محمد عقل با انتشار مقالهای تحت عنوان «ایران بمب هستهای واقعی خود را منفجر کرده است»، نوشت: باوجود همه تلاشهای بینالمللی برای جلوگیری از دستیابی به توان هستهای، ایران بمب هستهای خود را منفجر کرده است... در واقع کشورهای ١+٥ دنبال بمب هستهای خیالی ایران میگردند اما نفوذی که امروز ایران در منطقه دارد، یک بمب هستهای واقعی است. ایران با منفجرکردن بمب واقعی خود، توانسته بهطور کامل بر جهان عرب مسلط شود. این در حالی است که کشورهای عربی از نظر نظامی سقوط کردهاند... در حال حاضر ١١ کشور عربی در برابر ایران شکست خوردهاند... این مسئله هوش و ذکاوت ایران را نشان میدهد.
به نظر من هم تبعات دستیابی ایران به این توافق کمتر از خبر انفجار یک بمب اتمی واقعی نیست ولی با تفاوت یک مثبت و منفی. ترس همسایگان از دستیابی ایران به سلاح هستهای سبب میشود منطقه بههم بریزد، همه تحتتأثیر قرار گیرند، امواج تهدید و سازش دربگیرد، جنگ سرد منطقهای آغاز شود، هزاران دلال خونخوار اسلحه از هراس و وحشت همسایگان بهرهبرداری کنند و خلاصه بحرانی بزرگ بر بحرانهای منطقه مظلوم ما افزوده شود.
اما درحالحاضر که ایران با قدرتمندترین کشورهای جهان پشت یک میز نشسته و به همه ثابت کرده که دچار ظنی بیدلیل هستند و قرار نیست سلاحی ساخته شود، موجی از مدارا و تسامح از ناحیه ایران در منطقه پراکنده خواهد شد که در مدتی کوتاه اثرات مثبت خود را آشکار میکند.
فرایند توافق که از وین آغاز شده و تا شش ماه دیگر به سرانجام میرسد، برای من مثل آینهای جلاخورده و شفاف است که قامت رعنای فرهنگ ایرانی را تمامقد در آن میتوان دید، مظهر چیزهایی بالقوه است که حال میرود تا به فعل تبدیل شود. محمد عقل تمام پیروزیهای ایران بر سر این توافق را در برتری نظامی و امنیتی خلاصه کرده است. در حالی که هنوز متوجه نشده این فرهنگ ایرانی است که در این عرصه پیروز خواهد شد؛ یعنی فرهنگی که در روزگار گذشته نزدیک بر کل منطقه حاکم بوده و بهدلیل سوءتفاهمات متعدد معاصر تنها به مرزهای کشور ما محدود نمیشده است. چراکه:
فرهنگ بسیار غنی و کهن ایرانی فرصتی مساعد برای مطرحشدن در جهان و معرفی ظرفیتهای خود مییابد. البته نزد بسیاری این پرسش وجود دارد: ما که این همه دم از فخر فرهنگ خود میزنیم چرا وقتی به وضعیت رفاهی و اجتماعی و اقتصادی معاصر مینگریم و آن را با دیگران مقایسه میکنیم، نقش غنا و قدمت را در زندگی جاری مردم مشاهده نمیکنیم. اینها همه درست، اما به یاد داشته باشیم که فرهنگ هم موجودی زنده است و اگر در هوای آلوده نفس بکشد و غذای مسموم بخورد و با بیدقتی و عجله مواجه شود، طبیعتا ناخوشاحوال و زردرو و تندخو میشود.
دیگر نمیتواند مسائل و مشکلات را بهخوبی حل کند و فساد و ضعف و نقص در آن پدید میآید. معلوم است وقتی میوههای درخت تمدنی که اروپاییان چند قرن برای بهثمررساندنش زحمت کشیدند به ما یا چینیها یا هندیها میرسد که مزاجهایمان به رژیم دیگری خو کرده و با این غریبه است، دچار سوءهاضمه یا مسائل جدیدی میشویم که قبلا تجربه نشده بودند ؛ بنابراین حلوفصلشان به مرور زمان احتیاج دارد. تا آن زمان حتما رنگ به رخ نداریم و دلپیچه امانمان را میبرد و سردرد و نفستنگی راحتمان نمیگذارد.
