سعید برزگر
«حمله به ایران» واژه ای است که گاه در شکل یک گزاره مستقل و گاه در ذیل یک گزاره اثباتی یا سلبی دیگر مطرح می شود و این روزها به دفعات شاهد طرح آن هستیم. بر همین اساس طی هفته های اخیر صدها مقاله، مصاحبه، گزارش و خبر در این خصوص انتشار یافته است.
این مباحث و مطالب که بر محور «حمله یا عدم حمله به ایران» شکل گرفته است چرا مطرح می شود؟ و در نهایت از تولد کدام وضعیت خبر می دهد؟ برای پاسخ به این پرسش و پرسش های مشابه دیگر باید به موقعیت زمانی طرح این موضوع توجه کرد؛ در شرایط فعلی چند عامل تاثیرگذار بر مقوله عملیات نظامی یا عدم انجام آن وجود دارد که شامل این موارد می شود: 1-دوره ریاست جمهوری بوش در حال پایان است و این در حالی است که طی 8 سال ریاست جمهوری او، همواره ایران بعنوان مهمترین مشکل آمریکا مطرح شده است 2-آمریکایی ها به شدت با پرونده عراق درگیرند و به زحمت موفق به کسب همراهی کسانی در عراق شده اند که در معادلات سیاسی این کشور نقش تعیین کننده دارند و در همان حال در میانه پیگیری طرح خود با روشنگری ایرانی ها مواجه بوده و دچار مشکل شده اند 3- آمریکایی ها در پرونده فلسطین به زحمت توانسته اند یک روند سیاسی را حول محور واشنگتن، تل آویو، قاهره، امان، ریاض و تشکیلات خودگردان فلسطینی به وجود آوردند با این امید که بر ادبیات مقاومت تاثیر بگذارند. در همان حال تجربه آنان- در ماجرای مادرید و اسلو سالهای 1370 و 1372- بیانگر آن است که نقش روشنگری ایران می تواند این روند سیاسی - که با آناپولیس گره خورده است- را متوقف کند 4- آمریکایی ها با اعمال فشار زیاد بر سوریه و در در عین حال نمایاندن وضعیتی که در آن جولان در اختیار سوریه باشد، تلاش می کنند زنجیره مقاومت در منطقه را از هم بگسلند و یا آن را تضعیف نمایند در این میان نقش روشنگرانه ایران از یک سو و روابط استراتژیک آن با دمشق می تواند مانع چرخش سیاسی سوریه شود همانگونه که ایران مانع تاثیرپذیری دولت بشاراسد از فشارهای غرب و کشورهای عربی منطقه پس از ارائه گزارش جنجالی مهلیس-پرونده ترور رفیق حریری- شد. 5- تهدیدهای پی در پی ایران و در همان حال عملی نکردن این تهدیدها و در عین حال شکست آمریکایی ها در طرح های مختلف منطقه به نوعی بی اعتمادی مردم منطقه نسبت به داعیه های امنیتی و سیاسی واشنگتن منجر شده است از این رو آمریکایی ها به نوعی «بازسازی اقتدار» احساس نیاز می کنند.
موارد یاد شده سیستم تصمیم گیری آمریکا را نسبت به نوع مواجهه با ایران با بحران مواجه کرده است. دامنه های این بحران به موارد زیر سرایت کرده است: 1- تنبیه ایران ضرورتی اجتناب ناپذیر است اما آمریکایی ها در جمعبندی این که این تنبیه چه معنایی داشته باشد و آیا این برخورد باید قابل ترجمه به واژه «حمله نظامی» باشد یا خیر، دچار تردیدی جدی اند 2-دریچه ترساندن ایران از طریق ایجاد رعب در محیط منطقه ای پس از جنگ 33 روزه مسدود گردیده است. برهمین اساس سیاست «درگیری دور با ایران» کنار گذاشته شده است اجلاس دوحه و اعطای امتیازات فراوان به حزب الله چنین نتیجه ای را تداعی می کند 3- استفاده از اسرائیل در مواجهه منطقه ای- از جمله مواجهه با ایران- امکان پذیر نیست چرا که اسرائیل تا سالهای آتی نیز درگیر نتایج خوارکننده جنگ 33 روزه با حزب الله است و در همان حال رژیم های منطقه ای دیگر- هر چند دل خوشی از ایران نداشته باشند- نیز در درگیری با ایران و او بصورت سمبلیک وارد نمی شوند 4- آمریکایی ها در ورود به درگیری جدید دچار تردیدهایی هستند و اساساً اگر هم با درگیری با ایران موافق باشند دولت بوش را برای چنین گزینه ای کارآمد نمی دانند 5- واکنش ایران به عملیات علیه خاک و یا تاسیسات و یا مردم خود، می تواند دشواری های فراوانی را برای آمریکا و متحدانش پدید آورد. هنوز این سوال در ذهن آمریکایی ها باقی است آیا واکنش ایران فراگیر است یا محدود؟
آمریکایی ها برای پاسخ به این سوال اساسی گاهی دفترچه خاطرات سالهای 66 و 1367 را ورق می زنند و در همان حال وقتی به تفاوت ایران 1367 و ایران 1387 نگاه می کنند در سرایت جمعبندی آن سالها به این روزها دچار تردید جدی می شوند.
آمریکایی ها در زمانی که به «تصمیم استراتژیک» و برگشت ناپذیر فکر می کنند دچار تردیدهای اساسی می شوند چرا که فعل و انفعال های جهانی و منطقه ای چندان در اراده ایالات متحده قرار ندارد این وضع آمریکا را با شبه جنگ 1991 و شبه جنگ 2003 کاملاً متفاوت می کند در فاصله شبه جنگ 2003 تا امروز جنگ واقعی و فراگیر تموز 2006 در مرز لبنان و فلسطین اتفاق افتاده است. جنگی با نتایجی کاملاً مشخص. اما در عین حال آمریکایی ها در تردید بین کنار آمدن با وضعیت فعلی و تلاش برای تغییر آن دست و پا می زنند.