
گفت وگوی ایران با داوود امیریان«آخرین گلوله صیاد» زندگینامه داستانى شهید صیاد شیرازى و «داستان مریم» زندگینامه داستانى شهید مریم فرهانیان ، اهل آبادان جدید ترین کتاب هایى است که به قلم داوود امیریان چاپ و منتشر شده است. داوود امیریان را که متولد ۱۳۴۹ کرمان است، بیشتر با رمان طنز «جام جهانى در جوادیه» مى شناسند. اما وى تا کنون ۲۶ عنوان کتاب منتشر شده در کارنامه اش دارد که جوایز متعددى را هم نصیب نویسنده اش کرده است.
امیریان فعالیت نویسندگى خود را از سال ۶۹ با نوشتن خاطراتش از جبهه آغاز کرد و در حال حاضر در چند حوزه خاطره نویسى، ادبیات کودک و نوجوان، رمان گرفته تا طنز و زندگینامه داستانى شهدا و فیلمنامه نویسى قلم مى زند. از جمله فیلم هایى که نوشته و به مرحله تولید رسیده و بر پرده سینما ها به نمایش درآمده، فیلم سینمایى «آخرین نبرد» به کارگردانى حمید بهمنى و «بهشت منتظر مى ماند» به کارگردانى محمدرضا آهنج است.
حضور این نویسنده جوان در حوزه ادبیات داستانى طنز آنگاه جلوه و اهمیت پیدا مى کند که بدانیم، در ادبیات معاصر ایران نویسندگان داستان هاى طنز به تعداد انگشتان یک دست هم نمى رسند و بعد از رمان «دایى جان ناپلئون» رمانى در زمینه طنز نداریم. «فرزندان ایرانى»، «رفاقت به سبک تانک» و «دوستان خدا حافظى نمى کنند»، «داستان بهنام »، «داستان مریم»، «تولد یک پروانه» و «جام جهانى در جوادیه» از جمله معروف ترین آثار داستانى این نویسنده است که تاکنون چهار دوره جایزه کتاب سال، ادبیات دفاع مقدس ، کانون پرورش فکرى کودکان و نوجوانان و ده ها جایزه دیگر را نصیب نویسنده اش کرده است .
«ترکش هاى خنده» از جدید ترین داستان هاى طنز داوود امیریان است که در یک مجموعه پنج جلدى در ماه هاى آینده منتشر خواهد شد.
آقاى امیریان، از چه زمانى توانایى نوشتن را در خود کشف کرده اید؟ نوشتن را چگونه آغاز کردید و چه کسى راهنماى شما بود؟
نوشتن فرایندى دارد که مانند بیمارى کم کم و مرحله به مرحله در انسان ظاهر مى شود. مانند یک تب درونى که در یک مقطع آشکار مى شود. خداوند لطفى در حق من کرد و این استعداد را در من به ودیعه نهاد تا از آن به نحو احسن استفاده کنم. هر انسانى توانایى هاى نهفته اى درونش دارد که با تلاش و هوشیارى به شکل هنر تجلى مى کند. این هنر حتماً نباید نقاشى یا موسیقى، نویسندگى یا شاعرى باشد، ممکن است برخى در حیطه صنعت، هنرمند باشند. برخى در شغل نجارى و معمارى. عده اى در کار کشاورزى، تراشکارى و آهنگرى. همه انسان ها توانایى هاى بالقوه اى در خود دارند که باید آن را به مرحله بالفعل برسانند. باید هر کس توانایى هاى خودش را در یک زمینه کشف کند و بعد بتواند آن را بپروراند، برخى نمى توانند. گاهى محیط و فضاى مناسب فراهم نیست. من بسیار اتفاقى وارد حیطه نویسندگى شدم. سال ۶۸ بود که فراخوانى در یک روزنامه دیدم که مى خواست خطاب به فرمانده شهید خود نامه اى بنویسیم. این فراخوان از سوى دفتر هنر و ادبیات مقاومت داده شده بود. من هم یک خاطره درباره فرمانده شهید خودم نوشتم و در مسابقه «فرمانده من» شرکت کردم. بعد از مدت کوتاهى نوشته من به عنوان سومین اثر برگزیده انتخاب شد و من نفر سوم این جشنواره شدم. بعد به دفتر هنر مقاومت آمدم با آقایان سرهنگى و بهبودى آشنا شدم و آنان مرا خیلى تشویق کردند و گفتند: «معلوم است که مى توانى بنویسى، پس بنشین بنویس». البته من از بچگى علاقه مند به کتاب بودم. یعنى پول توجیبى ام را صرف خرید کتاب مى کردم. کتاب مى خواندم، اما هرگز فکر نمى کردم که بخواهم نویسنده شوم. نوشتن براى من دنیایى دست نیافتنى بود.
