تاریخ انتشار : ۱۴ مرداد ۱۳۹۴ - ۱۱:۱۶  ، 
کد خبر : ۲۷۷۸۹۵

توافق به روایت تهران


فاطمه جمال‌پور

تهران را صدای رادیو برداشته است؛ رادیوی ماشین، اتوبوس، رادیویی در مغازه و رادیویی جیبی. صدایی که از رادیو می‌آید، لبخندی کم‌رمق بر لبانشان نشانده؛ کم‌رمقی‌ای که از کشدارشدن مذاکرات می‌آید .

اینجا ایستگاه اتوبوسی در حوالی میدان شوش، در باجه مدیر ایستگاه، رادیوی کوچک، نشست ظریف و موگرینی را پخش می‌کند، سراپا گوش شده‌اند.‌ رو به من می‌گوید: گوش‌هایت را بگیر. و سوت می‌کشد. اتوبوس راه می‌افتد و اتوبوس بعدی در جایش قرار می‌گیرد. مرد به میان‌سالی قدم گذاشته، نشسته در باجه یک‌دریک، رادیو اعلام می‌کند که تا چند لحظه دیگر وزرای خارجه متن بیانیه مشترک را قرائت می‌کنند. می‌گوید: «خوشحالم آره، اگر به نفعمان باشد و از این وضعیت دربیایم. همه خوشحالند. می‌گویند آمریکایی‌ها بیشتر از ما خوشحالند.

شنیدم جوان‌هایشان آنجا خیلی خوشحالی کردند، با خنده می‌گوید حتی می‌خواهند نمایندگی (نام یکی از شرکت‌های خودروسازی را می‌گوید) به آمریکایی‌ها بدهند». می‌پرسم: انتظارتان چیست: خارج که نه تا مشهد بتوانیم برویم و برگردیم. به سراغ رانندگان اتوبوس‌های واحد می‌روم. اولی مرد جوان لاغر و تکیده‌ای است با ‌صورت لاغر و کشیده: «من چیزی نمی‌دانم. ما چهار صبح تا ١٠ شب اینجاییم چطور پیگیری کنیم». از اتوبوس پیاده می‌شود و با دست، پیرمرد راننده اتوبوس پشتی را نشان می‌دهد: «از اون بپرس». پیرمرد با شک و تردید در اتوبوس را باز می‌کند، در جواب سؤالم می‌گوید: من اصلا اخبار نگاه نمی‌کنم به‌هیچ‌عنوان چون دروغ می‌گویند.

آن توافق هم به حال من چه فرقی می‌کند. از نظر اقتصادی؟ اقتصادی که چرا اما آنهای دیگر به حال ما فرق می‌کند؛ منی که از صبح تا شب می‌آیم دیگر بروم چه اخباری ببینم شب هم خدا شاهده مثل مرده‌ها می‌افتم. انتظارم این است که لااقل لوازم ماشین ارزان شود، جنس‌ها بیاید پایین. فکری به حال این ملت بکنند. مرد راننده؛ تاکسی رادیو را روشن گذاشته: «خدا کند جزئیاتش هرچه باشد به‌نفع مردم باشد، این فشارهای اقتصادی از دوش مردم برداشته شود، مردم واقعا دیگر طاقت ندارند».