مسیر رشد و ترقی فرهنگ اروپاییها چنان بود که آنان را به آنچه مدرنیسم میخوانیم، رساند. از درون این فرایند محصولاتی مثل مکدونالد و جاز و کامپیوتر و فیزیک اتمی بیرون آمده که اگر درخت فرهنگشان نبود، اینها نیز پدید نمیآمد. ما که درخت فرهنگمان، میوههایش از جنس آلبالوپلو و ماهور و قنات و کیمیاگری است، با خوردن همبرگر و گوشسپردن به آهنگهای مایلز دیویس و سوارشدن بر جت و داشتن بمب هستهای نمیتوانیم خود را مدرن بدانیم؛ زیرا تنها مصرفکننده میوههای درخت فرهنگ آنها هستیم و از آنجا که درخت فرهنگ ما قدرت بر دادن چنین میوههایی را با همان ابعاد و اندازه و شمار و کیفیت ندارد، یا باید مدام از ثروت پدری خرج خریدن میوههای وارداتی کنیم یا به میوههای ناقص و کرمزده و کمیاب مشابه اصل اکتفا کنیم. مسلما ارث پدری که فعلا نفت است بهزودی تمام خواهد شد و آن میوههای کال نیز کفاف تقاضا را نخواهد داد و وضع از همین که هست نیز بدتر خواهد شد.
از طرف دیگر ما که نمیتوانیم درخت فرهنگ خود را با آن هیکل عظیم و قطر قطور و ریشههای عمیق از جا دربیاوریم تا درخت فرهنگ اروپایی را جایش بکاریم و منتظر به ثمر نشستنش بشویم. شاید اهل دوبی و سنگاپور و مالزی قادر باشند؛ زیرا قدمت آنها چند دهه بیشتر نیست و فرهنگ آنها به نهالی نوپا میماند که به اراده خود کاشتهاند و آرایش آنرا تغییر میدهند.
پس ما از دو نظر ممکن است در دام توهم بیفتیم: یکی اینکه با مصرف میوههای درخت فرهنگ مدرن، مدرن میشویم. دوم آنکه درخت فرهنگ خودمان را دور بیندازیم و به جایش درختی مطابق میلمان بکاریم. جز این، حالت سومی هم وجود دارد و آن اینکه بخواهیم دور خودمان دیواری بکشیم و در تنهایی و عزلت، درخشندگی و شیرینی میوههای درخت فرهنگ اروپایی را انکار و زحمتی که پای آن کشیدهاند را نفی و تحقیر کنیم.
ولی خوشبختانه درخت فرهنگ ما راه چهارمی پیش پایمان میگذارد که او را از گزند آفات و بیماری برهانیم و دوباره به دادن ثمرات شیرین و خوشآب و رنگ بازگردانیم؛ و آن پیوندزدن است. در حکمت پیشینیانمان هرگاه میخواستند درختی را قویتر کنند یا میوههای متنوعتری از آن به دست آورند، شیوه پیوندزدن را بهکار میبردند. نیاکان ما نه فقط به همین ترتیب گیلاس و زردآلو و لیموشیرین را برای بشریت به ارمغان آوردند بلکه سنتور و نجوم و مینیاتور و عطر را هم از اعتلابخشیدن دستاوردهای دیگران پدید آوردند.
فرهنگ ما که منشأ چنین قدرت جادوییای است همین امروز هم مشغول فعالیت است و ما را بیآنکه خبر داشته باشیم به همین ترتیب جلو میبرد. منتها خود ما، فرد فرد ما مثل سلحشورانی شدهایم که برای نبرد عازم میدان میشوند، اما در اثر ضربات محکمی که طرف در این دو قرن بر ما وارد کرده دچار فراموشی موقت شدهایم و همگی مادر خود را که پرستار و راهبر ما بود، گم کردهایم؛ یعنی همان فرهنگ ایرانی. تغییر شیوههای جنگ و سلاحهای مدرن موجب شد قفقاز از دامن مادرش دور شود. تغییر شیوههای سیاستورزی موجب شد تا بلوچستان و هرات و افغانستان و ماوراءالنهر که برای کاری از خانه بیرون رفته بودند، راه برگشت را گم کنند.