من تا آن موقع هیچ نویسنده اى را ندیده بودم. نخستین بارى که نویسنده اى دیدم انگار موجودات خیالى را دیدم. برایم خیلى جالب و عجیب بود. بعد ها که با آقاى سرهنگى بیشترآشنا شدم از من دعوت کرد که با دفتر هنر و ادبیات مقاومت بیشتر همکارى کنم. از آن زمان تصمیم گرفتم بنویسم. نوشتم و نویسنده شدم. دیگر مطالعات من با برنامه بود. دوستان راهنمایى مى کردند چه بکنیم و چه کتاب هایى لازم است بخوانیم. چگونه از آن استفاده کنیم. چطور وارد دنیاى داستان بشویم، چگونه از عناصر داستانى استفاده بکنیم. خودم هم سعى کردم بیشتر زحمت بکشم. بیشتر بخوانم، تحقیق کنم. خدا را شکر که در این راه پیشرفتم بد نبود. در جریان کار تشویق ها و جوایز، از عواملى بود که من را به سمت جلو هل داد.
نخستین کتاب شما «خدا حافظ کرخه» چگونه نوشته شد؟
خاطره اى که من درباره با فرمانده شهید خودم نوشتم و براى دفتر هنر و ادبیات مقاومت فرستادم و سوم شد، به همراه دیگر خاطرات برگزیده آن جشنواره در یک مجموعه به صورت کتابى چاپ شد که مخاطبان زیادى هم پیدا کرد. رهبر معظم انقلاب هم آن را پسندیدند و یادداشتى پشت جلد کتاب مرقوم فرمودند و هم اکنون هم این کتاب به چاپ پنجم رسیده است. من «خداحافظ کرخه» را با تشویق آقاى سرهنگى در عرض دوماه نوشتم، در واقع با این اثر خودم را تخلیه کردم. آن زمان حال عجیبى داشتم. حالى که فقط در جبهه به انسان دست مى دهد. هر وقت وارد دفتر مى شدم آقاى سرهنگى مى گفت بنشین بنویس، یک کاغذ و خودکار هم به من مى داد و به شوخى مى گفت دیگر هزینه هم نمى خواهد بکنى. بنویس. «خداحافظ کرخه» را خیلى ابتدایى نوشتم و آقاى اسدالله مشایخى از بچه هاى روزنامه نگار- هرکجا هست خدایا به سلامت دارش- آن را بازنویسى و ویرایش کرد. بخش هایى را حذف کرد، بخش هایى را اضافه کردم، هرچند آن موقع از این کار خوشم نیامد، اما چاره اى هم نداشتم و پذیرفتم. چون آن زمان من حرفه اى نبودم و دید یک نویسنده را نداشتم. به هر حال نخستین کتاب من چاپ شد و خوب هم استقبال کردند. امروز که نگاه مى کنم، مى بینم براى یک جوان ۱۹ ساله آن کتاب خوب بود.
