در دنیای سیاست، معمولاً این قدرت است که به افراد اعتبار میدهد؛ مقام، صندلی و ساختار، به سیاستمدار وزن میبخشد. اما گاهی در تاریخ، این معادله برعکس میشود؛ یعنی فردی پیدا میشود که نه از قدرت اعتبار بگیرد، بلکه به خودِ قدرت معنا و وزن بدهد. اینجاست که سیاست به یک پدیده معنادار تبدیل میشود
امروز صبح سایتهای خبری تحلیلی را یک به یک نگاه میکردم. به مطلب جالبی در سایت انصاف نیوز برخورد کردم. سایت اصلاح طلب انصاف نیوز نوشته بود: ابنابیالحدید در شرح خود بر نهجالبلاغه داستانی را نقل میکند. در جلسهای میان بزرگان اهل سنت بحث داغی بود بر سر اینکه فضیلت خلیفه اول بالاتر بوده یا خلیفه دوم؟ پس از کلی بحث و نظر میان طرفین، احمدبن حنبل بر میخیزد و میگوید: «آنها - خلفای اول و دوم - برای خود از مسند خلافت، اعتبار کسب کردند اما علی (ع) کسی بود که به مسند خلافت اعتبار بخشید»! حقیقتاً شهید خامنهای از قدرت و سیاست برای خود اعتباری کسب نکرد بلکه به عکس به این مقولات اعتبار و وزانت بخشید. بیتردید او یگانه مصداق «حکیمِ حاکم» افلاطون بود در دوران ما؛ او اعتبار سیاست و آبروی قدرت بود.
در توضیح و تأیید این حرف بسیار درست باید بگویم در دنیای سیاست، معمولاً این قدرت است که به افراد اعتبار میدهد؛ مقام، صندلی و ساختار، به سیاستمدار وزن میبخشد. اما گاهی در تاریخ، این معادله برعکس میشود؛ یعنی فردی پیدا میشود که نه از قدرت اعتبار بگیرد، بلکه به خودِ قدرت معنا و وزن بدهد. اینجاست که سیاست به یک پدیده معنادار تبدیل میشود.
آنچه در یادداشت منتشرشده درباره شهید خامنهای آمده، دقیقاً بر همین نقطه دست میگذارد؛ این ادعا که ایشان به سیاست و قدرت اعتبار داده است. برای فهم این گزاره، باید کمی از سطح قضاوتهای روزمره فاصله گرفت و به منطق حکمرانی نگاه کرد. در علوم سیاسی، یکی از شاخصهای مهم در ارزیابی رهبران، «نحوه استفاده از قدرت» است. آیا قدرت صرفاً برای تثبیت خود به کار میرود، یا به یک چارچوب فکری و راهبردی تبدیل میشود؟ پژوهشهای مرتبط با اندیشه سیاسی قائد شهید نشان میدهد که عنصر «حکمت» و نگاه غیرشخصی به قدرت، یکی از ویژگیهای اصلی این نوع مدیریت است؛ بهگونهای که قدرت در قالب یک ساختار توزیعشده و هدفمند به جهت حفظ و حراست از بنیانها و اصول اساسی جهان اسلام و در معنایی دیگر سعادت و شکوه و جلال ملت و امتی تعریف میشود که به دامان ولایت فقیه دست نیاز دراز کردهاند. در این مسلک ایمانی، منافع دنیایی به حد اکمل خود در دسترس است و منافع اخروی هم به حد کمال خود در دسترس همگان قرار میگیرد. در این چارچوب، قدرت تبدیل به «مسئولیت» میشود. مسئولیت تأمین منافع فرد به فرد آحاد امت اسلامی و در عین حال تأمین منافع کل امت اسلامی.
از سوی دیگر، اگر تجربه جمهوری اسلامی را در چهار دهه اخیر بررسی کنیم، میبینیم که این نوع نگاه به قدرت، در بزنگاههای مختلف خودش را نشان داده است؛ از مدیریت جنگ و بحرانهای امنیتی گرفته تا مواجهه با فشارهای خارجی و تحریمها. در بسیاری از این موارد، تصمیمگیریها در چارچوب یک منطق کلانتر و بلند مدت و مبتنی بر خیر جمعی انجام شده است؛ منطقی که تلاش میکند میان بقا، استقلال و پیشرفت، توازن ایجاد کند و همراه با دستیابی به امر بقاء، توسعه و سازندگی را هم به همراه داشته باشد. به گونهای که ایران اسلامی ما امروز، هم مستقل است، هم آباد است و هم در برابر استکبار جهانی و ارتش اول دنیا، جانانه و سرافرازانه مبارزه و ایستادگی و مقاومت کرده است. در مکتب فکری و اندیشهای شهید خامنهای به گونهای است که هیچگاه نه بقا بخاطر توسعه قربانی شده است و نه توسعه بخاطر بقا؛ موازنه و تعادلی ثمر بخش میان این دو شکل گرفته است و همراهی این دو در کنار هم، تولید قدرت و اعتبار و آبرو کرده است و امروز ایران اسلامی را سربلند و پیروز میادین سخت و حساس کرده است. نکته مهمتر این است که این نوع حکمرانی، قدرت را از حالت «ابزار سلطه» خارج میکند و به آن «وزانت» میدهد. یعنی قدرت، برای اعمال اراده نیست، بلکه برای حفظ یک مسیر، یک هویت و یک چارچوب فکری به کار گرفته میشود. در این حالت قدرت از امر زمینی جدا شده و به امر الهی و برای تحقق فرامین خداوندی بر روی زمین تغییر ماهیت میدهد. بهره گیری قائد شهید ایران اسلامی از این نوع قدرت در طول این چهار دهه باعث شده است که به قدرت وزانت و اعتباری داده شود که حاکمیت جمهوری اسلامی را تقدیس کرده و امری فرازمینی نمایان سازد.
جمعبندی
در این یادداشت حقیقتاً بحث بر سر این نیست که آیا همه تصمیمها بینقص بودهاند یا نه؛ چنین ادعایی اساساً در سیاست معنا ندارد. مسئله اصلی این است که آیا قدرت، در این مسیر، صرفاً مصرف شده چرا که میتوانست تا مصرف شود یا به یک سرمایه تبدیل شده است که خود اعتبار داشته باشد و قدرت از برای قدرت نباشد؟
در همین راستا گفتنی است که اگر قدرت بتواند در طول زمان، یک منطق پایدار، یک چارچوب فکری و یک مسیر مشخص ایجاد کند، آنوقت تبدیل به یک «نهاد معناساز» میشود. نهادی که معنا و هویت و اعتبار میبخشد و سعادتمندی را به همراه دارد. شاید بتوان گفت تفاوت اصلی همینجاست: جایی که برخی سیاستمداران با قدرت تعریف میشوند، اما در مواردی خاص، این قدرت است که با یک فرد تعریف تازهای پیدا میکند.