رضا داوریاردکانی
1- لیبرالها اگرچه با الفاظ مشابه حرف میزنند اما همه از یک سنخ نیستند بلکه فضائل متفاوت دارند. بعضی مایل به راستگویی هستند و بعضی صرفاً از راستگویی حرف میزنند و البته در اینجا هم مثل هر جای دیگر دروغ میگویند. لیبرال قرن نوزدهم چیزی بود، لیبرالهای فعلی اروپا و آمریکا چیز دیگرند. لیبرال توسعهنیافته هم داریم که باید همه بیایند رفتارش را ببینند و گفتارش را بشنوند. بعضی از اوصاف این وجود عجیب تاریخی اینهاست. لیبرال توسعهنیافته یاد گرفته است با خشونت بسیار مخالف باشد به این جهت چراغ کمنور پتپت کن عقل عاریهای را به دست گرفته و به هر سوراخی سر میکشد تا عامل خشونت را پیدا کند و او را به دیگران بنمایاند تا همه اگر سنگسارش نمیکنند لااقل او را بهعنوان مبدأ شرّ و ستمکاری بشناسند و از او بیزار شوند البته اگر خواست سخنی بگوید چون آن سخن خشونتزاست نگذارند به زبان آید و آن را در گلو خفه و خاموش کنند. این لیبرال در قیاس با لیبرال توسعهیافته و لیبرال پستمدرن به این آخری نزدیکتر است با این تفاوت که لیبرال پستمدرن با قدرت و خشونت نظامی و سیاسی به مقابله با آزادی و خشونت بیرمق مفلوک برمیخیزد اما لیبرال توسعهنیافته با سلاح عقل مفلوک خود در این آوردگاه وارد میشود.
2- لیبرال توسعهنیافته از 2 لیبرال دیگر آموخته است باید الف- اهل تساهل و مدارا باشد و سخنها را بشنود و با احترام به گفته و گوینده، سخن را نقد کند و اگر آن را نمیپذیرد، دلایل نپذیرفتن را بگوید و سخن مختار را اثبات کند و ب- حقوق دیگران را محترم بشمارد و پاسداری کند و اگر کسی خواه شخص خواه گروه، دولت و حکومت آن را زیر پا گذاشت در برابر این تجاوز ایستادگی کند و در صورت اقتضا متجاوز را سر جای خود بنشاند یا قلع و قمع کند. او نمیداند این دو قول متعلق به 2 زمان است و چون زمان را درک نمیکند، هر دو سخن را درهم میآمیزد و همان دم که زبان و قلم را برای مدح آزادی و بحث آزاد و مدارا به گردش درآورده است، ناگهان به یاد خشونت و خطری که از ناحیه صاحبان آن متوجه آزادی تصوّری و وهمی میشود میافتد و فرمان حمله و هجوم میدهد.
3- لیبرال توسعهنیافته جهان را به 2 جبهه آزادی و استبداد یا مدارا و خشونت تقسیم میکند. او در یک جانب همه مدارا و علم و آزادی و خردمندی میبیند و در جانب دیگر هرچه هست در نظرش سیاهی، جهل، ظلم، استیلا و استبداد است. اگر اتفاقاً آثار خشونت را در آنسو و نشان مدارا و انصاف را در این سو نشان دهند، خشونت آنسو را عرضی و دفاعی و مدارا و انصاف این سو را ساختگی و سطحی میخواند و توجیه میکند اعمال خشونت و ژست آزادیخواهی و مدارا مهم نیست بلکه اصل آنها را باید شناخت و با آن مقابله کرد یا به آن پیوست. اتفاقاً این سخن، سخن خوبی است که لیبرال توسعهنیافته آن را آموخته و لقلقه زبان خود کرده است به شرط آنکه حقیقتاً به لوازم قول و رأی خود ملتزم بماند و بکوشد دریابد که ریشه خشونت و اصل آزادی کجاست ولی این تحقیق با عقل عاریتی نمیتواند صورت گیرد.
4- لیبرال توسعهنیافته را با لیبرالهای کشورهای توسعهنیافته اشتباه نباید کرد. در کشورهای توسعهنیافته اگرچه بهندرت ولی میتوان از لیبرالهایی نام برد که خردشان توسعهنیافته نبوده است و نیست و به این جهت منشأ آثار مهم شدهاند هرچند ممکن است راهشان ادامه نیافته باشد. سخن من این نیست که در جهان توسعهنیافته به هیچوجه لیبرال توسعهیافته و پستمدرن پدید نمیآید بلکه قصد من معرفی یک نوع یا یک صورت لیبرالیسم است که البته شایعتر و آشناتر است و بیشتر شهرت و مقبولیت دارد و به جای خدمت به آزادی، آن را تباه میکند. این لیبرال خیلی حرف میزند و گاهی خوب حرف میزند و حتی حرفهای خوب میزند اما نمیداند کی و کجا چه باید بگوید یعنی سیاست نمیداند و مقام سخن و فعل و عمل را نمیشناسد.
