هواپیمایی که از شرکت فرانسوی ایرفرانس اجاره شده بود به عنوان پرواز انقلاب در حدود 400 نفر بیشتر ظرفیت نداشت. شهید عراقی مسئول تهیه و توزیع بلیط بود، بلیطها توزیع شده بود همه دانشجویان، اساتید و ایرانیانی که در آنجا بودند علاقه داشتند با این هواپیما پرواز کنند.
لیکن بعد از ظهر دیدم شهید عراقی بلیطها را پس میگیرد، ناراحتی شدیدی به وجود آمد! پرسیدم چرا؟ گفت مهندس پرواز شرکت ایرفرانس میگوید: ما اطمینان نداریم که به این پرواز اجازه فرود در مهرآباد یا کشورهای همجوار ایران داده شود، بنابراین باید احتیاط کنیم و سوخت بازگشت را ذخیره نماییم لذا نصف ظرفیت بیشتر مسافر نمیگیریم... تا نصف بنزین برای مراجعت احتمالی باقی بماند.
پرسیدم راست است که اگر نصف ظرفیت مسافر بگیرند نصف بنزین مصرف میشود؟ گفتند: آری چنین است.
بنابراین بلیط بسیاری برگشت و ناراحتی شدید و فراوانی پدید آمد، بعضی گریه میکردند، ...(1)
یکی از این شبها حضرت امام فرمودند به همه آقایانی که در آن ساختمان زندگی میکنند بگویید بیایند. همه در اتاق مصاحبههای حضرت امام جمع شدند امام بعد از تشکر از زحمات همه آقایان فرمودند من بیعتم را از شما برداشتم. هر کدام از هر کشوری آمدهاید به سرکارهای خودتان بر گردید و من تنها به ایران میروم که اگر خطری باشد شما به زحمت نیفتید. همه یکباره گریستند و هر کسی چیزی میگفت و از گفتهها شنیده میشد که اگر هزاران جان داشته باشیم در راه شما و آمال انقلاب فدا خواهیم کرد. بنده به یاد حسین بن علی(ع) و مظلومیت حضرتش در شب عاشورا افتادم. ولی یاران خالص حسین ماندند و آنان که برای دنیا آمده بودند فرار را برقرار ترجیح دادند. اما این یاران امام در نوفل لوشاتو جز یک نفر، همه خاص بودند و ماندند و همراه امام به ایران برگشتند.(2)
هنگامی که امام عازم حرکت شدند به 600 نفر از خبرنگاران و فیلمبرداران که خیال داشتند همراه ایشان بیایند، گوشزد کردند که در این راه امکان خطر مرگ وجود دارد و این خطر بیشتر ناشی از تهددهایی است که از جانب بعضی از خائنین قبلا اعلام شده بود، لذا امام از خبرنگاران خواستند که بخاطر ایشان عزم خطر نکنند و با ایشان مسافرت ننمایند. از آن گروه 600 نفر 150 نفر داوطلب شده و با نشان دادن علامت صلیب سرخ به روی سینه خود، با پرواز انقلاب عازم ایران شدند. مدیران هواپیمای غولپیکر ایرفرانس تصمیم گرفتند به جای 400 نفر مسافر اقدام به سوار کردن 50 تن از همراهان امام و 150 نفر از خبرنگاران که جمعا نصف ظرفیت هواپیما میشد، بنمایند.»(3)
حضرت امام نماز مغرب و عشا را در چادر خواندند و به یکی از وعاظ تهران که حضور داشت فرمودند: «به این آقایان بگویید این سفر، سفر خطرناکی است، معلوم نیست ما به سلامت به ایران برسیم، شاید این پرواز را در هوا یا زمین بزنند شما نگران نباشید. اصرار نکنید با من باشید بگذارید من بروم اگر خطری بود برای من باشد...»
ایشان هم سخنرانی مفصلی کردند و نظرات امام را توضیح داد.
درست مانند شب عاشورا، همه گریستند و گفتند آقا!! اگر برای شما خطری هست ما همه پیش مرگ شما هستیم و... که امام بزرگوار برای همه دعا کردند و یک پرواز دیگر تهیه شد که برادران را بیاورد.(4)
«آیتالله العظمی خمینی دیشب پیش از ترک دهکده نوفل لوشاتو در فرانسه پیامی صادر و در آن از میهماننوازی و تفاهم فرانسویان و اجازه آزادی بیان که به او داده شد تشکر کرد. آیتالله در بیانیه کوتاه خود قبل از ترک نوفل لوشاتو خطاب به مردم فرانسه گفته است:» کشور شما را ترک میکنم تا برای خدمت به کشور خودم بروم. مهماننوازی دولت فرانسه و حس آزادیخواهی آن را فراموش نخواهم کرد. «آیتالله از اهالی نوفل لوشاتو نیز به خاطر دردسرهایی که اقامت وی برایشان فراهم کرده بود عذرخواهی کرده است.
