تاریخ انتشار : ۰۵ مرداد ۱۳۹۴ - ۱۷:۰۶  ، 
کد خبر : ۲۷۷۵۶۲
اندیشه سیاسی شهید بهشتی در گفت‌وگو با علیرضا بهشتی

پدرم به نظام تک‌حزبی قائل نبود

محسن آزموده - مقدمه: «امت و امامت» عنوان مجموعه سخنرانی‌های دکتر علی شریعتی در سال ١٣٤٨ در حسینیه ارشاد است که امروزه به عنوان مهم‌ترین و منسجم‌ترین کتابی که نظریه سیاسی شریعتی را تشریح می‌کند، شناخته می‌شود. با نگاه مثبت آیت‌الله دکتر بهشتی به شریعتی آشنا هستیم و می‌دانیم که بر خلاف بسیاری از منتقدان سرسخت آن روزهای شریعتی، بهشتی مدافع شریعتی بود. حالا نیز داود فیرحی در جلد دوم فقه و سیاست نظریه سیاسی شهید بهشتی را تحت عنوان «نظام امت و امامت» با شباهت‌ها و تفاوت‌هایی با دیدگاه‌های شریعتی شرح و بسط می‌دهد. برای تبیین دقیق‌تر این نظریه و حدود و ثغور آن نزد علیرضا بهشتی استاد علم سیاست رفتیم. علیرضا بهشتی در این گفت‌وگوی مفصل به تشریح بستر تاریخی‌ای که نظریه شهید بهشتی در آن طرح شده و تفاوت‌های دیدگاه‌های پدرش با نظریه‌های چپ‌گرایانه می‌پردازد. وی همچنین در پایان انتقادهایی را که به نظریه سیاسی شهید بهشتی مطرح می‌شود بیان می‌کند و معتقد است که تاکید بیش از حد شهید بهشتی بر قانون اساسی بدون توجه به سازوکارهای اجرایی راهگشا نیست:

* دیدگاه‌های سیاسی مرحوم آیت‌الله شهید دکتر بهشتی را دکتر داود فیرحی در فصل هشتم جلد دوم «فقه و سیاست در ایران معاصر» تحت عنوان «نظام امت و امامت» تبیین کرده است. نخست به هدف تبارشناسی این نظریه بفرمایید این دیدگاه از کدام خاستگاه‌های فکری و تاریخی نشات گرفته است؟

** آغاز نگارش آثاری که از مرحوم شهید بهشتی درباره ماهیت حکومت اسلامی به صورت مکتوب به جا مانده به سال ١٣٣٨ باز می‌گردد که نخست شامل چهار مقاله در سالنامه مکتب تشیع است. این مقالات حاصل یک کار جمعی در سال‌های بعد از شکست نهضت ملی (١٣٣٢) بود. بعد از این شکست، طبیعی است که همه اقشار و گروه‌ها به این می‌اندیشند که چرا ما شکست خوردیم؟ شهید بهشتی نیز در نهضت ملی شدن صنعت نفت مشارکت داشت، در ٣٠ تیر مشهور در اصفهان سخنرانی کرد و به شهربانی احضار شد و در جریان مسائل بود. به همین خاطر گروهی را تشکیل می‌دهد که تا زمانی که به آلمان سفر می‌کند به کارش ادامه دهد و حتی در آلمان نیز با دوستانش مکاتبه می‌کند و از ایشان می‌خواهد که آن را پیگیری کنند و در نهایت نیز ساواک حساس می‌شود و عملا ادامه کار ممکن نمی‌شود.

دو تن از اعضای این جلسات گزارش داده‌اند؛ یکی آقای سید هادی خسروشاهی و دیگری مرحوم علی حجتی کرمانی است که همین مقالات را به همراه تحشیه‌هایی در دهه ١٣٦٠ منتشر کرد. بنابراین شاهدیم که ذهن آقای بهشتی در این زمینه آمادگی کامل دارد و کتاب‌های کتابخانه‌اش نیز نشان می‌دهد که با نظریه‌های سیاسی و تاریخ تمدن هم به خوبی آشنا بوده است یعنی ایشان به عنوان یک مصلح مشغول به آسیب‌شناسی است.

شکست نهضت ١٥ خرداد نیز مزید بر علت می‌شود، همچنین شکست برخی فعالیت‌ها مثل نهضت آزادی و جبهه ملی و در نهایت مبارزات مسلحانه سازمان مجاهدین خلق که به کودتای ایدئولوژیک داخل سازمان در سال ١٣٥٤ منجر شد را می‌توان از عوامل شکل‌دهنده به بستر تاریخی تکوین و تطور نظریه‌های سیاسی در این زمانه تلقی کرد، یعنی در ذهنیت اهالی فکر و مبارزان سیاسی- اجتماعی این مساله پدید می‌آید که باید بدیلی یافت. در دهه ٥٠ آثاری منتشر شد که نشان می‌دهد خیلی از افراد دنبال پاسخ به این سوال بودند که منظور ما از یک نظام اسلامی و حکومت اسلامی چیست و مختصات آن در حوزه‌های گوناگون مثل سیاست، اقتصاد، خانواده و... چیست.