اختلافات خانوادگی که بر اثر مسائل جدید تشدید میشد، کاری کرد که ترکیه و عراق و شامات و جنوب خلیج فارس بر سر مسائل کماهمیت با خواهران و برادران خود دچار کدورت شوند و خانه را به قهر ترک کنند. دو جنگ ویرانگر جهانی موجب فقر و فلاکت و گرسنگی و دلریشی و تفرقه همه شد و میرفت تا آذربایجان و فارس و خوزستان و گیلان و کردستان و همه فرزندان این مادر مظلوم را پخشوپلا کرده و به تاقچه فراموشی سپرده و بیخاطره سازد.
اما توافق وین نشان میدهد در اوج بلبله و قیل و قال این دوران مادر مهربان همچنان نگران و دلسوز دست بر سر اطفال پرخاشجو و عصبانی خود میکشد و دل در گروی آن گذاشته که دوباره همه را به اکسیر محبت و صلح بر سر یک سفره بنشاند. میپرسید چطور؟ تفصیلش چنین است:
یکی از ویژگیهای بارز فرهنگ ایرانی، جهانی بودن است. تا همین چهار قرن پیش ایران در میان جهان قرار داشت و ارتباط چین و آفریقا و هند و اروپا از آب و خاک ایران میگذشت. جز آفریقا و اروپا که تعاملات مستقیم با هم داشتند بقیه ارتباطات بینالمللی فقط از طریق ایران میان چهار حوزه فرهنگی برقرار میشد. ولی فراموش نکنید که در غیبت هواپیما و راهآهن این ارتباط میبایست از طریق عبور میان صحراهای عظیم انجام بگیرد و این کار فقط از پس ایرانیها بر میآمد که با محیط خود آشنا بودند. بنابراین ما از طلوع تاریخ تمدن همیشه جهانی بودهایم و از یکی چیزی گرفته، خود به درختِ فرهنگمان پیوند میزدیم و محصولش را به همگان عرضه میکردیم.
از زمانی که مصرف میوههای درخت فرهنگ اروپایی سفرههای مردم جهان را عرصه یکهتازی خود کرده و اروپاییان برای عرضه آن به همه جا سر میکشند و تازه جهانی شدهاند، معنای جهانیبودن هم تغییر کرد. شاید بتوان گفت برای جهانیشدن نباید تن به جهانیسازی داد؛ یعنی پیروی از الگوی فرهنگی خاص آنان برای در جهان قرارداشتن. مثلا آمریکا که به نظر میرسد بیش از همه جهانی شده؛ جهان را با آمریکا یکی میانگارند و دیگران را وقتی به رسمیت میشناسند که شبیه آنها باشند.
اما ایرانیها هیچگاه اینگونه به جهانیبودن نمینگریستند و همه جهان را مطابق با مختصات خود بهجا میآوردند. بههمیندلیل هرچند ایران دیگر در مرکز تعاملات جهانی قرار نداشت، اما از آنجا که ایرانی، یعنی اهل فرهنگ ایران، بنا بر تجربه تاریخیاش همچنان جهانی بود و خود را جهانی میدانست، با کنارماندن از تعاملاتِ جهانی دچار مشکل و گرفتاری شده است. به همین دلیل ایرانی برخلاف چینی یا هندی که به قصد درآمد و کار به همهجای جهان مراجعت و مهاجرت میکند، منظورش از جهان فقط کشورهای قدرتمند و ثروتمند و درجه یک است و برای کار و زندگی تنها به آن مقاصد حاضر به مهاجرت است. اما توافق وین محملی شد تا دوباره ویژگی جهانیبودن ایرانیها مجال بروز بیابد. حال اگر ایران بتواند بار دیگر آفاق جهان را در پیش گامهای خود گشاده ببیند و آزادانه تعامل کند، با توجه به سابقه فرهنگی کهنی که دارد، بدانید که بهسرعت زندگی و زایندگی به ریشه و ساقه و شاخه و میوه این درخت تنومند بازخواهد گشت.
موضوع دیگر تحقیر است. تحقیر برای ایرانیها از هر سمی مهلکتر است و کاری میکند که به هر وسیله بدان واکنش نشان دهد. در دو قرن اخیر حداقل دو مورد را میشناسم که ایرانیها مجبور به پرداخت هزینه سنگینی بابت واکنش خود شدند اما هیچگاه از آن پشیمان نبودند: یکی ماجرای قتل وزیرمختار روسیه در سال ۱۲۰۷ شمسی و به عهد فتحعلیشاه و دیگری اشغال سفارت آمریکا پس از انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۸. حال آنکه در توافق وین ملت ایران و نه دولتهایش با ثبات قدم خود پس از چند دهه بالاخره دیگران را مجبور کرد تا به ویژگیهای فرهنگیاش احترام بگذارند. زیر بار فشار تحقیر، فضا برای گفتوگو نامساعد است و حرف طرف ضعیف شنیده نمیشود. حالا نزدیک به دو سال قدرتهای اصلی جهان مجبور شدهاند در شرایط برابر و در مقام احترام با ایران برخورد کنند.
ویژگی دیگر فرهنگ ایرانی قدرت تشخیص ظرفیتهای پنهان و بالقوه است. درست به همان ترتیبی که منابع آب زیرزمینی را از پس پرده خاک دیده و با قنات آن را به دسترس آورده و در برهوت حیات پدید آورده، هنر بزرگ ایرانی این است که از پس حجاب تهدید فرصتها را نیز تشخیص دهد و آن را پدیدار کند. به همه کشورهایی که ذیل بند هفت مصوبات شورای امنیت سازمان ملل قرار گرفتند تجاوز نظامی صورت گرفت. حال آنکه همت ملت ایران برای حلوفصل پرونده خود منجر به صلح و آشتی شد. البته این را بگویم که بیرونکشیدن صلح از دل جنگ در ایران تجربه جدیدی نیست.
فرهنگ ایرانی یک تجربه درخشان دیگر را هم در کارنامه همین دو قرن اخیر ثبت کرده است. در روزگاری که توپ تازه پا در میادین جنگ ایران نهاده بود موجودی وحشتانگیز و تهدیدی جدی بهشمار میرفت. به طوری که تعداد زیادی ضربالمثل و عبارت از آن مشتق شده که همگی دال بر اثر مخرب توپ و زندگیسوز آن است؛ مانند خالیبستن یا خالی درکردن، مثل توپغریدن، زمین و زمان را به لرزهدرآوردن، به توپبستن، توپیدن، توپ و تشر و غیره. توپ ابزاری بود که هرکسی در دست داشت قدرت تحمیل آرای خود بر دیگران را مییافت و این جمله ناپلئون که حرف حق از دهان توپ بیرون میآید به تمامی حکایت از شرایط بغرنج زمانه بود.
اما همین توپ بهتدریج جای خود را بهصورت دیگری در دل ایرانیها باز کرد. با توپ، افطار را به روزهداران خبر میدادند. با توپ، تحویل سال را به مردم اطلاع میدادند. توپ تبدیل شد به منادی خبر خوش. حتی توپ عظیمی که فتحعلیشاه آورده بود و در میدان پیشخوانِ قصر سلطنتیاش قرار داده بود به مرور بدل شد به بست دادخواهان، سپس نامی شاعرانه مثل مروارید پیدا کرد و کمکم در اواخر قاجاریه به محل نذر و نیاز زنان بختبسته و نازا بدل شد. فرهنگ ایرانی توانسته بود از درون موجودی مهلک و مهیب، محبوبی خوشخبر و زندگیساز و بختگشا بیرون بکشد؛ و کمتر ملتی در جهان اینچنین اهل صلحجویی هستند و در ذهن میتوانند بر موضوع غلبه کنند.
میخواهم نتیجه بگیرم که توافق وین در شرایطی رخ داد که هم زمینه اجتماعی کشور میل به رجعت به فرهنگ خود دارد و هم ظرفیت بهرهبرداری از تبعات آن وجود دارد. همین تغییر احوال باعث شد مردانی به صحنه فرستاده شوند که توانایی پیشقراولی و نمایندگی چنین تحولی را دارند. در عین حال در دو قرن اخیر این نخستین مناقشه جهانی ایران است که در منظر عمومی حلوفصل شده است و جامعه ایران لحظهبهلحظه آن را تعقیب میکرد. پیش از این مناقشات منطقهای و جهانی متعددی بود؛ مثل معاهده ترکمانچای یا قرارداد ۱۹۷۵ یا قطعنامه ۵۹۷ که انجام شد و چه بسا بدنه جامعه حتی متوجه آن نیز نشد. رسیدن به این نقطه با خواست و همت ملی ممکن بود که فقط با خواست و بازی بزرگان و سیاستمداران پشت درهای بسته و در صحنه دیپلماسی اتفاق افتاد.
باز این با خواست و همت ایرانیها بود که برای مردان سیاست ایران شرایط همتراز با قدرتهای جهانی فراهم آمد و بقیه خود را ملزم دیدند تا در عالیترین سطوح برای طولانیترین مذاکرات پس از جنگ جهانی دوم بنشینند و رکوردها را بشکنند. حتی میخواهم بگویم که این خواست و همت مردم ایران بود که سبب شد این قدرتها با وجود منازعات و کشمکشهای شدیدی که درون خود و با هم دارند مثل برادههای آهنربا تحتتأثیر یک میدان مغناطیسی همسو شوند؛ در حالی که بعد از این، بحران اوکراین دوباره غرب و روسیه را درگیر خواهد کرد و بحران یونان، فرانسه و آلمان را مقابل هم قرار خواهد داد و رقابت اقتصادی چین و آمریکا را درگیر خواهد کرد و غیره.
اثرات این توافق در یک سال آینده بیش از پیش آشکار خواهد شد. به تعبیر مربیهای ورزشی ما هنوز گرمیم و تصور درستی از اهمیت موضوع و درگیری آن با همه شئون زندگیمان نداریم. تحریمها مثل سرمی زهرآلود بود که ابتدا سوزش خراش سوزن شما را رنجاند اما در حالی که زهر به تمام شریانهایمان نفوذ میکرد و ذرهذره موجب رقمخوردن خیلی اتفاقات در کل بدنمان میشد. هرچند دیگر درد موضعی احساس نمیکردیم ولی تعادل و قوت و حواسمان به طرز مذبوحانهای مختل میشد. حالا سرم توافق به ما زده شده است. این سرم نه فقط دیگر سوزش ندارد بلکه موجب شادمانی شده است.
جز آن تحولی بزرگ را نوید میدهد که فرهنگ ما فرصت عرضاندام دوباره مییابد و این تاریخ را به نقطهعطفی در زندگی ما تبدیل میکند که یکی از مهمترین اثراتش بازگشت اعتمادبهنفس فرهنگی یا رجعت میل و توجه ما به پرستاری از درخت فرهنگ ایرانی است. بدینترتیب فضا برای ایفای نقش مادرانگی فرهنگ مساعد میشود و فرصتی فراهم میآید تا دوباره ٣٠٠ میلیون نفر اهل جهان ایرانی سر سفره در کنار یکدیگر در صلح و صفا بنشینند و معاشرت کنند. با شناخت و اتحادی که دوباره در پرتو این فضای جدید خواهیم یافت، نهتنها جهل و ناامنی برخواهد افتاد که توانایی قدمگذاشتن در صحنههای جهانی با قدرت و منزلت پدید میآید. در زبان فارسی مثلی داریم که میگوید با یک گل بهار نمیشود. خود این اصطلاح و اصطلاحی مثل یک دست صدا ندارد همگی مربوط به دوران بداحوالی و ناامیدی و یأس و عدم اعتمادبهنفس است که شکفتن گل را فاعل آمدن بهار میداند. در حالیکه بهار با شکفتن اولین گل خبر از آمدن خود میدهد.
این توافق نیز مثل یک گل است اما نه گلی که بیموقع و بیجا بشکفد و پژمرده شود. مثل گل بنفشه و پامچال است که زودتر از بهار میشکفد و خبر از آمدن بهار میآورد. این گل به ما نوید میدهد که بهار عنقریب سر میرسد و با بهار همه گلها شکفته خواهند شد. این گل منفعلانه از یک تحول و یک انقلاب فصل خبر میدهد. پس هم مردم ایران و هم دنیا باید منتظر انفجارهایی از این دست باشند؛ مثل انفجار گل و انفجار عطر و انفجار خبرهای خوب. این است آن بمب هستهای که ایران روز ۲۳ تیر ۱۳۹۴ منفجر کرد.