هواپیمای حامل آیتالله خمینی مقداری بنزین اضافی زده تا اگر نتواند در تهران به زمین بنشیند بتواند راحت به پاریس بر گردد.»(5)
شب آخر، تمام مردم محله نوفل لوشاتو با خبر شده بودند که امام میخواهند بروند، همه آنها با گلی به جلوی منزل امام آمده بودند. زنهای فرانسوی محله نوفل لوشاتو نیز روسری به سر کرده در آنجا حضور یافتند. آنها آن قدر گلدان آوردند که دم در منزل امام بسته شده بود. عصر آن روز، امام بدون هیچ برنامه قبلی وارد خیابان شدند. امام فرمودند: «من میروم توی خیابان که با مردم صحبت کنم.»
ما گفتیم: «آقا خطر دارد! فرمودند: «این حرفها نیست.»
به هر حال امام رفتند توی خیابان و در بین مردم حاضر شدند و با آنها صحبت کردند. امام خطاب به اهالی نوفل لوشاتو میگفتند: «مرا ببخشید در این مدت شما را اذیت کردهام. طرفداران من در اینجا خیلی رفت و آمد کردهاند. شما معذب شدهاید.»
آقای قطبزاده هم اینها را ترجمه میکرد. مردم وقتی میشنیدند، گریه میکردند. کمکم خیابان بند آمد، خود پلیس هم خیابان را بست. نخست پلیس ترسیده بود نمیدانست چه اتفاقی افتاده است. بعد فهمید که امام فقط برای دیدار با مردم توی خیابان آمده است. سپس، امام در همان خیابان بر روی یک صندلی نشستند با اینکه زمستان بود مردم هم بر روی آسفالت سرد خیابان نشستند.
صحبت امام تا هنگام غروب طول کشید در این موقع، یک خانم مسیحی برخاست و خطاب به امام گفت: «ما در چهره شما مسیح را میبینیم. مدتی که شما در این جا بودید برای ما رحمت بود.
ما نمونه اخلاق اسلامی را در همسایگانی مانند شما دیدیم. با این که هر روز جمعیت انبوهی به خدمت شما میآمدند، ما کمترین آزار و بیاحترامیای ندیدیم. حتی یک ورق کاغذ اضافه ندیدیم که بر زمین ریخته شده باشد.»(6)
«آنهایی که قرار بود به همراه حضرت امام به ایران بیایند، سریع سوار اتوبوس شدند عدهای هم با اتومبیل شخصی به فرودگاه شاری دوگل مراجعه کردند. هنگامیکه به فرودگاه رسیدیم دیدیم جمعیت زیادی، از جمله ایرانیهای مقیم فرانسه در آن جا جمع شدهاند. محوطه فرودگاه پر از ایرانی شده بود، انگار در تهران دارند تظاهرات انجام میدهند.
تعدادی زیادی خبرنگار هم آمده بودند. در محوطه داخلی فرودگاه نیز امام به اندازه 10 دقیقه صحبت کردند و باز اشاره نمودند که مایلند دیگران با من نمانند ممکن است خطر داشته باشد. پس از پایان صحبت احمد آقا با یک حالت کاملا شتاب و عجله از توی جمعیت امام را عبور دادند و از وسط جمعیت، در سالن بزرگ فرودگاه، به طرف هواپیما بردند. امام از پلههای برق طولانی بالا رفتند و در طبقه چهارم فرودگاه لحظاتی به انتظار نشستند. بعد اعلام شد که هواپیما آمده است برابر لیستی که در دست مرحوم شهید عراقی بود، همه سوار شدند. هیچکس دیگر به غیر از ایشان در جابهجایی اشخاص عمل نمیکرد و افراد به ترتیب سوار شدند.(7)
«حدود ساعت 11 شب 12 بهمن 57 هواپیما از فرودگاه پاریس پرواز کرد، نزدیک 160 نفر خبرنگار، عکاس و فیلمبردار همراه امام عزیز بودند.»(8)
«جای ایشان [امام] در جلو هواپیما بود. یعنی وقتی وارد هواپیما میشویم درست راست در همان اولین صندلی کنار شیشه نشستند. وقتی امام کنار پنجره نشستند، همان ابتدا با دستشان شیشه را پاک کردند و بعد چون در داخل هواپیما چراغها روشن بود و بیرون خوب دیده نمیشد، دستهایشان را بالای چشمشان گرفتند و به بیرون نگاه کردند. بعد خیلی ساده و طبیعی دعای سفر را شروع کردند و خیلی جدی عبایشان را تکان داده و تر و تمیز کردند. ایشان روحیه شاداب داشتند. انگار نه انگار که در آینده دچار
چه سرنوشتی خواهد شد، چرا که هر آن امکان داشت هواپیما را بزنند. اصلا در این فکرها نبودند. ایشان با یک حالت شاداب و خنده، توام با وقار و حالتی اطمینان بخش نشسته بودند.