* آیا می‌توانیم فوت آیت‌الله بروجردی در ابتدای دهه ١٣٤٠ و تغییر مرجعیت را که به بازاندیشی برخی نیروهای جوان‌تر حوزه برای بازآرایی سازمان روحانیت موجب شد، یکی دیگر از عوامل موثر در طرح مجدد این پرسش خواند؟

** خیر، به نظرم آن جریان در اقلیت است و چندان به جریان اصلی حوزه ارتباطی نمی‌یابد و به همین خاطر به همان کتاب «بحثی درباره مرجعیت و روحانیت» ختم می‌شود و پیش نمی‌رود. اما این را هم در نظر داشته باشید که مثلا جزوه «راهنمای حقایق» که مانیفست فداییان اسلام است و در سال ١٣٢٩ منتشر شد نیز در طرح این پرسش موثر است که روحانیت چه مرادی از حکومت اسلامی دارد. خود فداییان اسلام خیلی تاثیرگذار بودند، اگرچه از سوی مراجع رسمی حوزه پذیرفته نشدند. همچنین این را در نظر داشته باشید که پس زمینه تاریخی همه این ماجراها شکست مشروطه است. به همین خاطر فردی که به مطالعه و اندیشه ورزی سیاسی می‌پردازد، ناگزیر بر بستری از این تحولات و دگرگونی‌های سیاسی و فکری حرکت می‌کند.

* آقای فیرحی در این کتاب اشاره می‌کند که دیدگاه‌های شهید بهشتی با تفاوت‌هایی جزیی مشابه دیدگاه‌های مرحوم دکتر شریعتی در کتاب امت و امامت است یا حتی به بهره گرفتن از اندیشه‌های چپ اشاره می‌کند. در هر صورت تبار این دیدگاه به کجا می‌رسد؟

** در مورد میزان وامداری شهید بهشتی به دکتر شریعتی نکته قابل توجه این است که شهید بهشتی از معدود مدافعان دکتر شریعتی بود، کم و بیش آثار ایشان را خوانده بود و بر برخی از آنها حواشی نوشته بود. چند جلسه نیز با خود دکتر شریعتی بحث و گفت‌وگو داشت. طبیعی است که یک اندیشمند از دیگر اندیشمندان معاصر خود متاثر است و می‌تواند بر آنها تاثیر نیز بگذارد. اما اینکه عنوان «امت و امامت» چقدر متاثر از دکتر شریعتی است، را نمی‌دانم، ولی اگر هم چنین تاثیرپذیری باشد، ابایی نیست و ممکن است تاکید دکتر شریعتی بر امت و امامت بر شهید بهشتی تاثیرگذار بوده باشد.

اما چنین نیست که شهید بهشتی تنها بر اثر مطالعه یک کتاب به این دیدگاه رسیده باشد. یکی از اعضای جبهه ملی خارج از کشور که به دلیل اصفهانی بودن با آقای بهشتی آشنا بود، یک بار به من گفت که وقتی شهید بهشتی سال ١٣٤٤ به هامبورگ آمد، من از فرانسه به دیدارش رفتم و بعد از احوالپرسی از ایشان پرسیدم که حکومتی که می‌خواهید تشکیل دهید، چه ویژگی‌ها و الگویی دارد؟ این فرد می‌گوید آن سال شهید بهشتی به من پاسخ داد که آنچه در نظر دارم، جمهوری اسلامی است.

* به لحاظ تاریخی تبار این نظریه تا حدودی مشخص شد. از منظر اندیشه سیاسی این نگرش امت و امامت چه ویژگی‌هایی دارد؟

** شهید بهشتی تاکید دارد که امت با ناس متفاوت است. امت تا جایی که من با دیدگاه‌های ایشان آشنا هستم، معادل community است و در ترجمه آن «جامعه» را به «اجتماع» ترجیح می‌دهم، زیرا ما مثلا از تعابیری چون «جامعه مسیحیان» یا «جامعه زرتشتیان» استفاده می‌کنیم. فرق جامعه با اجتماع (society) به عقیده شهید بهشتی این است که اجتماع به صورت غیرارادی و اتفاقی تشکیل می‌شود، یعنی کسی مثلا تصمیم نمی‌گیرد که عضو اجتماع ایران بشود، اما فرد تصمیم می‌گیرد که به یک دین و آیین خاصی یا مرام و مسلک خاصی بپیوندد.

امت «جامعه»‌ای است که حول و حوش یک هدف و محور یا به تعبیر خودم حول و حوش یک «الگوی زیستی» جمع شده باشد. شهید بهشتی در مجلس خبرگان قانون اساسی با ظرافت میان جامعه ایدئولوژیک و مسلکی و جامعه غیر مسلکی و «ظاهرا» غیرایدئولوژیک لیبرالیستی تمایز می‌گذارد. این «ظاهرا» تعمدا به کار رفته است، زیرا شهید بهشتی با ادبیات لیبرالیستی کاملا آشناست و آثار کسانی چون جان رالز را خوانده است.

معمولا برای جوامع ایدئولوژیک از جوامعی مثل چین و اتحاد جماهیر شوروی مثال می‌آورند. این مثال‌ها را باید با توجه به شرایط آن زمان در نظر گرفت، یعنی جهانی دوقطبی که در آن کشورها یا کمونیستی‌اند یا غیرکمونیستی. این بهانه‌ای می‌شود که برخی بگویند ایشان تحت تاثیر تجربه چپ‌ها هستند و از ایشان گرته‌برداری می‌کنند. در حالی که من معتقدم استفاده از صرف این مثال‌ها دلیلی برای این ادعا نیست. توجه باید داشت که در زمان انقلاب ادبیات چپ در میان گروه‌های سیاسی و مناظرات و بحث‌ها به وضوح حضور دارد. بنابراین طبیعی است که این مثال‌ها آورده شود، گو اینکه مثال دیگری نیز وجود ندارد.

* در مورد آن تعبیر «ظاهرا» غیرایدئولوژیک چه می‌توان گفت؟ چرا شهید بهشتی مدعی است که لیبرالیسم «ظاهرا» غیر ایدئولوژیک است؟

** لیبرالیسم زمانی در بحث‌های کلاسیک ادعای آن را داشت که فراتر از ایدئولوژی‌ها رفته است. امروزه دیگر عموما پذیرفته‌اند که خود لیبرالیسم یک ایدئولوژی است. وقتی تلاش رالز در «لیبرالیسم سیاسی» را بررسی می‌کنیم، می‌بینیم که او خیلی سعی می‌کند مدلی را معرفی کند که به قول خودش برگرفته یا حداقل وابسته به یک آموزه فراگیر نباشد، اما عملا چنین چیزی اتفاق نمی‌افتد و در «قانون ملل» (یا قانون مردمان) نیز تداوم این مشکل را شاهدیم.

می‌توانم با اتکا به بیش از دو دهه تمرکز مطالعاتی بر اندیشه‌های سیاسی لیبرالیسم ادعا کنم که شمار قابل توجهی از اندیشمندان لیبرال بر این نکته اجماع نسبی دارند که خنثی بودن حکومت ممکن نیست. حداقل آنکه برای وجود و بقای نظام لیبرال نمی‌توان بی‌طرف بود و برای بقای آن باید نقض بی‌طرفی کرد. همچنین بخش قابل توجهی از اندیشمندان لیبرال معتقدند که نه تنها این خنثی بودن ممکن نیست، بلکه مطلوب نیز نیست. شاید با توجه به این مسائل الان بتوانیم بگوییم که جامعه لیبرالی خودش یک «جامعه» (community) به معنایی است که اشاره شد و بنابراین، شاید آن واژه «به ظاهر» در کلام شهید بهشتی اشاره به این مطلب داشته باشد.

* البته این دیدگاه شما را که نظام‌های لیبرال خود نیز بر مبنای یک ایدئولوژی بنا شده‌اند، می‌پذیریم. اما شاید بتوان این تفاوت اساسی را میان نظام‌های ایدئولوژیک یا به تعبیر شهید بهشتی مسلکی با نظام‌های ظاهرا غیرایدئولوژیک یا غیرمسلکی قایل شد که در دسته اول بر مکتبی بودن یا پایبندی به ایدئولوژی تاکید می‌شود، در حالی که در دسته دوم تلاش می‌شود این پایبندی تا جایی که ممکن است، انکار شود یا کمرنگ تلقی شود.

** بله، این نکته‌ای است که بعدا در نقدهای پست مدرن به مدرنیته نیز مشاهده می‌شود. ایشان (پست‌مدرن‌ها) می‌گویند که روشنگری عملا خودش مدرنیته را به یک دین و مذهب بدل می‌کند.

* درباره شباهت ظاهری و صوری مفهوم شهید بهشتی درباره امت با نگرش‌های چپ‌گرایانه بحث شد. اما در زمینه محتوا این مقایسه و شباهت به چه صورت است؟

** تا جایی که به خاطر دارم، دست کم سه فراز از مباحث شهید بهشتی نشان‌دهنده آن است که ایشان یک تمایز جدی میان امت و جوامع اشتراکی قایل است. یکی از این تفاوت‌ها در کتاب «آزادی، هرج و مرج و زورمداری» که مناظره‌های تلویزیونی ایشان است، مطرح شده است. آنجا شهید بهشتی به‌شدت در مورد دو مساله ایستادگی می‌کند که اشاره خواهم کرد. بحث دیگر در سخنرانی ایشان در کانون توحید در سال ١٣٥٩ است که بحث خیلی مهم اسلام به عنوان دین چند بعدی مطرح می‌شود، همچنین ایشان در مباحث کتاب «شناخت اسلام» و «درسگفتارهای مواضع تفصیلی حزب جمهوری اسلامی» نکات اساسی را مطرح می‌کند.

ایشان سه تمایز میان دیدگاه خودش و نگرش چپ گرایانه قایل است: نخست به بحث اصالت فرد و جامعه بازمی‌گردد. اگر فردی بخواهد یک «جامعه» به شکل کمونیستی- مارکسیستی در نظر بگیرد، برایش فرد چندان اولویتی ندارد، در حالی که شهید بهشتی در این زمینه صریح است و در کانون توحید می‌گوید اگر اصالت فرد را نداشته باشیم، مساله اختیار و آزادی و انتخابگری انسان موضوعیت ندارد. با این همه ایشان با فردگرایی مفرطی که در لیبرالیسم کلاسیک هست هم مخالف است و بر تاثیر جامعه نیز تاکید دارد. به همین خاطر ایشان اصالت آمیخته فرد و جمع را مطرح می‌کند. تمایز مهم دوم بحث جبر و اختیار است.

شهید بهشتی می‌گوید تاریخ به ما نشان می‌دهد که همچنان که بسیاری از روندها فراسوی اراده افراد رخ می‌دهد، بسیاری از وقایع نیز متاثر و بر اثر اراده افراد رخ می‌دهند و انسان‌هایی توانسته‌اند مسیر تاریخ را دگرگون سازند و به همین خاطر نمی‌توان به یکی از دو سوی جبر یا اختیار قایل شد. تمایز سوم نیز بحث پیامدهای داشتن چنین جامعه مسلکی است. ایشان به صراحت در جاهایی که اشاره شد و همچنین در گفت‌وگویی که با دو تن از اعضای سازمان چریک‌های فدایی خلق (اکثریت) که سال ١٣٦٠ نزد ایشان آمده بودند، صراحتا عنوان می‌کند که ما نمی‌خواهیم دولت کارگزار اقتصادی منحصر به فرد باشد و همه‌چیز دست دولت باشد. ایشان کار دولت را برنامه‌ریزی و نظارت می‌داند و با اقتصاد دولتی به‌شدت مخالف است. بنابراین ایشان تمایزاتی از این حیث نیز با نگرش چپ‌گرایانه اشتراکی دارد.

