در تاریخ معاصر غرب آسیا، برخی جنگها صرفاً یک درگیری نظامی نیستند؛ آنها نقطه پایان یک دوره و آغاز دورهای جدید در موازنه قدرت هستند. جنگ ششروزه سال ۱۳۴۶ یکی از همین نقاط عطف بود. رژیم صهیونیستی با حملهای غافلگیرکننده بخش عمده توان هوایی مصر را در همان ساعات نخست نابود کرد و مجموعه کشورهای عربی در کمتر از یک هفته شکست را پذیرفتند. نتیجه آن جنگ تنها اشغال سرزمینهای بیشتر نبود؛ بلکه شکلگیری یک باور راهبردی در منطقه بود؛ این تصور که اسرائیل قدرتی شکستناپذیر است و هیچ بازیگری توان ایستادگی در برابر آن را ندارد.
اما نزدیک به شش دهه بعد، رخدادهای ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ و سپس جنگ ۴۰ روزه ۹ اسفند ۱۴۰۴ نشان داد که منطقه دیگر با معیارهای سال ۱۳۴۶ قابل فهم نیست. در حمله نخست، دشمن تصور میکرد با ترور فرماندهان و دانشمندان برجسته و وارد کردن ضربهای سنگین به مراکز حساس کشور، میتواند ساختار فرماندهی و اراده ملی ایران را دچار فروپاشی کند. محاسبه آن بود که جمهوری اسلامی در برابر شوک اولیه دچار سردرگمی شود و ابتکار عمل را از دست بدهد.
اما آنچه رخ داد، دقیقاً خلاف این برآورد بود. ایران در کمتر از ۲۴ ساعت فرماندهی جایگزین را مستقر کرد، روند تصمیمگیری را بازیابی نمود و پاسخ متقابل را آغاز کرد. همین واقعیت، نخستین شکست راهبردی دشمن بود؛ زیرا روشن ساخت که جمهوری اسلامی یک قدرت فردمحور نیست، بلکه بر پایه ساختار، مکتب، سازمان و سرمایه انسانی بنا شده است. با این حال، اهمیت ماجرا تنها به عبور از شوک اولیه محدود نشد. اگر ۲۳ خرداد آزمون «بقا و بازیابی» بود، جنگ ۴۰ روزه ۹ اسفند ۱۴۰۴ آزمون «استقامت و اعمال قدرت» بود. در این نبرد، دیگر سخن از یک واکنش مقطعی نبود؛ بلکه سخن از توانایی حفظ اراده، استمرار عملیات و مدیریت یک رویارویی طولانی بود. دشمنی که تصور میکرد میتواند با فشار مستمر نظامی، اقتصادی و روانی ایران را وادار به عقبنشینی کند، با واقعیتی متفاوت روبهرو شد؛ واقعیت کشوری که نهتنها توان تحمل ضربه را دارد، بلکه قادر است در یک نبرد فرسایشی نیز اراده خود را حفظ کند و هزینههای سنگینی بر طرف مقابل تحمیل نماید.
راز این پایداری را باید در مسیری جستوجو کرد که با نهضت امام خمینی (ره) آغاز شد. نخستین دستاورد انقلاب اسلامی «انسانسازی» بود. انقلاب اسلامی پیش از آنکه موشک، پهپاد یا فناوری تولید کند، نسلی از انسانهای مؤمن، متخصص، مسئولیتپذیر و فداکار تربیت کرد. سرمایه اصلی هر قدرتی نه تجهیزات، بلکه انسانهایی هستند که بتوانند در لحظات بحران مسئولیت را بر عهده بگیرند و خلأها را پر کنند. از همین رو، شهادت فرماندهان و دانشمندان هرچند ضایعهای بزرگ است، اما به فروپاشی ساختار قدرت منجر نمیشود
گام دوم انقلاب، «قدرتسازی» بود. در چهار دهه گذشته، ایران از کشوری وابسته در حوزه امنیت و تسلیحات به کشوری تبدیل شد که بخش مهمی از نیازهای راهبردی خود را تولید میکند. توسعه توان دفاعی، پیشرفتهای علمی، فناوریهای نوین، صنایع بومی و شکلگیری ظرفیتهای بازدارنده، همه محصول همین مرحله هستند. نتیجه این فرایند آن بود که دشمن دیگر نتوانست با یک حمله برقآسا اراده خود را بر ایران تحمیل کند
اکنون شواهد نشان میدهد که جمهوری اسلامی در حال ورود به مرحله سوم است؛ مرحله «اعمال قدرت». تفاوت قدرتسازی با اعمال قدرت در آن است که در مرحله نخست ظرفیتها ایجاد میشوند، اما در مرحله دوم این ظرفیتها به عامل تعیینکننده در معادلات تبدیل میشوند. قدرت زمانی به بلوغ میرسد که بتواند بر رفتار دیگر بازیگران اثر بگذارد، محاسبات دشمن را تغییر دهد و در شکلدهی به ترتیبات امنیتی و سیاسی نقشآفرین باشد.
از این منظر، اهمیت ۲۳ خرداد و جنگ ۴۰ روزه تنها در جنبه نظامی آنها نیست. این دو رخداد نشان دادند که ایران از مرحله اثبات توانمندی عبور کرده و وارد مرحله اثرگذاری بر معادلات شده است. کشوری که روزگاری دغدغه اصلیاش بقا و حفظ موجودیت بود، امروز به بازیگری تبدیل شده که نقش آن در امنیت منطقه، مسیرهای انرژی، موازنههای نظامی و تحولات راهبردی قابل چشمپوشی نیست.
البته اعمال قدرت به معنای جنگطلبی یا توسعهطلبی نیست. قدرت زمانی ارزشمند است که در خدمت امنیت، ثبات و منافع ملی قرار گیرد. هدف از قدرت، جلوگیری از تحمیل اراده بیگانگان و تأمین امنیت کشور است. تجربه سالهای اخیر نیز نشان داده است که هر جا ایران مقتدرانه ظاهر شده، احتمال تعرض دشمن کاهش یافته و هر جا نشانهای از ضعف یا تردید دیده شده، فشارها افزایش یافته است.