بسیاری از سخنها و اعمال به درستی و خوبی متصفند اما سخن و عمل خوب و مناسب در سیاست، وقت و جای خاص دارد یعنی چه بسا یک سخن خوب را در جایی نباید گفت و اقدام پسندیدهای را گاهی باید به وقت دیگر موکول کرد. لیبرال توسعهنیافته که کیسه و انبان حرفهای خوب را با خود دارد هر وقت و هرجا که خلقش تنگ شد قسمتی از محتویات انبان حرفش را بیرون میریزد. اینکه آن حرفها مناسب مقام است یا نیست به بخت او بستگی دارد ولی به هرحال پایان این راه معلوم است که جز وادی سرگردانی نیست. لیبرال توسعهنیافته نه معلم خوبی برای درس آزادی است و نه از کوششهای او بهرهای به کسی و جایی میرسد. او آزادی و آزادیخواهی را از جوهر خود خارج میسازد و به حرف مبدّل میکند.
5- لیبرال توسعهنیافته کاری به امکانها و شرایط ندارد. او همه چیز را مطلق میبیند. چیزها یا سیاهند یا سفید. حکومتها یا مستبدند یا آزادیخواه. مردمان یا اهل خشونتند یا مخالف با خشونت و خشونتستیز و... بنابراین او وقتی آزادی را میخواهد هرجا که باشد همان وقت باید آزادی را نزد او بیاورند البته به جوانب آن نگاه کنند تا خدای نکرده عیب و علت و آسیبدیدگی نداشته باشد، زیرا او آزادی ناقص را دوست نمیدارد و اگر لیبرالهای عاقل به او بگویند نهال آزادی را باید در زمین مناسب نشاند و از آن مواظبت کرد یا به زبانی بهتر تذکر دهند که آزادی را آسان نمیتوان به دست آورد و راه آن صعب است و این راه را باید با قدم صبر و همت پیمود، او تاب شنیدن ندارد و چه بسا که این حرفها را توجیه استبداد و خشونت بشمارد. او عاشق بیقرار آزادی است و هیچکس نباید او را از محبوبش دور سازد. بعضی میگویند مقصود او از آزادی نه حقیقت آزادی بلکه همین حرف و گفت و صوت است و این را که او هماکنون در اختیار دارد و باید بگذارند در اختیارش بماند. حتی گاهی از این دورتر میروند و میگویند او از حقیقت آزادی بدش میآید و به این جهت نمیخواهد فکر کند که چگونه و از چه راه میتوان به آزادی رسید.
وقتی میتوان آزادی را ستایش کرد و به آسانی هر کسی را به آزادیستیزی و خشونتمداری منسوب کرد، چرا باید به چیز دیگری اندیشید؟ اگر هم میخواهید برای آزادی مبارزه و مجاهده کنید راهش همین است که ببینید چه کسانی دشمن آزادیاند و کجا هستند و بروید هر نسبتی که دلتان خواست به آنها بدهید و تقصیر همه خشونتهای اعمالشده در همه جهان را به گردن آنها بیندازید.
6- لیبرال توسعهنیافته مدافع مدرنیته و مروج آن است و اندیشه پستمدرن را مثل اندیشه قبل از مدرنیته فاشیست میخواند. بر او خرده مگیرید که فاشیسم یک حادثه متعلق به دوران جدید و قرن بیستم اروپا و ایتالیاست. او فرق میان صورتهای استبداد را نمیشناسد و نمیداند استبدادهای دوران قدیم از سنخ استبدادهای زمانه تجدد نیست. او افلاطون، ارسطو، هگل و مارکس را به نحو یکسان به فاشیسم منسوب میکند. حتی فکر میکند فاشیسم نتیجه تعلیمات افلاطون است و به هر نحو که بتواند میکوشد نشر و آموزش فلسفههایی را که میپندارد منشأ فاشیسم است محدود کند.