* اما این «امتی» که شهید بهشتی از آن صحبت می‌کند، چگونه شکل می‌گیرد؟

** شهید بهشتی در جاهای مختلفی در این زمینه بحث می‌کند و این نکته در فهم ما از بحث امت و امامت اهمیت دارد. ایشان در «مواضع ما» که آخرین کاری است که ایشان همراه دوستانشان در حزب جمهوری صورت می‌دهند، به صراحت این مساله را آورده‌اند که جامعه و نظام اسلامی بر اساس یک قرارداد اجتماعی شکل می‌گیرد. ایشان خیلی صریح بر قرارداد اجتماعی بودن تاکید می‌کند.

* قرار‌داد اجتماعی در اینجا به چه معناست؟

** یعنی اگر زمانی عده‌ای مسلمان در عصر غیبت امام معصوم دور هم جمع شدند و تصمیم گرفتند که یک جامعه‌ای بر اساس نظام و منظومه ارزش‌های اخلاقی اسلامی تشکیل دهند، طبیعی است که بهترین کسان برای اداره چنین جوامعی کسانی هستند که با این آیین و مسلک به خوبی آشنا باشند. ایشان مکرر می‌گویند منظورم از این افراد کسانی نیست که عمامه داشته باشند یا فقه به معنای سنتی را بدانند، بلکه منظور کسانی است که اسلام شناس باشند، به خصوص این اسلام‌شناس همه‌جانبه باید به مسائل روز آشنا باشد. همچنین ایشان بر دسته جمعی بودن چنین تصمیم‌گیری‌هایی تاکید دارد و فرد چندان برایش مطرح نیست. طبیعی است که چنین افرادی این جامعه مسلکی را اداره می‌کنند.

* خیلی جاها شهید بهشتی بر نظریه انتخابی بودن تاکید دارند، اما جایی می‌گویند یا مردم انتخاب کنند یا مورد شناسایی مردم قرار بگیرد. این تضاد را چگونه می‌توان حل کرد؟

** وقتی مساله‌ای را از بافتار (context) تاریخی منتزع می‌کنیم، چنین بدفهمی‌هایی رخ می‌دهد. دلیل این دیدگاه‌های متفاوت خود پدیده انقلاب اسلامی در ایران است. به امام خمینی کسی رای نداده بود و ایشان به صورت کاملا طبیعی و خودبه‌خودی به عنوان رهبر انقلاب تعیین شده بود. این در مقدمه قانون اساسی نیز هست که در مورد خود امام مساله انتخاب مطرح نیست و این انتخاب به طور طبیعی شکل گرفته است. اما بعد از امام مساله انتخاب مردم جدی می‌شود. به همین خاطر باید به نحوی یا مکانیزمی مثل خبرگان این انتخاب صورت ‌گیرد.

یک نکته نیز در مورد فقه و فقاهت در دیدگاه شهید بهشتی مهم است. به طور مشخص در جلسه چهارم بحث کتاب «بهداشت و تنظیم خانواده» مطرح شده است. آنجا شهید بهشتی می‌گوید: یک زمان کسی از متخصصان متفاوت فقهی، پزشکی، روان‌شناسی و... درباره بهداشت و تنظیم خانواده شخصی خودش و خانواده‌اش می‌پرسد، اما وقتی قرار است یک جامعه اداره شود، این با نظر شخصی این افراد قابل اداره نیست و این دیدگاه‌ها باید با هم جمع شوند و وقتی با هم جمع شدند، باید مفاهمه‌ای صورت بگیرد و یک زبان مشترک پیدا کنند و بر اساس آن مفاهمه یک تصمیم کلی گرفته شود. این نکته از این حیث حایز اهمیت است.

* آیا بر اساس تبیینی که شما از نظریه امت و امامت ارایه کردید، می‌توان نتیجه‌گیری کرد که دیدگاه شهید بهشتی در برساختن یک جامعه مسلکی مرحله‌ای است، یعنی اول مسلکی بودن و معتقد به دیدگاه‌هایی خاص متقدم بر انتخاب است؟

** حتما چنین است. ایشان به صراحت در کتاب «ولایت، رهبری و روحانیت» می‌گوید: اگر زمانی انسان‌ها جمع شدند و تصمیم گرفتند و خواسته‌شان تاسیس نظامی بر چنین مسلکی است، یک امت تشکیل می‌شود.

* از تبیین شما همچنین بر می‌آید که ایشان تمایزی که در فقه میان موضوع‌شناسی و حکم‌شناسی قایل می‌شوند، را مهم می‌دانند و معتقدند که کار اصلی خبرگان تعیین مصداق یا موضوع‌شناسی نیست، بلکه ایشان تنها حکم را تعیین و معیار و ملاک را مشخص می‌کنند.

** درست است. البته باید به این نکته توجه کرد که شیوه‌هایی شبیه این را در سایر نظام‌های انتخاباتی نیز داریم. مثل نظام الکترال در امریکا یا تقسیم کرسی‌ها در برخی نظام‌های سیاسی. مثلا این سوال مطرح است که آیا می‌توان در مورد همه‌چیز رفراندوم گذاشت؟ این یک بحث مستقل و مفصل است. کسی نمی‌گوید در مورد همه‌چیز می‌توان رفراندوم برگزار کرد، اما می‌توان پرسید که درباره چه چیزهایی می‌توان رفراندوم برگزار کرد و ملاک چیست. این مباحث در موضوع مهمی در اندیشه سیاسی با عنوان خرد عمومی مطرح می‌شود.

چیزی که شهید بهشتی و دوستانش در قانون اساسی تنظیم می‌کنند، این است که خبرگانی که مردم انتخاب می‌کنند صرفا فقها نیستند، بلکه کارشناسان در زمینه‌های مختلف هستند، همان‌طور که در مجلس خبرگان تدوین قانون اساسی همه فقیه نبودند و کارشناسان با دیدگاه‌های مختلف حضور داشتند. پس رهبری در یک انتخابات دو درجه‌ای تعیین می‌شود. چنانچه گفتم، چنین دیدگاهی بی‌سابقه نیست.

در واقع چنان که دکتر فیرحی نیز به درستی اشاره می‌کند، ایشان می‌خواهد تلفیقی را میان انتخاب نخبگان و رای عامه مردم ایجاد کند. در عین حال مبنای نظری، انتخابی است و نه انتصابی. ایشان صراحتا در کتاب «ولایت، رهبری و روحانیت» می‌گوید در زمان معصوم امام منصوب است، هرچند تحمیلی نیست، اما در زمان غیبت معصوم این مردم هستند که رهبر را انتخاب می‌کنند. این انتخاب البته با مکانیزم‌های خاصی صورت می‌گیرد که در قانون اساسی بر آنها تاکید شده است.

* یک بحث مناقشه‌بر‌انگیز در قانون اساسی سال ١٣٥٨ اختلاف در دو اصل پنجم و اصل ششم است. امروز با گذر بیش از سه دهه از زمان تصویب این قانون با عزل نظر از آن بافتار به تعبیر شما، چنین به نظرمان می‌آید که شهید بهشتی مهم‌ترین چهره در تدوین قانون اساسی به شکل امروزی است. در حالی که وقتی بستر تاریخی را لحاظ می‌کنیم، می‌بینیم که از قضا ایشان دچار یک کشمکش است.

یعنی در داخل مجلس خبرگان با کسانی چون کیاوش و حیدری و آقای مکارم شیرازی بحث‌های تندی دارد که می‌گویند اصل ٥ و ٦ با یکدیگر ناسازگارند و بیشتر به سمت حذف اصل ٦ و حاکمیت مردم (٥٦) است، در حالی که در بیرون از مجلس از سوی نیروهای روشنفکری و جوانان متهم به اقتدارگرایی می‌شود. در هر صورت به نظر می‌رسد نوعی تضاد یا تناقض هست که ایشان سعی در رفع آن دارد. آیا به نظر شما تلاش ایشان قرین موفقیت هست؟

** در خود تدوین قانون اساسی ایشان تا حد زیادی موفق است. اما فکر می‌کنم اگر کسی بخواهد به خوبی با روند تاثیر دیدگاه‌های ایشان در قانون اساسی آشنا شود، غیر از کتاب آقای دکتر قلفی با عنوان «مجلس خبرگان و حکومت دینی در ایران» بهتر است به کتاب «مبانی و مستندات قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران» نوشته حجت‌الاسلام سید جواد ورعی هم مراجعه کند. این کتاب‌ها بسیار خواندنی است و غیر از مذاکرات مجلس خبرگان قانون اساسی به مباحث روزنامه‌ها و بحث‌های سیاسی روز نیز ارجاع می‌دهد. علاوه بر آن، من توصیه می‌کنم کسی که به این مباحث علاقه‌مند است و می‌خواهد قضاوت واقع بینانه‌ای کسب کند، دست کم روزنامه‌های آن سال‌ها را تورق کند.

امروز به آرشیو کیهان و اطلاعات و از جایی به بعد جمهوری اسلامی می‌شود، مراجعه کرد. این تورق باعث می‌شود که فرد در آن زمان قرار بگیرد. همان‌طور که آقای فیرحی نیز می‌گویند، سه جریان عمده را می‌توان از یک دیگر متمایز کرد که بعدا این جریان‌ها در مجلس خبرگان نیز نمایان می‌شوند: نخست جریان جمهوریخواهی، دوم جریان جمهوری اسلامی و سوم جریان حکومت اسلامی. شاهدیم که پیش از تشکیل مجلس خبرگان دو، سه سمینار بزرگ در تهران و شهرستان‌های دیگر تشکیل می‌شود و میزگردها و بحث‌های مختلف در این زمینه مطرح می‌شود و در آنها بحث ولایت فقیه نیز مطرح می‌شود. یعنی این مباحث فی‌البداهه طرح نشده است.

ضمن آنکه فراموش نکنیم که بحث ولایت فقیه امام دست‌کم برای خواص و اهل فن امری ناشناخته نیست و در همان سال‌های پیش از پیروزی انقلاب در ایران تکثیر شده و بحث‌بر‌انگیز نیز بوده است. اما همچنین در آن زمان این دیدگاه، یک نظریه پخته و کاملی نیز نیست، به همین خاطر از نظر من خود تحولات سیاسی در تفسیر و تبیین آن موثر بوده است. به همین دلیل است که فکر می‌کنم وقتی امام در پیش‌نویس قانون اساسی ولایت فقیه را در نظر نمی‌گیرد، به این دلیل است که فکر می‌کرده ولایت فقیه به شکلی دیگر وجود خواهد داشت. چنان که در یکی از مصاحبه‌ها در پاریس از ایشان می‌پرسند که شما بعد از شکل‌گیری حکومت اسلامی چه می‌کنید؟

ایشان پاسخ می‌دهند همان کاری که الان می‌کنم، به قم می‌روم، درسم را می‌دهم، کارهایم را می‌کنم اما هرجا احساس کردم حکومت کج می‌رود، ‌جلویش می‌ایستم. یعنی بحث نظارتی برجسته است. بحث شهید بهشتی را می‌توان چنین جمع‌بندی کرد که ایشان به طور کلی این سه جریان را متمایز می‌کند و خود از جمهوری اسلامی دفاع می‌کند و معتقد است که جمهوریت و اسلامیت در کنار یکدیگر باید باشند و ترجیحش بر نظارت است. ایشان بر حق مردم در تعیین سرنوشت تاکید دارند. می‌دانیم که آن اصل در یک جلسه تصویب نمی‌شود و در جلسه بعدی مساله به تصویب می‌رسد. یک نکته مهمی که به نظرم حتی در بحث آقای فیرحی نیز مغفول بود و بهتر است باز شود، این است که در بحث از اصل ٥ قانون اساسی دو نفر صحبت می‌کنند، آقای مقدم مراغه‌ای در مقام مخالف و شهید بهشتی در مقام موافق.

البته بحث‌هایی نیز در این میان مطرح می‌شود، اما سخنرانان رسمی این دو نفر هستند. اگر دقت کنید، تاکید می‌شود این بحث‌هایی که صبح شده اینجا تکرار نشود. این نکته مغفول مانده است. ماجرا از این قرار است که در برخی موارد، جلساتی در همان مجلس خبرگان برگزار می‌شده که در آنها بحث‌های فنی صورت می‌گرفته است، از جمله در مورد ولایت فقیه که کسانی که در آن جلسات حضور داشتند، تاکید می‌کنند که در این جلسات قریب به ٤٠ نفر حضور داشته‌اند و از قضا اگر به آن مباحث که می‌دانم ضبط شده، دسترسی داشتیم، خیلی می‌توانست به بازشناسی مبانی استدلالی افرادی که موافق و مخالف بودند، کمک کند.

بنابراین در تاریخ‌نویسی‌های تبلیغاتی مخالف با جمهوری اسلامی چنین وانمود می‌شود که وقتی جلسه بعدازظهر تشکیل می‌شود، قبل از آن یک توطئه‌ای انجام شده است! و گویی قرار است کسی صحبت نکند و سر و ته قضیه جمع شود! این طور نبوده است، بحث‌ها صبح انجام شده بوده است. البته برخی افراد حضور نداشتند، اما به هر حال خیلی از افراد مشغله زیاد داشتند، برخی به شهرستان رفت و آمد داشتند، برخی سخنرانی داشتند و... در نتیجه در جلسه صبح حضور نداشته‌اند. اما در کل توطئه‌ای در کار نبوده است. همچنین پیش از خبرگان قانون اساسی بحث ولایت فقیه مطرح بوده است. خود مرحوم آیت‌الله العظمی گلپایگانی نامه مهمی درباره ولایت فقیه و تاکید بر گنجاندن آن در قانون اساسی دارد. یعنی بحث رایجی بود.

* در بحث آقای فیرحی از بحث انتخابات چند درجه‌ای سیستماتیک حزبی گفته می‌شود. این سازوکار مشخصا به چه معناست؟

** این سازوکار را شهید بهشتی برای انتخاب رهبری به کار می‌برد.

* آیا در سایر موارد نیز از این شیوه بهره گرفته می‌شود؟ زیرا ما جلوتر شاهدیم که بر اهمیت بحث حزب در دیدگاه شهید بهشتی تاکید می‌شود و ادعا می‌شود که شهید بهشتی حزب را در طول و ذیل رهبری قرار می‌دهد.

** همه جا نیز در ذیل نیست. ایشان به عنوان امامت جمعی از حزب یاد می‌کند و حزب را تبلور امامت جمعی می‌داند.

* این تلقی از حزب شباهتی با حزب پیشروی بلشویکی نیز دارد که به مثابه موتوری کوچک قرار است موتور بزرگ را به حرکت در آورد.

** ببینید اگر شهید بهشتی بر نظام تک حزبی تاکید می‌کرد، این مقایسه درست بود. اما نه تنها درباره تک‌حزبی بودن تاکیدی نمی‌بینیم، بلکه در صحبت‌های‌شان در درون حزب و در مباحث عمومی شان شاهدیم که ایشان معتقدند ما یک سری اصول و معیار و ملاک برای تنظیم روابط حزب با احزاب دیگر داریم. این به آن معناست که ایشان به یک نظام تک‌حزبی قایل نیستند. حتی ایشان به یک حزب اسلامی واحد نیز قایل نیستند و طیف‌های متنوعی از احزاب متکثر را برمی‌شمرد.