امروز علاقه دارید که تحریر اول همان کتاب را چاپ کنید؟
نه. نه. به هر حال آن کتاب حاصل یک برهه از زندگى من بود که گذشت. در آن کتاب خاطره هایى از دوران آموزشى من بود که در نیم صفحه یا یک صفحه روایت شده بود. بعد ها همان دوران آموزشى، همان خاطره یک صفحه اى تبدیل به یک رمان سیصد صفحه اى شد. اگر بخواهم دوباره ماجرا هاى جبهه را بنویسم با توانایى هایى که امروز پیدا کردم یک رمان ده جلدى خواهد شد و نوشتن آن هم سال ها طول مى کشد.
اگر توانایى نوشتن و قدرت نویسندگى را در ایام جنگ در خودت کشف مى کردى فکر مى کنى چه تأثیرى در نوشته هایت به جا مى گذاشت؟
من در همان ایام هم یاد داشت روزانه مى نوشتم. یعنى از همان دوران آموزشى یادداشت هاى روزانه ام را شروع کردم و هنوز هم آن دفتر ها را دارم.
نمى توانم پیش بینى کنم که در صورت شناخت توانایى ام در نویسندگى، چه اتفاقى در آثارم مى افتاد. البته در زمان جنگ، قضیه را خیلى حماسى مى دیدم و شعارى مى نوشتم. الآن وقتى یادداشت هاى آن روزهایم را مى خوانم، مى بینم بازتاب همان دوره است. بسیار «تحت تأثیر روحیه خودم مى نوشتم و آن ایثار و شهادتى که در جبهه مى دیدم روایت مى کردم، اما هم اکنون که از آن رویدادها دور شده ایم، اگر توانایى نوشتن امروز را داشتم شاید طور دیگرى مى نوشتم. شاید بهترین نویسنده در حیطه ادبیات دفاع مقدس مى شدم (باشوخى و خنده مى گوید)، مى گویند در سرزمین کورها یک چشم پادشاه است. ما در اوایل جنگ نویسنده نداشتیم. هنوز بچه مسلمان ها در عرصه نویسندگى سربلند نکرده بودند و هنوز اینقدر انرژى نهفته شان آزاد نشده بود. ما در عرصه داستان و رمان کسى را نداشتیم. همین بچه هایى که در سال هاى اولیه جنگ آثارشان در شمارگان میلیونى چاپ شده، امروز وقتى آن آثار را مطالعه مى کنیم مى بینیم در مقایسه با آثار امروز اهمیتى ندارند. نویسندگانى همچون احمد دهقان، مجید قیصرى، داوود غفارزادگان و رضا بایرامى هر کدام در حوزه ادبیات دفاع مقدس یلى هستند. من آثارشان را خیلى دوست دارم. همین بچه ها اگر توانایى امروز را در آن زمان داشتند و چنین آثارى مى نوشتند، دیگر کسانى که امروز مدعى اند، جرأت ابراز وجود پیدا نمى کردند.
به هر حال کسى که با دید یک نویسنده به جنگ نگاه مى کند و جنگ را از نزدیک با پوست و گوشت خودش لمس مى کند، آثارى متفاوت تر، ملموس تر و عمیق تر خلق مى کند در مقایسه با کسى که جنگ را تجربه نکرده است.
بى شک همین طور است. هم اکنون سال ها از آن واقعه گذشته، شاید خیلى از رویدادها را فراموش کرده ایم. من اگر توانایى نوشتن را آن روزها در خودم کشف مى کردم، ریز ترین نکات جنگ را مى نوشتم و ثبت مى کردم، تا در چنین روزهایى از آن بهره بگیرم. متأسفانه خیلى چیزها را فراموش کرده ام. این هم شاید خواست خداوند بود.
شما به عنوان نویسنده از خاطرات خام دیگران چقدر استفاده مى کنید. آثارى همچون فرهنگ جبهه چقدر به نویسندگان نسل امروز و فردا کمک مى کند؟
فرهنگ جبهه داستان دیگرى دارد. من فکر مى کنم در تألیف و تدوین «فرهنگ جبهه» آقاى فهیمى باید خیلى مدیون من باشد. چون من دو سه سال در تألیف و تدوین این فرهنگ با وى همکارى داشتم. اگر بخواهم از فرهنگ جبهه بحث کنم، بسیار مفصل است. اما در مورد خاطرات دوستان دیگرى که منتشر شده است، باید گفت این خاطرات مانند در و گوهرند. وقتى افراد وارد معدن طلا مى شوند، طلا که به صورت کنونى در آنجا انباشته نشده بلکه طلا را از دل سنگ ها و ماسه ها غربال مى کنند و استخراج مى کنند. نویسنده هم در مقابل خاطرات رزمندگان هم چنین وضعى دارد. این خاطرات خام را نویسنده زیر و رو مى کند، عناصر ناب را از دل آن بیرون مى کشد، پرداخت مى کند و جلا مى دهد، مقدارى تخیل به آن اضافه مى کند و در قالب داستان، شعر و فیلمنامه عرضه مى کند. این نهضتى که آقاى سرهنگى در دفتر هنر و ادبیات مقاومت پایه گذارى کرده بسیار درخور تقدیر و ارزشمند است. متأسفانه در جامعه ما کسى چنین حرکت هایى را قدر نمى داند و ارج نمى گذارد، غیر از رهبر فرهیخته انقلاب حضرت آیت الله خامنه اى که از وى تقدیر کردند و از دفتر هنر و مقاومت حمایت کردند بسیارى از مراکز فرهنگى و نهادهاى مسئول با آن بودجه هاى کلانى که مى گیرند، کارنامه شان را نگاه کنید واقعاً چه کرده اند؟ اما حوزه هنرى و دفتر هنر و ادبیات مقاومت با آن بضاعت اندک را ببینید که چه مى کند؟
درخشان ترین آثار در حوزه ادبیات دفاع مقدس را همین حوزه هنرى و دفتر ادبیات مقاومت تولید و منتشر کرده اند.
فکر مى کنید چرا گروهى موفق بوده اند، گروه دیگر موفق نبوده اند؟
ببینید، نویسنده باید داستان را زیبا روایت کند. ما حدیث داریم از پیامبر، از ائمه که به سخن گفتن زیبا تأکید دارند. قرآن کریم را نگاه کنید کلام خداوند چقدر زیبا و دلنشین است. چه آهنگ دلنشین و زیبایى دارد؟ موسیقى کلام چقدر روح نواز است؟ شکل روایت در داستان هاى قرآن کریم چقدر بدیع است؟ به همین دلیل برخى روایت هاى قرآن کریم را احسن القصص مى دانند. نویسنده هم باید از قرآن کریم یاد بگیرد. در نوشتن خاطرات هم مى شود بهتر و زیباتر کار کرد. الآن حرکت هایى که در دفتر هنر و ادبیات مقاومت شروع شده و با عنوان «تاریخ شفاهى» آثارى منتشر مى کنند ممکن است زمینه ساز خلق آثار برجسته در حوزه ادبیات دفاع مقدس شود. در برنامه تاریخ شفاهى افرادى که توانایى و استعداد نوشتن ندارند خاطرات خودشان را از جبهه و جنگ براى یک نویسنده تعریف مى کنند. نویسنده هم آن خاطرات را پس از ویرایش و پیرایش در شکل و قالبى تازه روایت مى کند و بعد به صورت کتاب چاپ مى شود. هم اسم راوى، هم اسم نویسنده روى جلد کتاب مى آید هر دو طرف هم راضى اند. خواننده هم با یک اثر خوب روبه رو مى شود.
در حوزه ادبیات دفاع مقدس کدام آثار را موفق ارزیابى مى کنید و آن را مى پسندید؟
متأسفانه ما در حوزه رمان آثار درخشان، زیاد نداریم، اما اگر بخواهم از چند اثر موفق اسم ببرم، باید از «زمین سوخته» احمد محمود یاد کنم که اثرى در خور توجه است. از«سفر به گراى ۲۷۰ درجه» احمد دهقان خیلى خوشم مى آید. «گنجشک ها بهشت را مى فهمند» اثر حسن بنى عامرى را دوست دارم. محسن مؤمنى رمانى به اسم «زمانى براى بزرگ شدن» دارد که آن را خیلى مى پسندم. چند داستان کوتاه هم از بایرامى و غفارزادگان چاپ شده که آنها را هم خیلى دوست دارم.
دوست داشتید نویسنده کدام یک از آثار ادبى بزرگان جهان بودید؟
من خیلى دوست داشتم رمان «هکلبرى فین» مارک تواین را مى نوشتم. اولاً که این رمان داراى طنزى بسیار پخته و عمیق است. دوم این که در این رمان زندگى به شکل خیلى ملموس جریان دارد و مارک تواین در این اثر با قدرتى فوق العاده و نگاهى تیز بینانه فساد و تباهى جامعه و افرادش را شناسایى مى کند و باقلم به دمل هاى چرکین نیشتر مى زند. این رمان یک شاهکار واقعى است. این اثر را خیلى دوست دارم. یا چند کتاب دیگر هم هست که فوق العاده اند، مانند «دنیاى کوچک دن کامیلو» اثر گوارسکى که مرا شیفته کرد.
رمان طنز ایرانى ما نداریم. فقط «دایى جان ناپلئون» پزشکزاد را داریم که آن هم برداشتى ابتکارى از رمان معروف «تریسترام شندى» اثر لارنس استرن است.
دایى جان ناپلئون هم رمان خیلى خوبى است، ما متأسفانه رمان طنز ایرانى نداریم. فقط همین رمان را داریم و رمان «اسمال در نیویورک» حسین مدنى که این یکى را هنوز نخوانده ام. ما طنز نویس نداریم که داستان و رمان بنویسد. براى آثار طنز یک نوع دافعه ایجاد کرده اند.
من وقتى درباره ادبیات دفاع مقدس داستان طنز مى نویسم برخى تعجب مى کنند و معترض مى شوند که چرا به مقدسات توهین مى کنى!؟ من مى گویم آخه طنز یا داستان چه ربطى به مقدسات دارد؟
شما اگر بتوانید در جنگ، طنز کاربکنید فوق العاده است. اگر بتوانید در آن فضاى آتش و خون با طنز لبخندى بر لب رزمنده اى بنشانى، هنر کرده اى. باور کنید طنزى که در کتاب هاى «فرزندان ایرانیم» و «رفاقت به سبک تانک» آورده ام، آن قدر بین نوجوانان و مخاطبان جدى ادبیات طرفدار دارد که من در هر جمعى حضور پیدا کردم و به هر مدرسه اى رفتم، از این دو کتاب صحبت مى کردند. من چهار جلد دیگر هم ادامه این داستان ها را نوشتم و تصمیم دارم این مجموعه را به ده جلد برسانم. هم اکنون هم در حال کار و تحقیق در این زمینه هستم.
دلیل این که نویسندگان ما به دنبال نوشتن داستان و رمان طنز نرفته اند، چیست؟ چرا ادبیات طنز در جامعه ما شکل نگرفت؟ ما در ادبیات طنز سعدى و عبید زاکانى را داشتیم.
یک بخشى مربوط به فرهنگ جامعه ماست که با طنز میانه خوبى ندارد. مشکل دوم توانایى نویسندگان ماست. نویسنده باید طنز نویس باشد. طنز را بشناسد. برخى طنز را با مسخره کردن، با هجو کردن اشتباه مى گیرند. هنر طنز نویس این است که طنز موقعیت ایجاد کند. شما در رمان دنیاى کوچک دن کامیلو اثر گوارسکى مى بینید نویسنده توانست حتى شخصیت هایش را هم در قالب طنز خوب در بیاورد. چون موقعیت طنز است.
تریسترام شندى لارنس استرن چرا ماندگار شد، چرا به همه زبان ها ترجمه شد؟ رمان شوایک سرباز پاکدل چگونه پس از چند دهه همچنان بکر و مورد توجه جهانیان است؟ هکلبرى فین صدسال بیشتر است که نوشته و چاپ شده است. متأسفانه ما در نوشتن داستان هاى طنز عجول هستیم. زحمت نمى کشیم، تحقیق و مطالعه نمى کنیم تا اثرى بنویسیم که با فرهنگ ما همخوانى داشته باشد. ما در طنز دفاع مقدس متأسفانه کسى را نداریم. دلم مى خواهد به لحاظ امکانات در شرایطى باشم که بنشینم فارغ از دغدغه هاى روزمره زندگى براساس خواست دلم داستان طنز بنویسم، رمان طنز خلق کنم. امروز این انرژى و توانایى را دارم ولى معلوم نیست ده، بیست سال دیگر هم انرژى امروز را داشته باشم.
رمان «جام جهانى در جوادیه» گویا بازتاب خوبى در بین مخاطبان، منتقدان، و حتى نویسندگان. . . داشت؟
«جام جهانى در جوادیه» البته آن چیزى نشد که من دوست داشتم بنویسم. خیلى دوست داشتم مسابقاتى که در جنوب شهر برگزار مى شود را بنویسم. اما دنیاى داستان و شخصیت هاى داستان گاهى اعمال و رفتارشان طورى است که خارج از اراده نویسنده عمل مى کنند. این رمان هم از آن چیزى که من دوست داشتم، فاصله گرفت. در مورد موفقیت این رمان هم، خودم باورم نمى شد که این رمان این همه مورد استقبال واقع شود. در عرض کمتر از شش ماه آن هم ناشر بخش خصوصى که تیراژ کتاب هایشان کمتر از دو هزار نسخه است. این رمان در بیست و پنج هزار نسخه چاپ شد و بازتاب خوبى داشت و نامزد اصلى جایزه کتاب سال نیز شد.
بحث فرستادن این رمان براى جام جهانى آلمان هم در گوشه و کنار شنیده مى شد، موضوع چه بود؟
براى جام جهانى فوتبال در آلمان قرار بر این بود هر کشورى که در آن جام حضور دارند، یک اثر ادبى هم معرفى کند. از ایران «جام جهانى در جوادیه» انتخاب و به آلمان فرستاده شد. عده اى سعى داشتند این رمان را بایکوت کنند، راضى به فرستادن این اثر به جام جهانى نبودند. اما بهتر از این رمان پیدا نکردند. خوانندگان هم با استقبال وسیع خود طرح آنها را نقش بر آب کردند و رمان من در جامعه مطرح شد. درهمه محافل ادبى از آن حرف مى زدند. بچه ها برخورد خوبى با این رمان داشتند، هنوز که هنوز است براى این کتاب نقد مى نویسند و به مطبوعات مى دهند. در مدارس جلسات نقد و بررسى برگزار و از من دعوت مى کنند تا درباره این کتاب حرف بزنم.
به هر حال این رمان در آلمان ترجمه و منتشر شد یا فقط ایرانیان مقیم اروپا توانستند از آن استفاده کنند؟
واقعیت این است که سال گذشته از کشور کانادا با من تماس گرفتند. در آن جا یک ایرانى بود که در یکى از انتشاراتى هاى بزرگ و مشهور آن کشور به عنوان سرویراستار فعالیت داشت. این شخص تصمیم داشت این رمان را ترجمه و به صورت دوزبانه چاپ کند. چون در کانادا ایرانیان زیادى زندگى مى کنند؛ این شخص و این انتشاراتى تلاش مى کنند این گروه از ایرانیان را به لحاظ فکرى تغذیه کنند. از من هم اجازه گرفتند و قرار بود از من دعوت کنند، اما مسائل سیاسى که بین دو کشور پیش آمد، این برنامه ها به هم خورد. البته خبرى هم در مطبوعات چاپ شده بود که این رمان قرار است به آلمانى ترجمه و منتشر شود. مترجمى از ترکیه هم با من تماس گرفت و گفت مشغول ترجمه این رمان به زبان استانبولى هستم. قرار بود کپى رایت اش را هم بپردازند. دیگر اطلاعات بیشتر در این زمینه ندارم.
هم اکنون چه کارى در دست نوشتن یا چاپ دارید؟
یک مجموعه با عنوان «ترکش هاى خنده» دارم که قرار است در پنج جلد منتشر شود. چهار جلد آن را نوشته ام و جلد پنجم را هم در دست نوشتن دارم. هر کتاب شامل ده، دوازده داستان طنز است. این مجموعه را نشر شاهد منتشر مى کند.
آیا مى شود، زندگینامه هاى داستانى را در قالب طنز روایت کرد؟
چرا نمى شود؟ من در کتاب «داستان بهنام» سعى کردم از طنز استفاده کنم. آخر بچه هاى جبهه شوخ بودند. اهل بگو و بخند بودند. طنزى که من مى نویسم با استفاده از رفتار همین بچه ها در جبهه هاست. عده اى فکر مى کنند بچه هاى ما یا ماشین کشتار جمعى یعنى رمبو بودند، یا آدم هاى صوفى مسلک بودند. والله این گونه نبودند. این بچه ها من و شما بودیم. شما پاى خاطرات هر یک از رزمندگان یا پاى صحبت خانواده شهدا بنشینید از شیطنت و شوخ طبعى بچه هایشان تعریف مى کنند و در جبهه به ما خیلى خوش مى گذشت. دنیاى دیگرى داشتیم. وقتى زندگینامه داستانى شهدا را مى نویسم. سعى مى کنم اگر طنزى در رفتار و گفتارش بود، اگر انسانى شوخ طبع و بذله گو بود، همان را روایت کنم، خود سانسورى نمى کنم.
در مورد «داستان مریم» مى توانید توضیح بدهید؟
زمانى که در تدارک نوشتن داستان زندگى شهید (بهنام محمدى بودم بهنام محمدى یک نوجوان خرمشهرى بود که در سیزده سالگى در خرمشهر به شهادت رسید) این شخصیت را خیلى خوب مى شناختم، خاطرات زیادى از او خوانده بودم. دوست داشتم درباره اش تحقیق کنم و بنویسم، وقتى شنیدم که بنیاد شهید چاپ زندگینامه شهدا را در برنامه دارد، من هم داوطلبانه رفتم این موضوع را پیشنهاد دادم و بنیاد هم پذیرفت. در جریان سفرم که بر این زندگینامه کار مى کردم، با شخصیت شهید مریم فرهانیان آشنا شدم؛ یک دختر آبادانى که برادرش در آبادان شهید شده بود، دامادهاى آن خانواده هم شهید شده بودند. مریم فرهانیان پرستار بود و با بنیاد شهید هم همکارى داشت. خودش هم در جریان یک مأموریت به وسیله خمپاره شهید مى شود. زندگى اش مرا تحت تأثیر قرار داد. به همین دلیل نشستم شهادتنامه اى در رثاى او نوشتم که در واقع زندگینامه داستانى اوست و با عنوان «داستان مریم» چاپ و منتشر شد. نوعى اداى دین است. تولستوى مى گوید: کسى که جنگ را دیده است غیرممکن است از چیز دیگرى بنویسد. با پوست و گوشت جنگ را لمس کردم. در سنگرهایش مجروح شدم، دوستانم شهید شدند و دوست دارم از این طریق نام و یادشان را ماندگار کنم.