او شرّ جهان را همین فلسفهها میداند. من نمیدانم آیا تاب شنیدن این سخن را دارد که فاشیسم از عوارض تاریخ جدید و پاسخی به بحرانهای درونی مدرنیته یا بهتر بگویم عکسالعمل دفاعی جهان مدرن در برابر بحرانهای ذاتی این جهان است ولی او سخن گفتن از ذات و ماهیت تجدد را نظر فاشیستی میداند و معتقد است مدرنیته هم مثل همه چیزهای دیگر مجموعه اتمهایی است که هرچند بر هم تأثیر میگذارند اما بهم ربطی ندارند و صفت ذاتی نمیتوان برای آن قائل شد. فاشیسم هم از بیرون آمده و هیچ ربطی به زمان مدرن و هیچ زمان دیگری ندارد بلکه در هر وقت و هرجا که خشونتطلبان و فیلسوفان کلبین، مجال گفتن و نوشتن پیدا کنند، پدید میآید پس این عارضه را با اقدام عملی پیشگیرانه و خفه کردن فیلسوفان میتوان خنثی کرد و نگذاشت که 2 خیر بزرگ جهان مدرن یعنی علم و دموکراسی به خطر افتد.
7- چنانکه گفتیم لیبرال توسعهنیافته تعلق قلبی به مدرنیته دارد و حتی از نام پستمدرن هم بیزار است اما حوصله آزادیخواهان مدرن را ندارد بلکه با سیاست لیبرالهای پستمدرن همنواست. لیبرالهای کلاسیک تعلیق حقوق بشر در جهان غربی را به آسانی نمیپذیرفتند و اگر در مورد جهان غیرغربی ساکت میماندند، وجهش این بود که آن جهان را محجور و دور از عقل غربی میدانستند. لیبرالیسم اخیر که میتوان به آن عنوان و صفت پستمدرن هم داد به عقل غربی کاری ندارد بلکه اصل در نظر او دموکراسی است و دموکراسی را میخواهد در همه جای جهان گسترش دهد و مانع این دموکراسی را اشخاص و حکومتهای مخالف آزادی میداند.
این مخالفان را حتی اگر لازم باشد با اعمال خشونت و با جنگ باید از میان برداشت. حقوق بشر هم در هرجا که ضرورت پیدا کند تعلیق میشود، زیرا وقتی با خشونت میخواهند خشونت را از میان بردارند دیگر چگونه حقوق بشر را رعایت کنند. لیبرال پستمدرن خشونت جهان را 2 برابر و چند برابر میکند. لیبرال توسعهنیافته بدون اینکه خود بخواهد یا به روی خود بیاورد، شاگرد لیبرال پستمدرن است و مثل او آزادیخواهی، قهر، خشونت و بیباکی را با هم جمع کرده است.
8- لیبرال توسعهنیافته مدام از سیاست میگوید و تدبیر میاندیشد و راه نشان میدهد اما با سیاست بیگانه است و از آن چیزی درنمییابد. آخر مگر نه اینکه درک سیاست مستلزم همنوا بودن با جهان تاریخی است. لیبرال توسعهنیافته به هیچ جهانی تعلق ندارد. او آدم معلق در فضاست. چنین آدمی برخلاف آنچه میپندارند تفکر ندارد. تفکر در زمین و زمان صورت میگیرد و آن کس که نه به زمین بسته است و نه وقت و تاریخ دارد، چگونه تفکر کند. کسی که زمان را نمیشناسد اقدام مناسب آن را چگونه بشناسد؟ او الفاظی را که یاد گرفته است تکرار میکند. در جهان توسعهنیافته یعنی جهانی که جهان نیست و در حقیقت نه اینجاست و نه آنجا؛ از گذشته بریده و به آینده نپیوسته است، تفاوت چندانی میان حرفهای معمولی و حکمت متعالی گذاشته نمیشود و چه بسا که به قول حافظ خرمهره با دٌر برابر شود.
مشکل بزرگ عصر ما این است که هنوز درد توسعهنیافتگی چنانکه باید شناخته نشده است و به این جهت مبتلایان به این درد میپندارند اگر مثلاً در مصرف جهان توسعهیافته سهیم شوند و از رسوم آنها پیروی کنند نجات مییابند. این است که دعوتکنندگان به این تقلید حتی میتوانند راهنمای فکر و نظر و آموزگار علم و عمل گروههایی از درسخواندگان شوند. این امر در ظاهر ممکن است حسن بنماید اما این نمایش فریب و مکر زمان است. اینکه چرا چنین شده است هیچکس نمیداند و درصدد پرسیدن و دانستنش هم نیست ولی کاش میشد بدانیم ناگه غروب کدامین ستاره ژرفای شب را چنین بیش کرده است.