* یعنی این احزاب از دید ایشان امکان فعالیت در یک جامعه مسلکی را دارند؟

** بله، ایشان حتی از یک حزب غیر اسلامی که نظام را قبول ندارد اما برای براندازی آن اقدامی نمی‌کند، یاد می‌کند. این نشان می‌دهد که ایشان قصد یکدست‌سازی را ندارند و از نوعی پلورالیسم (تکثرگرایی) سیاسی دفاع می‌کنند. اما جایی که بحث حزب را مطرح می‌کند، باید باز به بافتار تاریخی توجه شود. بخش بزرگی از نیروهای مسلمان در آن زمان به دلایل مختلف معتقد بودند که اساسا به حزب نیاز نداریم. یکی از علل، حضور شخصیت کاریزماتیک امام است، دلیل دیگر سابقه بد احزاب در حافظه تاریخی مردم ایران از مشروطه و کودتای ٢٨ مرداد تا حزب توده و مجاهدین خلق است. حتی برخی می‌گفتند این حزب بازی‌ها و تفرقه‌ها یعنی چه و ما یک حزب داریم و بس و آن هم حزب‌الله در مقابل حزب شیطان که البته منظور این تشکیلاتی که الان به این نام درست شده نیست!

بسیاری از افرادی که امروز موافق تحزب هستند، آن روز مخالف تحزب بودند، زیرا فلسفه و کارکرد تحزب را نمی‌فهمیدند. مرحوم شهید بهشتی چون در طول مبارزات هم یک ناظر دقیق است و هم مشارکت اساسی در جریان‌ها دارد و به مثابه یک مصلح زمانه خودش را نقد می‌کند و هم نظام‌های حزبی در اروپا را از نزدیک دیده است، می‌فهمد که وجود احزاب لازم است. یعنی همه مردم فرصت و امکان آن را ندارند که در همه امور مطالعه کنند یا مشارکت داشته باشند و در نتیجه، نخبگان سیاسی باید در قالب احزاب، مشارکتی سازمان یافته و در عین حال شفاف داشته باشند. ایشان با نظام پوپولیستی مخالف است و معتقد است که احزاب نوعی واسطه بین مردم و آنچه در تصمیمات حکومت شکل می‌گیرد، هستند.

شهید بهشتی حتی فراتر از این می‌رود و بحث امامت جمعی را مطرح می‌کند، این شبیه همان چیزی است که امروز ما از آن با عنوان خرد جمعی یاد می‌کنیم. ایشان بارها به صراحت هم در مشروح مذاکرات و هم جاهای دیگر می‌گوید که شما طوری راجع به رهبری صحبت می‌کنید که گویی رهبری معصوم است. این نشانگر آن است که ایشان به سیستمی اعتقاد دارد که در آن یک عقل جمعی شکل گرفته است و می‌تواند برای برنامه‌ریزی بهتر و پیشبرد اهداف کشور عمل کند. یکی از نمودهای این عقل جمعی حزب است که هم از نظر تئوریک از آن دفاع می‌کند و هم به لحاظ عملی خودش تشکیل حزب می‌دهد. تشکیل حزب همچنان که پیشتر گفته‌ام، از همان سال‌های ١٣٥٥ و ١٣٥٦ در برنامه ایشان بوده است.

* تا اینجا بیشتر از جنبه توجیهی دیدگاه‌های شهید بهشتی مطرح شد. ویژگی متمایز اندیشه سیاسی این است که در اصطکاک با عمل خودش را سامان می‌دهد و دچار تغییر و تحول می‌شود. شهید بهشتی متاسفانه فرصت چندانی برای آزمون اندیشه‌های سیاسی خود نداشت. با توجه به این دو نکته شما با عنوان پژوهشگر اندیشه سیاسی اولا چه انتقادهایی به اندیشه سیاسی شهید بهشتی دارید و ثانیا فکر می‌کنید این اندیشه در محک عمل نیاز به چه اصلاحاتی دارد؟

** این بحث مفصلی است. اما شاید یکی از نکاتی که اگرچه در مباحث ایشان مطرح شده اما لازم بود که کانون توجه باشد تمایز گذاشتن میان ولایت فقیه و ولایت فقه است. اگر بحث از ولایت فقه باشد، به معنای حکومت مبتنی بر قانون است. البته به عواملی چون مصلحت یا انعطاف‌پذیری در عمل آگاه هستم. کسی که فکر می‌کند همه‌چیز بر اساس آیین نامه‌ها و مقررات و قوانین پیش می‌رود، گویی اصلا تجربه مدیریت نداشته است وگرنه هر کس تجربه مدیریتی داشته باشد، می‌داند که با اتکای صرف به قوانین مکتوب کاری از پیش نمی‌رود. شهید بهشتی بر حاکمیت قانون تاکید می‌کند و مدام می‌گوید که ما راجع به قانون اساسی بحث می‌کنیم و تاکید می‌کند که قانون اساسی با قانون‌های دیگر متفاوت است.

اما به نظرم می‌رسد که بحث ایشان در مساله ولایت فقیه میان حاکمیت قانون و حاکمیت فرد در نوسان است. این یکی از جاهایی است که به نظرم بحث ایشان آسیب دیده است. نکته دوم که باز لازم است با توجه به بافتار تاریخی مورد بررسی قرار گیرد، این است که مرحوم شهید بهشتی بر عنصر نظارت تاکید بیشتر از عنصر دخالت دارد. این یک عامل مهم است. این در هر نظام سیاسی مهم است و ربطی به صرف نظام ما ندارد. حتی در یک نظام ریاست‌جمهوری صرف نیز می‌خواهید اختیاراتی برای رییس‌جمهور قایل شوید، فرقی نمی‌کند. شکل دادن یک نظام سیاسی و تعیین و تنظیم قوانین کار دشواری است. بخشی از این فرایند نیازمند تجربه است.