ما هم یکی یکی میآمدیم و تند تند با امام عکس میگرفتیم نوبت به نوبت تمام افراد حاضر در هواپیما با امام عکس گرفتند کسی ثابت پیش ایشان ننشسته بود. آن ردیف جلو، کنار امام جای کسی نبود. دو صندلی در کنار امام خالی بود و هر که با امام کاری داشت یا مسئلهای داشت یا توضیحاتی میخواست بگیرد روی آنها مینشست. امام خیلی شاداب و خودمانی برخورد میکردند. امام، آرام دیدم که ایشان خسته شده و خوابشان میآید، ساعت 11 شب بود که امام به طبقه دوم هواپیما رفتند و دیگر کسی بالا نرفت. شهید عراقی جلو پلهها ایستادند و فرمودند: «از آقایان دیگر کسی بالا نیاید.»... حدود ساعت سه و نیم بود که فهمیدیم امام در آن بالا بیدار شدهاند و دارند نماز شب میخوانند. به طرف راهپله آمدم و دیدم که شهید عراقی روی پلکان نشسته است. او بسیار علاقهمند و شیفته امام بود. گفتم: «من میخواهم بروم بالا.» گفت: «اگر شما بروید بالا، بقیه هم هجوم میآورند.» گفتم: «من دیگر نمیتوانم تحمل کنم. اگر شما موافقت کنید، من سری به بالا بزنم.» گفت: «کمی صبر کن» سپس چند لامپ را خاموش کرد و من از راهپلهها بالا رفتم دیدم امام یک شمد آبی رنگ پهن کرده و نشستهاند... امام در حال نماز بودند من هم در آنجا ایستادم تا نماز امام تمام شد. نزدیک وقت نماز صبح بود. امام کمی ادعیه و زیارت وارده خواندند. بعد هم هنگام اذان صبح نماز صبحشان را شروع کردند. من در آن بالا تعدادمان سه نفر شد. من حاج احمد آقا و حاج مهدی عراقی. آن گاه که امام اقتدا کردیم. نماز که تمام شد، حاج مهدی اشاره کرد که دیگر برویم پائین تا امام استراحت بکنند. من پائین رفتم. امام دوباره خوابیدند.(9)
«... نماز شب را در هواپیما طبقه دوم بجا آوردند و نماز صبح به جماعت اقامه شد. شش ساعت پرواز طول کشید، تاریکی شب همه جا را گرفته بود، خیمه شب تاریک به تمام گیتی گسترده شده بود که پرواز انقلاب حامل نور امام امت افق را شکافت. فجر از مغرب طالع شد و نور امید در دل مستضعفان جهان درخشید...
روز 12 بهمن خورشید از مغرب طلوع کرد و ملت ستم کشیده ایران پس از 15 سال فراق و جدایی بار دیگر چشمشان به جمال امامشان روشن شد. امام آمد و در فرودگاه مهرآباد با استقبال گرم عزیزان روبهروشد.»(10)
خاطره دیگری که باید عرض کنم. در داخل هواپیما قطبزاده کنار حضرت امام قرار گرفت و گفت حالا که پس از 15 سالن به وطن باز میگردید چه احساس دارید. امام فرمود: «هیچ» این موضوع برای بعضی موجب شبهه شده بود و سوال میکردند که چگونه امام هیچ گونه احساسی ندارند؟
از دفتر فراوان سوال میشد و ما جواب میدادیم...
یک روز که محضر امام رسیدم گفتم بعضی این طور سوال میکنند؟ حضرت امام تعجب کردند، فرمودند: «اما در برابر احساسات مردم که در سخنرانی گفتم عواطف و احساسات شما بر دوش من سنگینی میکند و نمیتوانم جواب بدهم... اما در برابر خاک ایران خاک عراق، کویت و... برایم فرق نمیکند.»(11)