به سمت میدان شوش می‌رویم. سه پیکان‌وانت بساط میوه‌فروشی کرده‌اند و اطرافشان حسابی شلوغ است. خانم چادری مسن رویش را بسته و منتظر خرید سیب‌زمینی است، بی‌خبر است. وقتی می‌گویم توافق شده گوشه چشم‌هایش ریز می‌شود اما لبخندش را از پشت چادری که جلو دهانش گرفته نمی‌بینم، می‌گوید: خوشحالم. مرد کلاه‌کاسکت‌به‌سر کناردستی می‌گوید: «به داد مردم برسند، گرانی‌ها یه‌کم ارزان شود؛ ان‌شاءالله. جوان‌ها سروسامان بگیرند، مملکت خوب باشد، انتظار ما همینه، چیه دیگه؟» سه مرد جوان فروشنده دست از کار کشیده‌اند. اولی می‌خندد و می‌گوید: «دستشان درد نکند، ما چه کار کنیم؟ تأثیری به حال ما ندارد. آیا چیزی ارزان می‌شود، فکر نمی‌کنم چیزی ارزون بشه، از این گرون‌تر نشه، ما راضی‌ایم، دعا هم می‌کنیم. من آدمی‌ام که دارم روزی ١٥٠ هزار تومن آمپول می‌خرم برای زنم. کی می‌خره؟ بیمه از ٦٠ تا آمپول ٦ تاش‌رو قبول کرده است، بعد از یک هفته که در لیست می‌ماند». پسرک جوان دیگر می‌گوید: «چرا خوشحالم نکنه، همه چیز ارزان می‌شود.

قیمت‌ها همه رفته بالا، نمی‌تونیم هیچ چی بخریم». دو زن جوان در حال عبور از خیابان‌اند در میدان قیام. یکی چادری و دیگری مانتویی و محجبه است. زن جوان چادری می‌گوید: از دهن مردم شنیدم، خوشحالم چون ارزانی می‌شود؛ انتظارم این است که یک‌ذره دست‌وبال مردم باز شود، کمکی شود. شوهرم ارتشی است، حقوق‌ها خیلی پایین است. خانم مانتویی می‌گوید: دیشب می‌گفتند جشن است ما هر چه منتظر موندیم خبری نشد، رفاه بیشتر شود، همین.مرد میان‌سال پشت ریو نشسته، هفت بچه دارد و کاشیکار است، می‌گوید: دو ماه بیکارم انتظارم این است که درست شه. همه‌چیز مثل قبل شه. امیدوارم این کسادی بازار مسکن برطرف شه.

هرجا کار کردیم صاحب‌کارها پول نمی‌دهند؛ خبری از پول نیست. همین‌طوری موندیم چیکار کنیم». در مغازه فروش قطعات خودرو، مردی میان‌سال با محاسن و موی جوگندمی مشغول خواندن قرآن است و  رادیو هم اخبار مذاکرات را پخش می‌کند؛ می‌گوید: ایشالا که زیاد آتو نداده باشند، انتظار داریم خون شهدا پایمال نشه. الانم که هنوز جزئیاتش را نگفتند. انتظار دارم بازرسی‌رو نپذیرفته باشند، لبخند می‌زند که «زورهای وارونه‌رو نپذیرفته باشند». می‌پرسم شما که کاسبی، از نظر اقتصادی تحریم‌ها چه تأثیری روی وضعیتتان داشت؟ می‌گوید: بازار هیچ رونقی ندارد، الان خرج‌ها اضافه شده درآمدها کم، خرجمان درنمی‌آید، مغازه را گذاشته‌ایم برای فروش.

خیابان ری را رد می‌کنیم و می‌رسیم به راسته لوازم‌خانگی‌فروشی‌ها، وارد فروشگاه که می‌شوم بوی سیگار پیچیده و پاکت وینستون و فندک روی می‌زند، دو پسر جوان خوش‌پوش دارند از ال‌سی‌دی و ویژه‌برنامه شبکه خبر مذاکرات را دنبال می‌کنند، مجری صداوسیما می‌گوید در خدمت شما هستیم با پخش زنده برنامه هسته‌ای، یکی‌شان می‌گوید: ما خوشحالیم که داریم نگاه می‌کنیم و دنبال می‌کنیم ان‌شاءالله که برای مردم هم خوب باشد. سرنوشت این مملکت بسته به این توافقات است. همه مردم ایران انتظارشان این است که وضعیت معیشت و رفاه و کسب و کارشان خوب شود. خدا کند تأثیرش روی زندگی مردم باشد. تحریم‌ها روی شغل ما خیلی تأثیر داشت. جنس‌های غیربرند چینی، قاچاق و بی‌کیفیت با قیمت بالا در بازار می‌آمد». پشت چراغ قرمز چهارراه ولیعصر مرد جوان راننده پراید در حال بشکن‌زدن است، بعد ضرب می‌گیرد روی فرمان.