مثلا من در مورد امریکا می‌دانم که حداقل ٢٥ متمم و مکمل دارد. این نشانگر آن است که به مرور زمان اشتباهات و تحولات مد نظر قرار گرفته شده و اصلاحات صورت گرفته است. ما فقط یک مورد اصلاح بعد از انقلاب داشتیم که بیش از حد عملگرایانه به بازنگری نگریسته شد، در حالی که می‌توانست نگاه کلی‌تری نیز صورت بگیرد و صرفا تجربه ١٠ سال اول را مبنای تصمیم‌گیری‌ها قرار نمی‌دادند. فقط چند نفر که به تعداد کمتر از انگشتان یک دست هستند که در شورای بازنگری دغدغه این را دارند که به غیر از تجربه ١٠ ساله ما تجربیات کلی‌تر نیز داریم و دانسته‌های علمی مان نیز باید دخالت داده شود.

معضل اساسی در شکل‌گیری نظام‌های سیاسی که رالز نیز به آن اشاره می‌کند این است که: چطور می‌توان در یک جامعه‌ای که در آن الگوهای زیستی متعدد و متنوع وجود دارد، نظام همکاری اجتماعی عادلانه‌ای را به وجود آورد که در عین حال که این تعدد و تکثر حفظ می‌شود، یک نظام با ثبات و مستمر حاکم باشد و افراد در آن، مورد ظلم و ستم قرار نگیرند؟ این سوال اساسی است. به نظر می‌رسد که در قانون اساسی ما به این مساله چندان توجهی نشده است. به طور ضمنی به آن اشاره شده است، اما باید به طور صریح به آن توجه شود و هر نظامی که حاکم است، باید تکلیف خودش را با آن روشن کند. این در هر نظامی صدق می‌کند.

در مبانی فکری مرحوم شهید بهشتی گرایشی به سمت تکثرگرایی (پلورالیسم) سیاسی مشهود است. در گفتاری از شهید بهشتی که سال گذشته در روزنامه شرق منتشر شد، تحت عنوان عصیان علیه نظام قالبی، در این باره بحث کرده‌اند که اکراه و اجبار به پذیرش یک اندیشه خلاف انسانیت انسان‌هاست. مکانیزم‌هایی که در این باره در قانون اساسی در نظر گرفته شده قابل بحث است. هر چند انصافا در بحث حقوق ملت امثال شهید بهشتی پافشاری‌های جدی کرده‌اند، مثل بحث ممانعت از سانسور کتاب و برگزاری تجمعات مسالمت آمیز آزاد و احزاب آزاد و منع شکنجه و منع بازرسی محمولات پستی و... کسانی چون شهید بهشتی به طور جدی پافشاری می‌کنند.

نکته مهم‌تری نیز هست و آن اینکه برای اینکه یک جامعه بسامان و نظام سامان‌مند سیاسی داشته باشیم، صرف داشتن یک قانون اساسی خوب و کامل در حدی که انسان‌ها بتوانند تدوین کنند، کافی نیست. بنابراین شاهدیم که اگرچه شهید بهشتی بر قانون اساسی تاکید زیادی دارند، اما صرف داشتن قانون اساسی پاسخگو نیست، ما به نیروهای مناسب، افکار مناسب و برنامه‌های مناسب نیازمندیم به علاوه چیزی که در مباحث ایشان حتما دیده‌اید: نظارت، نظارت، نظارت. ایشان بر نظارت مردم بسیار تاکید دارند. در دهه اول انقلاب به دلیل کاریزمای امام طرح بسیاری از مسائل اساسا موضوعیت ندارد. بعد از آن هم فرصتی برای طرح این مسائل به طور علمی پدید نیامد که این نظارت به چه صورت است و چگونه صورت می‌گیرد. اما به تدریج کار به جایی رسید که فقیهی می‌گوید نظارت به عنوان تایید و همراهی است.

این نظارت در مورد همه اجزای دیگر حکومتی باید صورت بگیرد. این میزان فساد گسترده‌ای که امروزه شاهد بروز بخشی از آن درهر هفته هستیم، ‌نشان‌دهنده آن است که نهادهای نظارتی ما ناکارآمد بودند. اگر می‌توانستند، که این وضعیت پیش نمی‌آمد. حالا اگر نهادهای نظارتی ما دچار مشکل شدند، چه می‌شود کرد؟ اینجاست که مساله رسانه‌ها اعم از مطبوعات و... به عنوان رکن چهارم دموکراسی اهمیت پیدا می‌کند، اینها باید نظارت خودشان را اعمال کنند و آگاهی بخشی کنند و بتوانند مسائل را به طور شفاف بیان کنند.

همچنین نیازمند یک قوه قضاییه مستقل جدای از مراکز قدرت هستیم تا بتواند مستقلا تصمیم‌گیری کند. به نظر من مدل جمهوری اسلامی با وجود کارنامه پر فراز و نشیب، یک مدل شکست خورده نیست، اما معتقدم که اصلاحات زیادی نیاز دارد که برخی از این اصلاحات ساختاری و بنیادی است. به این شرط که اساسا مردم بخواهند چنین نظامی داشته باشند. این همان شرطی است که شهید بهشتی بر آن تاکید می‌کند. ایشان می‌گوید خواست عمومی باید برای این کار وجود داشته باشد. در غیر این صورت این الگو می‌تواند به عنوان یک الگو در کنار سایر الگوها وجود داشته باشد و مورد بحث قرار گیرد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات