مگر میشود کشوری زیر فشار حمله و تهدید باشد اما کسی فقط نگران بازگشت برنامه سرگرمی خودش باشد؟ مگر بدون امنیت، چیزی به نام اینترنت آزاد، اقتصاد آزاد یا حتی زندگی عادی باقی میماند؟
در روزهایی که ایران زیر فشار مستقیم تهدید، تحریم و حمله قرار دارد، یک حقیقت روشنتر از همیشه خودش را نشان داد؛ اینکه در بزنگاههای تاریخی، آدمها با موضع درست و فلط خودشان شناخته میشوند. بعضیها در چنین لحظاتی قد میکشند و بعضی دیگر کوچکتر از همیشه دیده میشوند. برخی عزیز دل یک ملت میشوند و برخی چنان از چشم مردم می افتند که دیگر نمیتوانند تا به راحتی به آن چه قبلاً بودند برگردند.
در دفاع مقدس چهل روزه ملت شریف ایران هم شاهد این قد کشیدنها و البته سقوطها بودیم. بعد از حملات آشکار آمریکا و رژیم صهیونیستی به منافع و زیرساختهای ایران، از میناب تا دیگر نقاط کشور، بسیاری از مردم، نخبگان، هنرمندان، ورزشکاران و حتی چهرههایی با سلایق سیاسی متفاوت، در یک نقطه مشترک ایستادند: دفاع از ایران. این اتفاق مهم بود؛ چون نشان داد «ایران» هنوز همان دال مرکزی وحدت ملی است که میتواند اختلاف سلیقهها را کنار بزند. ایران، انسانیت، حقوق بشر، ذلت ناپذیری و ... مؤلفههایی بودند که باعث میشدند تا شرافت و بصیرت هر کسی محک زده شود و در بوته ارزیابی مردم و افکار عمومی قرار گیرد.
اما در همین میان، عدهای هم بودند که انگار نه جنایت میناب را دیدند، نه تهدید زیرساختهای کشور را فهمیدند و نه صدای مردم را شنیدند. برای این گروه، مسئله اصلی نه امنیت ملی بود، نه حق دفاع از کشور، نه حتی جان مردم؛ بلکه همچنان اینترنت، فالوئر، الگوریتم و بازار شخصیشان در فضای مجازی بود. تشنگان دیده شدن و ویو گرفتن ناگزیر چهل روز دم نزدند و بعد از آن هم اولین حرفشان این بود که اینترنت بین المللی را باز کنید تا من در پلتفرمهای خارجی فعالیت بیشتری کنم و بیشتر دیده شوم.
نمونه روشن این وضعیت را میتوان در رفتار برخی نوسلبریتیها دید؛ کسانی که شهرتشان نه محصول سالها تجربه و ریشهداری فرهنگی، بلکه نتیجه یک انفجار ناگهانی در اینستاگرام، یوتیوب و اقتصاد توجه است. در چنین زیستی، هویت فرد به جای آنکه بر مبنای مسئولیت اجتماعی شکل بگیرد، به تعداد لایک، کامنت و سابسکرایب گره میخورد. کسانی که به واسطه صدا و سیما ایران رشد کردند و دیده شدند و سپس خود منتقد صدا و سیما شدند. کسانی که مصداق بارز نمک خوردن و نمکدان شکستن هستند.
مفهوم «اقتصاد توجه» که نخستینبار در دهه ۹۰ میلادی توسط مجله ویرد مطرح شد، امروز به یکی از مهمترین ابزارهای مدیریت رفتار در شبکههای اجتماعی تبدیل شده است. در این منطق، توجه مردم تبدیل به کالا میشود و هرکس بیشتر دیده شود، بیشتر سود میبرد. طبیعی است که در چنین فضایی، برخی چهرهها حاضر باشند حتی واقعیت جنگ را هم نبینند، فقط برای اینکه از ریزش مخاطب جلوگیری کنند یا فقط برای اینکه در مدار الگوریتمهای پلتفرمها حرکت کنند مجبور به انکار واقعیتها میشوند و چشم بر روی همه چیز، تاکید میکنم همه چیز میبندند و تنها و تنها مطالب و محتواهای خوشایند سیاست گذاران پلتفرمهای متبوع خود را می گویند.
مثلاً وقتی کسی در اوج تهدید علیه کشور، به جای حرف زدن از امنیت مردم و حق دفاع ملی، صرفاً دغدغه اینترنت آزاد را مطرح میکند، به معنای آن است که اولویتها به هم ریختهاند. مگر میشود کشوری زیر فشار حمله و تهدید باشد اما کسی فقط نگران بازگشت برنامه سرگرمی خودش باشد؟ مگر بدون امنیت، چیزی به نام اینترنت آزاد، اقتصاد آزاد یا حتی زندگی عادی باقی میماند؟
همینجا تفاوت میان «منافع ملی» واقعی و نسخه بزکشده آن روشن میشود. برخی از چهرههای رسانهای و حتی بعضی نظریهپردازان لیبرال، از منافع ملی حرف میزنند اما در عمل، مرادشان چیزی جز منافع شخصی نیست. برای آنان، ایران تا جایی مهم است که سودی برای برند شخصیشان داشته باشد؛ اگر نداشت، مهاجرت هم یک گزینه ساده است.
اما وطن، سبد سهام نیست. امنیت ملی، پروژه تبلیغاتی نیست. ایران هم صرفاً یک هشتگ برای مصرف روزانه شبکههای اجتماعی نیست. ایران یک حقیقت تاریخی، تمدنی و عینی است که برای ماندنش خون داده شده و هنوز هم هزینه داده میشود. هیچکس از یک کمدین یا مجری انتظار ندارد لباس رزم بپوشد یا در میدان عملیات حاضر شود؛ اما حداقل انتظار این است که وقتی از ایران حرف میزند، پشت ایران را خالی نکند. نمیشود هم از نام مردم نان خورد و هم در لحظه خطر، مردم را فراموش کرد. البته که هزینه این رفتار باید بالا برود. اگر پشتکردن به ایران بیهزینه باشد، فردا هرکس میتواند با چند استوری احساسی، گذشته خود را تطهیر کند و دوباره به صحنه بازگردد. و باز هم باید گفت مشکل اصلی اینجاست که بعضیها خیال میکنند ایران یک مفهوم انتزاعی است؛ چیزی شبیه یکترند موقت. در حالی که ایران، خانه واقعی مردم است؛ با امنیت، با مرز، با خون، با مقاومت.
به هر نحو، بهانه این یادداشت استوری بود که امیرحسین قیاسی در اینستاگرام منتشر کرد و باعث شد تا بار دیگر برای همگان اثبات شود که بعضیها شاید بامزه باشند، اما بیبصیرت و پررو و خود هستند. انتشار چنین محتوایی در روزهای سخت جنگی، نه خندهدار است و نه قابل بخشش. چراکه به هر حال تاریخ، آدمها را با شوخیهایشان به یاد نمیآورد؛ با مواضع و نظرات واقعیشان به یاد آورده و قضاوت خواهد کرد.
هرچند قیاسی بعدتر با حجم بالای انتقادات و انقادات ناچار شد در متنی دیگر، که البته متنی خنثی و در حد همدردی با خانواده شهدا بود کمی از فشارها بر خود بکاهد، اما واقعیت ماجرا و سکوت و بی تفاوتی چهرهها نقطه سیاهی شد که بی شک رابطه و مواجهه مردم با این افراد وارد مرحله تازه کرد، مرحلهای که هیچ شباهتی به روزهای پیش از حنگ ندارد!