیری را فراهم کنیم. حداقل، تایید صلاحیت فقهی اعضا را برعهده مراجع بگذارید و تایید صلاحیتهای دیگر بر عده مراکز تعریف شده دیگر باشد. در هر صورت، ضرورت حضور موضوعشناسان ملتزم به انقلاب اسلامی و ارکان آن در این مجلس در کنار فقها بلاانکار است.
نکته دیگری که حسب آن نگرش دیالکتیک برای نقد و ارزیابی طرح میکنم این است که ما عملاً شاهد آن بودیم که در حکومتداری ما بیشتر به ایدئولوژی اسلامی، در ابعاد معرفتی- عقیدتی، اخلاقی و فقهی آن توجه میشود (نِعْمالمطلوب)، یعنی رهبری معظم فقط تصمیم فقهی نمیگیرند بلکه درباره معارف و اخلاقیات اسلامی هم موضع میگیرند، چرا دایره خبرگان را بسط ندهیم. دقت کنید بحث من درباره یک مجلس خبرگان مطلوب و آرمانی و در قد و قواره ملزومات حکومت اسلامی است که وظیفهاش منحصر در تعیین رهبری و نظارت بر ایشان نیست. خبرگان را فقط مختص فقها تعریف نکنیم. موضوعشناسان، اخلاقشناسان و متخصصان اعتقادات اسلامی را هم بیاوریم. من فکر میکنم ضروری است، چون عملاً دارد اتفاق میافتد. خب! چرا این را میگویم. تا اینجا که ما ندیدهایم چیزی را ارائه کنید.
شاید در اینکه فقه ما توانایی اداره بهروز و کارآمد کشور را داشته باشد تردیدی نباشد، نمیدانم شاید هم تردید باشد و باید به فکر چاره و به طور خاص توجه به جامعیت اسلام و عدم تقلیل آن به فقه بود. به هر حال به دلیل عدم برخورد روشمند از سوی مراکز ذیربط تاکنون چیزی در خور انتظارات و آرمانهای انقلاب اسلامی بویژه در حوزه اقتصاد دیده نشده و کماکان متکی به اقتصاد نفتی هستیم. هنوز مساله عاملیت و ساختار در نگرش برخی علما و فقیهان ما جا نیفتاده است. هنوز جا نیفتاده که ترکیب حقیقی اجتماعی وجود دارد و قابل تقلیل به اجزا نیست. بانکداری اسلامی و بانک بدون ربا را مثال میزنم. ربا حرام است، این یک قاعده کلی است اما برای از بین بردن آن میآیند جزئیات را- چون فقه ما جزءنگر است- دستکاری میکنند. ظاهرا اجزا اشکالی ندارد اما برآیند کلی آنها با گذشته یکی است، بماند که از دین هم برای توجیه کار خود مایه گذاشتهاند.
شما یک کاری دیگر کن، حکم را مبنا قرار ده و از هر طریق که میدانی آن را محقق کن. ولو در جزئیات مجبور شوی از تجربیات سایر کشورها هم استفاده کنی. یکی از تجلیات تفکر دیالکتیک همین رابطه ساختار و عامل است. همین رابطه کل و جز است که کل خصلتی دارد که قابل تقلیل به جمع جبری اجزا نیست و ورای جمع جبری اجزاست. بهترین مثال در این زمینه که بارها تکرار کردهام آب و عناصر متشکله آن یعنی اکسیژن و هیدروژن است، آب خاصیت مهارکنندگی آتش و عناصر متشکله، خاصیت اشتعال بیشتر آتش را دارند. امام میفرمایند شرایط اقتصادی و سیاسی و اجتماعی حاکم بر موضوع، موضوع و حکم را به تبع تغییر میدهند، واقعاً ما میتوانیم ضمانت بدهیم که تمام موضوعشناسی، زمانشناسی، مکانشناسی، اقتصادشناسی، سیاستشناسی و اخلاقشناسی مورد لزوم ما در فقهای مجلس خبرگان جمع است؟ در چارچوب تفکر منظومهای، فرآیندی و غایتمدار به نظر میرسد باید تغییراتی صورت بگیرد.
اما در بعد جهانی و در مقایسه با سایر انقلابها و اینکه این انقلاب چه انقلابی است؟ بدون تردید این انقلاب یک انقلاب منحصر به فرد و جهانی است، هم شعار و آرمان انقلاب فرانسه را دارد هم شعار و آرمان انقلاب روسیه را. نکته ظریفی در اینجا نهفته است؛ انقلاب فرانسه دغدغه آزادی و انقلاب روسیه دغدغه عدالت را داشت. به لحاظ فلسفی و نظری، جمع آزادی و عدالت، یا به عبارتی جمع میلگرایی یا فردگرایی و دیگرگرایی یا جامعهگرایی بدون ورود عنصری به نام اخلاق و معنویت امکانپذیر نیست. انقلاب اسلامی این سه را جمع کرده است. آزادی و عدالت را مطرح و در رأس آنها اخلاق و معنویت گذاشته است. به تعبیر امام و نقل به مضمون، همه تشکیلاتی که از اول اسلام بوده برای رشد معارف اسلامی بوده، برای رشد اخلاق و معرفت خدا بوده است، البته برای عدالت بوده اما در ذیل ارزشی غایی به نام معرفت خدا.
یک سوال؛ چرا انقلاب در آن شرایط خاص پیروز شد؟ نگاهی به شرایط جهانی کنید، جهان خسته شده بود. این حرفی که میشل فوکو زده، یعنی روحی تازه در کالبد بیروح، یعنی چه؟ جهان تشنه این روح بود، جهان تشنه معنویت بود. تا چه اندازه شما در صدور انقلاب، معنویتگرایانه عمل میکنید؟ در این نگرشهای شکلگرایانه و سختافزارانه منتشر در جمهوری اسلامی خفه شدیم. عظمت انقلاب به این هستهای نیست، کسی مخالف هستهای هم نیست. عظمت آن به ماهواره نیست.
اتفاقاً اگر چیزی به دست میآید از قِبَل وجوه نرمافزاری آن است. نباید وجه نرمافزاری انقلاب تحتالشعاع قرار گیرد. نباید بین ابزار و هدف خلط شود. نباید در انقلاب اسلامی، ارجحیت تعالی نفس، تفکر، اخلاق و معنویت و معرفت خدا بر وجوه متجسد، عینی و این جهانی، به بوته فراموشی سپرده شود. احیای معنویت و اخلاق، هدف اصلی و منحصر به فرد انقلاب اسلامی بود. به احیای خدا در ساحت خردورزی، احیای معنویت در ساحت روابط اجتماعی و حقوق فرهنگی مردم توجه کنیم. طرح خدا به مثابه شرط بلاشرط، آن هم توسط یکی از معروفترین مادهگراها بیارتباط با ظهور انقلاب اسلامی، ولو به صورت غیرمستقیم نبوده است.
در ظهور انقلاب اسلامی نیز در ابعاد مبانی (نگرش کلگرایانه توحیدی و توان نهفته در این تفکر)، منابع (کتاب و سنت نظری و عملی، خودآگاهی فردی و جمعی مردم، حرکت و عمل منبعث از این آگاهی و نیازهای واقعی و ملهم از آموزههای دینی)، اهداف و شعارها (آزادی، عدالت و معنویت، استقلال و جمهوری اسلامی یا همان مردمسالاری دینی)، نیروها و عناصر(نیروها و نهادهای مدنی و مستقل، چندطبقاتی بودن و حضور فراگیر و متحولانه و عارفانه مردمی، روحانیت و لایهای از روشنفکران مستقل)، کانونها (مساجد و حسینیهها، دانشگاهها و مدارس و بازار و خیابانها)، روشها (عدم مواجهه فیزیکی و مسلحانه با رژیم پهلوی و پخش گل بین سربازان)، ابزارها (بیانیهها و اطلاعیهها و فراخوانها، مراسم هفتم، چهلم و...) و مواجهات، شاهد تجلی این قدرت نرم بودیم.
به هر حال تجلی و تبلور این قدرت نرمافزاری یا نرم را باید در ابتدا در خدای قیّوم و قادر مطلق سپس در مردم، از جمله رهبری آن جستوجو کرد، با این توضیح که قدرت مردم و رهبری قدرت مشروط و قدرت خدا، قدرت بلاشرط و مطلق است یا به عبارتی، خدای قابلیتساز و مردم فعلیتساز. در نگاه ناثنویتگرایانه یا کلگرایانه توحیدی که در اول سخنرانی به آن اشاره شد، خدا مبدأ و غایت و محور اصلی این مجموعهنگری و حرکت فرآیندی و رو به رشد آن است. تجلی این نگاه خدامحور در نظامسازی بدینگونه است که در سیاست باید شاهد ابزاری و مشروط بودن فعل قدرت و هدف بودن فعل اخلاق و معنویت و تقرب الیالله باشیم.
در اقتصاد باید شاهد وسیله بودن آن و عدالت در توزیع، بویژه عدالت در تولید باشیم. در واقع بدون وسیله پنداشتن اقتصاد نمیتوان به حق معاش و اهمیت عدالت اجتماعی پی برد. در فرهنگ باید شاهد نمود مشارکت در تمام عرصههای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی و بروز خلاقیتها و نوآوریها و بارور کردن قابلیتهای خدابنیاد در بستر اقتصادی و تمرکززدایی و آمایش سرزمین و توجه به تناسبسازی ظرف و مظروف باشیم.
متن سخنرانی در جمع استادان و دانشجویان خارج از کشور، تابستان 92