پیرمرد موتورسوار کناری‌اش از او می‌پرسد توافق شد؟ اشاره می‌کند به رادیوی ماشین و می‌گوید آره. آن طرف چهارراه می‌ایستم، زوج جوانی در حال عبورند، مرد می‌گوید: اگر به نفع مردم باشد خوشحالمان می‌کند؛ صنعت و اقتصاد بچرخند. از همسرش که می‌پرسم، می‌گوید من نظری ندارم هرچی همسرم گفت، نظر من هم هست. از کنار فرهنگستان هنر  و خیابان طالقانی رد می‌شویم و می‌رسیم به میدان ولیعصر. وارد پاساژ موبایل می‌شویم، در آستانه در دو پسر با موهای دور کوتاه، یکی با ریش‌بلند و تی‌شرت جذب جیغ و بدن ورزشکاری ایستاده‌ است. می‌گویند: نه، ما اخبار توافق را دنبال نکردیم، من هیچی نفهمیدم. می‌پرسم خوشحالتان کرد: از دوستش می‌پرسد تو را خوشحال کرد و بعد هر دو می‌گویند یک ذره و بعد هم اضافه می‌کنند خیلی برایشان فرقی ندارد؛ چون خیلی مرفه‌اند و چهار تا مغازه در این پاساژ دارند. یکی دیگر از فروشندگان می‌گوید: خوشحال شدیم، برای ما رفع تحریم‌ها و گسترش روابط با خارج از کشور مهم است از این انزوا بیرون بیاییم. در کوتاه‌مدت انتظار نداریم در اقتصاد اتفاقی بیفتد اما در بلندمدت چرا.

از میدان ولیعصر به سمت میدان ونک می‌روم. خیابان ولیعصر اینجا در قرق اتوبوس‌های بی‌آرتی است. از کنار پارک ساعی و کلاغ‌هایی که از گرما به سایه چنارها پناه آورده‌اند، می‌گذرم و به مراکز خرید ونک می‌رسم. خانم جوانی می‌گوید دغدغه‌هایش خیلی بیشتر از این است که اخبار توافق را دنبال کند. خانم جوان دیگری با موهای مشکی و چشم‌های روشن، ساپورت و مانتوی جلوباز می‌گوید «بچه‌ها تو تلگرام توی گروه گذاشتند عکس توییت روزنامه خودتان را. اما اولش فکر کردم الکی است، اما انگار واقعی بود و می‌زند زیر خنده و می‌گوید خیلی خوشحال شدم و امیدوارم همه تحریم‌ها را بردارند. حداقل مسئولان این چندسالی که به مردم سخت گذشت را جبران کنند، چون واقعا به مردم سخت گذشت.

خواهر من بچه تهران است و ما هفت پشتمان تهرانی هستند اما به خاطر گرانی مجبور شد برود حاشیه تهران ساکن شود و این خیلی برایش وحشتناک بود. از دو دختر امروزی دیگری می‌پرسم. یکی‌شان می‌گوید: خوشحالم اما نه زیاد، چون حقمان بوده، نباید زیاد خوشحال باشیم و دیگری می‌گوید: باید به دولت پاسخ بدهیم. از پاساژ بیرون می‌آیم و از کنار ایستگاه تاکسی میدان ونک رد می‌شوم، حالا رادیو تاکسی‌ها در حال پخش سخنرانی روحانی هستند «اجازه نمی‌دهم کسی به نام نقد به امید مردم صدمه بزند».

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات