قاسم غفوری
آنجلا مرکل صدراعظم آلمان که در سال 2005 با نام رهبر حزب دموکرات مسیحی توانست بر حزب سوسیال دموکرات با محوریت گردهاردشرودر پیروز و صدراعظمی آلمان را کسب نماید، اکنون در کمتر از یک سال مانده به پایان دوران ریاستش با کارنامه ای پردغدغه مواجه است.
مرکل در سال 2005 با انتقاد از سیاست های شرودر و تاکید بر ارتقای نقش آلمان در عرصه بین المللی و بهره گیری از آن برای حل بحران های داخلی توانست با نظریه ای جدید در عرصه سیاسی آلمان حضور یابد. وی در شرایطی صدراعظمی آلمان را در دولتی ائتلافی به دست گرفت که اساس سیاست های آن را تحقق نقش برجسته در عرصه سیاسی خارجی به ویژه نزدیکی به آمریکا و رژیم صهیونیستی و در نهایت تقویت موقعیت آلمان در اتحادیه اروپا تشکیل می داد. وی با ارائه طرح هایی برای توسعه اروپا و امضای پیمان های جدید با اعضای اتحادیه اروپا، تقویت مناسبات راهبردی با آمریکا که بیشتر در قالب جبهه گیری خصمانه در برابر دشمنان آمریکا و حضور در افغانستان اجرا می شد، تاکید بر حمایت قاطع از رژیم صهیونیستی و اجرای خواسته های آنها در عرصه جهانی، ایجاد مجموعه ای از دیپلماسی در قبال روسیه، ناتو، چین و آمریکا برای تامین منافع همه جانبه، توسعه به اصطلاح بازیگری در خاورمیانه و آفریقا و ... سعی داشت تا شعارهای خود برای تقویت آلمان را اجرایی کند. با تمام این تفاسیر پس از سه سال از اجرای این طرح ها نتایج دیگری برای مرکل رقم زده شده است به گونه ای که بسیاری از احزاب و حتی جامعه آلمان در برابر وی و سیاستهایش صف آرایی کرده اند.
ناتوانی در حل بحران های اقتصادی و تشدید روند افول توسعه آلمان و اجرای اصلاحاتی که برخلاف خواست مردم اجرا شد، به موجی از اعتراض و تحصن های خیابانی منجر گردید به گونه ای که مرکل وادار شد تا به سیاست شرودر مبنی بر رفع بحران های داخلی به جای بازیگری خارجی روی آورد.
در عرصه جهانی نیز مرکل نتوانست به اهداف چندانی دست یابد. در قالب اتحادیه اروپا به رغم تلاش های بسیار در 6 ماه ریاست بر اتحادیه اروپا در سایه دوران صدراعظمی چندان توفیقی برای توسعه بازیگری آلمان در این اتحادیه کسب نکرد و در قالب قدرت درجه دو باقی ماند. در معادلات جهانی نیز که اساس آن را فعالیت نظامی بیشتر در افغانستان، حضور در عراق در قالب نیروی آموزش دهنده به ارتش عراق در امارات، همگرایی با آمریکا در پرونده های جهانی نظیر تحولات خاورمیانه، پرونده هسته ای ایران، مقابله با فعالیتهای جهانی روسیه و چین و در نهایت توسعه ناتو و... تشکیل می داد نیز مرکل با چالشهای بسیاری مواجه شد چرا که اهداف و منافع آلمان با این روند هماهنگ نبود و وی مسیری مغایر با آن را طی می کرد. مجموع چالش و انتقادهای داخلی، عدم تحقق وعده های آمریکا برای پذیرش بازیگری جهانی آلمان، محقق نشدن منافع سیاسی و اقتصادی برلین در جهان موجب شد تا مرکل به دگرگونی در ساختار سیاست های خود وادار گردد. در عرصه داخلی مرکل با تاکید بر ائتلاف با سایر گروه ها بر اجرای اصلاحات در بخش اقتصادی و اجرای خواسته های سندیکاها و اتحادیه های کارگری که اکثرا در اعتصاب هستند روی آورده است. در عرصه سیاست خارجی نیز شاهد دگرگونی در لحن و عملکردهای برلین می باشیم. کاهش حمایت از آمریکا و انگلیس که به انتقاد صریح مرکل از نقش منفی آنها در اقتصاد جهانی منجر شده، تاکید بر اصل ادامه همگرایی با روسیه و مخالفت با توسعه ناتو و اتحادیه اروپا به مرزهای این کشورها، کاهش مواضع افراطی در برابر پرونده هسته ای ایران و تاکید بر عدم لزوم اعمال سیاستهای خصمانه جدید علیه تهران، دیدارهای مکرر مقامات ارشد برلین از خاورمیانه و آفریقا و اصرار بر همگرایی با جهان اسلام و... را می توان از نشانه های دگرگونی در سیاست های مرکل ارزیابی کرد.
مرکل که زمانی همچون سارکوزی رئیس جمهور فرانسه داعیه احیای آلمان را داشت اکنون چنان با بحران مواجه شده که حضور وی در عرصه سیاسی با ابهاماتی همراه گردیده به گونه ای که اشتاین مایر، وزیر خارجه دولت وی از هم اکنون به عنوان کاندیدای جانشین وی در انتخابات سال 2009 معرفی شده است. سرنوشت مرکل می تواند درسی برای سارکوزی باشد که همچون سالهای اولیه صدراعظمی وی بر بازیگری در جهان و همسویی با صهیونیست ها و آمریکا تاکید می کند در حالی که سرنوشت مرکل نشان می دهد که این روند دستاوردی ندارد و در نهایت محکوم به شکست است.